![]() |
![]() |
|
| زمستان است |
|
آفتاب مسير نوشته هايم را دنبال مي كند انگار مشتاق تر از اوست كه ديگر واژه هاي نااميدم، اميدوارش نمي كنند اما تمام سازهاي من بدآهنگ نيستند، مهربان! تنها از بد روزگار زماني به واژه ها مي رسم كه صف هاي بلند انتظار به پايان رسيده و تمامي اميدها را غارت كرده اند
قبول...اين روزها مدام....دير مي رسم اما يكي مي گفت دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن بهتر از سر به زير رسيدن است با اين همه....امروز درست در پس نگاه نوراني لحظه ها زودتر از تمامي چلچله ها و گنجشك ها زنبيلي در دست پرده صورتي اتاق را كنار زدم كوچه را پيمودم....
امروز دست پرم مهربان! مي بيني؟ تنها شايد اندكي واژه ها را ناشي برگزيده باشم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/31ساعت 16:2 توسط ناژوان |
|
|
خوبرويان جفاپيشه وفا نيز كنند به كسان درد فرستند و دوا نيز كنند پادشاهان ملاحت چو به نخجير روند صيد را پاى ببندند و رها نيز كنند
نظرى كن به من خسته كه ارباب كرم به ضعيفان نظر از بهر خدا نيز كنند عاشقان را ز بر خويش مران تا بر تو سر و زر هر دو فشانند و دعا نيز كنند گر كند ميل به خوبان دل من عيب مكن كاين گناهيست كه در شهر شما نيز كنند بوسه اى زان دهن تنگ بده يا بفروش كاين متاعيست كه بخشند و بها نيز كنند تو خطايى بچه اى از تو خطا نيست عجب كان كه از اهل صوابند خطا نيز كنند گر رود نام من اندر دهنت باكى نيست پادشاهان به غلط ياد گدا نيز كنند سعديا گر نكند ياد تو آن ماه مرنج ما كه باشيم كه انديشه ما نيز كنند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/06/28ساعت 22:11 توسط ناژوان |
|
|
چقدر به طراوت تو محتاجیم به دردانه های بارانت به سور وسات بلبلان سرگردانت به لبخند وسیع دشتهایت به آواز بلند دستهایت
بهار عزیز من و باران هرشب خوابت می بینیم خوابهایمان پر از بوی یاس شده اند و گلبرگ های ترنم نیلوفران آبی چشم هامان شده است
بهار عزیز پنجره های تغزل باز است و باور تو در ساقه های زنبق جوانه زده است کجاست قاصدک های رقصانت تا زلال آب و آینه را در ضرباهنگ صبحی رویایی گره زند بهار عزیز قطعا نگاه مرا پشت لحظه ها دیده ای وفانوس های شب را در چشمان ما مرور می کنی اینجا تمام قصه ها منتظرند سرانجامی سبز بیاور |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/25ساعت 11:28 توسط ناژوان |
|
|
شب فرو می افتد و من تازه می شوم از اشتیاق بارش شبنم نیلوفرانه به آسمان دهان باز می کنم ای آفریننده شبنم و ابر! آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟ تقدیر چیست؟ می خواهم از تو سرشار باشم...
