تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز

امسال؛ سال بهار است

ما از تمام فصل ها عبور کرده ایم

و به زیبایی محض رسیده ایم

امسال

سال بهار است

و ترنم عشق

در رگ های درختان جاری است

و باغ مهربان مادربزرگ

هوای تازه عید را استنشاق می کند

و سایه هایش را

به عابران پیاده می بخشد

امسال چکاوک ها

بال های خود را به چشمه ساران می سپارند

و در خنکای آن

جان پرواز را تازه می کنند

امسال شکوفه ها

درست روز عید می رسند

و نارنج و ترنج

دامن دامن گل نرگس می چیند

امسال؛ سال بهار است

و کویر پر از نیلوفر آبی می شود

و رابعه

دختر کوچک پاییز

برای باغچه کوچک خانه شان

غزل می خواند

امسال بهار با مشاطه می آید

و باغ های زیتون را آرام آرام آرایش می کند

باور کنیم

امسال، سال بهار است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 13:36  توسط ناژوان | 

ديگر هم را نبينيم

راستي

قرارمان بود.

مانع،

حسادت دخترانه من بود

يا زيبايي زنانه تو؟

هر چه بود،

قرارمان بود!

همه چيز فراموش شدني بود،

جز لبانت

كه هميشه مرا تا مرز عاشق شدن پيش مي برد

هنوز هم بر همان قرارم!

فقط كليد دلم را بياور

تو كه مي داني، دلم نازكتر از آن است

كه مهمان تازه واردش را با كفش هاي خاك خورده

استقبال كند!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 10:52  توسط ناژوان | 

آن مرد آمد

آن مرد در باران آمد

آن مرد با شاخه ای گل نرگس آمد

 

آن روز را به خاطر دارم

پدر

با شاخه ای نرگس سپید

با نگاهی به رنگ آفتاب

عید را سلام گفت

 

و من

دخترک قصه شاهزاذه و پری

چشمان خیس نرگس را

در لابلای دفتر خاطرات هدیه پدر

چه ساده خشکاندم

 

عکسی آویخته بر دیوار

مانده در دهن شب پاییز

آهٰ هرگز صد عکس...

 

نگاه پدر گمشده در نگاه قاب

و فاب

خاطره مبهم

شاخه گل نرگسی

که روزی به دست

دخترکی

خشکید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 15:54  توسط ناژوان | 

 

براي ناژوان:

 

راه گلو باز شد

عطش

پرده شرم را درید

و باز هم

هماغوشی من و

                   سه کنج همیشگی خانه...

 

اینک در راهند

        قطره قطره واژه هایی که

                        به هنگام باد

                        به هنگام بهار

بر من نازل شدند

به سوی تو می آیند

شوق ها،

           شعله ها

                   و شرم ها

خسته تر از آنم که بایستم

نشانت را یافتند

برای تو می آیند

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 11:55  توسط ناژوان | 
 

گفتم:از آسمان برایمان بگو.

وقتی سخن گفت همه گفتند :او بشر نیست!

گفتم با زبان زمینیان بسرای.

گفتند :آ...ه! او هم که بشری از جنس ماست......

زیتون

 ...... و رازهای زیادی میان چشم تو بود

و رازهای زیادی که هیچ کس نسرود

چه رازهای زیادی که آب ها بردند

و ماهیان، غزلی عاشقانه بر لب رود

تو از مزارع گندم عبور می کردی

منم مترسک غمگین که عاشقت شده بود

مترسکی که دلش را کلاغ ها بردند

به سمت قلعه سنگی به سمت بینالود

شبانه قصه غمگین مادرم شده ای

خدا نبود، تو بودی! کسی بجز تو نبود  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 9:0  توسط ناژوان | 

غزل

 

کودکی ام را جمع کردم
از میان دفترچه های مهد کودک
از میان البوم ها و عکس ها
از میان لباس هایی که هنوز توی پستوی زیرزمین بودند
اما یک چیزی را پیدا نکردم
نبود که با خودم ببرمش
و آن ............
نمی دانم اما هر بار
هر بار که می روم انجا
زورم نمی رسد که زمین را بکنم
و از ان زیر درش بیاورم
وقتی 10 ساله بودم
فکر می کردم
هفته دیگر
ماه دیگر
سال دیگر بر می گردد
اما حالا
بعد از گذشت این همه سال
می بینم
اگر همان موقع با خودم برده بودمش
شاید ...........
نه
به هر حال او رفته
اما ذهن من از بودنش مملو است
من حتی وقتی اشک می ریزم
گرمای دست های او را
روی صورتم احساس می کنم
چقدر دلم برایش تنگ شده
نزدیک بهار است
چرا دفتر چه هایم
بهار های با او را در خود ثبت ندارد/؟
باید بروم تمام لباسهایش را با خود بیاورم
شاید این بار
سال تحویل بیشتر حسش کنم
دلم هوایش را کرده
کاش بود.
..............
راستی بهتر است برایش گل ببرم
شاید یک شب به خوابم بیاید
و مرا در اغوش بگیرد
به همین هم دلم خوش می شود
من هنوز کودکم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 12:43  توسط ناژوان | 

