![]() |
![]() |
|
| زمستان است |
|
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود عاری از آن است زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
(مارگوت بیگل) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/30ساعت 10:53 توسط ناژوان |
|
|
دکتر محسنیان راد را باید یکی از اساتید برجسته علم ارتباط شناسی کشور دانست. وی تحقیقی در زمینه نقش سکوت در میان مردم ایران زمین داشته که نتایج آن، جالب و درخورتامل است. این تحقیق نشان می دهد که اگر به ناطق بودن انسانها مباهات شده و برقراری ارتباط، آغاز هر کنش متقابل اجتماعی دانسته شده است، در ایران ما و در ادبیات ایرانی، "سکوت"جایگاه والایی داشته به طوری که حداقل 11 نوع سکوت را می توان نام برد: فراوان ترین سکوت ها «سکوت خود ایمن ساز و مانع پشیمانی» است. مانند این سخن 300 سال پیش صائب تبریزی: هر که را تیغ زبان نیست به فرمان، صائب عاقبت کشته شمشیر زبان می گردد نوع دیگر «سکوت آبروداری» است که هدف آن پنهان کردن ضعفها و کمبودهاست، همچون این شعر هزار سال پیش فردوسی: که بر انجمن مرد بسیارگوی بکاهد به گفتار خود آبروی یا سخن 950 سال بعد ملک اشعرای بهار که گفته است: سخن جز به آیین دانش مگوی که نزد شهان باشدت آبروی سومین نوع سکوت را می توان «سکوت اجتناب از یاوه گویی» نامید، مانند بیت دیگری از سکوت شناس بزرگ ایران، صائب تبریزی: لب ببند از گفت و گوی پوچ مانند حباب چون صدف کن گوهر سیراب را گردآوری چهارمین نوع سکوت را «سکوت پاسداری از آزرده دلی دیگران» گفته، مانند شعر دیگری از همان شاعر: از ره حرف بود رنجش مردم صائب کس ندیدیم که دشمن شود از خاموشی پنجمین سکوت «سکوت برای پی بردن و فهمیدن» است، مانند این گفته قرن دوازده بیدل: گفت و گو از معنی تحقیق دارد عاقلت اندکی خاموش شو تا دل زبان پیرا کند ششمین نوع «سکوت فاضل مآبانه» است، مانند این شعر 400 سال پیش اهلی شیرازی: لب بسته شد هر کس که او، دانا شد از اهل نظر غوغای بحث مدعی، از غایت نادانی است هفتمین سکوت، سکوت جالبی است که خود، پیام است و حتی گاهی فراتر از آن. هر دو نمونه را می توان در اشعار قرن یازدهم نظیری نیشابوری یافت: هزار گونه شکایت به ضمن خاموشی ست به ناله ای که ندارد اثر، چه کار مرا هشتمین نوع سکوت «سکوت به خاطر نامناسب بودن مخاطب» است که مولوی به خوبی در قرن هفتم، به آن پرداخته است: ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم با شما نامحرمان، ما خامشیم نهمین و دهمین نوع سکوت، در حوزه عرفان جای می گیرد. یکی مقدمه ایست برای ورود به عالم اسرار، مانند این شعر جامی در قرن نهم: زخاک فقر در کوی ارادت ساختم کاخی که کم خواری و کم خوابی و کم گویی ست ارکانش سکوت دیگر مربوط به هنگامی ست که جامی، کاخش را ساخته و ساکن آنجا شده و حالابرای آن که از آنجا بیرونش نکنند، باید در حفظ اسرار بکوشد و خموش باشد: گر درون سینه داری گوهری چون صدف در قعر بنشین گنگ و لال به این ده دسته می توان دسته ای دیگر با عنوان «سایر سکوت ها» افزود که نوعی اعتراض است، چنان که سعدی می گوید: بهایم خموشند، گویا بشر زبان بسته بهتر که گویا به شر در کنار توصیه برای سکوت، گاهی نیز فریادهایی شورشی علیه سکوت برخاسته است، مانند گفته دیگری از نظیری نیشابوری: به هر مقام که خواهند خامشت یابند هوای اوج دگر کن از آن مقام و نترس
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/30ساعت 10:33 توسط ناژوان |
|
|
راهی نيست، بايد برويم به چه میخندی پستهی پاييزی؟ به زودی آن خبر سهمگين به باغ بیآفتاب اين ناحيه خواهد رسيد. خيلی وقت است که نطفهی نی را به زهدانِ بيشه کُشتهاند. باورت اگر نمیشود نگاه کن دُرناها دارند بیخواب و بیدرخت رو به مزارِ ماه میگريزند. اينجا ماندنِ ما بیفايده است، من فانوس را برمیدارم تو هم کبريت را فراموش نکن!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/29ساعت 10:12 توسط ناژوان |
|
|
صبحتان به خیر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/29ساعت 8:3 توسط ناژوان |
|
|
خوشتر از دوران عشق ايام نيست
بامداد عاشقان را شام نيست باد صبح و خاك شيراز اتشيست هركه را در وي گرفت ارام نيست سعدي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/28ساعت 12:5 توسط ناژوان |
|
|
سریال یا به قول بعضی ها "پی در پی" مدار صفر درجه رو به اتمامه!
