تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز

شهر سنگستان

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
 دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
 نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
 ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
 پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
 در این آفاق من گردیده ام بسیار
 نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
 نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
 ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم ست
 وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
یکی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها که در او هست
 نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
 هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
 پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
 و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
 و آن دیگر
انیران فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خک اندازند
بسوزند آنچه ناپکی ست ، ناخوبی ست
 پریشان شهر ویرام را دگر سازند
 درفش کاویان را فره و در سایه ش
غبار سالین از جهره بزدایند
 برافرازند
 نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز کور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها که دیدم دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
 تواند بود کو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
 و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
 نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
 که گوید داستان از سوختنهایی
 یکی آواره مرد است این پریشانگرد
 همان شهزاده ی از شهر خود رانده
 نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران
 وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
 از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
 و چون دیوانگان فریاد می زد : ای
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
 دلیران من ! اما سنگها خاموش
 همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
 ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
 دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
 و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
 نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
 نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
 دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
 و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
 نگه کن ، روز کوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
 شنیدم قصه ی اینپیر مسکین را
بگو ایا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
 کلیدی هست ایا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود
 پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
 در او نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
 از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
 غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
 اهورا وایزدان وامشاسپندان را
 سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
 در آن نزدیکها چاهی ست
 کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
 به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
 ازو جوشید خواهد آب
 و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
 نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
 تواند باز بیند روزگار وصل
 تواند بود و باید بود
 ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
 غم دل با تو گویم غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
 نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
 بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
 من آن کالام را دریا فرو برده
 گله ام را گرگها خورده
 من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
 من آن شهر اسیرم ، سکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
 دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
 کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
 اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
 درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
 فروزان آتشم را باد خاموشید
 فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
 مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
 زمین گندید ، ایا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
 پشوتن مرده است ایا ؟
 و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است ایا ؟
 سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
 سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
 ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
 غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
 غم دل با تو گویم ، غار
 بگو ایا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
 صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟


 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 10:22  توسط ناژوان | 

این بار که خانه را بروبم

پشت در خواهی ماند

یادت که بیاید

هیچ نمی خواستم

نه جسارت زنان شاهنامه را

و

نه نازک اندیشی مردانش را

تو رستم نبودی

و من تهمینه شدن نمی خواستم

تنها

دلم را چشمان اسفندیار کرده بودم

تا مبادا

سیمرغ افکارت خطا کند!

اما

چه حیف

 کاووس خیالت آنقدر تاخت

تا غرورم، بهمنی به پا کرد!

 

این بار که خانه را بروبم

پشت در خواهی ماند

چوب گزت را تیز تر کن

دلم روئین تن شده

حتی

اگر اسبان شاهنامه را هم

بتازانی

گردافریدی می شوم

که سهراب دیگری را عاشق کند

 

این بار که خانه را بروبم

پشت در خواهی ماند

دیگر

ناله های بیژن هم منیژه وار بی تابم نمی کند

می دانی

گناه هیچ کس نیست

تنها

افراسیاب دلم برخاسته!

 

Another  - Mohammed Abdul Kahar

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 17:36  توسط ناژوان | 

همهمه  ای بر پا

وشولای مرد رها

در توفندی بی مبالات

ومرد بی اعتنا

       . . . . .

اینجا انتهای کویر است

 

سایه ای بر میز

کتاب وسیب قرمز

می خورد و می خواند

باید بنویسد:

خاطره ای از کویر

 

رویا صادقانه است

ساحل

تمام خاطرات کویر را پاک کرده است

و مرد

خود را در طراوت بهار

                           رها

...معشوقه دوران جوانی اش را

در قاب آسمان بر انداز می کند

لبخند شرماگین دخترک

در انتهای رویا کمانه می کند

آسمان سنگین شده است

 

ما درهمهمه یکدیگر را شناختیم

وبا هم سیب سرخ را از باغ خدا دزدیدیم!

