![]() |
![]() |
|
| با تو ما چون رز به تابستان خوشيم |
|
روز پدر مبارك!!!! بهتر ديدم به جاي هر مطلبي چند تا عكس بذارم...زيباست.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/04/14ساعت 15:33 توسط ناژوان |
|
|
در تماس خطوط به هم پیوسته دستانت در رویای نشستن در میان نگاه رفته و نرفته چشمانت در شیارههای باریک گردن همیشه به رگ برآمدهات در سایه سار اخمهای هرگز نگشودهات در امتداد غرور به بهت نشسته گونههایت در چالههای کوچک و سوزنی چهره رنگ پریدهات در آغوش هرگز به زمزمه درنیامدهات در بیتابی لبان به ترک نشستهات در گودی برآمده میان سینههای مواجت در خندهای مرده میان دندانکهای عصب کشیدهات در اضطراب میان رویاهای هرگز برنیامدهات در تپشهای میان کلامهای بریدهبریدهات در خواستنهای به بلوغ نرسیده افکارت در کودکانههای نگفته به سوگ نشستهات در خاطرات به بار ننشسته جوانیات در پریشانیهای لحظه به لحظه بی عشق بودنت در نشناختگی لمس انگشتان همیشه کاغذیت در تفاخر فریادگونه به گوش نرسیدهات و در افتادگی خاکستری چشمان بی فروغ و پر گناهت دانستم دانستم که چقدر و چقدر تنها هستم..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/09ساعت 16:53 توسط ناژوان |
|
|
صبح یک روز بهاری من و او بی هیچ مقدمه ای به باغ سعد آباد رفتیم. همه چیز برای یک روز خوب فراهم بود. می خواستیم تمام کاخ-موزه ها را ببینیم و بعد به سراغ برادران امیدوار برویم. هوای شمیرانات طبق معمول ابری بود. صدای بلبلها، قناری ها و دیگر پرندگان کلاغ ها را عاصی کرده بود. ما نیز کاخ به کاخ و تالار به تالار تاریخ سیاسی و هنری-فرهنگی کشورمان را ورق می زدیم که چشممان به پسر بچه ای هنرمند افتاد که درفضای باغ و میان جمعی از مردم، بومی بر سه پایه گذاشته بود ونقاشی می کرد. انصافا نقاشی چیره دست بود. نقاشی اش که تمام شد ،دختری از او خواست تابلویی از باران نقاشی کند. دست به کار شد. با سرعتی اعجاب آور آسمان ابری ،رگبار و منظره بر روی بوم نقش می بستند که ناگهان رعد و برق شدید در گرفت و رگباری تند تمام رنگ های بوم را در هم آمیخت و رنگین کمانی کوچک بر روی زمین نقش بست. کودک می خندید و بهت چشمان دخترک را خیره کرده بود . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/04/04ساعت 11:54 توسط ناژوان |
|
|
هبوط
جز همین جزیره، محیط ییرامون را یک باتلاق فرا گرفته بود. آسمان زیر سلطه عقاب ها بود وزمین، گورستانی که آرام آرام سبک و نرم، آنها را در خود فرو می برد. اما غروب! و قتی نسیم مرداب می وزید. قناری به جمع کبوتر های ساکن جزیره می پیوست تا آرامش روح سا کنان سرزمین رویاها، بر ذهن خسته او اثر بگذارد ،شاید لختی از خویش رهایی یابد،
آنها فارغ از دغدغه هبوط و نفرین مه آلود مرداب: می نشستند ،و خیال پرواز را با هم تقسیم می کردند آ ن روز هنوز هوا روشن بود و خورشید لحظه لحظه در انتهای مرداب فرو می رفت.قناری وقتی رسید کبو تر ها در حال نقاشی بودند ، تصویری بزرک روی زمین نمایان بود. می گفتند باید دنیا را شناخت باید تغییر کنیم و گرنه دور می افتیم تصویربزرگ عقاب روی سطح جزیره نقش بسته بود و ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/26ساعت 14:48 توسط ناژوان |
|
|
" بدون عنوان"
من پشيمان نيستم من صليب سرنوشتم را ***** البته با عذرخواهي از پاييز كه اين متن رو زودتر گذاشتم. اگه اين روزها چيزي نوشتم توهين به هيچ يك ازدوستان نبوده. ما پيش بيني اين روزها رو مي كرديم اما نه تااين حد ناجوانمردانه! كاش ما هم "ميمون هاي كور شو...كر شو...لال شو"يي بوديم كه سيمين دانشوراز اونا توي كتاب "جزيره سرگرداني" ش اسم مي بره...افسوس!
