تبليغاتX
ناژوان
زمستان است

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام؟

که می توانم باشم؟

که می خواهم باشم؟

تا روزها بی ثمر نماند

تا ساعت ها جان یابد

و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی حقیقت

که راهی ست ناشناخته

پر خاک

ناهموار

راهی که باری

که در آن گام می گذارم

که در گام نهاده ام

سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت در آیم از زیبائی حیات

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام.

 

مارکوت بیکل

ترجمه احمد شاملو 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 12:47  توسط ناژوان | 

 

 اندیشه من

 

هيچ اتفاق خاصي رُخ نداده بود

فقط شبي ناگهان دريافتم.

بالاي باغ آسمان خبرهايي بود

ملايكي آشنا آمده بودند

بال ايوان ِ آينه

يك دفتر سفيد و دو سه نيْ قلم از خواب ِ حافظ آورده بودند

گفتند : بنويس !

گفتم : سواد ِ علاقه ندارم ...

گفتند : بنويس !

نوشتم آرامش ، نوشتم علاقه ، نوشتم آدمي ...

بعد خداوند از خواب آسمان آوازم داد :

كلمه ، كلمه ، كلمة الكتاب !

ديدي چه ساده شاعر شدم

ري را !!!

 

"سيد علي صالحي"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 14:20  توسط ناژوان | 

(دوباره بخوانید لطفا")

 

گفتم:

 

 دست هایمان که در هم فرو می رود، مثل لانه گنجشک می شود، قلب مرا فشار می دهد.

 

 خندیدی، گفتی: تو همیشه کودک می مانی،

 

آفتاب بر گونه چنار ها دست می کشید:

 

 کلاغ ها کم کم می آمدند ،

 

 نیمه بهار بود پر از قار قار.......

 

سایه ها درست عکس قدم های ما بلند وبلند تر می شد........

 

 باز هم پیاده آمده بودیم،پارک شلوغ بود ،پر از اسباب بازی،

 

 سرشار از پیرمرد هایی که بزرگ نشده بودند

 

دوبار توپ به پایت خورد خندیدی گفتی :مرا اذیت می کنند، من بی اعتنا بودم

 

گفتی: این هم دوست من است!!!!! 

 

گفتم: پارک پر از دوستان توست

 

روی چمن ها دراز کشیدیم 

 

 مثل همیشه حس کردم چمن ما را نوازش می کند،

 

 دست هایت را که فقط مال من است می بوسد .

 

تو دوردست را می نگریستی،

 

 در آینه چشم هایت خودم را می دیدم ،هنوز بزرگ نشده بودم،.........

 

 همراهت زنگ خورد، یادم هست جا خوردی، آهسته گفتی : باشه به سلامت!!!!

 

پرسیدم کی بود؟  ناخود آگاه گفتی: رفتند .....

 

ایستادم ،تو را می نگریستم !حس کردم بزرگ شده ای:

 

 دست هایت را گرفتم ،لانه کبوتر بود

 

 هوانیمه ابری بو د و باد می آمد

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 19:22  توسط ناژوان | 

 

"دشت هایی چه فراخ

کوه هایی چه  بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

.....................

 

من در این آبادی پی چیزی می گشتم،

پی خوابی شاید،

پی......لبخندی"

یاد سهراب بخیر

خواب این آبادی،

سال هاست آشفته است.

نه طلوعی، نه غروبی،

حاجت نور دگر گم شده است.

ودر آن ، زمزمه ی مبهم روز،

طفل همبستری خورشید است،

با تن خسته خاک!

شاید اما اینجا،

آخرین آبادی است،

که در آن، تا ابدیت،

          تنها

            طرح لبخند تو

                     در من پیداست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 16:5  توسط ناژوان | 

آزادی

 سروده  پل الوار

 ترجمه  بامداد حمیدیا

 (تقدیم به همه آزادمردان جهان خصوصا اهالی ناژوان)

 

بر روی دفتر های مشق ام

 بر روی درخت ها و میز تحریرم

 بر برف و بر شن

 می نویسم نامت را.

