تبليغاتX
ناژوان
زمستان است

ردپای غزل

به سمت عشق رفتی از غم نان سر در آوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سر در آوردی
تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سر در آوردی


در این پس کوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سر در آوردی
و می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سر در آوردی
توکل شرط کامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سر در اوردی
مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
چه پیش آمد که از شعر زمستان سر در آوردی؟
.....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 12:14  توسط ناژوان | 

باور كني يا نكني

من اينجا نشسته ام

درست روبروي تو

و از عمق چشمان خاكستري ات

عشق بي نظيرم را مي خوانم

مي خواهي باور كن

مي خواهي نه

اما من سال هاست

به عبور نگاه ابريشمي تو

از مردمك احساسم ايمان دارم

پس تو هم تنها يك بار

تنها يك بار

از باور احساس خود بيم نكن!

 

 ديوارهاي خالي اتاقم را

از تصويرهاي خيالي او پر مي كنم

خداي من زيباست

خداي من رنگين كمان خوشبختي ست

كه پشت هر گريه

انعكاسش را

روي سقف اتاق مي بينم

من هيچ

با زبان كهنه صدايش نكرده ام

و نه

لاي بقچه پيچ سجاده

رهايش

او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و

من در نهايت حيرت

حالا

گاه گاهي كه به هم خيره مي شويم

تشخيص خدا و بنده چه سخت است

 "رویا  زرین"   

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 13:40  توسط ناژوان | 
من مثل نامه های خودم بی نشانیم

دیگر چرا به سمت خودت می کشانیم

در فصل های ممتد پاییز می روم

تقویم هم ورق خورد ار تو بخوانیم

یک شب ستاره می شوم و زیر پلک ماه

بیرون بیا به دیدن خانه تکانیم

من در سکوت شعر خودم حرف می زنم

نفرین هرچه آینه بر بی زبانیم

هر جمعه شب برای غزل خواندنم بیا

 در هر ردیف و قافیه از تو جدا نیم

محمد واعظی

  

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 14:52  توسط ناژوان | 

برای الهام

 

نگاه که می کنم

نفس نفس واژه می ماند

در نفس نفس تمامی کلام های بریده ام

 

نگاه که می‌کنم

نفس نفس واژه می ماند

در نفس نفس حرف‌های نگفته‌ام

 

در نگاه های نکرده ام

در چشم انداز های گم شده ام...

 

در عشق­های به خواب رفته­ام

و در خواستگاه­های نخواسته­ام

    

زبانت را نمی یابم

در کلام نگفته ات

سخن بگو!

 

بی باکی من بود

یا نشناختگی تو!

 

صدایت نمی آید

دستانم نمی خواند

واژه واژه فاصله

واژه واژه  عشق

واژه واژه سادگی

 

در میان تمامی این سازهای خاموش

نغمه نورسته تو را

در کدامین سوی

در کدامین دشت

باید نواخت؟

 

دلهره های کدام آبادی را باید پیشکش کرد؟

دستان روییده از عشق

کدامین شاخه نورسته باغ زندگی را باید خواند؟

 

عطر تنت را در حوالی کدامین

کوچه ترک خورده این زندگی باید یافت؟

 

چشمان سیاهت را برای کدامین

کشمکش بی پایان تردید و اضطراب

باید زمزمه کرد...

                              

 

بیا و کلامت را با تمامی روح های سرگردان

ماوا ده

بیا و وضوی دستانت را به تمام خانه های خشک شده از عشق

ارزانی ده

بیا و مهتاب نگاهت را بر گونه های زرد شده از تنهایی

تمامی به بلوغ رسیدگان بی تاب،  تاب ده!

.

.

.

بیا

بیا و نگذار قصه فراموشی ات

دلم را

در میان تمامی آدمکان پوشیده از زهد

رسوا کند...