به بهانه بهار

وقتی زیاد کار می کنی

خسته می شوی

حالا حتما با خودت می گویی:

بیچاره!

به گمانش غیب گفت...

اما این بار واقعا غیب گفتم

زیاد که کار می کنی

یعنی دارد اتفاقی می افتد

یعنی دارد همه چیز عوض می شود..

دارد بهار می آید             

به تو که شاید سهمی کوچک در آمدنش داشته باشی

آری با توام آقای عزیز

خسته نباشی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 16:31  توسط ناژوان | 

 بر ستیغ صبح ایستاده بود

                      افراشته قامت

                           پریشان گیسو

و سپیده دم

امتداد قلب سرخش بود

که تا انتهای دشتهای تنهایی

گسترده می‌شد

رنگین کمان واژه

از سینه‌اش موج می‌کشید

                         و دامانش

                           به وسعت ابدیت

برای عشق فرصت داشت

هر بار

که دست‌هایش را می گشود

غنچه‌های عشق

بر زمین می‌ریخت

               و چشمانش

            برای دردهای همه می‌‌‌گریست

                و قلبش

             در سینه نازک و بی‌قرار

هزار پاره سرخ و درخشان بود

بر فراز افق

آرام ایستاده بود

و شعر زندگی می‌سرود

                     آن شاعر

                               آن مادر

                                  آن زن

 
"شیرین رضویان"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 15:52  توسط ناژوان | 

هزار بار چشمانت را سروده ام

 

 هزار بار ديگر نيز می سرايم

 

 تا جهان يکسره شعری شود

 

 در چشمان تو

 

 و کبوتران بی آرام دستانت را

 

 پرواز خواهم داد

 

 تا کوچه کوچه داستانگونه های تو را بازگو کنن

 

هزاران بار عشق تو راگريسته ام،

 

هزار بار ديگر مي گریم  

 

 تا جهان يکسره رودی شود، فراخور دريای سينه تو

 

 تا درآسمان گمشده غروب ، تو را فرياد کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 14:2  توسط ناژوان | 

برای ناژوان

 

 روح من قُبایی بود به رنگ آبی آسمان؛

 

آن را بر صخره ای مشرف بر دریا

 

 بجای گذاشتم و عُریان،

 

در هیئت زنی،

 

به پیش تو آمدم.

 

و چونان زنی پشت میز تو نشستم

 

پیاله ای شراب نوشیدم و

 

رایحه ی خوش چند رُز را به ریه سپُردم.

 

دیدی که زیبا بودم

 

مانند چیزی که به خوابت آمده باشد،

 

پس همه چیز را از یاد بردم،

 

کودکیم

 

و وطنم را،

 

تنها می دانستم که نوازش های تو مرا اسیر دام تو کرده است.

 

خنده کنان آینه ای گرفتی و گفتی خود را در آن نظاره کنم.

 

دیدم شانه های خاکیم تکه تکه فرو می‌ریزند،

 

دیدم زیبایی بیمارم را و چاره ای نبود جز آنکه

 

ـ گم شوم.

 

آه، مرا در آغوش بگیر

 

هر چند که به چیزی نیاز نداشته باشم.

 

"ادیت سودرگران"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 13:10  توسط ناژوان | 
(به همه آنها که منتظر پنجره های گشوده اند)

من همان پوست کهنه و قدیمی خرس را دور خودم می پیچیدم ٬ کنار آتش ،پاهایم را داغ می کردم  از

پشت پنجره ٬ ترس موهوم و مرموز خودم را با دنیای شب تقسیم می کردم ٬ آنجا همه روستا یخ زده

پیدا بود . اگر چراغی ٬سوسو می کرد من به وضوح آن را می دیدم ٬ بیرون سوزش سرمای دی ماه بیداد

 می کرد . وقتی باد می وزید . استخوان روستا نیز منجمد می شد . من خیال می کردم حتی سگهای

 ولگرد نیز از این سرما یخ زده اند .