کنار شب می ایستم چشم بر شمد سرمه ای آسمان می اندازم ستاره ها با نخ نور گلدوزی شده اند و من می شنوم زمزمه درختان را - « چه ملایمت خنکی! من آبستن یک شکوفه ام که همین تابستان گلابی می شود. » کنار شب می ایستم شب است و لبریز است من در دو قدمی تو در زندان فراق گرفتارم... "سلمان هراتی" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/23ساعت 18:46 توسط ناژوان |
|
|
صدای کاروان خسته می آید
درون شهر و تصویر خموش ساربان پیر.......... من از این رد پاها !!!!! از سکوت تلخ قمری ها....... و از آن خنده تلخ تو در پاییز، دانستم
که خواهی رفت چنین تبدار!!!! چنین غمگین !!!!! و اما من..... بر این گودال ناهمگونُ ،کنار دشت و در این بستر آوار...... می مانم صدای کاروان پیچید میان جاده ها آری..... و امواج گلوی ساربان پیر .............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/06/21ساعت 9:55 توسط ناژوان |
|
|
زندان گشودهام تمامی کینههای کلیدی گذشته را در آتش اشکهای بیصدای شبانهام ذوب کردهام
زندان گشودهام رویای پوسیده دوست داشتنت را در عزای سرخ فراموشیات به سوگ نشستهام
زندان گشودهام و زمزمه اضطراب ترک کردنت را در رقص تکههای ترکخورده آیینه به آواز نشستهام
زندان گشوده ام و ترانه پنهان شده نخواستنت را در آغوش سرد تنهاییام به باور مکرر لبانم رساندهام
زندان گشودهام و آراستگی خوشبو شده گیسوانم را از زنجیر به بار نشسته همیشه بودنت در میان سردترین بادها رها کردهام
زندان گشودهام و چشمان مشتاق و سیاه کردهام را در پیشواز انکار همیشه خواستنت به میهمانی ستارههای نیمه روشن خواندهام
زندان گشودهام و معصومیت انگشتان کودکانهام را با لمس نابهنگام هرگز نبودنت در باغچه آرزوهای پنهان شدهام دفن کردهام
زندان گشودهام و شرم هرگز نگفته یکی شدنت را در باور خشک شده این عشق به یغما نشسته آواز دلگیری پاییز کردهام...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/06/19ساعت 16:7 توسط ناژوان |
|
|
زوزه میکشید و میآمد گله را رها کرده با دو چشم خون آلود یوسفی مگر اینجاست؟ من در او نشانهای دیدم گرچه بی نشانتر از من بود . . . . . . . . . . . . . . . سایهای به سوی بیراهه
او دوباره میآمد با نگاه مات و بیاندوه من ولی گرفته عزا مانده در جدایی او
این حکایتی کویری بود ما بیابان نورد قهاریم دوستانی چو گرگ شب داریم کاشکی تو گفته بودی . . . آه . . . کاشکی تو گفته بودی . . . آه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/16ساعت 17:43 توسط ناژوان |
|
|
دلم می خواست بنویسم...
حالا گاهگاهی که از کنار واژه ها رد می شوم و از سر اجبار تندترین و خشک ترین شان را می چینم حسرت زیباترین ها به دلم می نشیند اما می خواهم باور کنی تا همیشه تا هرجا برق چشمان تو را که به یاد می آورم حتی زیباترین ها واژه های روح سرگردانم را معنا نمی کنند پس تنها در این لحظه جاودانه که جاودانه هایم از اعماق چشم ها تا لبان خاموشم دست می یازند بزرگترین واژه دنیا را به دستان سپید تو می سپارم: سلام!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/13ساعت 13:10 توسط ناژوان |
|
|
تصویر به پلهها که میرسم، قدمها رو آرومتر میکنم، رویای دیدن ناگهانی تصویر دراز شده بر روی تخت و چرخش چشمهام در مسیر چرخش تنش، لذتی نشناخته و نوازشی گرم رو برام تداعی میکنه. کلید رو از توی کیف خالی در مییارم، چند ماهی هست که فقط کلید خونه رو به نخی آویزون کردم و ته جیبم بیصدا خوابوندمش. وارد اتاق که میشم، بیمحاباتر از همیشه، به سمت تخت میرم، آره همونجا بی صدا دراز کشیده بود. با نگاه تشنه، تکه تکه تنش رو تکه تکه میکنم. تصویر، مات و مبهوت بهم نگاه میکنه، به گوشهای از دیوار تکیه میدم. ناگهان خنده تلخ من با رنگ لبهای تند و پر رنگ شده اون، صحنه ماورایی رو رقم میزنه. میخزم توی حموم، حسرت قطرهای که بویی به تن خشکم بده رو جیغ میکشم. صدای تیره التماسم رو تا انتهای ششام فرو میدم. همون طور کف حموم دراز به دراز به حالت اعتراض افتادم. انتظار. انتظار. انتظار... با سوزش