تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز

آفتاب مسير نوشته هايم را دنبال مي كند

انگار مشتاق تر از اوست كه ديگر واژه هاي نااميدم، اميدوارش نمي كنند

اما تمام سازهاي من بدآهنگ نيستند،

مهربان!

تنها از بد روزگار

زماني به واژه ها مي رسم

كه صف هاي بلند انتظار به پايان رسيده

و تمامي اميدها را غارت كرده اند

 

قبول...اين روزها مدام....دير مي رسم

اما يكي مي گفت

دير رسيدن

بهتر از هرگز نرسيدن

بهتر از سر به زير رسيدن است

            

با اين همه....امروز

درست در پس نگاه نوراني لحظه ها

زودتر از تمامي چلچله ها و گنجشك ها

زنبيلي در دست

پرده صورتي اتاق را كنار زدم

كوچه را پيمودم....

 

امروز دست پرم مهربان!

مي بيني؟

تنها شايد اندكي واژه ها را ناشي برگزيده باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 16:2  توسط ناژوان | 

خوبرويان جفاپيشه وفا نيز كنند

به كسان درد فرستند و دوا نيز كنند

پادشاهان ملاحت چو به نخجير روند

صيد را پاى ببندند و رها نيز كنند

نظرى كن به من خسته كه ارباب كرم

به ضعيفان نظر از بهر خدا نيز كنند

عاشقان را ز بر خويش مران تا بر تو

سر و زر هر دو فشانند و دعا نيز كنند

گر كند ميل به خوبان دل من عيب مكن

كاين گناهيست كه در شهر شما نيز كنند

بوسه اى زان دهن تنگ بده يا بفروش

كاين متاعيست كه بخشند و بها نيز كنند

تو خطايى بچه اى از تو خطا نيست عجب

كان كه از اهل صوابند خطا نيز كنند

گر رود نام من اندر دهنت باكى نيست

پادشاهان به غلط ياد گدا نيز كنند

سعديا گر نكند ياد تو آن ماه مرنج

ما كه باشيم كه انديشه ما نيز كنند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 22:11  توسط ناژوان | 

بهار عزیز

چقدر به طراوت تو محتاجیم

به دردانه های بارانت

به سور وسات بلبلان سرگردانت

به لبخند وسیع دشتهایت

به آواز بلند دستهایت

 

بهار عزیز

من و باران هرشب خوابت می بینیم

خوابهایمان پر از بوی یاس شده اند

و گلبرگ های ترنم

نیلوفران آبی چشم هامان شده است

 بهار عزیز

پنجره های تغزل باز است

و باور تو در ساقه های زنبق جوانه زده است

کجاست قاصدک های رقصانت

تا زلال آب و آینه را

در ضرباهنگ صبحی رویایی گره زند

 

بهار عزیز

قطعا نگاه مرا پشت لحظه ها دیده ای

وفانوس های شب را

در چشمان ما مرور می کنی

اینجا تمام قصه ها منتظرند

سرانجامی سبز بیاور

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 11:28  توسط ناژوان | 

شب فرو می افتد

و من  تازه می شوم

از اشتیاق بارش شبنم

نیلوفرانه به آسمان دهان باز می کنم

ای آفریننده شبنم و ابر!

آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟

تقدیر چیست؟

می خواهم از تو سرشار باشم...

کنار شب می ایستم

چشم بر شمد سرمه ای آسمان می اندازم

ستاره ها با نخ نور گلدوزی شده اند

و من می شنوم زمزمه درختان را

-          « چه ملایمت خنکی!

     من آبستن یک شکوفه ام

      که همین تابستان گلابی می شود. »

 

کنار شب می ایستم

شب است و لبریز است

من در دو قدمی تو

در زندان فراق گرفتارم...

"سلمان هراتی"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 18:46  توسط ناژوان | 
صدای کاروان خسته می آید

        درون شهر

          و تصویر خموش ساربان پیر..........

                      من از این رد پاها !!!!!

                               از سکوت تلخ قمری ها.......

                        و از آن خنده تلخ تو در پاییز، دانستم

     که خواهی رفت

                    چنین تبدار!!!!

                                       چنین غمگین !!!!!

و اما من.....

        بر این گودال ناهمگونُ ،کنار دشت

                        و در این بستر آوار...... می مانم

صدای کاروان پیچید

                  میان جاده ها

                                   آری.....