  

روی تمام اوراق خوانده

 بر اوراق سپید مانده

 سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

 می نویسم نامت را.

 

 بر تصاویر فاخر

 روی سلاح جنگیان

 بر تاج شاهان

 می نویسم نامت را.

  

بر جنگل و بیابان

 روی آشیانه ها و گل ها

 بر بازآوای کودکیم

 می نویسم نامت را.

  

بر شگفتی شبها

 روی نان سپید روزها

 بر فصول عشق باختن

 می نویسم نامت را.

  

بر ژنده های آسمان آبی ام

 بر آفتاب مانده ی مرداب

 بر ماه زنده ی دریاچه

 می نویسم نامت را.

  

روی مزارع ، افق

 بر بال پرنده ها

 روی آسیاب سایه ها

 می نویسم نامت را.

  

روی هر وزش صبحگاهان

 بر دریا و بر قایقها

 بر کوه از خرد رها

 می نویسم نامت را.

  

روی کف ابرها

 بر رگبار خوی کرده

 بر باران انبوه و بی معنا

 می نویسم نامت را.

  

روی اشکال نورانی

 بر زنگ رنگها

 بر حقیقت مسلم

 می نویسم نامت را.

  

بر کوره راه های بی خواب

 بر جاده های بی پایاب

 بر میدان های از آدمی پُر

 می نویسم نامت را.

  

روی چراغی که بر می افروزد

 بر چراغی که فرو می رد

 بر منزل سراهایم

 می نویسم نامت را.

  

بر میوه ی دوپاره

 از آینه و از اتاقم

 بر صدف تهی بسترم

 می نویسم نامت را.

  

روی سگ لطیف و شکم پرستم

 بر گوشهای تیز کرده اش

 بر قدم های نو پایش

 می نویسم نامت را.

 

 بر آستان درگاه خانه ام

 بر اشیای مأنوس

 بر سیل آتش مبارک

 می نویسم نامت را.

  

بر هر تن تسلیم

 بر پیشانی یارانم

 بر هر دستی که فراز آید

 می نویسم نامت را.

  

بر معرض شگفتی ها

 بر لبهای هشیار

 بس فراتر از سکوت

 می نویسم نامت را.

  

بر پناهگاه های ویرانم

 بر فانوس های به گِل تپیده ام

 بر دیوار های ملال ام

 می نویسم نامت را.

  

بر ناحضور بی تمنا

 بر تنهایی برهنه

 روی گامهای مرگ

 می نویسم نامت را.

  

بر سلامت بازیافته

 بر خطر ناپدیدار

 روی امید بی یادآورد

 می نویسم نامت را.

  

به قدرت واژه ای

 از سر می گیرم زندگی

 از برای شناخت تو

 من زاده ام

 تا بخوانمت به نام:

 آزادی. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 0:38  توسط ناژوان | 

 

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود

وگفتن اینکه سگ من نبود

 

ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن

که گلدان را آب باید داد

 

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتن بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش

 

ساده است لغزش های خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که من این چنینم

 

ساده است

که چگونه می زیم

 

باری زیستن

سخت ساده است

و پیچیده نیز هم

 

مارگوت بیگل

ترجمه احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 8:31  توسط ناژوان | 

این روزها، روزهای سردی ست

روزهایی بی روزن

روزهایی بی همتا

 

این روزها، روزهای سردی ست

حتی گفت و گوهامان هم از دلسردی ست

بخار شیشه ها

نشان از ابهام لحظه هامان دارد

و نور

در رویای مبهم شیشه ها

گمشده ای بیش نیست

 

این روزها، روزهای سردی ست

واپسین نفس های سال

در غرور خفته درختان بی برگ

 

مدام، بادی سرد می وزد

این روزها، سردترین روزهای زندگی من است

 

