![]() |
![]() |
|
| تو می آیی میان همین فصل برگ ریز |
|
بیا ساده بمانیم همین جا توی پیچ و خم کوچه های باغ های قدیمی با همین دیوارهای کاه گلی اینجا نم باران که می زند... فقط بوی کاه گل خیس خورده می آید و صدای پای کودکان که تمام تلاش ابر را یک جا به عابران هدیه می کنند بیا ساده بمانیم کنار دیوارهای کوتاه روستای بچگی تا سر که بلند می کنی همسایه را ببینی و سلام بگویی اینجا شب ها روی پشت بام تمامی خانه ها چشم ها به نور ماه تاب می خورند زیر آسمان گنبدی این ساده خانه اسم رمز شب ستاره است نامش را که بر زبان می آوری اجازه داری تا آن سوی آسمان بروی دست به تن سیاه شب بزنی به جادوگر قصه ها تکه خوابی بدهی و برگردی بیا ساده بمانیم من تشنه همین حوض بی ماهی ام که گربه همسایه دیشب پای همین دیوار کاه گلی آخرین قطره آب پولک هایش را از خود تکاند و به عمق شب خزید رفیق سادگی های من بیا ساده بمانیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/31ساعت 12:48 توسط ناژوان |
|
|
در تارپود گم شده این زندگی بکری و ناشناختگی ات را به ضیافت شبانه ام گره بزن! جایی که من ناتمام در میان ته مانده قهوه خشک شده بر لب فنجان به نظاره چشمانی نشسته ام که جوج سفید و سیاهش در آیینه تکه تکه شده افکار درهم گسیخته لبان خشک شده از دروغی را قضاوت می کنند؛ که اگر تمام آب های دنیا را هم بنوشانی اش همچنان عطشناک پله پله روحت را تیشه خواهد زد…
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/29ساعت 14:56 توسط ناژوان |
|
|
به عابر پیاده که نیست... رنج هایی کشیده ام تا تو را به سنگفرش های برهنه دلم برسانم اینجا فصل های بی "تو" تکراری و بی حوصله رنگ خاکستری می گیرند شبانه کابوسهای مرده ام را دفن می کنم هیهات از ناله های بی جواب! آسمان می خواهم تا برایت از دل بی انتهایش ستاره را حراج کنم دستهایت را می خواهم تا مرا به عرش چشمانت برساند و آنجا تبلور عشق را با چشم های بی حسادتم تماشا کنم نمی دانم چند بهار بی پاییز را تجربه کرده ای این را هم نمی دانم شب ها با نامه های پرپرم چگونه هق هق ات را امید می دهی...! این روزهای بی کفایت دقیقه ها را فنا می کنند... و من در حسرت یک جمله تازه ام تا باور هایم را خنجر نزند... مدت های مدیدی است که ستاره ات را دیگر در شب های پوسیده پیدا نمی کنم گویی کهکشانها هر چه ستاره است را در خود فرو داده اند...! امشب باز هم حوصله ام فواره خون می سازد... امشب تب فاجعه ندیدنت دوباره دستانم را می لرزاند... امشب هنوز هم آسمان ابریست و من می دانم امشب هم مثل تمام شب های خاکستری بارانی نمی بارد....!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/28ساعت 8:16 توسط ناژوان |
|
|
حادثه همين نزديك اتفاق افتاد درست پشت پرچين يك روز ... يك روز گس تابستاني آري به گمانم درست زير سايه همين درخت كهنسال بود روي همين نيمكت سيماني كه آن روز سفيد بود و حالا مثل تمامي دفترچه هاي خاطرات تاريخ باران شده... يادم مي آيد آن روز باد مي آمد و برگ هاي نفس بريده خشك از تابش بي امان آفتاب دست در دست باد مي افتادند همين جا درست جلوي پاي من... آن روز كفش صورتي به پا داشتم به قول صدر عاملي كفش هاي كتاني.... راستي چقدر آن روزها دوست داشتم بدوم...پرواز كنم!!! تمام مدت نگاهم به اين كفشها بود يادم هست چهار جفت سوراخ روي هر كدام و بندي سپيد كه هيچ وقت ياد نگرفتم چطور آن را گره بزنم عابري پياده پا روي بند سپيد گذاشت و سياه شد... آري درست همان روز بود كه عاشق" او" شدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/24ساعت 11:49 توسط ناژوان |
|
|
(به گردون) و دستی روی نرم ماسه ها آرام کنار ساحلی خاموش تو را تصویر خواهد کرد پس از من باد ـ این مسلول سر گردان ـ تو را تکرار خواهد کرد نگاه تیره ات را ابر و اشک با افق همرنگ را باران برای باغ خواهد گفت غریبی ،بی نوایی ،مانده در راهی خموشی ،عاشقی ،دیوانه رویی کنار وسعتی تا بیکران آبی تو را در خواب خواهد دید و بعد از من ...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/22ساعت 13:18 توسط ناژوان |
|
|
نبض زمان بود و من وقتی که هراسناک، زهره خیالم را در هاروت و ماروت مردمکانت خیره می کردم. وقتی که ماهی های کوچک حوض گره انگشتانمان را ستاره باران می کردند. و من چه بی تابانه خود را برای لحظه های به تصویر در نیامده می آراستم!