                         

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 16:56  توسط ناژوان | 

رد پای عابر پیاده

اسم من چیست؟ خدایا چه کنم؟ یادم نیست!
امشب آماده شدم تا چه کنم ؟یادم نیست!
من که همسایه نزدیک شقایق بودم
پا شدم آمدم اینجا چه کنم؟ یادم نیست!
من چرا از تو بریدم وچرا برگشتم؟
و بنا شد که دلم را چه کنم؟ یادم نیست!
من نشانی دل دربدرم را بانو
از تو پرسیده ام اما چه کنم؟ یادم نیست!
این نوشته غزل کیست که من می خوانم ؟
اسم او چیست؟خدایا چه کنم ؟ یادم نیست!

 

 

رد پای غزل

هیچ زمان
حتی وقتی نبودی
گمان نداشتنت را نکردم
هیچ زمان
حتی وقتی سکوت می کردی
گمان نگفتنت را نمی کردم
شاید اینگونه تو را
درون قاب خاکستری نگاهم
پروراندم
بی گمان همینگونه بودیم
ساده
صاف
زلال
عاشق
و حتی ....
آری خام
من
اینگونه داشتنت را تصور کردم
شفاف
روشن
آری نور
و تو
اینگونه نبودنم را:
سرد
ساکت
آری گور.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 16:9  توسط ناژوان | 
به گردون و زیتون

در این کرانه امیدی مگر به باران نیست؟

به راز های شکفتن به بزم یاران نیست؟

نگاه پنجره از شوره زار پر گشته است

کنار ساحل خامش کس از سواران نیست

 

خیال دشت نه این ابر های یخ زده است

که یک ترانه به لبخند سبزه زاران نیست

فراز سرو خمیده کبوتری می خواند

دمی امید پریدن به روزگاران نیست؟

سرود آب در این ذهن های پاییزی

بجز طلوع تباهی ز چشمه ساران نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 11:8  توسط ناژوان | 
 

نه باران می بارد و

نه تو برمی گردی

 

چه نگاهِ دلواپسی دارد این عشق

 

 هر روز

از درختان غبار آلود همین خیابانِ خسته

سراغت را می گیرم

همین درختان که دیری است

رد پای عبور تو را از یاد برده اند

 

کجایی؟

به کجا رفته ای؟

و تا چندمین روزِ این همه سالِ بی باران

باید به جستجوی تو باشم؟

 

دوباره نگاهم می کنند

همین درختان خسته

صبور و ساکت

فقط نگاهم می کنند

 

 

 

به خانه بر می گردم

و باز هم همان لبخند همیشگی

که آن را چون ترانه ای

بر طاقچه خانه ام

به یادگار گذاشته ای

 

رو به روی پنجره می نشینم

بی آب و بی آفتاب

نه باران می بارد و

نه تو بر می گردی

 

اما تعجب می کنم

که پس از اینهمه سال بی باران

چرا این گلدان کوچک

که در خانه به یادگار گذاشته ای

گل را فراموش نمی کند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 12:32  توسط ناژوان | 

دورگاهی از بستر دلم

در گلوگاه خفته احساسی شکسته

در میان تیک تاک ساعت گسستن

در آغاز کورراه فراموشی

درست در امتداد عصب­های دردآلود تراش‌خورده‌

در جایی که هیچ چیز نمی‌ماند

جز آرزوی دوباره­ی در آغوش کشیدن

گوری نیمه‌باز، در میان قصه­های باز‌ نگفته

مرا به سوی راهی می­خواند

بس غمگین و ناشناخته...

و هر بار در آن سپیدی در برهوت وامانده

ناله­های فریادگر نیمه‌مرده‌ای

همچون آرامشی شتاب‌زده

بوی آمدنی را تعقیب می‌کند

و تلخی دوباره رفتنی را تاکید…

 

 

و من هر بار با بادی در دامن،

خیره به فانوس دریایی

با سنگ‌های ترک خورده در دست

سرنشین سیاه یخ زده ای را نظاره می کنم

که دور از من

به فاصله­ای در میان دو تپه

چه بی‌تابانه عزای ذوب شده­ای را به تاراج می­برد

و آرام آرام نجوای مرده شده­ای را زمزمه می­کند

بی آرزوی نزدیکی...  