اعلاميه ازاين پس نارنج و ترنج عنوان ندارد. وقتي هويت من محو مي شود جايي براي نام و نشان نمي ماند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/23ساعت 16:0 توسط ناژوان |
|
|
قرمز... آبی... زرد... سبز
چشمانت را که بستی اولین رنگی که دیدی، انتخاب تو باشد!
اینجا رنگ ها تنها نشان با هم بودنمان است نوشتن، بوی گناه می دهد و از خود گفتن، رنگ ریا این روزها دوربین ها همه فیلتر دارند تلفن ها همه، شنود دنیا را به همان رنگ خواهی دید که دوربین ها می گویند و صدایت پیوسته هجی می شود تا غلط املایی نداشته باشی
دهانت را بو می کنند سبز یا قرمز؟ آبی یا زرد؟ اینجا فقط خمیردندان تهمت و نخ دندان ریا جواب می دهد با این همه به حال من و تو چه فرق می کند وقتی دندان اندیشه مان را کرم خورده و یک دست دندان عاریتی جواب نان فتیرشده مان را می دهد؟!! ***************** اما من هم معتقدم که " ادب مرد به ز دولت اوست!" هر چند دوست نداشتم فضای ناژوان رو سیاسی کنم اما اگه حال و هوای شعر دور از حال و هوای دور و برمون باشه، دیگه فکر کردن به چه دردی می خوره؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/15ساعت 17:37 توسط ناژوان |
|
|
گذار سر بالایی رو با سر پایین، در حالی که دستام رو محکم توی جیبام گذاشته بودم و داشتم ساعتهای مونده از روز رو با کارایی که باید انجام میدادم، کم و زیاد میکردم، کنارش بالا میرفتم... داشت نابرابر حرف میزد... اصلا به صورتش نگا نمیکردم... چون میدونستم در اون صورت مژههای فردارش من رو راحت میتونه ساعتها تاب بده... ادای آدمی رو داشتم که انگار ساعتها توی حرفاش غرق شده اما در حقیقت اگه این روش ظالمانه ادامه پیدا میکرد... چارهای جز یک مرگ نفرتانگیز برای خودم و یک لبخند هرز برای اون به جا نمیگذاشت... ناگهان به سایههامون نگا میکنم، جذابیت اون حتی توی سایهاش هم متبلور شده، انقدرکه زمین هم سعی میکنه تا اونجا که میتونه گرمی آفتاب رو به جون بخره تا این سایه ساعتها توی آغوشش به جا بمونه... دستم رو از توی جیبام در مییارم و اون ناگهان به طرفم مییاد... با تغییر ناخوداگاه صورتم بهش اشاره میکنم که میخوام داد بزنم و اون در حالی که لباش رو جمع میکنه... موذیانه من رو به مبارزه دعوت میکنه... روی بلندی وایستادم... ناگهان خودم رو روبروی اتاقش در حالی که هیچ انگیزه دفاعیای در برابرش ندارم، آویزون و مردد میبینم... خودم رو پی در پی با حرفای ته اتاق تنهایی مونده که ساعتها برای اثباتشون جدال کردم... له میکنم اما این حس موندن خیلی قویتر از ملامتهای آتشین منه... و این همون نیاز توصیف نشده است... روبروش نشستم، همش منتظرم به طرفم بیاد تا احساس تنهاییم به اوج برسه... اما اون به صندلی کنار گاز تکیه داده و آروم و بیصدا کفشای همیشه براقش رو واکس میزنه... از جام بلند میشم و اون رو در حین واکس زدن تا مرز جنون کش میدم... در حالی که با دستمال دست نخورده گوشه اتاق خواب، پنجره مه گرفته