و نگاه نگرانم

       پشت تمامی شیشه ها

          به انتظار آمدن دوباره بهار نشسته است

 

هو هوی نفسم بر شیشه ها تنها نقشی می گذارد

همچون خودم

      که چون سایه ای

                    

                      می آیم

                              و

                              می روم

 

این روزها، روزهای سردی ست:

" فصل تمرین شکیبایی من است"

 

پس به امید بهار

آخرین روزهای سرد را با شکیبایی می گذرانم

 

کجایی زمزمه باد بهاری؟

کجایی نم نم باران احساس؟

 

دارم دوباره خیس خیس

                     به رویا می روم

                                   ببار...............

 

اینجا هوا واقعا سرد است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 13:19  توسط ناژوان | 
دکتر مهدی حمیدی شیرازی ،بی گمان یکی از بزرگترین شاعران قرن اخیر است ،که هنوز روح

سعدی را در آثار او می توان یافت

شعر قو یکی از آثار جاودانه اوست:

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد           

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برانند کاین مرغ شیدا

 کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد 

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چوروزی از آغوش دریا بر آمد

 شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریا ی من بودی آغوش وا کن

 که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 8:28  توسط ناژوان | 

تنها تکان دست تو کافی بود تا سیب ها رسیده فرو ریزند

 از شاخه های ترد جوان ناگاه گنجشک های زمزمه برخیزند

 

  آن شاخه های ترد جوان هر صبح پیچیده در حلاوت لحنت بود :

"این سیب ها رسیده تر از صبح اند  ، این سیب ها چه وسوسه انگیزند"

 

بعد از بهار های پیاپی باز گنجشک ها هنور همین جایند

گنجشک ها ادامه ی خورشیدند ، گنجشک ها ترنم یکریزند

 

شب عاشقا نه های مرا مهتاب با موج موج چشمه ،رها می برد

از کوچه  باغ ها که درختانش شهری غزل به شیوه ی تبریزند

 

با هر نسیم جان رشید تو سروی به باغ های جهان افزود

اینک چه سروها که شبیه تو در باغ شوق ،شور می انگیزند

 

حتی بهار بی نفست یعنی جنگل که شاخه های درختانش

چون برگ پیش پای تو می افتند ، با خش خش زوال می آمیزند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 16:47  توسط ناژوان | 

زبان شکرم لال شده است امروز که غافلگیر شدم با این برف سرشار و مهربان که هرچه را که تا پیش از این نازیبا و نا دیدنی بود زیبا کرد و دیدنی و خواستنی!

 

احساس کردم ناشکری و نامرادی بزرگی است حالا که خدایم دعای باریدن مرا مستجاب کرد من سکوت کنم.

 

 برف و زمستان و سرما را بیش از آنچه فکر می کردم عاشقم...

 

تا باد چنین بادا......

 

***

 

دل تنگی هایم را امروز روی برف می نویسم

 

فردا بر روی یخ

 

و روزهای دیگر شاید بر سنگ حجاری اش کنم

 

تا آنانکه پس از من خواهند آمد نیز

 

بدانند

 

کسی بود که دلتنگش هایش را

 

یک روز بر برف نوشت

 

روز دیگر بر یخ

 

و روزهای بعد بر سنگ

 

اما هرگز

 

فریاد نکرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 9:50  توسط ناژوان | 
هرچند فراری از باد 

و دشمن دشت ،

اما رفت

ساده بدون کلام و بی خدا حافظی

چقدر ناژوان بدون حضورش تهی است

و بی او

برای خوردن سو پ جو چقدر تنها ماندیم

بدون بهار

بدون نارنج و ترنج 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 10:46  توسط ناژوان | 

من از کودکی از باد می هراسم

و مشت هایم همیشه گره بوده است

باد

خاک را با خود خواهد برد

 

این تنها خواهش من است

مرا در مسیر باد خاک نکنید

بگذارید با خاک خیس باران خورده خو کنم

 

بگذارید تا در جواب نکیر و منکر

مشت خاکی داشته باشم

تا به آنها بسپارو و بگویم:

این تمامی چیزی ست که با خود آورده ام

 

یادگاری از خاکستر من

در دنیای مردگان زمینی...

