تبليغاتX
ناژوان
زمستان است

در آستانه شب یلدا

 

شب يلدا بلندترين شب سال ، شب اول برج جدي و شب چله بزرگ زمستان است. فرهنگ معين يلدا را برگرفته از ريشه سرياني ( زبان مردم روزگار باستان سوريه " کلده و آشور" ) ذکر مي کند که به معناي "ميلاد" است . مهر پرستان آريايي، بدنيا آمدن خورشيد را در آن شب که ابتداي انقلاب زمستاني است، جشن مي گرفتند. اين کلمه در زبان مردم اسکانديناوي و شمال اروپا، با نامjul " يول" شهرت يافت و ميلاد مسيح، مقارن آن  قلمداد شد. مردم ايران زمين آن را يلدا ناميدند . يلدا در ادبيات و عرفان فارسي تعابير گوناگوني دارد .

بنظر عده اي يلدا درازترين شب سال است و پيشينيان آن را شوم ونحس مي دانستند :

همه شبهاي غم آبستن روز خراب است        يوسف روز، به چاه شب يلدا بيند (خاقاني)

اکنون مرا که شام جواني صبوح کرد               شبهاي رنج چو شب يلدا دراز شد(قاضي حميد الدين)

چنان به روشني دل برف سان مناز      بس شب چراغ قدر که به يلدا نهاده اند

تو جان لطيفي و جهان جسم کثيف است        تو شمع فروزنده و گيتي شب يلدا (معزي)

عرفا، شب يلدا را به نور سياهي که نور ذات و نورعالم جبروت است ، اطلاق مي نمايند (مرات العشاق)

در نظر ايشان يلدا نهايت الوان انوار است که سواد اعظم است( لمعات عراقي)

ديگر شعرا، يلدا را چنين توصيف کرده اند :

شگفت نسيت اگر داده اي عنان خرد   به روز خوش و طره شب يلدا(مجير بيلقاني)

صحبت حکام ظلمت شب يلداست     نور زخوشيد خواه ، بو که برآيد( حافظ)

روز فراق تو که نبينم جمال تو  با من حکايت شب يلدا کند همي(اديب صابر)

غنيمت دان حضور نعمت الله   که دشمن را شب يلداست امروز(نعمت الله ولي)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 18:22  توسط ناژوان | 

لحظۀ گم شده

 

 

 وزشی می گذشت

 

و من در طرحی جا می گرفتم،

 

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.

 

پیدا، برای که؟

 

او دیگر نبود.

 

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟

 

عطری در گرمی رگ هایم جابه جا می شد.

 

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

 

و من چه بیهوده مکان را می کاوم:

 

آنی گم شده بود.

 

"سهراب"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 17:27  توسط ناژوان | 

گشت غمناك دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ايام شباب

 

ديد كش دور به انجام رسيد

آفتابش به لب بام رسيد

 

بايد از هستي دل بر گيرد

ره سوي كشور ديگر گيرد

 

خواست تا چاره ي نا چار كند

دارويي جويد و در كار كند

 

صبحگاهي ز پي چاره ي كار

گشت برباد سبك سير سوار

 

گله كاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت

 

وان شبان ، بيم زده ، دل نگران

شد پي بره ي نوزاد دوان

 

كبك ، در دامن خاري آويخت

مار پيچيد و به سوراخ گريخت

 

آهو استاد و نگه كرد و رميد

دشت را خط غباري بكشيد

 

ليك صياد سر ديگر داشت

صيد را فارغ و آزاد گذاشت

 

چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير

زنده را فارغ و آزاد گذاشت

 

صيد هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز كه صياد نبود

 

آشيان داشت بر آن دامن دشت

زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

 

سنگ ها از كف طفان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

 

سا له ها زيسته افزون ز شمار

شكم آكنده ز گند و مردار

 

بر سر شاخ ورا ديد عقاب

ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

 

گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد

با تو امروز مرا كار افتاد

 

مشكلي دارم اگر بگشايي

بكنم آن چه تو مي فرمايي ››

 

گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم

تا كه هستيم هوا خواه توييم

 

