تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز

هرگز این گونه نخواسته بودم

که تنهایی تو، آرزوی من شود

 

در پهنای میان ابروانم

همان تنهایی مرموز و تکرار شده

که تو، در میان همه هماغوشی های به بلوغ نرسیده دنیا

به رخ پریده رنگ من می‌کشیدیش

 

همان تنهایی پر از اضطراب

که تو را در وسوسه داشتنش

به نابودی می‌کشاند

و مرا در آرزوی بودنت

به فراموشی!

 

همان تنهایی چهارگوش محدود

 که آغاز رفتنم می شد و پایان خواستنت...

 

                                      

 

اما ناگاه چه ناباورانه

ظرافت تمام شده ات را

با لکه­ای سیاه

 بر روی چشم های بیخواب شده از تنهایی­ام

به تصویر می‌کشید...

 

اما ناگاه چه ناباورانه

اعتماد زنانه­ام را  

بر روی لبه‌های تیز شده تردیدهای خشک

به بازی می‌کشید

 

اما ناگاه چه ناباورانه

انکارهای ساختگی­ام را ­

برای رها کردن همیشگی ات

به سخره می­کشید

 

وقتی که من

چه  دلبرانه

تمامت نقاشی شده‌ام را 

برای عروسکهای محرم شده

بی­صدا ساز می‌کردم...

 

وقتی که من

چه دلبرانه  

دست های گره کرده‌ام را

برای در آغوش کشیدنی بس ناشناخته

 باز می کردم

 

وقتی که من

چه دلبرانه

آزارهای کودکانه­ات را

برای تجربه­های تکرار شده توجیه می کردم 

 

 

اما برای آخرین بار

تن خاک خورده ات را نزدیک‌تر کن

انقدر که دست یافتنت هموارتر شود

شاید که در مسیر ناشناخته لبان خشک و گردن به خواب رفته‌ات

انعکاس نگاه تکان خورده از تنهایی­ام

رسوایی این عشق مرده را

برایم معنا کند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:57  توسط ناژوان | 
http://www.rasekhoon.net/

 در گردنه حیران بودم که خبر فوت او به من رسید

 انگار ... به جایگاه ابدی او راه جسته بودم

 

جایی میان جنگل و دریا...

تاریک چون روز و سبز چون آسمان

اینجا صدای جیرجیرک ها با ذرات ریز عرق

یک ریز و پی در پی می آید

 

سلام ری را

حال او دیگر خوب نیست

دیگر حتی ملالی نیز نیست

شادمانی بی سبب از او گریخته است

 

حالا اینجا

در کوچه پس کوچه های این کاه گلی دل

تنها صدایی مانده

از او که چه ساده

چه بی پروا...

دست در دست آخرین ستاره این شب بی پایان

دل از دریا به کویر سپرد!

 

ری را جان

عجیب دل داده بودم به صدای او

نامه ها

نشانی ها

عمری باقی نبود اما

تا طوری از کنار زندگی بگذرد

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه دل بی قرار ناماندگاراو...

 

مردی که شبی هفت ساله خوابید و

صبحگاهان هفتاد ساله از خواب برخاست

                         

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 17:7  توسط ناژوان | 
نوشتم ولی برای تو ننوشتم

     برای روحم ـ بی نوشته ـ نوشتم

           بین روح و دوستدارانش فرقی نیست

                تا من جداگانه با آنها سخن گویم

                     و هرنوشته ای از تو تراوش کند

                          بدون آنکه به پاسخ نیازی باشد به تو باز می گردد

                                                                                                          « منصور حلاج »

آن روز ، عصر همان روز را می گویم ، شاید نسیم می وزید ، کنار همان جاده ای که همیشه یک درخت تنها کنار آن زندگی می کرد .

من در خیال شما قدم می زدم ، نه ، شاید شما در خیال من راه می رفتید . حاشیه کویر بین ماسه های

 نرم یک لبخند نقش بسته بود . وقتی دیدمت پای راستت را به درخت تکیه داده بودی و به غروب نگاه

 می کردی تا همان دختر افغانی که به من گفته بود پاکستان درس می خواند و قصد ازدواج دارد بیاید و تو

 را با خود ببرد .