                               و امواج گلوی ساربان پیر .............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 9:55  توسط ناژوان | 

زندان گشوده­ام

تمامی کینه­های کلیدی گذشته را

در آتش  اشک­های بی­صدای شبانه­ام

ذوب کرده­ام

 

زندان گشوده­ام

رویای پوسیده دوست داشتنت را

در عزای سرخ فراموشی­ات

به سوگ نشسته­ام

 

زندان گشوده­ام

و زمزمه اضطراب ترک کردنت را

در رقص تکه­های ترک­خورده  آیینه

به آواز نشسته­ام

 

زندان گشوده ام

و ترانه پنهان شده نخواستنت را

 در آغوش سرد تنهایی­ام

به باور مکرر لبانم رسانده­ام

 

 

زندان گشوده­ام

و آراستگی خوشبو شده گیسوانم  را

از زنجیر به بار نشسته همیشه بودنت

در میان سردترین بادها رها کرده­ام

 

زندان گشوده­ام

و چشمان مشتاق و سیاه کرده­ام را

در پیشواز انکار همیشه خواستنت

به میهمانی ستاره­های نیمه روشن

خوانده­ام

 

زندان گشوده­ام

و معصومیت انگشتان کودکانه­ام را

با لمس نابهنگام هرگز نبودنت

در باغچه آرزوهای پنهان شده­ام

دفن کرده­ام

 

زندان گشوده­ام

و شرم هرگز نگفته یکی شدنت را

در باور خشک شده این عشق به یغما نشسته

آواز دلگیری پاییز کرده­ام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت 16:7  توسط ناژوان | 

زوزه می­کشید و می­آمد

گله را رها کرده

با دو چشم خون آلود

یوسفی مگر اینجاست؟

 

من در او نشانه­ای دیدم

گرچه بی نشان­تر از من بود

. . . . . . . . . . . . . . .

سایه­ای به سوی  بیراهه

 

او دوباره می­آمد

با نگاه مات و بی­اندوه

من ولی گرفته عزا

مانده در جدایی او

 

این حکایتی کویری بود

ما بیابان نورد قهاریم

دوستانی چو گرگ شب داریم

کاشکی تو گفته بودی . . . آه

.

.

.

کاشکی تو گفته بودی . . . آه

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 17:43  توسط ناژوان | 

دلم می خواست بنویسم...

     

حالا گاهگاهی که از کنار واژه ها رد می شوم

و از سر اجبار

تندترین و خشک ترین شان را می چینم

حسرت زیباترین ها به دلم می نشیند

اما می خواهم باور کنی

تا همیشه

تا هرجا

برق چشمان تو را که به یاد می آورم

حتی زیباترین ها

واژه های روح سرگردانم را معنا نمی کنند

پس تنها در این لحظه جاودانه

که جاودانه هایم

از اعماق چشم ها تا لبان خاموشم دست می یازند

بزرگترین واژه دنیا را به دستان سپید تو می سپارم:

سلام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 13:10  توسط ناژوان | 

تصویر

به پله‌ها که می­رسم، قدم­ها رو آروم‌تر می­کنم، رویای دیدن ناگهانی تصویر دراز شده بر روی تخت و چرخش چشمهام در مسیر چرخش تنش، لذتی نشناخته و نوازشی گرم رو برام تداعی می­کنه.

کلید رو از توی کیف خالی در می‌یارم، چند ماهی هست که فقط کلید خونه رو به نخی آویزون کردم و ته جیبم بی‌صدا خوابوندمش.

وارد اتاق که می­شم، بی‌محاباتر از همیشه، به سمت تخت می‌رم، آره همون‌جا بی صدا دراز کشیده بود.

با نگاه تشنه، تکه تکه تنش رو تکه تکه می‌کنم. تصویر، مات و مبهوت بهم نگاه می‌کنه، به گوشه‌ای از دیوار تکیه می­دم. ناگهان خنده تلخ من با رنگ لب‌های تند و پر رنگ شده اون، صحنه ماورایی رو رقم می‌زنه.

می­خزم توی حموم، حسرت قطره­ای که بویی به تن خشکم بده رو جیغ می‌کشم. صدای تیره التماسم رو  تا انتهای ششام فرو می­دم. همون طور کف حموم دراز به دراز به حالت اعتراض افتادم. انتظار. انتظار. انتظار...

با سوزش عمیق انتهای کمرم، از کف به سقف پرتاب می­شم. آب بی رحمانه روی تنم می ریزه و من هم مثل ضربه‌خورده‌ای بی‌صدا، با قطره هاش جدال می‌کنم. ساعت‌ها با حوله خیس شده تنم، روی صندلی کنار تخت تصویر، لم می­دم، به نازکی اندام تصویر و کشیدگی انگشتاش نگاه می‌کنم.