 

اما این­بار در ماتم این گور در سرما خفته

نزدیک­تر از حرارت دو دست گره زده

پیش‌تر بیا!

بگذار این بار

کافور دستانم را با مژه‌های خاکستری چشمانت

پاک کنم

و سیاهی لباسم را در قرمزی لب‌های همیشه رنگ پریده­ات نقش دهم

و ردپای گام‌هایم را در کلام  بازنگفته‌ات

باز یابم...

 

 

هیچ مگو تنها آرام قدم بگذار و پیش بیا

بگذار پیشواز نومیدانه­ات

مرهمی شود

برای عزای این مرده...

 

 

بگذار آنقدر در کنارت بایستم

تا در ناتوانی انگشتان کاغذی ات

خاک سرخ در کفن پیچیده،

بر مزار این عشق در باد خفته ببارد... 

                  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 13:56  توسط ناژوان | 

کلاغ ها نگاهشان

عمیق و شاعرانه است

میان هر سکوتشان

هزار و یک ترانه است

 

به اعتقاد من، کلاغ

قدیمی و عتیقه است

دلی که با کلاغ نیست

چقدر بی سلیقه است

 

نباید از کتاب دل

کلاغ را قلم گرفت

نباید این سیاه را

حقیر و دست کم گرفت

 

پرنده عجیبی است

نجیب، اصیل و باوقار

علاقه دارد اوبه برف

به روی قله چنار

 

برای گفتن از کلاغ

دلم میان باغ هاست

چقدر غصه های من

به شکل این کلاغ هاست

 

(ناصر کشاورز)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 10:22  توسط ناژوان | 

 

مي گفت:

فرشته اي غريب است

كه شبي از دورترين آسمان خدا به زمين آمده...

تا عشقي فرازميني بيابد

گفتم:

چرا فرازميني؟

روي زمين، عشق زميني پيدا كن!

و او...

يافتن آغاز كرد....

***

ديشب به خوابم آمده بود

در هيات مردي زميني با چراغي در دست!

-          چه شد؟ يافتي؟

-          چه چيز را؟

-          همان كه در پي اش به زمين آمدي!

-          مرا مگر مي شناسي؟

-          آري..فرشته اي غريب در جستجوي عشق فرازميني...

بيچاره فرشته...

زمين گير شده بود

چراغ در دست راه بازگشت مي جست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 12:43  توسط ناژوان | 

امشب نمـاز نافــلـه ی مــن شکسته شـد

قـد قـامـت خمـیـده ی مــن خـط بسته شد

 

افــتــاده ام بــه پـــای تــو خـــاک تـیـمـم ام

حـی الـفـلاح تــو پـیـکی خـجــسـته شــد

 

چـنـگ دلـم بــه زلـف سیـاهت گـره زدم

این هم به لطف دست قنوتت گسـسته شد

 

تـا دیـدمت ز دور وجـودم رکــوع کــرد

هر قـل اعـوذ عشق غــل پـای خسته شد

 

الحـمد کردگــار کـه بـا مــن یـکی شـدی

پیـمـان مــن به واژه ی لــبیک بسـته شد

 

سبـحان رب عشـق کـه تسـلـیـم تـو شـدم

دادم سـلام و ایـن دل در بـنـد رســته شد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 17:7  توسط ناژوان | 

غروب، رنگ تو را روی آب ،می ریزد

ز شعر ساده چشمت شراب ،می ریزد

سرود ماهی تنها میان برکه شور

خیال آمدنت را به خواب، می ریزد

همان قناری غمگین  نا امید بهار

به پای کودک باران حباب، می ریزد

به دشت تف زده زاغی سحر می گفت

کز آسمان خدا هم سراب، می ریزد

بخند، گرچه در این شامگاه پاییزی

به جای رویش شبنم، شهاب، می ریزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 8:31  توسط ناژوان |