![]() |
![]() |
|
| زمستان است |
|
...باري، حكايتي ست مهدی اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/29ساعت 18:31 توسط ناژوان |
|
|
راهی از اینجا که منم تا تو باز می کنم با نگاه ستاره باشد یا اندوه ماه دیگر چه تفاوتی دارد، وقتی تو از راز خود می گویی و چون مسافری در کهکشان از من فاصله می گیری؟
همسفر که شدیم تو ماه بودی و من ستاره من بهار بودم و تو سایه اشک نگاهم را می کاود می فهمی مهربان؟
تو که خوب می دانی این شبها مدام اشک می ریزم درست مثل دخترکان از هراس نمره و نگاه ناخشنود مادر
اما سهم من این نبود مهربان! که از تو یاس بماند و از من....
این شب ها مدام خواب می بینم خواب کودکی تنها و خواب تو را که رفته ای و دستان ناتوان تنهایی ام را در تاریکی تابوت تنیده ای اما سهم من این نبود مهربان!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/07/26ساعت 22:50 توسط ناژوان |
|
|
گردون دار پیر خاطرات کودکی مان از میان دستان بی کران آسمان ستارگان کوچک خوشبختی را برای رویاهای دست نخورده مان پیشکش می کرد. وقتی که من هربار در آرزوی دیدار مکرر تو لبانم را در سایه سار رنگ های روشن خدا سیراب می کردم و آغوش بی تابم را فروتنانه برای شعرهای ناخوانده مان، گرم و معطر! اما چه حیف که هربار چشمان ستاره سوز تو در میان وسوسه سیب های تلخ زمین روح سیراب نشده مان را در بی کران ترین بیابان خدا در حسرت دوباره دوست داشتن و اعتماد ناباورانه مسخر می کرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/07/24ساعت 8:20 توسط ناژوان |
|
|
شبی شبيه تو از اين ديار خواهم رفت دوباره با دل تنگم کنار مي آيم ترا که بدرقه کردم دلم گواهي داد پياده آمده بودم درست مثل شما تو سرخ آمده بودی و سبز میرفتی تو رفته اي که به بالاي قله ها برسی حصار بغض مرا گريه هم نمي شکند قسم به حنجرههايی که لال میميرند
تو هم شبيه منی گرچه فرقمان اين است شعور خوب پريدن به عقل من نرسيد! و پلک پنجره را رو به کوچه خواهم بست ترا که بدرقه کردم دلم گواهي داد حسن اوجاني. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/20ساعت 11:58 توسط ناژوان |
|
|
آرامش نباتی من را
از من مگیر بانو!
بگذار این خراب
- که من باشم-
در فسفر نگاه تو
خود را بی خویش تر کنم
بگذار تا شقیقهی انگشتانت
نبض مرا بگیرد
این کوچهها تمام بنبست است
این آسمان همیشه همین رنگ است
قندان ماه دیگر
پستانک ِمرا
شیرین نمیکند
من شیرخوارهام
قنداقهام هنوز نو و تازه ست
این سرنوشت ماست
باغی که شوکران و شکر دارد
بانو!
من حوصله ندارم
کافیست
بازی تمام شد. جام مرا بده
"طه حجازی"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/16ساعت 12:19 توسط ناژوان |
|
گل زهرسالها پیش، خاطر رنجور
سیمین بهبهانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/13ساعت 12:42 توسط ناژوان |
|
|
آیینه به دست،
مضطرب آمدنت ایستادهام و تصور درخشش دوباره چشمانت تمام اعتماد دوباره من خواهد شد برای ریزش تمامی حرفهای نگفتهام
در عمق آرزوهای تکرار نشده من تو بار دیگر آغاز خواهی شد و من در تولد دوباره بودنم ترنم دوباره دوست داشتن را زمزمه خواهم کرد
اکنون دستانم گشوده شده ام در باد آرزوی دوباره آغوش برگریزت را در بی کرانه ترین رویش دوباره خواستن بر روی افکار در هم گسیختهام نقاشی میکند
و من در آرایش دوباره زمین غرور ناز پروردهام را در کنار بلندترین درختان باغ فرشچین آمدنت خواهم کرد تا شوق دوباره دیدنت باران بی آمان پاییز را در آغوش گر گرفتهام جای دهد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 16:28 توسط ناژوان |
|
|
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت سرد غمناکش ساز او باران ، سرودش باد جامه اش شولای عریانی ست ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر، تارو پودش باد گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد پاییز......
اخوان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/07/04ساعت 9:58 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما با توایم لیک تو با ابر و آفتاب
همصحبتی چه فایده از ما درازتر تو پاسخ تمام معمای عالمی اما چه پاسخی ز معما درازتر |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|