بنده آماده بود ، فرمان چيست؟

جان به راه تو سپارم ، جان چيست؟

 

دل، چو در خدمت توشاد كنم

ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››

 

اين همه گفت ولي با دل خويش

گفت و گويي دگر آورد به پيش

 

كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون

از نياز است چنين زار و زبون

 

ليك ناگه چو غضبناك شود

زو حساب من و جان پاك شود

 

دوستي را چو نباشد بنياد

حزم را بايد از دست نداد

 

در دل خويش چو اين راي گزيد

پر زد و دورترك جاي گزيد

 

زار و افسرده چنين گفت عقاب

كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب

 

راست است اين كه مرا تيز پر است

ليك پرواز زمان تيز تر است

 

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ايام از من بگذشت

 

گر چه ا زعمر، ‌دل سيري نيست

مرگ مي آيد و تدبيري نيست

 

من و اين شه پر و اين شوكت و جاه

عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

 

تو بدين قامت و بال ناساز

به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

 

پدرم نيز به تو دست نيافت

تا به منزلگه جاويد شتافت

 

ليك هنگام دم باز پسين

چون تو بر شاخ شدي جايگزين

 

از سر حسرت با من فرمود

كاين همان زاغ پليد است كه بود

 

عمر من نيز به يغما رفته است

يك گل از صد گل تو نشكفته است

 

چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟

رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››

 

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري

عهد كن تا سخنم بپذيري

 

عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست

دگري را چه گنه؟ كاين ز شماست

 

ز آسمان هيچ نياييد فرود

آخر از اين همه پرواز چه سود ؟

 

پدر من كه پس ا زسيصد و اند

كان اندرز بد و دانش و پند

 

بارها گفت كه برچرخ اثير

بادها راست فراوان تاثير

 

بادها كز زبر خاك وزند

تن و جان را نرسانند گزند

 

هر چه از خاك، شوي بالاتر

باد را بيش گزندست و ضرر

 

تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آيت مرگ بود ، پيك هلاك

 

ما از آن، سال بسي يافته ايم

كز بلندي، ‌رخ برتافته ايم

 

زاغ را ميل كند دل به نشيب

عمر بسيارش ار گشته نصيب

 

ديگر اين خاصيت مردار است

عمر مردار خوران بسيار است

 

گند و مردار بهين درمان ست

چاره ي رنج تو زان آسان ست

 

خيز و زين بيش، ‌ره چرخ مپوي

طعمه ي خويش بر افلاك مجوي

 

ناودان ، جايگهي سخت نكوست

به از آن كنج حياط و لب جوست

 

من كه صد نكته ي نيكو دانم

راه هر برزن و هر كو دانم

 

خانه، اندر پس باغي دارم

وندر آن گوشه سراغي دارم

 

خوان گسترده الواني هست

خوردني هاي فراواني هست ››

 

****

 

آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ

گندزاري بود اندر پس باغ

 

بوي بد، رفته ا زآن، تا ره دور

معدن  پشه، مقام زنبور

 

نفرتش گشته بلاي دل و جان

سوزش و كوري دو ديده از آن

 

آن دو همراه رسيدند از راه

زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

 

گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست

لايق محضر اين مهمان ست

 

مي كنم شكر كه درويش نيم

خجل از ما حضر خويش نيم ››

 

گفت و بشنود و بخورد از آن گند

تا بياموزد از او مهمان پند

 

****

 

عمر در اوج فلك برده به سر

دم زده در نفس باد سحر

 

ابر را ديده به زير پر خويش

حيوان را همه فرمانبر خويش

 

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلك طاق ظفر

 

سينه ي كبك و تذرو و تيهو

تازه و گرم شده طعمه ي او

 

اينك افتاده بر اين لاشه و گند

بايد از زاغ بياموزد پند

 

بوي گندش دل و جان تافته بود

حال بيماري دق يافته بود

 

دلش از نفرت و بيزاري ، ريش

گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش

 

يادش آمد كه بر آن اوج سپهر

هست پيروزي و زيبايي و مهر

 

فر و آزادي و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

 

ديده بگشود به هر سو نگريست

ديد گردش اثري زين ها نيست

 