اتاق رو پاک میکنم، از روزنه ذهن آشفتش بیرون مییام... اون داره به دادهای من گوش میده... ناگهان شروع میکنه به چرخیدن... داره نامردانه روبروی من موهای مواجش رو به دست باد میسپاره... و من دیگه اون لحظه به هیچچیز فکر نمیکنم... جز برنامههای انجام نشده امروز... باز هم به مسیرمون ادامه میدیم... ناگهان به طرفم برمیگرده و با ذوق پیام توی گوشیش رو بهم نشون میده، "عزیزم من به امید تو میخوام این مسیر رو طی کنم... تو پشتم هستی؟" ازش نپرسیدم کی برات فرستاده، ناگهان میگه... بنظرت جواب من جیه؟ نگاش میکنم و بیمقدمه میگم..."من همیشه و هر لحظه پشتتم " در حالی که سرش رو تکون میده، میگه: این بهترین جوابه... میخوام فعلا داشته باشمش... به سرعت از کنارم رد میشه... به درخت تکیه میده و در حالی که انگشتای ظریفش رو به لبهای قلوهایش نزدیک میکنه... هی داد میزنه... بابک... بابک... بابک... یک دفعه من رو به پشت درهای بیمارستان پرتاب میکنه... روزی که بابک مثل یک تیکه گوشت روی تخت سفیدی افتاده بود... و انگار صدایی توی اون اتاق داشت جیغ میکشید، به طوری که هرقدر گوشام رو میگرفتم... باز هم پردههای گوشم درد رو به بدترین نحو به سرم میکوبید... نمیدونم چرا چند روز قبل از مرگش ساعتها بیوقفه روتختی صورتی رنگی رو منجوق دوزی میکردم... آخر هم روز خاکسپاریش تموم شد و همون شب اون رو بهش هدیه دادم و اون در حالی که وحشیتر از همیشه شده بود، بدون اینکه حرفی به زبون بیاره، روی تن لختش کشید... من اون شب فقط به کشش بالقوه بابک به سوی اون وقتی داشت در مورد لذتهای زودگذر دنیایی که بار ارزشی ناشناختگی رو با خودشون طی میکنن، حرف میزد... فکر میکردم...
ناگهان دستش رو روی چونش گذاشت، هیچ کس مثل بابک نمیتونست با لمس چونم به من احساس آرامش بده... نگاهش میکنم... حالت کسی رو گرفته که میخواد اعتراف کنه... باز هم میخواد شروع کنه به گریه کردن... دستمال رو محکم به دماغش میچسبونه... دلم به پرههای بینیش میسوزه تا اونجا که میتونه فشار میده، انگار میخواد تکههای وجود بابک رو از اون روزنهها بکشه بیرون... آه طولانیای می کشه و در حالی که من رو توی ترحم نسبت به بینیش رها کرده... سرش رو خم میکنه روی صورتم و میگه... بعد از بابک برای آرامش توی بغل آدمای مختلف ساعتهای هرزی رو گذروندم... برای فرار از اضطراب و دلتنگی بارها از رهگذرای دور و بر که با بیتفاوتی از کنار دیوارای یادگاری نوشته شده میگذشتن، خواستم که بغلم کنن... اما چه حیف که اونها هم هیچ وقت به فکر من نبودنن... و جز لذت خودشون هیچ چیز توی اون لحظات بیتفاوتی براشون اهمیت نداشت... سرش رو مییاره پایین و میگذاره روی گردنم.... تپش آروم گونههاش به گردنم آرامش عجیبی میده، انقباض خاصی توی گردنم احساس میکنم... اینجا به ضعف عمیقم که بارها در برابر آیینه وقتی به عدسی قهوهای رنگ چشمام زل زدم و انکارش کردم... فکر میکنم... انگار تسلیم شدن مثل طنابی محکم تمام وجودم رو به هم وصل