![]() |
![]() |
|
| کودکان احساس جای بازی اینجاست |
|
حرفهایم را در صندوقچه رویاهایم پنهان کرده ام...
همچون بازوان آسمان که هربار اضطراب ستارگان نیمه سوز را در آغوش تپنده اش پنهان می کند
و من آرام و بی صدا چون جنین نیمه جانی هر روزنه نیمه تاریکی را همچون بهشت گمشده ای می یابم تا نیمه برهنه قلبم را در عطر نسیمش برای لحظه نه چندان دور نوازش دهم...
نزدیک تر بیا
و دلت را آیینه ای کن تا شاید گرمای اشتیاقم وسعت وجودت را درخششی کهربایی بخشد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/09/01ساعت 15:17 توسط ناژوان |
|
|
من وتو
درست هفت سالمان بود که میان گندمزار لای علف هایی که پیشانی آسمان را می ساییدند گم شده بویم خنکای نسیم همراه آشنایی بود و بوی نمناک خوشه ها عادت هایمان را می شست یادت هست چقدر با سنجاقک ها حرف زدی؟
من و تو آغاز یک پایان بودیم مثل سلام نماز پدر بزرگ من و تو اقامه عشق را در انبوه علف ها بستیم یادت هست چقدر رقصیدی؟ و دور شدی از گندمزار من وتو آغاز یک عشق بودیم!
حالا دوباره سنجاقک ها برگشته اند و من در رویایی سبز دنبال نسیمی راه افتاده ام در تکاپوی گندمزاری بی پایان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/24ساعت 17:27 توسط ناژوان |
|
|
من
زنی از آفتاب نگاهی از عبور مبهم لحظه ها هستم خورشید که می زند گیسوان تابیده ام دست به دامان پنجره ها می شوند تا پیچکی به دور روز بپیچند ـ آغاز دوباره تکرار ـ من زنی هستم از آفتاب پرنده ای که در وزش دوباره باد بی بازگشت خشک شاخه ها را در هم می تند تا خانه ای بسازد برای ماندن برای مردن ـ پایان همیشه تکرار _
که هستم؟ سال هاست مردمکان تمام مردان این شهر پر شاعر در جست و جو های همیشه شان مرا می بیند زنی تنها که از تماس نگاه باد با باران و از عبور تلخ ثانیه ها ی بی پایان به دنیا آمد اینجا زن تنها یک تعریف دارد تجسم تکراری تکرار . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/18ساعت 15:28 توسط ناژوان |
|
|
به زیتون ، گردون، مهر
لختی ببار کاین دل صحرا کویرتوست آن کاروان گم شده امشب سفیر توست سرمی زنی به پنجره از پشت ابرها این قطرهای پر زده گویا سفیر توست در رهگذار باد که می خوانیم هنوز روح امید می وزد اینجا عبیر توست
در من کسی ترانه شادی سروده است گویا تمام کاغذ و دفتر ضمیر توست پرسیدم از ستاره شب های انتظار آیا به راه چلچله رفتن مسیر توست می خوانم از نگاه پر از شوق رودها کاین وسعت کرانه دریا سریر توست درحیرتم زفصل غزلهای عاشقی پاییز در تلاطم طوفان نظیر توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:29 توسط ناژوان |
|
|
تقدیم به ناژوان در آغوش تنگ تنهایی به تو می اندیشم... آسمان بوسه بوسه صدایم می زند... و ستارگان چشمک زنان مرا می خوانند... بازهم من به پرواز به رستگاری می اندیشم...
و تهدیدهای بزرگ تو خطوط دستانت را آبیاری می کنند...