آن چه بود از همه سو خواري بود

وحشت و نفرت و بيزاري بود

 

بال بر هم زد و بر جست ا ز جا

گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا

 

سال ها باش و بدين عيش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

 

من نيم در خور اين مهماني

گند و مردار تو را ارزاني

 

گر در اوج فلكم بايد مرد

عمر در گند به سر نتوان برد ››

 

****

 

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را ديده بر او مانده شگفت

 

سوي بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلك ، همسر شد

 

لحظه يي چند بر اين لوح كبود

 نقطه ای بود و سپس هيچ نبود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 13:55  توسط ناژوان | 

او

 

هنوز حس می کردم دستهایم او را لمس می کند و چشمهایم در عمق نگاه او فرو رفته است.

آن همه خاطرات، آن همه بودن، گریستن، شمردن رویاها و واژه هایی که می آمد، می نشست و با

او از من دور می شد.

همین دیروز بود که در او شکوه تنهایی را یافتم و توصیف واژه های سترگ زیستن، بدون منت

معشوق، بدون تمناکردن، بدون ایستادن زیر تکرار واژه های میخواهمت هنوز .....

همین دیروز بود که به من آموخت که نخواهم، نفریبم و فریب نخورم.

آموخت که آوازهایم را برای تنهاییم سر دهم.

درعبور او خودم را می دیدم خسته، سر به زیر، سخت .......

من او شده بودم.

درست مثل او بیگانه از هستی، در فرار از بودن، خالی ازشنیدن، ناامید از تکرار، در تنفر از ساکنان سرزمین

خوشبخت ......

درست مثل سنگ تیپا خورده رنجوری که دشنام پست آفرینش را در خود احساس می کند، سیاهی را

تکرار می کردم و رنگ خاکستری را به انتطار می نشستم ......

او رفته بود و در من هنوز حس باشکوه ملاقات چشمهای باشکوه او، بودا را زنده می کرد......

حس می کردم دستهایم او را لمس می کند و چشمهایم در عمق نگاه او فرو رفته است.

تنها یک ساعت بود که کلاغ پریده بود! 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 15:2  توسط ناژوان | 

از پشت ابرها

وقتی به سمت مزرعه پر می زنی

چه خوب

در سینه نقش تو جاوید میشود

در جای جای خزان های زرد فصل ما

یاد اور بزرگ زمانی تو ای کلاغ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 16:15  توسط ناژوان | 

به خاطر تو

در باغهای سرشار از گلهای شكوفنده

من

از رایحه بهار زجر می كشم !

 

چهره ات را از یاد برده ام

دیگر دستانت را به خاطر ندارم

راستی ! چگونه لبانت مرا می نواخت ؟!

 

به خاطر تو

پیكره های سپید پارك را دوست دارم

پیكره های سپیدی كه

نه صدایی دارند

نه چیزی می بیننند !

 

صدایت را فراموش كرده ام

صدای شادت را !

چشمانت را از یاد برده ام .

 

با خاطرات مبهمم از تو

چنان آمیخته ام

كه گلی با عطرش !

می زیم

با دردی چونان زخم !

اگر بر من دست كشی

بی شك آسیبی ترمیم ناپذیر خواهیم زد !

 

نوازشهایت مرا در بر می گیرد

چونان چون پیچكهای بالارونده بر دیوارهای افسردگی !

 

من عشقت را فراموش كرده ام

اما هنوز

پشت هر پنجره ای

چون تصویری گذرا

می بینمت !

 

به خاطر تو

عطر سنگین تابستان

عذابم می دهد !

به خاطر تو

دیگر بار

به جستجوی آرزوهای خفته بر می آیم :

شهابها !

سنگهای آسمانی !!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 15:46  توسط ناژوان | 

 

راجر مگاف یکی از محبوبترین شاعران امروز بریتانیاست . او در لیورپول متولد شد و اکنون در لندن زندگی می کند. مگاف در طول فعالیت ادبی چهل ساله خود چندین جایزه معتبر ادبی را نصیب خود کرده است .

شعر مگاف ساده صمیمی و طنزآلود است.

