تبليغاتX
ناژوان
کودکان احساس جای بازی اینجاست

...باري، حكايتي ست
حتي شنيده ام
باراني آمده ست و به راه اوفتاده سيل
هر جا كه مرز بوده و خط ،‌پاك شسته است
چندان كه شهربند قرقها شكسته است
و همچنين شنيده ام آنجا
باران بال و پر
مي بارد از هوا
ديگر بناي هيچ پلي بر خيال نيست
كوته شده ست فاصله ي دست و آرزو
حتي نجيب بودن و ماندن ، محال نيست
بيدار راستين شده خواب فسانه ها
مرغ سعادتي كه در افسانه مي پريد
هر سو زند صلا
كاي هر كئي ! بيا
زنبيل خويش پر كن ، از آنچت آرزوست
و همچنين شنيده ام آنجا
چي ؟
لبخند مي زني ؟
من روستاييم ، نفسم پاك و راستين
باور نمي كنم كه تو باور نمي كني
آري ، حكايتي ست
شهري چنين كه گفتي ، الحق كه آيتي ست
اما
من خواب ديده ام
تو خواب ديده اي
او خواب ديده است
ما خواب دي...ـ
بس است

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت 18:31  توسط ناژوان | 

راهی از اینجا که منم

تا تو باز می کنم

با نگاه ستاره  باشد

یا اندوه ماه

دیگر چه تفاوتی دارد،

وقتی تو از راز خود می گویی و

چون مسافری در کهکشان از من فاصله می گیری؟

 

همسفر که شدیم

تو ماه بودی و من ستاره

من بهار بودم و تو سایه

              

اشک نگاهم را می کاود

می فهمی مهربان؟

 

تو که خوب می دانی

این شبها مدام اشک می ریزم

درست مثل دخترکان

از هراس نمره

و نگاه ناخشنود مادر

 

اما

سهم من این نبود        مهربان!

که از تو یاس بماند و از من....

         

این شب ها مدام خواب می بینم

خواب کودکی تنها

و خواب تو را که رفته ای

و دستان ناتوان تنهایی ام را

در تاریکی تابوت تنیده ای

اما

سهم من این نبود     مهربان!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 22:50  توسط ناژوان | 

گردون دار پیر خاطرات کودکی مان

از میان دستان بی کران آسمان

ستارگان کوچک خوشبختی را

برای رویاهای دست نخورده مان

پیشکش می کرد.

وقتی که

من

هربار

در آرزوی دیدار مکرر تو

لبانم را

در سایه سار رنگ های روشن خدا

سیراب می کردم

و آغوش بی تابم را

فروتنانه

برای شعرهای ناخوانده مان، گرم و معطر!

اما چه حیف

که هربار

چشمان ستاره سوز تو

در میان وسوسه سیب های تلخ زمین

 روح سیراب نشده مان را

در بی کران ترین بیابان خدا

در حسرت دوباره دوست داشتن و اعتماد

ناباورانه مسخر می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 8:20  توسط ناژوان | 

شبی شبيه تو از اين ديار خواهم رفت
به سمت غربت شبهاي تار خواهم رفت

دوباره با دل تنگم کنار مي آيم
و با غروب دلم هم کنار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهي داد
که روز بعد تو من در غبار خواهم رفت

پياده آمده بودم درست مثل شما
و بر قطار غريبی سوار خواهم رفت

تو سرخ آمده بودی و سبز می‌رفتی
مني که زرد شدم بي بهار خواهم رفت

تو رفته اي که به بالاي قله ها برسی
و من فقط به بلنداي دار خواهم رفت

حصار بغض مرا گريه هم نمي شکند
و من شکسته‌تر از اين حصار خواهم رفت

قسم به حنجره‌هايی که لال می‌ميرند
به احترام صدا با سه تار خواهم رفت

تو هم شبيه منی گرچه فرقمان اين است
که من شکسته و بی‌افتخار خواهم رفت

شعور خوب پريدن به عقل من نرسيد!
سقوط کرده و ديوانه وار خواهم رفت

و پلک پنجره را رو به کوچه خواهم بست
که سرد و شب زده در انتظار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهي داد
شبی شبيه تو از اين ديار خواهم رفت
 

حسن اوجاني.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 11:58  توسط ناژوان | 

آرامش نباتی من را

 

از من مگیر بانو!

 

بگذار این خراب

 

 - که من باشم-

 

در فسفر نگاه تو

 

 خود را بی خویش تر کنم


                  
                         

بگذار تا شقیقه‌ی انگشتانت

 

نبض مرا بگیرد

 

این کوچه‌ها تمام بن‌بست است

 

این آسمان همیشه همین رنگ است

 

قندان ماه دیگر

 

پستانک ِ‌مرا

 

شیرین نمی‌کند

 

من شیرخواره‌ام

 

قنداقه‌ام هنوز نو و تازه‌ ست

 

 این سرنوشت ماست

 

باغی که شوکران و شکر دارد

 

بانو!

 

من حوصله ندارم

 

   کافی‌ست

 

بازی تمام شد. جام مرا بده

 

"طه حجازی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 12:19  توسط ناژوان | 

گل زهر

سالها پیش، خاطر رنجور
شادمان بود و نوبهاری داشت،
دل من باغ دلفریبی بود:
سبزه یی داشت، لاله زاری داشت...
آفتاب محبت گرمی
گل او را به ناز می پرورد،
هر سحر دیده ام چو می شد باز

    
شاخه یی می دمید و گل می کرد...
رفت چندی ّ و حیف! دانستم
گل این باغ رنگ قهری داشت،
غنچه ی دلفریب زیبایش
عطر آمیخته به زهری داشت.
سحری با دو چشم اشک آلود
همه را خشمگین ز بُن کندم،
آن همه عشق و ناز و مستی را
پیش پای زمان پرکندم.
سال ها رفت و گلشنم پژمرده؛
خاطرم دشت سنگلاخی شد:
نه به شاخی نهال او آراست،
نه به برگی نهفته، شاخی شد.
لیک اکنون، که آفتاب دگر
دامن خویش را بر او گسترد،
مژده آرید، مژده ای یاران!-
باز هم سنگلاخ گل آورد!
بگذارید دشت بی جانم
با بهاری دوباره زنده شود؛
بشکفد غنچه های دل، تا باز
عطرشان زهری و کشنده شود!...

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 12:42  توسط ناژوان | 
آیینه به دست،

مضطرب آمدنت ایستاده­ام

و تصور درخشش دوباره چشمانت

تمام اعتماد دوباره من خواهد شد

برای ریزش تمامی حرف­های نگفته­ام

                  

در عمق آرزوهای تکرار نشده من

تو بار دیگر آغاز خواهی شد

و من در تولد دوباره بودنم

ترنم دوباره دوست داشتن را زمزمه خواهم کرد

 

اکنون دستانم گشوده شده ام در باد

آرزوی دوباره آغوش برگ­ریزت را

در بی کرانه ترین رویش دوباره خواستن

بر روی افکار در هم گسیخته­ام

نقاشی می­کند

 

و من

در آرایش دوباره زمین

غرور ناز پرورده­ام  را در کنار بلندترین درختان باغ

فرشچین آمدنت خواهم کرد

 تا شوق دوباره دیدنت

باران بی آمان پاییز را در آغوش گر گرفته­ام

جای دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 16:28  توسط ناژوان | 
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت سرد غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر، تارو پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست

 گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها 

 پاییز......

اخوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 9:58  توسط ناژوان |