 

مرا در مسیر باد خاک نکنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 15:21  توسط ناژوان | 

ناگهان

جانی تازه در من می دمد

همچون ماهی دور افتاده از آب

که به دریا می اندازند

چقدر آسان

چقدر راحت

مرا به سرچشمه زندگانی می برد

گفته بودم

محشر است

 

رستاخیز غنچه ها آغاز می شود

دیگر

تنها گل است و شکفتن

این معجزه همیشگی اوست

به همین سادگی

به همین راحتی

با دست های ظریف خود

مرا به آب می اندازد

و دوباره

زندگی آغاز می شود....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 16:36  توسط ناژوان | 

از همه گیاهان سایت پوزش می خواهم!!!!!!!!!!!!!!

درخت، باریک، لاغر و تنها ایستاده بود.

درست وسط دشت،معلوم نبود چگونه در این بیابان،این دنیای

بدون آب، در این سرزمین سراب، چنار روییده است.

شاید کویر او را درخواب دیده بود.

او تنهای تنها ،بدون ثمر زندگی می کرد.

وقتی نسیم می وزیدوماسه ها پرواز می کردند:بوسه های دشت با برگهای

 چنار برخورد می کرد.

درخت به نوازش های داغ کویر عادت داشت.شاید به جای آب آن را می نوشید.

پاییز که می آمد، او به وجد می آمد، لباسهایش رنگی می شد.

پرهایش همراه رقص ماسه ها به حرکت در می آمد، طلای زرد درخت به  پیشگاه

پاییز می ریخت، کویر به جنبش در می آمد و همه چیز به رویا می پیوست.

اما پیرمرد، گاهی  می آمد او را هرس می کرد و شاخه هایش را نوازش می کرد و

بعد در کویر محو می شد.

آنجا سرزمین خیال بود .خیال برتر از حقیقت بود. جزیی از دانش ...

آنروز وقتی کویر برخاست، باورش نمی شد،

چه کسی؟ چگونه این کار را کرده است ؟

درست رو به روی چنار، دو درخت باشکوه روییده بود.

پیرمرد پایکوبی می کرد: زیتون و نارنج

که هیچ گاه خزان آنها را در بر نمی گیرد، همواره پر ثمرند و کویر هیچ  قرابتی با آنها 

ندارد. این بار نسیم که وزید، ماسه ها ایستادند چون جنبش آنها درختان همیشه بهار

را می آزرد .

وقتی پاییز  رسید، کویر هدیه ای برای او نداشت ......

پیرمرد چنار را بریده بود تا در زمستان برای گیاهان بهاری اش هوا را گرم کند...   

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 13:2  توسط ناژوان | 

حسادت گوشه گوشه وجودش را فراگرفته بود

چشمهایش را

همانجا که همه می گفتند: زیباست

و حتی قلبش را

همانجا که همه می گفتند: بزرگ است

 

آخر چرا همیشه باید دومی باشد

آخر چرا همه باید او را از پشت پرده "او" بنگرند

مگر خودش چه کم دارد؟

حالا که دیگر یک تنه می تواند تمامی دنیا را

در مشت های خود بفشارد!!!

 

و فشرد

تمامی آنچه را که سالها در آن دمیده بود

هر چه می فشرد

تمام نمی شد

چگونه تمامی این سالها تاب آورده بود؟

 

و دست آخر

چون اناری چروکیده

بی ذره ای از زیبایی درونی

تنها مانده بود

 

حالا دیگر دنیایی نمانده بود که بفشارد

تمام دنیاهایی را که روزگاری با " او" گذرانده بود

فشرده بود

 

و هیچ نداشت

جز تنهایی....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 16:11  توسط ناژوان |