من سرگردان ، سرگران ، همه جا روان بودم . این دشت که به تو می خندید مال من بود . پر از گل رویا پر

 از خیال ...

آ ـــ ه یادم آمد ، من شما را خیال می کردم ، من شما را به اینجا کشیدم ، اینجا پر از ماسه بود . آب

 ندارد . ابر هم نیست . اما پر است از جویبارهایی که خیال تو را با خود می برد .

من اینجا باران آفریدم ، ابر ، ناژوان و بهار ــــــــ

با هم روان شدیم . ماسه های داغ کویر صورت هایتان را آزار داد . گرما دیوانه تان کرد . دلتان گرفت کویر

چرا شما را به اینجا کشیده بود ؟ ــــــــ

اینجا بادهای خشک می وزد هیچ نیست .......

اگر آمدید ، شکل ردپاها را ازیاد نبرید ، اگر روی ماسه ها تصویر لبخند نقش بست و جاده ای که به هیچ

 کجا نمی انجامد، و مردی که آنقدر راه رفته است که ردپایش تصویر آب می کشد. و اگر باد، صدای بیمار

مالیخولیائی سرگردانی را به گوشتان رساند که دلهایتان لرزید ، بدانید همانجا هستم دوباره دارم شما را

خیال می کنم . ... در آرزوی آنکه در کارگاه عدم خدایی برای وفا آفریده شود ......

اینک، کویر مثل خواب مرداب در خویش فرو می رود .

 خورشید با لالائی دشت به خواب می رود و تو همچنان کنار جاده منتظر هستی.......

ودیگر هیچ .....

خداحافظ.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 10:20  توسط ناژوان | 
                   

رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت

تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت

 

نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد

تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت

 

به جذبه‌ی نگهی کز پی‌اش کشان می‌برد

چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت

 

کرشمه‌ای که جنون آورد تعقل آن

بلای دانش صد هوشمند کرد و گذشت

 

یکی قبول نکرد از هزار تحفه‌ی جان

بهانه، غمزه‌ی مشکل پسند کرد و گذشت

 

که بود این که ز چشم بدش گزند مباد

که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 18:12  توسط ناژوان | 
 

 ای شعرهای من!                                                 

سروده و ناسروده

سلطنت شما را تردیدی نیست

اگر او به تنهایی خواننده شما باد!

چرا که او

بی نیازی من است از بازارگان و از همه خلق

و نیز آنان که شعرهای مرا می خوانند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 16:41  توسط ناژوان | 

رد پای یک پسر خوب

 

سيبي كه در نگاه تو مي چرخد
آدم را وسوسه مي كند .

بيا از اين جهنم فرار كنيم!
اندازه ي همين دو سطر فرصت داريم
از تيررس نگاه اين فرشته ها دور شويم

بهشت كه نه
نيمكتي را
نشان تو خواهم داد
كه مثل يك گناه تازه
وسوسه انگيز است

       

 

بايد شتاب كنيم
اما تو، ...
بايد مواظب موهايت هم باشي
شاخه هاي اين درخت هاي كنار خيابان
گيره از موي دختران مي ربايند
باد هم كه نباشد
براي پريشاني ي اين شهر
هزار بهانه پيدا مي شود

حيف است سيب را نچيده بميريم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 15:27  توسط ناژوان | 
(از فیه مافیه)

به رابعه....

یار خوش چیزی است ، زیرا که یار از خیال یار قوت می گیرد و می بالد و حیات می گیرد چه عجب می آید

 مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا می شد ؟ ......

سخن به قدر آدمی می آید .سخن ما همچون آبی است که میراب آن را روان کند آب چه داند که میراب او

را به کدام دشت روان کرده است .در خیار زاری، یا کلم زاری ،یا در پیاززاری در گلستانی ؟ این دانم که

چون آب بسیار آید آن جا زمین های تشنه بسیار باشد و اگر اندک آید. دانم که زمین اندک است ، باغچه

 است.......

دوستان را در دل رنجها باشد که به هیچ دارویی خوش نشود، نه به خفتن، نه به گشتن ،و نه به خوردن،

الا به دیدار دوست......