ساعت دوباره یک شب را نشان می داد . مدتها بود که نمی خوابیدم . مثل یک بیمار مالیخولیائی که از

 شهر فرار کرده باشد ٬ پشت پنجره می نشستم، تا صدای باد را بشنوم که درست مثل سرفه یک

مسلول ٬ بین کوچه ها می خزد، و بعد جابجائی برگها و خاشاکی که فرار می کرد . و گاهی زوزه سگی

 تنها که در گوشه ای شنیده می شد اما درست ساعت یک هرشب ٬ درست همین ساعت ٬ فانوسی

 را می دیدم که دست های مردمی را روشن می کند و سایه او را کشیده و بلند به دنیای تاریک پیوند

 می زند .

او ٬ آرام آرام نزدیک می شد . من فکر می کردم رد پاهایش ٬ روی آبهای یخ زده می ماند ٬ جلو می آمد

 جز یک سایه بلند که پشت سر او باقی می ماند و یک فانوس که در مسیر باد سوسو می زد . چیزی از

 او پیدا نبود . نمی دانستم از کدام خانه بیرون می آید نمی دانستم به کدام سو می رود .

خیلی دوست داشتم بدانم وقتی این دنیای خواب ،جهان را در برمی گیرد ،چرا او بیدار می شود چرا

مالیخولیا در روح او زنده می شود ؟ اینگونه سرد ! اینگونه ساکت!  اینگونه مرموز !

سرما پیکر پنجره ر اشلاق می زد حس می کردم ٬ همه را مجازات می کند ٬ تنبیه بزرگ خداست .

 اما آن مرد یا زن ٬ در این نیمه های شب به کدام سو می رود . چه گم کرده ای دارد . گاهی فکر می

 کردم . مثل خودم دیوانه است یک دیوانه زنجیری ٬ فراری از دنیای عقل ٬ شب پره ای که از نور می

 هراسد ٬ نمی دانم ،هرچه بود می آمد. درست در همین ساعت ٬ درست در همین کوچه ٬ و همیشه

٬ با همین فانوس ٬ هیچ حرکت تازه ای نداشت همیشه تکراری بود .

گاهی وقتها می پنداشتم واقعا دیوانه شده ام ٬ چون هیچکس او را نمی دید ٬ چون هیچ ماجرایی از او

نقل نمی شد ٬ او تنها در ذهن من می رفت و می آمد ٬ حتی سگها او را نمی شناختند ٬ بوی او

آزارشان نمی داد . پارس نمی کردند .

وحشت مرا فرا می گرفت . اگر دیوانه شده باشم ؟ اگر جزمن هیچکس او را نشناسد ؟ و اگر هیچ آثاری از

 او پیدا نشود ؟

آن شب به خودم جرات دادم ٬فریاد کشیدم ٬ بلند و بی پروا ... از او خواستم خودش را بنمایاند . صدای

 من در ضجه های باد محوشد ٬ اما به گمانم او آن را شنید تکان شدیدی خورد پالتو بلند و ضخیمش را

انداخت و رفت .

از پنجره پایین پریدم پالتو را برداشتم ـ باد به همه چیز شلاق می زد ـ آن را دور خودم پیچیدم ٬ همان

پوست کهنه و قدیمی خرس بود .

 فانوس را گرفتم ٬ چقدر روستا ساکت بود . همه جا یخ زده بود . سگها مرا می شناختند سایه ام تا

انتهای تاریکی می رفت به سوی آخر کوچه روان شدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 10:37  توسط ناژوان | 

روزگار مدیدی ست

که در گذر سایه های بی خیال

و از آن سوی تردید

با تو حرف می زنم

 

روزی که چشم بر هم زدنی

کودکی را پیمودم

به گمانم نبود

در این راه قدم می گذارم

 

و من نیز عابری پیاده شدم

که در رویایی شوم

در شبی که ناگاه

کودکی ام تمام شد،

زن شدم

 

و حال

سالهایی بس دراز است

نازنین همسفر!