عمیق انتهای کمرم، از کف به سقف پرتاب میشم. آب بی رحمانه روی تنم می ریزه و من هم مثل ضربهخوردهای بیصدا، با قطره هاش جدال میکنم. ساعتها با حوله خیس شده تنم، روی صندلی کنار تخت تصویر، لم میدم، به نازکی اندام تصویر و کشیدگی انگشتاش نگاه میکنم. هیچچیز توی این دنیا نمیتونه جایگزین مناسبی برای زیبایی اون باشه، این رو به خصوص به هنگام هماغوشی، بیش از بیش احساس میکنم. تمام تنش سرخ بود، انگار باز هم با آب رنگای روی میز خودش رو نقاشی کرده بود، بیرحمانه با افکار دست نخوردم بازی بازی میکنه. فضای حاکم در محیط، شکل تصویر رو شفافتر میکنه و نزدیکی ما رو پررنگتر. قطرههای آب تمام تنش رو خیس کرده بود، چشمام رو برای دریافت آخرین لذت به هم نزدیک میکنم که صدای پیدرپی چکش از اتاق کناری، نئشگی این عشقبازی لمس نشده رو به یکباره میپرونه. صدای چکش یعنی؛ حضور اون معشوقه فرانسوی توی اتاق بغلی. انگار حضورش توام با صدای ممتد دنگ دنگ دنگ. این آزار برام مثل صدای ضجههای یک عفریت، توی پایان تمام نوشتههای مقدس. با بیحوصلگی دستم رو روی تمام بدنم میکشم، به موهای از ته تراشیده تصویر چنگ میزنم، اما اون روش رو برمیگردونه، مثل معشوق در حال فرار. رگ پشت گردنم رو توی مشتم میگیرم، داره تند تند می زنه، انگار از لذتی عمیق کنده بودنش. علاقه عمیق این معشوقه فرانسوی رو به چکش زدن عکس قهرمانان دست به سینش روی دیوار پس از هر عشقبازی رو نمیفهمم، با حالت طنزگونه، به لاشه بد بوشون روی قالی کهنه جلوی در، فکر میکنم، صدایی چکش اون معشوقه فرانسوی شروع دست به گریبانی من با تنهاییه. با هر ورق کتابم، چشمای تصویر قرمزتر میشه، یکدفعه چشماهاش رو محکم روی لبهام میگذاره و محو میشه، شتابزده طبقات رو پایین میرم، بالا و پایین رفتن نفسهام، صدای گوش خراش چکش رو محو میکنه. بوی تند سرایدار، عمیقترین عطرهای فرانسوی رو میتونه به اندازه قطرهای ادرار بیارزش کنه، باز هم زل زده به نقطهای نامعلوم و مثل همیشه کیک موندهای رو با پوست میبلعه. انگار اونقدر گرسنه هست که میترسه اون کیک به تنهایی نتونه اون تن نحیف رو تا روی تخت بکشونه. تا بخوام دهنم رو که در فاصله کمی از تنش قرار گرفته، باز کنم، با صدای زنونهای بهم میگه، آدم تنها، حسودتر میشه، اون معشوقه فرانسوی مثل اسب همه رو به جنون میکشه، الان زمان رفتنشه، میتونی خودت بهش بگی! خنده ریز میون حرفاش، نقش مشمئز کننده یک دلال بیطرف رو بیش از بیش بهش نزدیکتر میکنه. صدای زیبای کفشی کوتاه که تنها پاهای بلندی میتونه اونها رو پا کنه، من رو از تخیلات اون سرایدار بیرون مییاره، سرم رو که برمیگردونم، صورت پرخالش، من رو تا اعماق نشناختگی اون لحظه، ثابت نگه میداره. هیچ چیز زیبایی توی صورتش نمیبینم. فقط شکل لبهای بازشدهای که روی دستاش و گردنش نقاشی شده، وسوسهایی واسه دیدن کل تنش. بوی عطر فرانسویی تندی که از میون صداش بیرون میزنه، عطش عمیقش رو برای آزار دادن هر تصویر گم کردهای بیش از بیش نمایان میکنه. صدای آرزوی مرده سرایدار وقتی که داره در حین خوردن کیکش از پلهها بالا می ره، تاپ و توپ لرزش دستام رو آرومتر می کنه. نزدیک و نزدیک تر، تا حدی که نسیم ملایمی نوازشگر بینیهامونه به طور مساوی. چشمهاش رو می بنده، به تمام صورتش خیره میشم. سستی عمیق و جانکاهی تنش رو در مسیر اغوشم قرار میده. ناخودآگاه سنگینی عمیقی روی شونههام حس میکنم، مثل آویزون شدن یک جسم زیبا و نرم که تمام تنم رو میخواد بیرحمانه توی خودش محو کنه. به عقب کشیده میشم. سنگینیش اونقدر زیاده که نمیتونم سرم رو بلند کنم. نازکی ناخنهاش و خط عمیق بین سینههاش تنها متعلق به تصویر عزیز خودمه. محکم بغلش میکنم، طوریکه جایی واسه نفس کشیدن نمیمونه، نیمههای شب، شکل تصویر تمام اتاق رو پر میکنه، زیباتر و برهنهتر از همیشه، و دائما روی احساسم طناببازی میکنه. روی تخت دراز میکشم، نفسهای عمیقم چشمهام رو محکم به هم فشار میده، تصویر آروم کنارم داراز میکشه، هرچقدر میخوام بغلش کنم، به وجودم نزدیکتر میشه، انقدر که تمام وجودم رو در برمیگیره، انقدر که بخشی از وجودم میشه...