حجاج بنگ خورده و سر بر در نهاده بانگ می زد: که در مجنبانید تا سرم نیافتد، پنداشته بود که سرش از

 تنش جداست و به واسطه در قایم است. احوال ما و خلق همچنین است ،پندارند به بدن تعلق دارند یا

قایم به بدن اند........

شخصی می گفت :در خوارزم کسی عاشق نشود، زیرا در خوارزم شاهدان بسیارند، چون شاهدی

 ببینند و دل برو ببرند، بعد از او بهتر بینند، آن بر دل ایشان سرد شود، فرمود: اگر بر شاهدان  خوارزم

عاشق نشوند، آخر برخوارزم عاشق باید شدن، که در او شاهدان بی حدند....  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 9:4  توسط ناژوان | 

آخرین خبر این بود:

صدای گریه زمین شنیده شد

هیچ تعجب نکردم

هزاران سال است شاعران این را فریاد می زنند

ما نشنیده گرفتیم

 

آخرین بازی زیباتر بود

دوباره ظرافت و هنر به مستطیل سبز برگشت

چه شعرها که باماتادورها نگفتند!

یادش بخیر مارادونا

 

آخرین لحظه دیدمش

مثل همیشه عجله داشت

جواب سلامم را خورد

و در گذر نسیم محو شد

 

آخرین بار است که سوگند می خورم

من با تمام قاصدک ها دوستم

آنها صمیمی ترین گل های دنیا هستند

به جان گل یاس!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 19:21  توسط ناژوان | 

روایت خواهم کرد

این غم خاک خورده را

برای تمامی دوشیزگانی

که در حسرت دیدار شاهزاده خاکستری

پنجره‌های غبار گرفته خانه‌شان را

 با زنجیره‌های

ترک خورده مو

پاک می کنند...

 

 

 

 روایت خواهم کرد

این غم خاک خورده را

برای تمامی زنان چشم بسته ای

که در حسرت بوسه ای سرشار

از عشق

گوش‌های سوراخ شده شان را

برای شنیدن تمامی

راستی های در خون خفته

کر کرده اند...

 

روایت خواهم

این غم خاک خورده را

برای تمامی پیرزنان یائسه‌ای  

که در حسرت پرواز،

دستانشان را به اندازه

در آغوش کشیدنی

باز کرده اند...

 

آری روایت خواهم کرد

ان قدر که تو را

و دیدار غم انگیزت را

در میان اضطرابی که روزی می خواست

آرامش خفته این زندگی را

بار دیگر به اهتزاز در آورد

فراموش کنم..

 

اضطرابی که روزی می خواست

تمامتی باشد

برای شروع بازی های کودکانه عروسک ها

در شب جادویی و خواب آلود آن اضطراب کور و ناشناخته

که هیچ نداشت

جز تصویر خشک شده خوشبختی من

در میان فنجان های ترک خورده

تا به حرفهای پیر سالخورده ای که

همیشه تو را میان دستانم

گم می کرد

ایمان بیاورم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 16:11  توسط ناژوان | 

 به "پاييز"

 

بزرگ كه مي شوي

تمامي خاطرات خوب يكه تازند...

 

انگار نه انگار.....     ديروز از دوچرخه روزگار زمين خوردي

يا نه...

لباس هاي خاكي ات را كه به خانه آوردي

ناز نوازش مادر بر گوشت نواخته شد...

 

بزرگ كه مي شوي

دوست داري مدام به كودكي برگردي

فكر مي كني آن روزها همه اش شادي بود و

دوستي ها

محكم

و از ياد مي بري

پسر بچه هاي حيله گر كوچه را

كه به دنبال فرصتي بودند

تا چادر گل گلي شب عيد را از سرت بكشند

 

                

 

بزرگ كه مي شوي

معلم برايت بزرگترين و مهربانترين مي شود

حتي اگر با بي توجهي

تو را به تنبلي همكلاسي ات

با تركه بي مهري آزرده باشد....

 

بزرگ كه مي شوي

همه بدي ها را از ياد مي بري...

 

اما از ياد نخواهي برد

صورت پسرك همسايه را

با آن چشم هاي آبي....

موهاي قهوه اي...