کرده... و من رو توی وسط دشت درحالی که تشنه جرعهای آب هستم، بی امان و پی در پی میکشونه... ناگهان چرخش طولانیای میکنم و اینبار انگار دشت مثل قدرت مطلق من رو در برگرفته... و هیچ اونجا حاکم مطلق میشه و توان من در برابر این هیچ موذی و مرموز فقط سکوت و تسلیمه... سکوت و تسلیمی که تمام زخمای باز مونده روحم رو فقط خراشیده بدون اینکه ذرهای نوازش با خودش به همراه داشته باشه... خاکای روی لباسش رو پاک میکنم... شدت گرمی وجود آدما نسبت به هم انگار بعد از نزدیکی جسمهاشون سرعت مافوق تصوری پیدا میکنه... نزدیک به هم سربالایی رو طی میکنیم...دست میکنه توی کیفش و مجسمه یه عروس و دوماد رو درمییاره بیرون... با خوشحالیای که بیشتر تداعی کننده آرامشی زودگذره به حالت برعکس و روبروم راه میره و میگه... امروز باید برم مهمونی...یکدفعه یاد سعید دراز گردن میافتم...نمی دونم اون از کجا سر و کلش توی ذهنم پیدا شد...در حالی که سعی میکنم به موهای فرش چنگ بزنم... اسم سعید رو تکرار میکنم... با چشمکی موذیانه میگه... نه....نه....نه.... این بار چشمام رو ریز میکنم، صاحب پیام ارسال شده... با خنده معصومانه میگه... عالی بود، آره از کجا فهمیدی؟ از باز شدن ناگهانی روزنههای پوستت... بالاخره تاری از موهاش رو دستم میگیرم و میگه... جریاناشون کاملا جداست... کاملا و اهدافشون؟؟؟ با صدای گرفتهای که انگار بیباکیای تیزی توش متبلور شده... سرش رو خم میکنه و میگه... اهداف همشون که یکیه.... سریع بدون لحظهای درنگ انگار که نمیخواد به مغز مجال تصمیم بده، ادامه میده... شاید با این ازدواج کردم... با گشادگی بهش میگم... خط عقلت پر رنگ شده...مضطربانه میپرسه... کادوم که بد نیست؟ بی نظیر، درست مثل خال روی لاله گوشت.... در حالیکه حریصانه تفش رو قورت میده، اروم میگه فقط بهش خیلی دروغ گفتم؛ آروم گوشهی انگشتاش رو میگیرم و در حالی که سعی میکنم ناخنم پوستش رو خراش نده، بهش میگم... عشق با دروغ همراهه... اصلا اگه حرکت موازی بینشون وجود نداشته باشه... تأثیر عشق انقدر جانکاه نمیشه... انگار اعضای بدنم دارن از هم جدا میشن... از بین همه قسمتا تقلای بیهوده میکنم تا زخم عمیق کودکانهی روی پام بدون هیچ خراشی همین جور باقی بمونه... انگار میخوام این درد دلیلی باشه برای شکست زمان در برابر فراموشی... روی آب یخیای که گرمای تنم رو لحظهای منجمد نمیکنه... دراز کشیدم و ورود ذرههای یخ رو به درون روزنههای پام به خوبی احساس میکنم... اما راه گریزی نیست... این درد نابرابر هر گونه آزمون و خطایی رو نقض میکنه... دارم محکم دست میزنم... حس میکنم کف دستام درد میکنه... اون کنار یک مرد با موهای کم پشت وایستاده... چقدر بد که خوشحالی همیشه با یه باری همراه باشه... همش حس میکنم این خندهها رو دورتر با صدای ضجههایی که تنها ناشی از نفرت آدمی از احساسات خودشه لای پرده سفیدی میپیچم و با دستپاچکی سعی میکنم که اون رو توی صندوقچه قدیمی تعلقات دست نخورده بگذارم... روزنههای