که در این راه بی پایان،

این گم گشتگی بی مرز

با پای پیاده

به دنبال زنی می گردم

که شبی آمد

و فردا روز

در ناباوری ها گم شد

 

کولی می خواند:

"عشق را در پستوی خانه

نهان باید کرد"

 

و من

این به یکباره محرم شده

در عبور فصل های مبهم

از نگاه نامحرمان

خود را

در پستوی خانه نهان کرده ام

 

و عشق

همان بازی بچگی هامان بود

که یک شب

در نبود ماه

در پستوی واپسین شب کودکی

ناکام ماند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 13:56  توسط ناژوان | 

به نارنج و ترنج

ای یار

كه در گریبانت

دوكبوتر توآمان بی تابند

و قلب پاك تو

با لرزش خوش كبوتران

به تنظیم ایقاع و آهنگ جهان برخاسته است

لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است

و گرمای مهربان دستت

مرد را مرد می كند

ومن

ایستاده ام

و به نیمه ی كهكشان می نگرم

كه درآنسویش

تو

عشق تقدیر می كنی

و من

كامل می شوم

ای زن

 

"غائده السلمان"

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 12:46  توسط ناژوان | 
                  

                                             امروز تولد نارنج وترنج است. تقدیم به او که از بهترین هاست.

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

 

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

 

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

 

و چه اندازه شیرین است امروز...

 

روز میلاد...

 

روز تو!

 

روزی که تو آغاز شدی!

 

آسمان بشارت داده بود

 

آمدن تو را

 

در یک صبح بارا نی

 

در غیاب خورشید

 

گفته بود می آ یی

 

با شاخه ها یی از نور

 

گنجشک ها هلهله می کرد ند

 

وماه

 

بی آنکه د یده شود

 

آواز می خواند

 

همه در انتظار تو بود ند

 

که بیا یی

 

و ناگهان عصیان کنی

 

تا در گذر گاه نسیم

 

بوی عشق وعطر بپراکنی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 18:26  توسط ناژوان | 
(به گردون،مشاطه،علی)

وساده اینکه دلم از تو دور خواهد شد

چو کوچه های گلی ،سوت و کور خواهد شد

به ابر بادیه پیغام سرخ خواهم داد

که آبهای جهان بی تو شور خواهد شد

به کوه غصه ام ای باز پر شکوه بیا

که این سراچه سرایی چو طور خواهد شد

در این خرابه تو ای روح صبح بتاب

که ظلمت زمانه جهانی زنور خواهد شد

من از نگاه پر از انتظار دانستم

 که رنگهای افق پر سرور خواهد شد

بس است قصه نا گفته ای بهار بیا

که لحظه لحظه غیبت حضور خواهد شد

اگر چه قسمت سهراب مرگ پاییزی است

برای رستم دستان که پور خواهد شد؟   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 12:35  توسط ناژوان | 

(به همه آنها که منتظر پنجره های گشوده اند)

من همان پوست کهنه و قدیمی خرس را دور خودم می پیچیدم ٬ کنار آتش ،پاهایم را داغ می کردم  از

پشت پنجره ٬ ترس موهوم و مرموز خودم را با دنیای شب تقسیم می کردم ٬ آنجا همه روستا یخ زده

پیدا بود . اگر چراغی ٬سوسو می کرد من به وضوح آن را می دیدم ٬ بیرون سوزش سرمای دی ماه بیداد

 می کرد . وقتی باد می وزید . استخوان روستا نیز منجمد می شد . من خیال می کردم حتی سگهای

 ولگرد نیز از این سرما یخ زده اند .

ساعت دوباره یک شب را نشان می داد . مدتها بود که نمی خوابیدم . مثل یک بیمار مالیخولیائی که از

 شهر فرار کرده باشد ٬ پشت پنجره می نشستم، تا صدای باد را بشنوم که درست مثل سرفه یک

مسلول ٬ بین کوچه ها می خزد، و بعد جابجائی برگها و خاشاکی که فرار می کرد . و گاهی زوزه سگی

 تنها که در گوشه ای شنیده می شد اما درست ساعت یک هرشب ٬ درست همین ساعت ٬ فانوسی

 را می دیدم که دست های مردمی را روشن می کند و سایه او را کشیده و بلند به دنیای تاریک پیوند

 می زند .

او ٬ آرام آرام نزدیک می شد . من فکر می کردم رد پاهایش ٬ روی آبهای یخ زده می ماند ٬ جلو می آمد

 جز یک سایه بلند که پشت سر او باقی می ماند و یک فانوس که در مسیر باد سوسو می زد . چیزی از

 او پیدا نبود . نمی دانستم از کدام خانه بیرون می آید نمی دانستم به کدام سو می رود .