ودر تردید این که کدامیک اولین گاز را بزنیم

لحظه ها را گم کردیم

 

. . . هنوز بوی سیب می آید

من وبهار عهدی دیرینه داریم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 19:54  توسط ناژوان | 

لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
با
ر دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت

سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از ایباریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟


آه
چه بگویم ؟

هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت

 
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود


از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی بگردن داشت

 
پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار


با حریری که به آرامی وزیدن داشت

 
روح باغ شاد همسایه


مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت


و حدیث مهربانش روی با من داشت

من نهادم سر به نرده ی آهن باغش


که مرا از او جدا می کرد


و نگاهم مثل پروانه


در فضای باغ او می گشت


گشتن غمگین پری در باغ افسانه

او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت:
ها ، چه خوب آمد بیادم

 

گریه هم کاری است


گاه این پیوند با اشک است

یا نفرین

 
گاه با شوق است

 

یا لبخند


یا اسف یا کین


و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند

 
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند


من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم


آه ......
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم؟


گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است


خامشی بهتر


گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر

 
بر لب جو بوته های بار هنگ و پونه و خطمی


خوابشان برده ست


با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا


می بردشان آب ،‌ شاید نیز
آبشان برده ست


به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد

هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من

ای درختان عقیم ریشه تان در خکهای هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود
یادگار خشکسالیهای گردآلود

هیچ بارانی شما را شست نتواند



 

"م امید"

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 15:34  توسط ناژوان | 

اين شب ها

زمان آرام مي گذرد...

در بستر حلزوني خويش مي خرامد

انگار از خوابي هزار ساله برخاسته و

گفته اند...هزار سال ديگر زنده اي

پس برو....آرام آرام....

 

 

در كوچه باد مي آيد

بعد چند شب سكون و گرما

پرده اتاق      بي محابا      گيسوانم را در هم مي ريزد و  

                                                                   مي تابد

 

در كوچه باد مي آيد

گاهگاهي

جوانكي سوت زنان        تنهايي كوچه را گز مي كند

يا رفتگري                 خسته از تعطيلي بي انتهاي عيد         

                       و نق نق كودكان خسته در خانه مانده اش

جارويي بلند را تكان مي دهد

انگار كه تارو پود روزها را در هم مي پيچد و....

مي آيند و مي روند

 

روزها را مي گويم

صداي آرام موسيقي در گوشم زمزمه مي كند:

                                                       بوي عيدي

                                                            بوي گل

                                                              بوي كاغذ رنگي

 

در كوچه باد مي آيد

ميهمان همسايه استارتي مي زند :

 برويم

و كودك خسته، آرام چشم باز مي كند

تا پدر او را در اتومبيل بگذارد

يادش بخير!

خواب خرگوشي

فرار از رفتن    يا ماندن در آغوش پدر

 

نفس عميقي مي كشم

در كوچه باد مي آيد

و بوي اقاقياي تازه باز شده

تا اينجا.........تا اين نقطه آسمان كه منم     مي آيد

 

من سالهاست به اين كوچه خو گرفته ام

باد تمامي خاطراتم را با خود مي برد

و صبح با دسته اي نور نوازشم مي دهد

 