  

اول کارت پستال

به آدرس من

         بی هیچ نوشته ای!

بعد نامه ای

پس از چندی

درون نامه

       صفحه سفیدی!

تلفن آخر شب

صدای نفس

       بی هیچ کلامی!

سرانجام 

بطری رها شده

از دهان موجی در سپیده دمان

بر ساحل شنی

چوب پنبه را در می آورم

کاغذ درونش را بیرون می کشم

دست خط تو بر آن است

« پیامی نیست »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 16:12  توسط ناژوان | 

به رنج

عشق کم وبیش نزدیکی را که کشته ام

از یاد می برم

چهر ه ات در برودت نگاه ساعت ها گم می شود

و در شیارهای حرکات جاویدانت

رویاهای من دیگربار انحراف می گیرند

در شعاع چشم های من،

 تنها تویی

که در میان سایه های ساکن لحظه چرخ می زنی

با هر حرکت

رنگ می بازی

و هر حرکت،

موجی را که انعکاس دهنده تصویر توست

            کدر می کند

زمان،

خطوطی را که رنگ زداینده توست

به هاله ای

و سلطه کفن شده ات را،

به افسانه ای

            مبدل می کند

کلمات خاطره انگیز

مرا ناتمام می گذارد

و لب های فراموشی را مهر می کند

 

"ژاک شاردن"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 14:45  توسط ناژوان | 

مترسک تنها بود.

میان مزرعه گندمی کوچک که تنها مسافران آن باد بودند و دست های مهربان خورشید.

گاهگاهی هم ، باران، بوی خاک پنهان لایلای ساقه های طلایی را بلند می کرد.

هر چه بود، زندگی آرام تر از آنچه بود که دل مترسک می خواست!

هیچ یک از پرنده های مهاجر، سراغی از مزرعه کوچک او نمی گرفتند، ...تا عاقبت...

روزی پرنده ای سیاه و خاکستری بر شانه مترسک نشست.

کلاغ که از خستگی، نفس نفس می زد، تنها و تشنه به نظر می رسید.مترسک با چشمانی پر از تنهایی، نگاهی پر مهر به کلاغ کرد و ...

روزها گذشت و گذشت. مترسک دیگر تنها نبود. هر روز صبح که خورشید دستی به گونه گندمزار می کشید و باد، ساقه های جوان و نازک را نوازش می کرد، مترسک به شوق دیدن دوباره دوست می نشست.

در صورت یخی و بی حس او، حالا ردپای لبخندی عمیق نشسته بود. کلاغ می رسید و دوباره همان نگاه های گرم و دوستانه بود و فراموشی تنهایی...

حالا دیگر جایی در سینه مترسک، آنجا که آدم ها می گفتند:" قلب"، چیزی بالا و پایین می رفت.

تازه، چند روز پیش، دم غروب و وقت رفتن کلاغ، احساس کرده بود گونه هایش خیس شده، از همانجا که دو تا دکمه به جای چشمها گذاشته بودند و حالا دو تا نقطه نورانی شده بود. چه احساس عجیبی...!

یعنی می توانست این احساس را به دوست بگوید؟

اما او که حرف زدن نمی دانست.

هرچه بود، در همان دو نقطه نورانی بود و آن جسم تپنده که این روزها تندتر بالا و پایین می شد...

کلاغ، خسته از پرواز روی شانه های مترسک نشست. آهی کشید و گفت: انصاف نیست، این همه دانه و من در جست و جوی یک دانه؟!

قلب مترسک لرزید. کاش می توانست تنها لحظه ای چشم های خود را ببندد تا کلاغ دانه ای بردارد!

اما افسوس! این گندمزار تنها بهانه بودن او بود و جایی که او دوست را درآن یافته بود.

آنجا زیر کلاه حصیری پوسیده اش، همانجا که همه می گفتند، خالی ست، چیزی صدا می کرد.

قلبش درد می کرد. با نگاه آرام و خیس از ناتوانی به کلاغ سری به علامت " نه" تکان داد!

کلاغ که گویی همه چیز را دریافته بود، ناراحت پر کشید و رفت.

 

آن شب مترسک تنها بود...و چه دل شکسته، کاش می توانست...