توی کلش رو به خوبی میشه دید... انگار حتی روزنههای کلشم خوشحالن... سعید چند قدمی اون ور تر از من داره بیرون رو دید میزنه... حالت آدمای منتظر رو داره... از آشفتگیش میشه فهمید که منتظر یه ماده کوچولوی خوشگله... که میخواد با افتخار به جمع تقدیمش کنه... معتقدم اون هیچ جذابیت نداره... نمیدونم این چه معادلهایی که هوش رو با جذابیت همخون میدونم... دست در دست هم دارن راه میرن... الان احساس خوبی دارن، اما نمی دونن این حس تا کی و تا چه پیشامدی تداوم داره... از کنار سعید در حالی که داره موهای مهمون تازه واردش رو از پشت نوازش میکنه... رد میشن... سرش رو واسه سعید تکون میده... نزدیکش میشم و هوس بوسیدنش تا ته درونم، به اتیش میکشدم... در حالی که گونش رو لمس میکنم آروم تو گوشم میگه... اون کی با سعید؟... و من که محو زیباییش شدم، به آواز آرومی میگم... یه رایحه جدید... با عصبانیت که توام با رنگ پریدگیی میگه... گفته بود فقط با من میمونه... همه اینا به مقصود اون بود... بازهم همون خنده تلخ بارها تکرار شده در دفتر سنگدل تاریخ... در حالی دارم تمام این روزا رو استفراغ میکنم... که یاد داماد با موهای کم پشت شدت فشار معدم رو افزایش میده، به خصوص وقتی که از تقلاهای پی در پی اون، حتی روزنههای کلشم شروع میکنن به گریه کردن.... گفت: در دلم آسمانی است با ابرها و کهکشانی غریب در خود غریبتر که میشوم بارانی میبارد چنان که همه آبهای عالم خیس میشود.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/09ساعت 17:3 توسط ناژوان |
|
|
دلم گرفته از این روزهای تکراری
دلم گرفته تر از این نمی شود آری تمام روز کپی می شوم به روی خودم و خواب هم که ندارد خیال بیداری کنار چشمه ی این روزهای خشکیده چه سال ها که نشستم ولی نشد جاری همیشه یک نفر از هیچ جا نمی آید و زخم فاصله ها ، آه ، می شود کاری و بس که عقربه ها دور خویش می چرخند گرفته بغض ساعت از این لحظه های پرگاری قطار یک نفره باز می رسد از راه دوباره روز دگر راه و ریل تکراری منم ... همان که در آغوش خویش می میرد و ضربه ، ضربه ی کاری ست ، آه ، ضربه ی کاری
وقتی که شب دو طرح مخالف کشیده بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/05ساعت 13:4 توسط ناژوان |
|
|
پيانونواز دونالد بارتلمي آن طرف پنجره، «پريسيلاهس» پنج ساله، چارگوش و خپله، درست مثل يك صندوق پستي (با بلوز قرمز و شلوار چروك مخمل كبريتي آبي)، با ظاهري بسيار زننده دنبال يك نفر ميگشت كه آب دماغ آويزانش را پاك كند. مطمئناً يك پروانه توي آن صندوق پستي گير افتاده بود، آيا اصلاً ميتوانست در برود؟ يا اينكه محتويات صندوقهاي پست براي هميشه به او ميچسبيد، مثل والدينش، مثل اسمش؟ آسمان آفتابي و آبي بود. يك تكه فيله سبز «سيلي پاته»(1) توي خيك پريسيلاهس ناپديد شد. مرد سرش را برگرداند تا با زنش كه داشت روي دستها و زانوهايش از در تو ميخزيد احوالپرسي كند. مرد گفت: «خوب، چطوري؟» زن گفت: «من زشتم» و در حالي كه به پشت روي كتفش نشسته بود ادامه داد: «بچه هامون زشتن». «برايان» به تندي گفت: «مزخرفه. اونها بچه هاي فوق العاده اي هستن. فوق العاده و خوشگل. بچه هاي بقيه مردم زشتن، نه بچه هاي ما. حالا پاشو برو «دود خونه»(2) مگه قرار نبود ژامبون دودي درست كني؟» زن گفت: «ژامبون خراب شد. من نتونستم دودش بدم. همه چي رو امتحان كردم. تو ديگه منو دوست نداري. پني سيلين مونده بود. من زشتم، بچه ها هم. گفت به تو بگم خداحافظ.» «كي؟» «ژامبون ديگه. ببينم اسم يكي از بچه هامون آمبروسه؟ يه نفر به اسم آمبروس واسه مون يه تلگرام فرستاده. الان چند تا بچه داريم؟ چهار تا؟ پنج تا؟ فكر ميكني اونها طبيعي باشن؟» در حالي كه دستش را توي موهاي كنگر مانندش ميبرد ادامه داد: «خونهمون داره زنگ ميزنه. چرا دلت ميخواست يه خونه فولادي داشته باشيم؟ چرا فكر ميكردم دلم ميخواد توي «كنتيكوت»(3) زندگي كنم؟ نميدونم». مرد به نرمي گفت: «پاشو. پاشو عزيزم پاشو وايسا و آواز بخون. «پارسيفال» رو بخون.»
زن از كف اتاق گفت: «دلم يه «تريامف» ميخواد. يه تيآر ــ فور. توي «استمفورد» همه از اون دارن جز من. اگه تو واسه م يه تيآر ــ فور ميگرفتي، بچه هاي زشتمونو توش مينشوندم و تا دوردورها ميرونديم تا «ولفليت». همه زشتيها رو از زندگي ات ميبردم بيرون». «يه سبز شو ميخواي؟» زن با لحني تهديد آميز گفت:« يه قرمزشو. يه قرمزش با صندلي هاي قرمز چرمي». مرد پرسيد: «مگه قرار نبود رنگها رو بتراشي؟ من يه IBM واسه خودمون خريدم.» زن گفت: «دلم ميخواد برم «ولفليت». دلم ميخواد با ادموند ويلسون حرف بزنم و سوار تي آر ــ فور قرمزم بشه و يه دوري بزنيم. بچه ها هم ميتونن دنبال صدف بگردن. من و باني خيلي حرف واسه گفتن به هم داريم». برايان با مهرباني گفت: «چرا اون كتف بندها رو در نمي آري؟ خيلي بد شد كه ژامبون خراب شد». زن شريرانه گفت: «من عاشق اون ژامبون بودم. وقتي تو با ولووي قرمزت به دانشگاه تگزاس روندي، فكر كردم داري واسه خودت كسي مي شي. دستمو بهت دادم. تو حلقه ها رو دستم كردي. همون حلقه هايي كه مادرم به من داده بود. فكر ميكردم سري از سرها سوا مي شي، مثل باني.» مرد شانه هاي پهنش را به او نشان داد و گفت: «همه چيز در حركته. بيا پيانو بزن، ميزني؟» زن گفت: «تو هميشه از پيانوي من ميترسيدي. چهار پنج تا بچه مون هم از پيانو ميترسن. تو يادشون دادي از اون بترسن. زرافه رو آتيشه، ولي فكر نميكنم تو اهميتي بدي.» مرد پرسيد: «حالا كه ژامبون از دستمون رفته چي بخوريم؟» زن با سردي گفت: «يه كمي «سيلي پاته» تو فريزر هست». مرد نگاهي انداخت و گفت: «داره بارون مياد. بارون يا يه چيزي تو همين مايه ها». زن گفت: «وقتي از مدرسه وارتون فارغ التحصيل شدي، فكر ميكردم بالاخره ميتونيم به استمفورد بريم و همسايه هاي جالبي داشته باشيم. ولي اونها جالب نيستن. زرافه جالبه ولي اون هم بيشتر وقت ها خوابه: صندوق پستي باز جالب تره. اون مرده سر ساعت 31/3 بازش نكرد. امروز 