گردون، امروز این شعرو هدیه می کنه به تموم دوستداران این سریال...
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی، چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی! *** یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود! آنگه که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود *** وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد، آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد! من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/28ساعت 9:50 توسط ناژوان |
|
|
عیبجویانم حکایت پیش جانان گفته اند
من خوداین پیدا همی گویم که پنهان گفته اند پیش از این گویند کز عشقت پریشان است حال گر بگفتندی که مجموعم پریشان گفته اند سعدی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:54 توسط ناژوان |
|
|
دست های نازک روز آخرین تلاش های ماندن را می کرد که "او" را دیدم خسته از روزی بی من و من، خسته از روزی بی "او". روزهای بسیار است که به این دیدن ها در پس آخرین نگاه های روز خو گرفته ایم. خسته به امید آن که تنهایی را پشت درهای بسته روز بگذاریم و روشن به هم بنگریم دیگر حتی اگر آفتابی هم نباشد به برق نگاه هم روشنیم چه باک از تاریکی شب؟! *** دست های نازک روز اولین تلاش ها را برای آمدن می کرد که "او" را دیدم در جست و جوی من، در روزی بی من و من به امید روزی که برود تا در غروب همین نگاه خسته، چشم های روشن "او" را بیابم "او" را خواهم دید همین جا، خسته و در انتظار من! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/08/27ساعت 10:54 توسط ناژوان |
|
|
ای آسمان! چشمانت را فرو بند، ای زمین! به خواب فرو رو، شکست مرا شما که به تحسین عشقم برخاستید، به سوگ تنهاییم هیچ منشینید!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/26ساعت 14:18 توسط ناژوان |
|
|
بر گور بوسه ها زانجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریخت امروز ، شاخه های کهن سر کشیده اند نقش ترا که پرتو ماه آفریده بود خورشید ها ربوده و در برکشیده اند شب در رسید و ، شعله ی گوگردی شفق بر گور بوسه ها ی تو افروخت آتشی خورشید تشنه خواست که نو شد به یاد روز آن بوسه را که ریخته از کام مهوشی ماندم بر آن مزار و ، شب از دور پر گشود تک تک برآمد از دل ظلمت ، ستاره ها خواندم ز دیدگان غم آلود اختران از آخرین غروب نگاهت اشاره ها چون برگ مرده ای که درافتد به پای باد یاد تو با نسیم سبکخیز شب گریخت وان خنده ای که بر لب تو نقش بسته بود پژمرد و ، در سیاهی شب چون شکوفه ریخت دیدم که در نگاه تو جوشید موج اشک گلبرگ بوسه های تو شد طعمه ی نسیم دیدم ترا که رفتی و آمد مرا به گوش آوای پای رهگذری در سکوت و بیم بی آنکه بر تو راه ببندد ، نگاه من ای آشنا ! گریختی از من ، گریختی چون سایه ای که پرتو ماه آفریندش پیوند خود ز ظلمت شب ها گسیختی اینجا مزار گمشده ی بوسه های تست و آن دورتر ، خیال تو بنشسته بی گناه من مانده ام هنوز در ین دشت بی کران تا از چراغ چشم تو گیرم سراغ راه نادر نادرپور |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/26ساعت 11:8 توسط ناژوان |
|
|
رفتيم و پاي برسر دنيا گذاشتيم كار جهان به اهل جهان واگذاشتيم بالاي هفت پرده نيلي نه جاي ماست پا چون حباب بر سر دنيا گذاشتيم چون اهوي رميده ز وحشتسراي شهر رفتيم و سر به دامن صحرا گذاشتيم ما را به آفتاب فلك هم اميد نيست اين شوخ ديده را به مسيحا گذاشتيم درجستجوي يار دل آزار كس نماند اين رسم تا زه را به جهان ما گذا شتيم دلبر كه سركشي نكند دلفريب نيست فهم سخن به مردم دانا گذاشتيم ما شكوه از كشاكش دوران نميكنيم موجيم كار خويش به دريا گذاشتيم بوديم شمع محفل روشندلان رهي رفتيم وداغ خويش به دلها گذاشتيم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/24ساعت 12:21 توسط ناژوان |
|
|
جاده، خاکی، تف زده، مارپیچ مثل یک امضاء گنگ و مبهم میان دشت می رفت وگم می شد. ایستاده بودم آفتاب چشم های رنگی تو را در می نوردید. سال ها بود آرزو می کردم زیر این درخت که ایستاده ای، هبوط خورشید به سمت غروب را در سایه بلند تو نگاه کنم. اینک این درخت ، سترگ، وسیع ،آرام و سربلند به من می گفت: دوباره همان کوچه ای که ما را از زندان سبز به پارک می رساند، گشوده شده است. و باز دست ها ی گرم تو . . . این بار موج های دریا مرا فرا گرفته است و عاطفت ابر . . . تا فکر مشاطه و بهار نارنج وترنج شاید دور گردون را دو روزی بر مراد ما بگرداند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/23ساعت 11:12 توسط ناژوان |
|
|
و عشق بازی بچگی هامان بود و بوسه بهانه ای برای آشتی