اينجا .....كوچه من است

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 14:8  توسط ناژوان | 

هنوز از ساختمان قرمز بالا نرفته

دنیا پر می شود از مردان و زنان آبی پوشی که

زندگی شان در یک قدمی دیدارهای

سرد و گزنده خلاصه می شود

همه جای آن فضا خالی است

جز کیوسک های تلفن

که پر است از التماس دیدار

و جبران

شکاف  پله ها  را که نگاه می کنی

محل گذر سوسک های کوچکی است

که تو را به یاد

جمع آوری آذوقه زمستانی می اندازد

همچنان که بالا می روی

از لابلای

دود های سیگار، نگاه های مضطربی تو را می خواند

که برای یک لحظه هم آغوشی ات

تمام دنیا را به جام شوکرانی

ارزانی می کنند

اما من  

 به خود قول داده بودم

دیداری نداشته باشم

حتی لبانم را نیز قرمز نکرده بودم

با آنکه از لبان بی رنگ می ترسم

در شیشه پنجره  که خود را دیدم

یاد مادر بزرگم افتادم در لحظه احتضار

نترسیدم

چراکه آنجا هر گونه که باشی

مردان و زنانی با پتوهای به دور خود پیچیده برای بردنت به سرزمین رویاها

جان افشانی می کنند

و تو در آنجا

همیشه معنی فرشته کوچک خوشبختی می دهی

می دانستم که به خود قول داده ام

به اتاق های سفید مملو از آبی نگاه نکنم

اما هوا بارانی بود و بی رحم

و می دانستم که او همیشه در آن هوا

بدون روح زنانه کلافه می شود

می دانستم که به خود قول داده ام

به اتاق های سفید مملو از آبی نگاه نکنم

اما به یاد آوردم که او از بوی مردانه

وقتی که هیچ عطر زنانه ای در آن نباشد،

می هراسد

 می دانستم که به خود قول داده ام

به اتاق های سفید مملو از آبی نگاه نکنم

 اما  از همان

تمامی اتاق ها را برای دیدار دو چشم قهوه ای بوئیدم

و پشت در آخرین اتاق

هنگام قرمز کردن لبانم

صدای او و نوازش های دیگری

یادم آورد؛

من به خود قول داده بودم

به اتاق های سفید مملو از آبی نگاه نکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/21ساعت 15:31  توسط ناژوان | 

« متنِ گنگ »

 

چشمت هنوز وا نشده پير مي شوي           

چون آفتابِ عصر سرازير مي شوي

بي آن كه خستگي بتكاني در آينه              

چون سايه اي شكسته زمين گير مي شوي

از جنس شبنمي ، كه به محض طلوع مرگ         

در عرض چند ثانيه تبخير مي شوي

 

***

فوراً به رنگ ضايعه در چند عكس تلخ         

در ازدحام واقعه تكثير مي شوي

بعد از غروب ، بر در و ديوار شهرِ خويش         

چندي اسير دست تصاوير مي شوي

تا كم كمك به دست فراموشي ات دهند            

در خاطرات گمشده زنجير مي شوي

 

***

حالا كه رفته اي به افق هاي دوردست          

كم كم به رنگِ متن اساطير مي شوي

اي دفتر مناقشه ، اي خواب ناگزير               

حال از كدام زاويه تعبير مي شوي

اي متنِ گنگ قابل تأويل ، بعد از اين             

طبق كدام ذائقه تفسير مي شوي

 

"دکتر کاووس حسنلی"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 8:24  توسط ناژوان | 

همه ازترس بودم

ازترس مردی

که از نوازش های بی تابانه می هراسد

همه از ترس بودم

از ترس زنی

که زندگی را

تنها

وتنها

بر روی تخت دو نفره

روی شیروانی می جوید

همه از ترس بودم

از ترس تنت

که همیشه بوی شیر مانده پیراهن زنانه را می داد

همه از ترس بودم

از ترس دندان هایم

که کبودی لثه هایت آن را به بازی می گرفت

همه از ترس بودم

از ترس انگشتانم

که شقیقه های مضطربت

آن را به ضیافت می برد

همه از ترس بودم

از ترس بودنم

وقتی که چشمانم را

بی هیچ چشمداشتی

بر روی بوسه های او

در آن لحظه گنگ و

خالی از اضطراب

خنداندی

و این

همان شروع زیبا شدن بود؛

نیلوفر آبی روزهای چهارشنبه

 

Featured Gallery

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 15:49  توسط ناژوان | 

تو از مزارع گندم عبور می کردی

 

و رد پای خدا را مرور می کردی

 

صدای گام تو در گوش دشت می پیچید

 

و چشم چلچله پرواز روح را می دید

 

تمام پنجره آواز باغ را می خواند

 

و کاروان خسته به پای چنار ها می ماند

 

پیام ابر به نیلوفر سپید رسید

 

و آن مترسک غمگین به پای بید رسید

 

کلاغ تشنه به رو یای آب سر می زد

 

و بر فراز قصه مادر بهار پر می زد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 11:50  توسط ناژوان | 

بهار

 

بهانه اي ست بر باور بودن...

 

نشاني نو از نواحي نياز...

 

نگاهت كه كرد

 

ياد نسيمي كن

 

كه روزي از كوچه ي دوستي مان گذشت...

 

 

Soulis: Trees of Spring

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 13:9  توسط ناژوان |