5 دقيقه دير كرده. معلوم ميشه دولت باز هم دروغ گفته.» برايان با ژستي حاكي از بي حوصلگي چراغ را روشن كرد. انفجار ناگهاني نور صورت لاغر زن را كه رو به بالا داشت روشن ساخت. مرد با خودش گفت: «چشمهاش شبيه نخود برفيه. رقص تامار. اسم من تو فرهنگ لغت، تو سوابقم قانون خوشبختي دو جانبه س. شايد هم غذاي پيانو. يه گوله درد داره تو دنياي غرب ميدوه.» زن از كف اتاق گفت: «خداي من! زانوهام!» برايان نگاه كرد. زانوهاي زن سرخ شده بود. زن گفت:«بي حس شده، بيحس بيحس. من درزهاي جعبه كمكهاي اوليه رو گرفتم. كه چي بشه؟ نميدونم بايد به من بيشتر پول بدي. «بن» داره اخاذي ميكنه. «بسي» دلش ميخواد يه نازي باشه. آخه داره صعود و سقوط رايش رو ميخونه. حالا ديگه همه به اسم هيملر ميشناسنش. اسمش همين بود ديگه: بسي؟» «آره. بسي». «اون يكي اسمش چي بود؟ اون بوره رو ميگم.» «بيلي. اسم پدرتو روش گذاشتيم. باباتو.» «بايد واسه من يه دونه Airhammer (4) بگيري تا باهاش دندون هاي بچه ها رو تميز كنم. اسم اون مرض چيه؟ اگه تو واسهم نگيريش، همه بچه هام اون مرض رو ميگيرن، دونه دونه شون.» برايان گفت: «و يه دونه هم كمپرسور و يه ضبط پاين تاپ اسميت. يادمه.» زن به پشت خوابيد. كتف بندها روي موزاييك تلق تلق كردند. شماره او، 17، بزرگ روي لباسش نوشته شده بود. چشم هاي تابدارش را سفت بسته بود. گفت: «فروشگاه آلتمن حراج گذاشته. شايد يه سر برم.» مرد گفت: «گوش كن پاشو. پاشو برو تاكستان. من هم پيانو رو ميغلتونم اونجا. تو خيلي رنگ تراشيدي.» زن گفت: «تو به اون پيانو دست نميزني. لااقل تا يه ميليون سال ديگه اين كار رو نميكني.» «واقعاً فكر ميكني از اون ميترسم؟» زن گفت: «تا يه ميليون سال ديگه. حقه باز!» برايان آهسته گفت: «خيلي خوب. خيلي خوب» و با قدمهاي بلند به طرف پيانو رفت. دستش محكم لاك الكل سياه آن را چسبيد. شروع كرد به غلتاندن آن در طول اتاق و بعد از يك مكث كوتاه، ضربه مرگبار آن به او اصابت كرد.
------------------- پانوشتها: 1- silly putty 2ــ اتاقي كه در آن گوشت و ماهي را دود ميدهند. 3ــ ايالت كنتيكوت آمريكا 4ــ Air hammer دستگاهي در دندانپزشكي كه به يك پمپ هوا متصل است و توسط هوايي كه ميدمد دندانها را خشك ميكند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 16:21 توسط ناژوان |
|
|
مرا می شناسد بهاری که رفت
غباری که سر زد سواری که رفت ندیده است آیینه لبخند او همان بی وفا گلعذاری که رفت در آن یاءس خاموش افسرده شد امیدی که سر زد کناری که رفت
چو آن پیر دلمرده در یک غروب پر از گریه ام بی نگاری که رفت نپرسید اگر از کلاغی که نیست بگو خسته شد از چناری که رفت از آن کاروان تبه در کویر شنیدم شبی راز یاری که رفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/22ساعت 15:12 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای خردمند! که گفتی نکنم چشم به خوبان
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|