روزها گذشت و خبری از کلاغ نشد.

مترسک حالا فقط درد داشت و چشم هایش همدم باران شده بود. از این که می دید میان گندمزاری که او را از دوست جدا کرده، ایستاده، بر خود می پیچید. کاش می توانست راه برود...

 

اما چند روز بعد...

دوباره کلاغ از راه رسید و روی شانه های مترسک نشست.

قلبش سخت می تپید. آرام و خاموش به چشمان کلاغ نگاه کرد. هنوز دوستش داشت اما یک چیز را نمی فهمید.

چیزی در نگاه کلاغ تغییر کرده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 16:3  توسط ناژوان | 

مرجان

 سنگی است زیر آب

 در گود شب گرفته دریای نیلگون

 تنها نشسته در تک آن گور سهمنک

 خاموش مانده در دل آن سردی و سکون

او با سکوت خویش

 از یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاه

هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز

 هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه

بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود

کان ناله بشنود

بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت

 در گود آن کبود

سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ

زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت

دل بود اگر بهس ینه دلدار می نشست

 گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت

 

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 14:35  توسط ناژوان | 

 {...شکست مرد و ریز ریز شد....}

در حسرت بهار افسرده بود مرد

باچهره خودش بیگانه بود مرد

بیهوده می سرود

دیوانه بود مرد

آمد ولی نماند

سرزد ولی نخواند

پر زد ولی نشست

        چون مرده بود مرد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 14:22  توسط ناژوان | 

این چه حکایتی است

دستان تو همیشه گرم است!

وچلچله ها

وقتی از کوچ بر می گردند

سراسیمه

نشانی تو را می پرسند؟!

 

این چه حکایتی است؟

چشمان تو نشانی تمام گنجشک های دنیا را می داند

وکبوتران چاهی

عاشقانه بر شانه های تو فرود می آیند

وتمام اسطوره های دنیا

نشانه ی چشم تو را از من می گیرند!

 

این دیگر حکایتی است

هیچ فاصله نیست

تمام دور ها نردیکند

آسمان همین جاست

و رویای  پر ترنم  باران در شیارهای دستان تو جاری است

 

من ایمان دارم

این دست ها معجزه خواهد کرد

من ایمان دارم

این چشم ها برای همیشه باقی خواه ماند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 13:1  توسط ناژوان | 

ز دستان من نیاموختی

که من برای خوشبختی تو

                چه قدر ناتوانم

 

من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر

                     تو را خوشبخت کنم

آسمان هم

نمی‌توانست ما را تسلی دهد

خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،

به پایان ماه

و به پایان سال موکول می‌کردم

هفته پایان می‌یافت

ماه پایان می‌یافت

سال پایان می‌یافت

هنوز در آستانه‌ی در

در کوچه بودیم،

پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم

که کسی خوشبختی و جامه‌ای نو به ارمغان بیاورد

 

روزها چه سنگدل بر ما می‌گذشت

ما با سنگدلی

خویش را در آینه نگاه می‌کردیم

چه فرسوده و پیر شده بودیم

می‌خواستیم

با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد

که از شب مانده بود

خود را تسلی دهیم

 

همیشه در هراس بودیم

کسی در خانه‌ی ما را بزند

               و ما در خواب باشیم،

چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم

 

یک شب پاییزی

که بادهای پاییزی

همه‌ی برگ‌های درختان را

بر زمین ریختند

      به زیر برگ‌ها رفتیم

               و برای همیشه

                           خوابیدیم.

 

"احمد رضا احمدی"
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 13:47  توسط ناژوان | 

با تو بودن

و

خاموشی

این اتفاقی ست که باور باید کرد

مثل قناری

که بر شاخه ای یخ زده

نمی خواند

 

با تو بودن

مثل اندیشه محض

این باوری ست که اتفاق افتاده است

مثل شاخه ای

که در انتظار برف نشسته است

 

با تو بودن

و خاموشی...؟!  
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 13:30  توسط ناژوان | 

هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
کز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟! به که ماند؟! به که ماند؟!..
. 