خیلی دوست داشتم بدانم وقتی این دنیای خواب ،جهان را در برمی گیرد ،چرا او بیدار می شود چرا

مالیخولیا در روح او زنده می شود ؟ اینگونه سرد ! اینگونه ساکت!  اینگونه مرموز !

سرما پیکر پنجره ر اشلاق می زد حس می کردم ٬ همه را مجازات می کند ٬ تنبیه بزرگ خداست .

 اما آن مرد یا زن ٬ در این نیمه های شب به کدام سو می رود . چه گم کرده ای دارد . گاهی فکر می

 کردم . مثل خودم دیوانه است یک دیوانه زنجیری ٬ فراری از دنیای عقل ٬ شب پره ای که از نور می

 هراسد ٬ نمی دانم ،هرچه بود می آمد. درست در همین ساعت ٬ درست در همین کوچه ٬ و همیشه

٬ با همین فانوس ٬ هیچ حرکت تازه ای نداشت همیشه تکراری بود .

گاهی وقتها می پنداشتم واقعا دیوانه شده ام ٬ چون هیچکس او را نمی دید ٬ چون هیچ ماجرایی از او

نقل نمی شد ٬ او تنها در ذهن من می رفت و می آمد ٬ حتی سگها او را نمی شناختند ٬ بوی او

آزارشان نمی داد . پارس نمی کردند .

وحشت مرا فرا می گرفت . اگر دیوانه شده باشم ؟ اگر جزمن هیچکس او را نشناسد ؟ و اگر هیچ آثاری از

 او پیدا نشود ؟

آن شب به خودم جرات دادم ٬فریاد کشیدم ٬ بلند و بی پروا ... از او خواستم خودش را بنمایاند . صدای

 من در ضجه های باد محوشد ٬ اما به گمانم او آن را شنید تکان شدیدی خورد پالتو بلند و ضخیمش را

انداخت و رفت .

از پنجره پایین پریدم پالتو را برداشتم ـ باد به همه چیز شلاق می زد ـ آن را دور خودم پیچیدم ٬ همان

پوست کهنه و قدیمی خرس بود .

 فانوس را گرفتم ٬ چقدر روستا ساکت بود . همه جا یخ زده بود . سگها مرا می شناختند سایه ام تا

انتهای تاریکی می رفت به سوی آخر کوچه روان شدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 9:36  توسط ناژوان | 

                                                                                                

مادرم می گفت:

عشق روزی هم،

خانه دل تو را در خواهد زد                                                       

بچه که بودم

گمانم بود

که عشق

سواری سپیدپوش است

             با اسبی سپید

                که مرا با خود به سپیدی خواهد برد

تا روزی ناگاه

دختر زیبای همسایه را

                 در پارچه ای سپید پوشاندند و بردند

و گفتند:

عشق او را برد!!!!

 

رد پای اهالی ناژوان :

من یک عابر پیاده هستم....

 

تفاله های سیاه تریاک زندگی را
ای کاش می توانستم
تف کنم
بر چهره رویاهای گفته و ندیده ام
تفاله های گس تردید را
تفاله های تلخ باور را
تفاله های هر چه نباید را
هر چه باید را
تمام کن
آه تمام کن
جویدن تلخ احساسم را...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 15:19  توسط ناژوان | 

 

چندی قبل فیلم «جنسیت و فلسفه‌»ی مخملباف را دیدم.

فیلم تا نزدیک به انتهای آن، به نظرم کاملا معمولی می‌آمد تا این‌که پایان فیلم موجب شد که قید کاملا را از سر واژه‌ی معمولی بر دارم. من دستی در نقد فیلم ندارم و هر چه می‌گویم حس‌ام به عنوان یک بیننده‌ی آماتور است:

فیلم، داستان معلم رقص تاجیکی‌ است به نام "جان" که در روز تولد چهل سالگی‌اش، دست به حرکتی انقلابی علیه خود می‌زند و تمام چهار معشوقه‌ی خود را در سالن تعلیم رقص خود در یک زمان جمع می‌کند و صادقانه به همه‌ی آن‌ها نشان می‌دهد که تنها عشق زندگی‌اش نبوده اند. او کورنومتری به همراه دارد که لحظات تعشُق خود را اندازه می‌گیرد و این لحظات هنوز به چهل ساعت نرسیده اند پس او هنوز سالی یک ساعت نزیسته است. با هر کدام‌شان داستان آشنایی خود را دوره می‌کند و سپس هر کدام او را ترک می‌کنند. معشوقه‌ی چهارم او تحت تاثیر صداقت «جان»، چهار معشوق جوان‌اش را جمع می‌کند و می‌گوید که من همه‌ی شما را با هم داشتم. همه او را ترک می‌کنند. معشوقه‌ی چهارم از جان می‌خواهد که برای او بماند اما جان معتقد است که «نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله‌ای هست» و این‌که عشق همیشه از اتفاقات پیش پا افتاده آغاز می‌شود و این‌که عشق، ابدی نیست و این‌که عشق، چیزی نیست جز نحوه‌ای معامله‌ی پایاپای و ما آدمیان تنهایِ تنهایِ تنهاییم. فلسفه‌ی جان، این بود: «می‌عشقم پس هستم» کورنومتر هم نشانه‌ی اندازه‌گیری طول هستی او بود اما در تجربه‌ی عاشقی‌های مدام دریافت که عشق، توهم بزرگی است زیرا عشق، ممکن نیست پس زیر پای هستی‌اش خالی شد و به «هیچ» رسید، هیچی که همان تنهایی بود.

 صحنه‌ی پایانی فیلم، جان را در ماشین خود نشان می‌دهد در حالی که شمعی در دست دارد و رانندگی می‌کند و به آکاردئون نواز دوره‌گردی می‌گوید: «چهل سالگیِ تنهایی‌ام را جشن گرفته‌ام» باران مدام می‌بارد و دوره‌گرد کور، با لهجه‌ی تاجیکی به فارسی شعر می‌خواند و می‌نوازد.                                           ****

من همیشه مفتون این جمله‌ی شریعتی بوده‌ام که: «دوست داشتن از عشق بالاتر است». در عشق، نحوه‌ای جنون، افراط، عدم دوام و در یک کلام توهم هست اما در دوست داشتن نحوه‌ای اعتدال، و احتمال دوام و واقع‌بینی بیشتر وجود دارد. می‌توان به حقیقت تلخ تنهایی ذاتی آدمی پی برد و در عین حال دوستدار کسی بود یا ماند اما نمی‌توان به آن پی برد و عاشق شد یا ماند، «نه، عشق ممکن نیست» و باز «دوست داشتن از عشق بالاتر است»........

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 10:55  توسط ناژوان | 

 باغ کریستال

این برف نوین بوی گل یخ دارد 

هر بار که در اتاق من می‌بارد

هر بوسه که نام برف می‌گیرد

یاد آور گرمای نفس بر لب سرد

نقاشی رنگ‌های بی‌رنگ است.

 

در باغ کریستال

عمری گذرنده                                

دانه‌های برف

تندیس تصادفی که می‌سازد

هر بار شبیه توست؛                         

پیغام هزارها سرانگشت سپید

روی گل یخ:

برنامه‌‌ی پایان سفر.

 

 تندیس بلور

از عطر تو پلک‌های من سنگین شد

سرمای تو بستر مرا آشفت

این برف نوین بوی تو را دارد

من زیر همین لحاف خواهم خفت.

 

"م .ع . سپانلو"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 14:4  توسط ناژوان | 
(به رابعه ،غزل ،و عابر پیاده)

زبام قریه چون مهتاب می رفت

امید خانه ها در خواب می رفت

چو برگی خفته در موجی پریشان

خیالت روی رقص آب می رفت

نمی دانم پرستو را چه می شد

که بی تو خسته تا مرداب می رفت

وابری تیره در اندوه می ماند

که دشت تشنه تا تالاب می رفت

دلم چون زورقی گم کرده فانوس

شتا بان سوی یک گرداب می رفت

شنیدم می فروشی صبح می گفت

که پاییز از دل احباب می رفت

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 8:23  توسط ناژوان | 

اسفند ماه من است

               "چشم انتظار بهار"

 

در انتهای روز سردی دیگر

و در انتهای رفتن و آمدن هایی که تنها

به تنهایی بیشتر

و شاید

به جدایی ختم می شد

 

اینجا

کنار او

که تنهای تنها

تنها یادگارهمیشه ی دوست داشتن است

 

در میان بخار فنجان های قهوه

و عصیان دود سیگارهای ناشکیب

نشسته ام

 

شاعر بودن

شاید تنها نشان مبهم لحظه هایی ست

که آنچه را در ذهن مشوش خود داری

بی پروا

به فردایی نه چندان دور می سپاری

 

بی هیچ فکری به گذشته

و امیدی به آینده

روبروی او می نشینی

و آرام می گویی:

اینجا آخر دنیاست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 11:17  توسط ناژوان |