وقتی که دست هایم را دست های کوچک و نرم کودکی را بر موهای لطیف و نازک دوست می کشیدم و آهسته لب های صورتی کودکی را می فشردم رویایی از امروز نبود.. عشقی فروخورده، دست هایی ناامید و لب هایی فرو افتاده
و عشق بازی کودکی هامان بود... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/21ساعت 16:28 توسط ناژوان |
|
|
براي دلخوشی ام استخاره مي گيرم اگر که خوب نيامد دوباره مي گيرم هميشه سفره گسترده نگاهت را براي برکت شعر استعاره مي گيرم براي آنکه مبادا خطا کند چشمم از آب و آينه حتي کناره مي گيرم شبي که ماه نباشد،سراغ چشم تو را از آشناي قديمش ستاره مي گيرم اگر چه حرف دلت را شنيده ام،اما براي دلخوشی ام استخاره مي گيرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/19ساعت 14:58 توسط ناژوان |
|
|
در آن لحظه در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی دمادم تق و تق منقار می زد باز و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است و تنها می خورد هر کس که دارد در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم شیرین تر از شهد و شکر می کرد نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است شلوغ است دروغ است و غریب است و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم و نرم و بسیاری که بی شرم در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست دد است درنده است بد است زننده ست و بیش از این همه اسباب خنده ست در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است و دور است و کور است در آن لحظه که می پژمرد و می رفت و لختی عمر جاویدان هستی را بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت در آن پرشور لحظه دل من با چه اصراری تو را خواست و می دانم چرا خواست و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده که نامش عمر و دنیاست اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست "مهدی اخوان ثالث" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 13:52 توسط ناژوان |
|
|
نگاهت ، تکرار مکرر بهار ست وُُ خنده ات ، شکفتنِ غنچه هاي محجّبه . نه ؛ مي خواهي بروي باشد ، برو ، خدانگهدار و حتا آن لبان لعلينت را و ُ ناگاه بي آنکه تو بداني مي خواهي بروي ؟ برو ، مرا حرفي نيست . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 11:26 توسط ناژوان |
|
|
" رنگین کمان، پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 11:17 توسط ناژوان |
|
|
ناژ: درخت کاج . درخت صنوبر. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از هفت قلزم ). ناژ و نوژ و نشک درخت کاج باشد. (از انجمن آرا). ناژ. ناژو. ناز. نوژ. نشک . نوژن . نوج که درختی است از نوع صنوبر و سرو. بعضی ناژ را همان عرعر دانسته اند. ازین بیت منوچهری شاید استنباط شود که ناژ و عرعر دو درخت از یک نوع باشند: تو گوئی به باغ اندر، آن روز برف صف ناژ بود و صف عرعران . )از برهان قاطع چ معین حاشیه ص 2097 ) درخت کاج و صنوبر و شمشاد و جاینده . (ناظم الاطباء). بعضی گویند درختی است شبیه به صنوبر و آن هم پیوسته می باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ). درختی است مانند سرو، بار او ترنجی بود کوچک و عیبه عیبه ، چون عیبه جوشن و گفته اند درخت ناج است . (فرهنگ اوبهی ). درخت کاج را در کتب مختلفه به نامهای سرو سیاه ، ناژ، نوژ، ناج ، ناجو نام برده اند و به عربی آن را صنوبر می نامند. (درختان جنگلی ایران تالیف حبیب اللّه ثابتی ص 123): آن مرد بیرون شد زاغی دیدبر درخت ناژ نشسته ، بانگ کرد. (ترجمه تفسیر طبری ).زاغی دیدم بر درخت ناژ بانگ همی کرد. (ترجمه تفسیرطبری(
پندارد کآن از پی او ساخته داریست "فرخي" هميشه تا به زمستان و فصل تابستان چو بوستان که فروزان شود به سرو و به ناژ "لبيبي" ترا شناسد دانا مرا شناسد نيز اي بي هنر و خوب به چهره هنرت کو؟ اگر چيز از مراد خويش بودي وآنت گويد بر سر هفتم فلک چو بر ناژو سرايان گشت نازو ناژوان : دهي است از دهستان ماربين بخش سده شهرستان اصفهان، در 10هزارگزي جنوب شرقي سده، متصل به راه نجف آباد به اصفهان ، در جلگه معتدل هوائي واقع است و 478 تن سکنه دارد. آبش از رودخانه و محصولش غلات و پنبه و تنباکو و ميوه است . مردمش به زراعت مشغولند، صنعت دستي زنان کرباس بافي است . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 10 ص 194). |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/16ساعت 17:37 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما با توایم لیک تو با ابر و آفتاب
همصحبتی چه فایده از ما درازتر تو پاسخ تمام معمای عالمی اما چه پاسخی ز معما درازتر |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|