مولانا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 18:31  توسط ناژوان | 

سایه اینجا بود

    اینجا که زمین

      در انتظار نور،

         ماه را به نظاره نشسته بود

 

آری، خسوف

  راز عشق ما بود

و آگاهی

نیاز من برای عاشق شدن...و رفتن

 

پدر آگاهی بسوزد

که پای آگاهی همیشه سوخته است

 

و اکنون

      من آگاه ترین زن امروزم

میوه های درخت آگاهی ام را هم که که به همه بدهم

   باز

     انگشت احساسم را گاز می گیرند

 

انگار تمامی سیب های عالم بر سرم افتاده

و در حسرت آنکه چرا کشف نکردم تا نیوتن باشم

از ضربه آخرین سیب

          هنوز رنجورم...

 

زمین که می خوری

اشکت از سر درد نیست

             از افتادن است

اما من سال هاست که زهدان اشکم نابارور شده

 

مرد قصه می گفت:

باید بلند شوم،

باید بروم،

باید...

 

و زن با اندوه می اندیشید:

" با این سیب کرم خورده چه کنم؟"

 

مدتها بود که می خواست بداند:

         میوه آگاهی کدام است؟

                             سیب، گندم یا...

 

روزگاری نه چندان دور سروده بود:

« نیمه ام گم شده است

در شب حادثه همبستر گندم شده است»

 

اما امروز...

نه میوه ای مانده بود و نه

امیدی

سیب افتاده بود!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 13:59  توسط ناژوان | 

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سفید درون چاهی

سر ستیز با آن را ندارم، توانش را نیز

برایم شادی است و اندوه

در چشمانم خیره شود اگر کسی

                         آن را خواهد دید

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستان اندوه زا شنیده است

 

می دانم خدایان انسان را بدل به شئی می کنند، بی آنکه روح را از او بگیرند

 

تو نیز بدل به سنگ شده ای در درون من

                       تا اندوه را جاودانه سازی!

 

آنا اخماتووا
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 14:37  توسط ناژوان | 

دختر ترنج

         محبوبِ من!

نگاه دو چشم تو

آشوب زای و وسوسه انگیزست

    مطبوع و دلپذیر و طرب افزاست

         خورشید گرم نیمه ی پاییزست

 

از روزن دو چشم تو می بینم

آن عالمی که دلکش و دلخواه است

افسوس می خورم که چرا دستم

از دامن امید تو کوتاه است

 

آیینه ی ‌دو چشم درخشانت

راز مرا به من بنماید باز؛

یعنی شعاع مهر که در من هست

از چشم تو به سوی من اید باز...

 

این حال التهاب به چشمت چیست؟

گویی نگاه گرم تو تب دارد

می بوسدم به تندی و چالکی

ای وای... دیدگان تو لب دارد!

 

محبوبِ من!- دریغ- نمی دانی:

هرگز مرا به سوی تو راهی نیست

حاصل ز بیقراری و مشتاقی

غیر از نگاه ِ گاه به گاهی نیست...

 

من دامن سیاه شبانگاهم

تو شعله ی سحرگهِ خورشیدی

از من به غیر دود نخواهد ماند

خورشید من! به من ز چه خندیدی؟

 

من دختر ترنج و پریزادم

ای عاشق دلیر جهانگیرم

مگشا به تیغ تیز، غلافم را

کز وی برون نیامده می میرم

 

من قطره های آبم و تو آتش

من با تو سازگار نخواهم شد

تنها دمی چو با تو در آمیزم

چیزی به جز بخار نخواهد شد

 

اما، نه، هر چه هستم و هستی باش

دیگر نمانده طاقت پرهیزم

آغوش گرم خویش دمی بگشای

تا پیش پای وصل تو جان ریزم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 12:55  توسط ناژوان | 

سال ها پیش ازین به من گفتی

که ؟مرا هیچ دوست می داری؟؟

گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم

شاد و سرمست گفتمت ؟آری!؟

باز دیروز جهد می کردی

که ز عهد قدیم یاد آرم.

سرد و بی اعتنا تو را گفتم

که ؟دگر دوستت نمی دارم!؟

ذره های تنم فغان کردند

که، خدا را! دروغ می گوید

جز تو نامی ز کس نمی آرد

جز تو کامی ز کس نمی جوید.