ای همیشه و هرگز! در سیاهی هراس انگیز تردید به روشنایی بودنت می اندیشم… |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/05ساعت 13:19 توسط ناژوان |
|
|
این روزها را با عطر اقاقیا صبح می کنم و بی هیچ خیالی به دامنه های مرطوب عشق می روم و چشم های درخشان تو را در میان گلپونه های معطر چشمه های نور جستجو می کنم با هم بربلندای قله ی احسا س نرگس های وحشی پس از باران را چنگ می زنیم والماس گمشده دل را از طغیان ناگهانی شب می ستانیم و دوباره با عطر اقاقیا باز می گردیم و نرگس های وحشی پس از باران را به تماشا می نشینیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/28ساعت 15:50 توسط ناژوان |
|
|
پیچید به دور پیراهن پاره پندارم و با خود برد هر آنچه را به آن ایمان داشتم خالی خالی بی هیچ احساسی
و اکنون این منم زنی با تکه ای از ماه ایستاده بر بلندای قله فراموشی
آفتاب که نگاهم می کند اشک پلک های پنهانم را پس می زند
و او آنچنان دور ایستاده و به باد که مرا شلاق می زند....می نگرد که انگار سال هاست قرن هاست نه...نسل هاست انتظار بر باد رفتنم را می کشیده است
افسوس دیگر حتی این باد بی برگشت نیز عصیانی در من برنمی انگیزد
دستی موهای ناشکیبم را بهانه می کند و آرام آرام ماه را از میان بازوان بی رمقم بیرون می کشد
خالی خالی ام و اکنون این منم زنی تنها بی نگاهی از آفتاب با کوله باری از نومیدی ایستاده در پایان جهان در انتظار...............نمی دانم!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/20ساعت 19:39 توسط ناژوان |
|
|
رد پاي گل اركيده چه خوب می شود ای روح شعرهای زمینی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/19ساعت 11:16 توسط ناژوان |
|
|
جاده
این جاده سوی فنا می برد مرا بنگر که از کجا به کجا می برد مرا پر از تهی چو غباری ز کوره راه از خویش می رهیم و رها می برد مرا
آندم که چشم تو را خواب می برد گویا به شور شعر خدا می برد مرا آن قلب ساده و لبخند ناگریز لختی به روزگار وفا می برد مرا گر وعده های تو آغاز راه بود عمری به سمت مرگ چرا می برد مرا آندم که سر به مسکن پاییز می زنی پایان عمر کهنه فرا می رسد مرا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/11ساعت 9:17 توسط ناژوان |
|
|
نمیدانم انار نارس فکرم که در دلشوره من می رسم آیا... ترک افتاده بر گلبونه سرخش به دردت می خورد یا نه! ولی یکبار دیگر امتحانم کن... مشاطه
هیچ چیزی روبروی مه آلود رو نمی تونست برام مخدوش کنه... انگار نگاهم مثل عینکی بسیار قوی می تونست همه چی رو حتی کوچکترین واکنشای آدمی رو در مخفی ترین حالتاشون هم تشخیص بده و همین تیزبینی داشت آزار می داد، دلم می خواست ساعتها نمی دیدم و می تونستم برای این کوری دلچسب هزاران توجیه رد شده پیدا کنم ولی انگار سوزنی همش توی چشمام کوبیده می شد تا مانع بسته شدنشون بشه و این از لحظات مبهم و شکنجه آور زندگیه... داشتم جدالی رو شروع می کردم که محکم و استوار به شکست خودم ایمان داشتم و هربار برای خودم این شکست رو به گونه های مختلف ترسیم می کردم اما از جدال نمی خواستم پا پس بکشم... و این همون حرص نابسامان انسانیه که هیچ قدرتی نتونسته اون رو لحظه ای تلطیف کنه... داشتم سرنوشتی رو نقاشی می کردم که انگار صدای شکستگی پیکر بلندبالاش رو در حین کار مثل موسیقی ای که صدای اضطراب انسانی رو به بدترین نحو به گوش می رسونه، می شنیدم و این آغاز چالشی ای در جدالی به انتها رسیده است... ساعتها در حالی که قطره های ریز و خنک آب از موهام به روی شونم می ریخت و تکون های آرومی بهم می داد به این شکست فکر می کردم، نمی دونم چرا چند وقتی بود که به این شرایط عادت کرده بودم... انگار چهره ی شکست مثل ناهنجاری هایی که اطرافم رو احاطه کرده بود، متبلور می شد... هیچ توانایی نبود... یک توقف تلخ و نامبارک... زیرچشمی به قدرت جسمانی شکست نگاه می کنم... می دونم در مواجه با این جسم توصیف نشده هر واکنشی مثل نیشخند زهرآلودی می مونه که تنها آسیبش رو به رویکرد انسانی برای بازگشت دوباره به زندگی می زنه... هر بار در مواجه با جسم های توخالی که نبود قدرت تعقل رو توشون بیشتر حس می کنم، تیر تأثیرم رو روی چشم هاشون می گذارم... انگار توی انتهایی ترین نقطه درون عدسی چشماشون نوعی ترس و تسلیم غیرارادی رو می تونی تصور کنی که اگه لحظه ای تنها لحظه ای غیر از ویژگی انسانی که بوی تقدسش همیشه بهم آرامش میداد رو برای به انزوا کشیدن روحشون بخوام بهره ببرم، در تأثیرگذاریشون هیچ راه مفری نمی مونه... در مقابل یک عالمه حرف نگفته ای که توی تمام این مدت تنها توی ذهنم حبسشون کردم، بدون هیچ وسیله دفاعی ای دارم تقلا می کنم... مثل مواجه یک بی دفاع در مقابل تجاوزگری که تنها و تنها به خودش و دستوراتی که مغز هنگ شدش بهش می ده، عمل می کنه... این حرف ها هیچ مرهمی با خودشون ندارن جز اینکه بخوان بیتفاوتی رو توی این مدت مثل سوزنی توی تنم فرو کنن... این سوزن هیچ دردی با خودش نداره، اما یادگاری از خودش روی بازوم به جا می گذاره که لمس هر بارش مثل کاردی می مونه که روی گونه های زنی زیبا توی یک تابلوی نقاشی بدون رنگ بکشی....