![]() اما این بار دیگر در تیک تاک ساعت هیچ صدایی نبود هیچ! جز سر خوردن خنده های بریده بریده برروی لبهای وامانده از خواب هیچ صدایی نبود هیچ! جز زمزمه های ساده و بی امان در اتاق دور افتاده خانه هیچ صدایی نبود هیچ! جز نغمه گنگی که درون مرا می کاوید و مسیرش را می جست و من جز بوسه بوسه نگاهش هیچ نمی یافتم و هربار چه معصومانه در پلکان غرورمان نفس نفس می شد. همان صدایی که که تو را فروتنانه می ترساند ومرا فاتحانه به رستگاری می کشاند همان صدای یاس آور گنگ که تو هیچ گاه آن را نخواستی و من هیچ گاه آن را نگفتم و افسوس که چه تند و بی رمق فروکش کرد، وقتی که می خواست سخن از آبستنی عشق دهد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/18ساعت 10:54 توسط ناژوان |
|
|
پیشکش به کویر: این بار که دیدمش آرامشی پنهان در نگاه خسته اش بود خنده هایش دوباره باغ های پسته را شکوفا می کرد و ستاره هایی دیگراز گریبان کلامش می ریخت این بار که دیدمش بی هیچ گلایه ای همه را بخشوده بود و شعر های نابش را - یکجا به دخترکی گلفروش داده بود در ازای یک شاخه گل یاس این بار مردی بود از تبار عشق از جنس پروانه و چشم های همیشه نگرانش پر از پلک پنجره بود ومن دلم می خواست تصویری از او در قاب آسمان بگذارم تا تمام فرشتگان رویای ناتمام خود را تماشا کنند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/17ساعت 8:26 توسط ناژوان |
|
|
دست های نازک روز آخرین تلاش های ماندن را می کرد که "او" را دیدم خسته از روزی بی من و من، خسته از روزی بی "او". روزهای بسیار است که به این دیدن ها در پس آخرین نگاه های روز خو گرفته ایم. خسته به امید آن که تنهایی را پشت درهای بسته روز بگذاریم و روشن به هم بنگریم دیگر حتی اگر آفتابی هم نباشد به برق نگاه هم روشنیم چه باک از تاریکی شب؟! *** دست های نازک روز اولین تلاش ها را برای آمدن می کرد که "او" را دیدم در جست و جوی من، در روزی بی من و من به امید روزی که برود تا در غروب همین نگاه خسته، چشم های روشن "او" را بیابم "او" را خواهم دید همین جا، خسته و در انتظار من!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/14ساعت 11:37 توسط ناژوان |
|
|
(از شاملو) از نگفتهها، از نسرودهها پُرَم; اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداريي ِ
دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت، يا دست ِ کم به درها ــ که در آنان احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابهکاران. بااينهمه به زندان ِ من بيا که تنها دريچهاش به حياط ِ ديوانهخانه
زندان ِ مرا ــ بيسرود و صدا مانده ــ |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/12ساعت 11:51 توسط ناژوان |
|
|
تاریخ گوشه گیر شده بود زمان سنگین قلب ها ایستاده بودند قصه ها تکرار می شد: اینجا عبور بی معنی است تنهای تنها بود بزرگی اش تکیده بود از کوه خبری نبود ابهتش باخته بود هیچکس باور نمی کرد او تمام شده باشد... و ما در حزنی تاریک در جستجوی تاریخ بودیم او تمام شده بود؟! اینجا عبور بی معنی است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/10ساعت 17:39 توسط ناژوان |
|
|
چشمانم را که می بندم به انتها می رسم انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به صداهای مبهم ته آشپزخانه وقتی که در ساعت مقرر مرا به پشت بام خانه می رساند تا رگ های برآمده گردنی را سرخ کنم انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به میز ناهار خوری قدیمی خاک خورده که لابلای پرده سفید آن همیشه نفس های بریده ای مرا از کودکی ام دور می کرد انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به صندوقچه در باز کنار پله که با هر خنده من دستان لمس شده ای از تنهایی پاهایم را کبود می کرد انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به ساختمان قدیمی ته خیابان جایی که همیشه لبان من برجسته تر می شد و دستان تو حریصتر انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به دود های مکرر سیگار تو وقتی که مسیر گردن تا سینه های تو خالی را به کرات طی می کرد. انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به عصب های سرت وقتی که پس از هر هماغوشی چندین بار در دستان من پنهان می شدند انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به بستر گرم و بو گرفته که در آن هیچ نیست جز حوصله های سر رفته انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده جایی که تو در آنجا پلک می زنی و من به این می اندیشم که این بار چگونه بی یاد تو چمدان قدیمی را خاکروبی کنم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/08ساعت 15:46 توسط ناژوان |