هیچ­چیز توی این دنیا نمی­تونه جایگزین مناسبی برای زیبایی اون باشه، این رو به خصوص به هنگام هماغوشی، بیش از بیش احساس می‌کنم. تمام تنش سرخ بود، انگار باز هم با آب رنگای روی میز خودش رو نقاشی کرده بود، بی‌رحمانه با افکار دست نخوردم بازی بازی می‌کنه. فضای حاکم در محیط، شکل تصویر رو شفاف‌تر می‌کنه و نزدیکی ما رو پررنگ‌تر. قطره­های آب تمام تنش رو خیس کرده بود، چشمام رو برای دریافت آخرین لذت به هم نزدیک می‌کنم که صدای پی‌در‌پی چکش از اتاق کناری، نئشگی این عشق‌بازی لمس نشده رو به یکباره می­پرونه. صدای چکش یعنی؛ حضور اون معشوقه فرانسوی توی اتاق بغلی. انگار حضورش توام با صدای ممتد دنگ دنگ دنگ. این آزار برام مثل صدای ضجه­های یک عفریت، توی پایان تمام نوشته‌های مقدس.

با بی‌حوصلگی دستم رو روی تمام بدنم می­کشم، به موهای از ته تراشیده تصویر چنگ می­زنم، اما اون روش رو برمی­گردونه، مثل معشوق در حال فرار. رگ پشت گردنم رو توی مشتم می­گیرم، داره تند تند می زنه، انگار از لذتی عمیق کنده بودنش. علاقه عمیق این معشوقه فرانسوی رو به چکش زدن عکس قهرمانان دست به سینش روی دیوار پس از هر عشق­بازی رو نمی‌فهمم، با حالت طنزگونه، به لاشه بد بوشون روی قالی کهنه جلوی در، فکر می‌کنم، صدایی چکش اون معشوقه فرانسوی شروع دست به گریبانی من با تنهاییه. با هر ورق کتابم، چشمای تصویر قرمزتر می‌شه، یکدفعه چشماهاش رو محکم روی لبهام می­گذاره و محو می­شه، شتابزده طبقات رو پایین می­رم، بالا و پایین رفتن نفسهام، صدای گوش خراش چکش رو محو می‌کنه.

                  

بوی تند سرایدار، عمیق‌ترین عطر‌های فرانسوی رو می‌تونه به اندازه قطره­ای ادرار بی‌ارزش کنه، باز هم زل زده به نقطه­ای نامعلوم و مثل همیشه کیک مونده‌ای رو با پوست می‌بلعه. انگار اونقدر گرسنه هست که می­ترسه اون کیک به تنهایی نتونه اون تن نحیف‌ رو تا روی تخت بکشونه. تا بخوام دهنم‌ رو که در فاصله کمی از تنش قرار گرفته، باز کنم، با صدای زنونه‌ای بهم می‌گه، آدم تنها، حسودتر می‌شه، اون معشوقه فرانسوی مثل اسب همه رو به جنون می‌کشه، الان زمان رفتنشه، می‌تونی خودت بهش بگی! خنده ریز میون حرفاش، نقش مشمئز کننده یک دلال بی‌طرف رو بیش از بیش بهش نزدیک­تر می‌کنه. صدای زیبای کفشی کوتاه که تنها ­پاهای بلندی می­تونه اونها رو پا کنه، من رو از تخیلات اون سرایدار بیرون می‌یاره، سرم رو که برمی­گردونم، صورت پرخالش، من رو تا اعماق نشناختگی اون لحظه، ثابت نگه می‌داره. هیچ چیز زیبایی توی صورتش نمی‌بینم. فقط شکل لبهای بازشده­ای که روی دستاش و گردنش نقاشی شده، وسوسه‌ایی واسه دیدن کل تنش. بوی عطر فرانسویی تندی که از میون صداش بیرون می­زنه، عطش عمیقش رو برای آزار دادن هر تصویر گم کرده­ای بیش از بیش نمایان می‌کنه. صدای آرزوی مرده سرایدار وقتی که داره در حین خوردن کیکش از پله­ها بالا می ره، تاپ و توپ لرزش دستام رو آروم­تر می کنه. نزدیک و نزدیک تر، تا حدی که نسیم ملایمی نوازش­گر بینی‌هامونه به طور مساوی. چشمهاش رو می بنده، به تمام صورتش خیره می‌شم.