در حالی تن بدون حفاظم رو روی کف آشپزخونه می بینم که ساعت های گذشته رو به واسطه بین این تن برهنه و کف زمین نگاه می کردم، گاهی که عمیقا به کشش های ناشناخته انسانی فکر میکنم، پی در پی بر روی موجی شناور می شم که گویی طنابی بلند و نازک از قراردادهای روزمره زندگی من رو بر روی اون بازی میده و این موج با اینکه خیلی آرومه اما با تندی بیش از بیش خودش من رو در حائلی میان خواستن و دستیابی به اونچه که شاید تجربه ای متفعن و طولانی مدت از خودش به جا بگذاره... سوق می ده... به خطهای باقی مونده روی کف پام نگاه می کنم، انگار ساعتها روی تیزه های سختی دویده بودم، درست زمانی که حسرت پیروزی تمام وجودم رو حرصی کرده بود برای دستیابی... چشمام رو روی خطهای روی پام زوم می کنم، می خوام آهنگ شروع مبارزه رو با تلخ ترین صدا به گوش عمیق و پر شده شکست برسونم اما نمی دونم چرا سکوت مثل بازدارنده ای خشن، کاتولیک وار مانع به صدا در اومدنش می شه... توی ساعتهای مونده از این لحظه های پایانی، مثل زنی متزلزل بودم که به سرعت فکراش رو برای مواجهه با مردی سرد و بی تفاوت داره کنار هم می چینه، اما چه حیف که مطمئن بودم توانم برای تسخیر اون مرد بیشتر از مواجهه با این شکست بود... و این دستیابی حتی لحظه ای از عطش تسخیر اونچه که ذهن زخمیم رو داره خراش میده، کم نمی کنه... برای درک هر چیزی باید ساعتها نقاشیش رو روی چوب حکاکی می کردم و انقدر بهش نگاه می کردم تا صورت انسانی می گرفت و ساعت ها در قالب انسانی ناآشنا تداعی اش می کردم و انقدر این انسان تازه متولد شده رو توی ذهنم حلاجیش می کردم که خستگی موجب رنجش بیش از حدم از اون شرایط می شد و برای فرار ازش، اون رو کنار بقیه توی روزنه انتهایی ذهنم که همیشه بار زیادش درونم رو بیرحمانه چنگ می زد، مخفیش می کردم.... اما نمی دونم چرا نمی تونستم به شکست شکل انسانی ببخشم... حتی نمی تونستم تصورش کنم... همش احساس می کردم فراتر از توان من، داره روی کره چپ مغزم، ضعف من رو به پررنگ ترین شکل می کشه... و برای راهیابی بهش، هیچ گریزگاهی نبود... سرم رو بلند کرده بودم، احساس می کردم که آسمون بی رحمانه بارش رو روی صورتم گذاشته انقدر که شیارهای گونه هام خط عمیقی ممتدی رو روی پیکرم می کشید... و روح سرکشم رو به دام تسلیم سوق می داد و این، ریزش سردی رو توی انتهایی ترین لایه غرورم موجب می شد... باید می ایستادم بلند و بلندتر، احساس می کردم کفشی به بلندی آبی های نگفته به پام هست، مستقیم نگاه می کردم همیشه برای مواجهه با هر واکنشی چشمام رو باز باز نگه می دارم انقدر که نهایت درون حادثه رو بتونم بعدها نقاشی کنم، درست مثل بوسیدن ناگهانی... تصور ندیدن این لذت مثل مرگ یکباره در لحظه همبستری با رویاهاست... دگرگونی ناگهانی درونم، وجود سهمناکش رو داشت اثبات می کرد... اون داشت به تمام من راه می برد، گویی داشت از مغزم شروع می کرد تا به نشیمنگاه اصلیش یعنی دلم برسه و چه جالب که هیچ ضربان تندی رو حس نمی کردم... درست مثل وقتی که نظاره گر رفتنهای همیشگی هستم و اون لحظه تنها شال سیاهم رو تا رستنگاه موهام به جلو می کشم در حالی که پشت رو به باد سپردم... این سیر پیشرونده انگار مثل مورفینی ای که اولش دردی با خودش به همراه داره اما بعدش یک نئشگی، آرامش یا شاید هم عادت گزنده .... اون حالا بخشی از وجودم شده بود و چه قدر زمان همه چیز رو مسالمت آمیز می کنه... بخش کوچکی از درون منی که داشت سمفونی پیروزی می نواخت.... در پرتگاههای تاریک به تو رسیده بودم در مرکز زمین آنجا که همه چیز در ظرافتی آمیخته به دلهره به تمرکز می رسد در پرتگاههای تاریک به تو رسیده بودم و اگر دچار نومیدی بودم دقیقا به آن سبب بود که دوستت داشتم و به تو نیازمند بودم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/05ساعت 14:11 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بی تمنای تو
بهشت جهنمی بیش نیست بگذار رهگذری ساده نباشم به چشم هایت احتیاج دارم |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|