و پوستي به رنگ ارغوان....

 

آنگاه كه در پس كوچه هاي مه گرفته غروب

گل سرخي پژمرده در كف دستت نهاد و گفت:

دوستت دارم......و......

دوان دوان...دور شد

 

اين تنها چيزي ست كه درست به ياد مي آوري!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 11:39  توسط ناژوان | 

سینه کش در سینه کش این راه خنزر پنزریست

سایه ی شب در خیال ماه خنزر پنزریست

 

من که خنجر خورده ام از پشت و از رو ،زخم ،زخم 

وای وایم در بساط آه خنزر پنزریست

 

تشنه تشنه آب می جستم در این گودال خون

جو به جو ،از چاله ها تا چاه خنزر پنزریست 

 

ازعمو تا عمه و از هند تا ری هرکه هست

گاه خنزر پنزری بیگاه خنزر پنزریست

 

زخم روح من در این لکاته ـ دیر مرد ـسوز

زان لوند شوخ نا آگاه خنزر پنزریست

 

در خم خمیازه ی این جاده های سوت و کور

هرچه باشد خرت و پرت راه خنزر پنزریست

 

کاه گل کردند ،دیواری که برپا ساختند

کوچه کوچه در بن این چاه خنزر پنزریست

 

از فراز ماه تا ماهی زمین تا آسمان

هرچه می بینم در این بنگاه خنزر پنزریست

 

از سریر کاخ ها تا بوریای کوخ ها

پیش چشمم ، از گدا تا شاه خنزر پنزریست

 

از شب و از روز و از گشت و گذار روزگار

 هرچه می گویم :سخن کوتاه خنزر پنزریست

"دکتر شبانی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 13:33  توسط ناژوان | 

برای تولد مادر عزیزم

 

 

                                                                        

بوی خوش زن

عطر نفس

دامن دامن گل اقاقی

سینه سینه مهربانی...

 

    از تو تصویری می شود

                برای اعتماد گمشده

                    تمامی دخترکان در خفا نشسته

 

برای اعتماد مواج تمامی مردان

                   در تردید غوطه خورده

 

برای پایان تمامی نخواستن های دفن شده

و شروع تمامی خنده های بر لب نشکفته...

                       

بوی خوش تنت

    گره گیسوانت

         پیچ و تاب انگشتانت

            شکل تنهایی من خواهد شد

              در پیچاپیچ تمامی دلواپسی های باز نگفته

 

ای عشق جاودان!

ای حسرت فرشتگان!

ای روشناییت

به اندازه تمامی آسمان

بمان .....بمان

آن قدر که دنیا ذره ای شود

میان نگاه گرم تو و دستان گره خورده من

تا رگ های تیره این زندگی

بار دیگر معنای بودن را

بر دیوارهای دوست داشتن

تصویر کنند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 15:41  توسط ناژوان | 

به بهانه دیرینه روز تابستان

 

 

اینجا کسی برای شما مدتی ست که ...

هی بیت‌های گمشده را مدتی ست که...

 

پیدا نمی کند و دلش شور می‌زند 

شاید برای این که شما مدتی ست که...

 

روی نوار مغز کسی راه می روید

این روح سر به راه مرا مدتی ست که...

 

حال بدی ست این که فقط چهره شما

هی حک شود و مثل دعا مدتی ست که...

 

گاهی امید و گاه کمی ترس خنده دار

گرمای دست‌های خدا مدتی ست که...

 

آنقدر بی‌تفاوت و سردی که عاشقی

از یاد و خاطر و دل  ما  مدتی ست که...

 

بگذار جمله‌های بدِ ناتمام را ...

رک! زیرخاک پای شما مدتی ست که...

 

له می شود تمام غزل‌ها و شعرهام

آنتن نمی‌دهید و صدا مدتی ست که...

 

***

صد بار روبروی  شما ... حرف‌های پرت

آقا! میان گمشده‌ها مدتی ست که...

 

دنبالتان ... همیشه همین دور مضحک و

اینجا کسی برای شما مدتی ست که...

 

 

68572275_pubhLG1X_YellowumbrellaatNarrabeenweb

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 16:5  توسط ناژوان |