تا گلویم رسید فریادی

کاین سخن در شمار باور نیست

جز تو، دانند عالمی که مرا

در دل و جان هوای دیگر نیست.

لیک خاموش ماندم و آرام:

ناله ها را شکسته در دل تنگ.

تا تپش های دل نهان ماند،

سینه ی خسته را فشرده به چنگ.

در نگاهم شکفته بود این راز

که ؟دلم کی ز مهر خالی بود؟؟

لیک تا پوشم از تو، دیده ی من

برگلِ رنگ رنگِ قالی بود.

؟دوستت دارم و نمی گویم

تا غرورم کشد به بیماری!

زانکه می دانم این حقیقت را

که دگر دوستم... نمی داری...؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 12:49  توسط ناژوان | 
در دفترم خیال تو تنها نبود آب

آن واژه های ساده تو را می سرود آب

شاید که قصه پرواز دشت را

این چشمهای تو از من ربود آب

در جاده های سبز سبکبار می گریست

رویای ریزشت به کویر شهود آب

دستی به گونه تر پاییز می کشید

ابری که مانده بود زراه صعود آب

بی تو چه می کشد آن روح بی نصیب

در دوزخ فریب فراز و فرود آب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 8:37  توسط ناژوان | 
بخند کودکم

کودک باران

 بخند تا بهار

 شاید گذر کند

 یک شام تاسحر

بر تارک بلند سپیدار های شهر 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 12:10  توسط ناژوان | 

سفر همیشه حکایت آمدن تو بود

ما با هم بودیم،

مادرم این راز را می دانست

و جاده های بلند از بادهای رو به شمال

که از نرمای ماه و نازکای آواز ما می گذشت

و من

آن قدر دوستت می داشتم که حسادت شبیه شیر پرنده

و موی کف دست بود

 

***

ما با هم بودیم، این راز را مادرم می دانست،

ما با هم بودیم مثل صنوبر و سایه

اما آفتاب رفت

و من

تو را گم کردم

 

ما با هم بودیم مثل ستاره و همین شب شریف

اما آفتاب آمد

و تو

مرا گم کردی

 

ما با هم بودیم مثل روشنایی پسین با خانه

اما شب آمد

و من

تو را گم کردم

 

ما با هم بودیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند

اما شب آمد

و تو

مرا گم کردی

 

***

سفر همیشه حکایت باز آمدن تو بود، نبود؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 8:55  توسط ناژوان | 

" تماشا "

 

آب و آبي

         با تو ميجوشد

              آسمان

                    يا هر چه دريايي است

سبز و سوري

          با تو ميرويد ـ

              ـ زمين

                   يا هر چه زيبايي است

 

ارغنون و عشق

          با تو ميماند ـ

              ـ لحن دل

                    يا آنچه ليلايي است

مهر و مينو

        با تو ميتابد

              آنچه روشن

                      آنچه رويايي است

 

ماه و مه پيچيده در هم

فرصتي مانده است ـ

                       ـ پشت راز سبز جنگل

                              فرصتي بيوهم

پاي رفتن هست و شوق نو رسي ـ

                                      ـ با من

                                      ـ سمت و سويي تا سحرزايي است

 

چشم ميچرخد تو را و باغ ميچرخد

 

من نميگويم

خيل شبوهاي شادابي كه ميچرخند و ميجوشند و ميرويند ـ

                                                           ـ ميگويند:

«در چه چشمي»

                        «با چه آييني»‌

                       «چنين آيينه آرايي است»

من نميدانم تو را آنسان كه بايد گفت

من نميگويم چنين

                  يا آنچنان

                        يا چون چرايي چند

از تو گفتن ـ

         ـ پاي دل در گِل

                 بالهاي شعر من در بند

من نميگويم

خيل بارانهاي بارآور كه ميبارند و ميپويند و ميجويند ـ

                                                           ـ ميگويند:

                      «تا نفس باقي است»

                      «فرصت چشمت تماشايي است»

 

 

 محمدرضا عبدالملكيان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت 10:42  توسط ناژوان |