سستی عمیق و جانکاهی تنش رو در مسیر اغوشم قرار می‌ده. ناخودآگاه سنگینی عمیقی روی شونه­هام حس می‌کنم، مثل آویزون شدن یک جسم زیبا و نرم که تمام تنم رو می‌خواد بیرحمانه توی خودش محو کنه. به عقب کشیده می‌شم. سنگینیش اونقدر زیاده که نمی‌تونم سرم رو بلند کنم. نازکی ناخن‌هاش و خط عمیق بین سینه‌هاش تنها متعلق به تصویر عزیز خودمه. محکم بغلش می‌کنم، طوری‌که جایی واسه نفس کشیدن نمی‌مونه، نیمه‌های شب، شکل تصویر تمام اتاق رو پر می­کنه، زیباتر و برهنه‌تر از همیشه، و دائما روی احساسم طناب‌بازی می‌کنه. روی تخت دراز می­کشم، نفس­های عمیقم چشمهام رو محکم به هم فشار می‌ده، تصویر آروم کنارم داراز می­کشه، هرچقدر می­خوام بغلش کنم، به وجودم نزدیک‌تر می­شه، انقدر که تمام وجودم رو در برمی­گیره، انقدر که بخشی از وجودم می­شه...

 

صدای گامهای سکوت را می شنوم
 سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
 سکوت سرزنشم داد
 و سکوت ساکت ماند سرانجام
 چشمانم را اشک پر کرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 10:47  توسط ناژوان | 

شب­ها خیال چشم تو با ما چه می­کند؟

آن آرزوی خفته به دریا چه می­کند؟

مبهوت آن پرنده تنهای قصه­ام

در این غروب سرخ به صحرا چه می­کند؟

مستی میان پنجره فریاد می­کشد

پرهای زاغ مرده در اینجا چه می­کند؟

سر زد به خواب من اما به خنده گفت

د یوانه در خرابه بی ما چه می کند؟

ابری به روی پنجره باغ می­نوشت

کا ین کشتزار رفته به رویا چه می­کند؟

پاییزباغ سر زده از پشت کوهها

این برگ نو شکفته به د نیا چه می­کند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 18:22  توسط ناژوان | 

از مشاطه به مشاطه

امروز تولد دخترمه‏‏، واسه خودش شعر گفته....

Soulis: The Tulips of New York XVIII

امشب خواهد وزید

بار دیگر

با عشق‌های پنهان شده در دست

با رازهای نخوانده در چشم

با بوسه­های نشکفته بر لب

به آرزوی رویش دوباره یک دشت

 

و دیگربار قلم‌هایش  را خواهد رقصاند

و دیگر بار شیشه‌های دل را خواهد تاباند

و دیگر بار اسب سرکش دوباره خواستن را خواهد تازاند

 

آری او خواهد وزید

پرشور و پر شتاب

 

آری او خواهد وزید

بی‌تاب و بی‌قرار

 

 آری او خواهد وزید

یک‌رنگ و بی‌ریا

 

و من، آرام و بی صدا

در آغوش گرمترین‌های ذوب شده میان رویاها

خواب دوباره بی‌تابی زمین را خواهم خواند

 

و من، آرام و بی‌صدا

در آرزوی خفته هزاران شاهزاده تنها

ترنم پنهان دوباره دوست داشتن را زمزمه خواهم کرد

 

ومن، آرام و بی صدا

با مداد­های رنگی دفن شده در دلها

تصویر بی­باکی برخاسته از  خواستن را صدا خواهم داد

 Soulis: The Tulips of New York XXIX

آه ،امشب بار دیگر

باد شهریور خواهد وزید

و من بار دیگر،  زنانگی‌ام را به رقص خواهم انداخت

و در میان التهاب­های تکرار نشده دنیا

حواوار برای آدمیان مسخ شده از درد

سیب سرخ زیبایی را خواهم چشاند

 

امشب زمین دوباره بی‌تاب خواهم شد

و من، توبه هرگز نشکسته دنیا را

به اندازه لحظه­ای دوست داشتن

 به زانو خواهم کشاند

 

آری او شهریور است

همان ماه ­ بی­قرار

همان انتظار دوباره در­آغوش کشیدن یک‌خواب

همان آغاز دوباره نو شدن زردی درختان

و شروع پادشاهی بی­بدیل زمستان

 

آری او شهریور است

همان وسوسه میان خواستن و یکی شدن

همان آغاز دلهره نوازش کردن و نواخته شدن

همان پایان شک میان رفتن و ماندن

 

آری او شهریور است

همان پرده آخر

که بار هر با آمدنش،

دنیا دریچه­ای می­شود،

برای لحظه­ای در آغوش کشیدن...

 Soulis: Tulips and Friends III

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 12:8  توسط ناژوان | 
دوم شهریور تولد گردون بزرگ مبارک

تو روح جنگل تاکی شراب یعنی تو.......



منم مترسک غمگین


که عاشقت شده بود





+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 22:2  توسط ناژوان |