|
|
*ديروز روز تولد گردون بود.... هر چند جهان من چندان بزرگ نيست.... اما همه چيزهاي خوب جهان در او خلاصه مي شود*
مي گفت: تمام چيزهاي خوب جهان در تو خلاصه مي شود! و من به گمانم بود، آنكه شباهنگام زير پنجره تنهايي ام مي نوازد كسي نيست جز او افسوس! نوازنده دوره گرد به اين كوچه خو گرفته بود به گمانم بود، در خيابان آرزويم با آن رديف كسالت بار نور مهتابي ها تنها چراغ بي نواي اتاق من است كه آسمان شب را با ماه قسمت مي كند افسوس! سال ها بود مرد همسايه شبانگاه به خانه باز مي گشت و......نجواي عشق مي كرد.... مي گفت: تمام چيزهاي خوب جهان در تو خلاصه مي شود! اما او سال ها بود جز انزواي مبهم اين كوچه جهاني را تجربه نكرده بود...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/07ساعت 10:7 توسط ناژوان |
|
|
(از زیتون)
مانند شب آرامی و از دور ناپیدا می آیی از سمت غروب آبی دریا در سردی این فصل بهت آلود می گیرد دستان گرمت شانه های خسته ی ما را می آیی و بوی غزل در کوچه می پیچد بوی بهار و نسترن بوی اقاقی ها در هر طرف دستان باران می نشیند تا گل چین کند گل های سرخ و ارغوانی را فانوس چشمانت به رنگ ماه می تابد شب با سکوتی سبز شاعر می شود اما در پیچ و تاب شاخه ها یک ریز می رقصد تا بشکند بال کلاغ و گل کند فردا بوی کسی در باد های دور پیچیده است این زخم ها آیا اجابت می شود ؟ ... آیا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/05ساعت 12:57 توسط ناژوان |
|
|
"برای نسیم" غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که مسیر خود را ازخلاء میان ریه هایم می یابد و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که در فضای خالی مارپیچ خنده ام پنهان می شود و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که همیشه در لابلای موهای پریشان شده از عشقبازیم، محو می شود و مدام با من می گوید او مرا ترک کرده، او مرا ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که در سکوت میان لبان مرده تو تکرار می شود و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که میان خطوط انگشتان بی تاب تو تاب بازی می کند و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که از سیاهی موهای روی پیشانی ات تا سفیدی بناگوشت مکرر می شود و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که هنوز هم در آنسوی پلکهای من، خطوط مبهم چهره تو را به تصویر می کشد و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/04ساعت 11:12 توسط ناژوان |
|
|
(برای ناژوان)
در این کویر نغمه باران خیال نیست
آری به خواب بادیه رفتن زوال نیست این قصه ها که همسفر باد می شود افسانه های یکشب و صد ماه وسال نیست از ما ز رویش این ناژوان مپرس که اینجا بهار آمدو آغاز سال نیست شاید رسیده است شب تلخ برگ ریز در بال بال چلچله ها شور وحال نیست بی تو پرنده های کوچک پاییز خفته اند این مرغکان تف زده را قیل و قال نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/03ساعت 10:17 توسط ناژوان |
|
|
امروز بزرگداشت سپهر ادبیان ایران سعدی شیرازی است و ما با غزلی از او به استقبالش می رویم:
من اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم مرا روی تو محرابست در شهر مسلمانان وگر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابم مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم دگر ره پای می بندد وفای عهد اصحابم نگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما را الا گر دست می گیری بیا کز سر گذشت آبم زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد دری دیگر نمی دانم مکن محروم ازین بابم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 12:8 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بر تن عریان شهرم باز باران می کشم
باغ های سبز گلهای فراوان می کشم کوچه هایش را پراز آوازهای نقره ای بعد دل را زیر بارانش پریشان می کشم |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|