صدای گامهای سکوت را می شنوم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/11ساعت 10:47 توسط ناژوان |
|
|
شبها خیال چشم تو با ما چه میکند؟ آن آرزوی خفته به دریا چه میکند؟ مبهوت آن پرنده تنهای قصهام در این غروب سرخ به صحرا چه میکند؟
مستی میان پنجره فریاد میکشد پرهای زاغ مرده در اینجا چه میکند؟ سر زد به خواب من اما به خنده گفت د یوانه در خرابه بی ما چه می کند؟ ابری به روی پنجره باغ مینوشت کا ین کشتزار رفته به رویا چه میکند؟ پاییزباغ سر زده از پشت کوهها این برگ نو شکفته به د نیا چه میکند؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/06ساعت 18:22 توسط ناژوان |
|
|
از مشاطه به مشاطه امروز تولد دخترمه، واسه خودش شعر گفته.... امشب خواهد وزید بار دیگر با عشقهای پنهان شده در دست با رازهای نخوانده در چشم با بوسههای نشکفته بر لب به آرزوی رویش دوباره یک دشت
و دیگربار قلمهایش را خواهد رقصاند و دیگر بار شیشههای دل را خواهد تاباند و دیگر بار اسب سرکش دوباره خواستن را خواهد تازاند
آری او خواهد وزید پرشور و پر شتاب
آری او خواهد وزید بیتاب و بیقرار
آری او خواهد وزید یکرنگ و بیریا
و من، آرام و بی صدا در آغوش گرمترینهای ذوب شده میان رویاها خواب دوباره بیتابی زمین را خواهم خواند
و من، آرام و بیصدا در آرزوی خفته هزاران شاهزاده تنها ترنم پنهان دوباره دوست داشتن را زمزمه خواهم کرد
ومن، آرام و بی صدا با مدادهای رنگی دفن شده در دلها تصویر بیباکی برخاسته از خواستن را صدا خواهم داد آه ،امشب بار دیگر باد شهریور خواهد وزید و من بار دیگر، زنانگیام را به رقص خواهم انداخت و در میان التهابهای تکرار نشده دنیا حواوار برای آدمیان مسخ شده از درد سیب سرخ زیبایی را خواهم چشاند
امشب زمین دوباره بیتاب خواهم شد و من، توبه هرگز نشکسته دنیا را به اندازه لحظهای دوست داشتن به زانو خواهم کشاند
آری او شهریور است همان ماه بیقرار همان انتظار دوباره درآغوش کشیدن یکخواب همان آغاز دوباره نو شدن زردی درختان و شروع پادشاهی بیبدیل زمستان
آری او شهریور است همان وسوسه میان خواستن و یکی شدن همان آغاز دلهره نوازش کردن و نواخته شدن همان پایان شک میان رفتن و ماندن
آری او شهریور است همان پرده آخر که بار هر با آمدنش، دنیا دریچهای میشود، برای لحظهای در آغوش کشیدن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/04ساعت 12:8 توسط ناژوان |
|
|
دوم شهریور تولد گردون بزرگ مبارک
تو روح جنگل تاکی شراب یعنی تو....... ![]() منم مترسک غمگین که عاشقت شده بود ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 22:2 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما با توایم لیک تو با ابر و آفتاب
همصحبتی چه فایده از ما درازتر تو پاسخ تمام معمای عالمی اما چه پاسخی ز معما درازتر |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|