تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز
با عشق

تنها با عشق.... می توان تو را خرید

به دستهایت ....

به لطافت خاموش لبخندت..... 

با عشق می توان

 تو را گریست....

در تو فنا شد

و در غروب گونه هایت........

اما

 افسوس

هرگز ........ با عشق نمی توان.....

وفای تو را.......خرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 11:40  توسط ناژوان | 

 درخت من مترس

بنگر

من هنوز هم در آستانه فراموشی تمامی یادهای گذشته‌مان

در میان لبان مرده و گنگم

مدادهای رنگی دوست داشتن را

برای چهره عبوس و گرفته ام

آهنگ می کنم

 

درخت من مترس

بنگر

من هنوز هم مردمکان مضطرب و ترسانم را

در آرزوی تابش دوباره  زندگی

همچون تپش های ناگفته دخترکان کولی

بی صدا، نفس نفس می کنم

 درخت من مترس

بنگر

من چگونه

یکبار دیگر

در آستانه رفتن ستاره کوچک غمگین به پرواز درنیامده

همچون سواری شکسته

در مسیر بادهای تند

پیروزمندانه

چهره خندان مرده ام را به تصویر می کشم

 

درخت من مترس

بنگر

چگونه مردانه دلم را

برای بازگشت دوباره روزهای نبود و تنهایی

به پای حرفهای پیرزنان به انزوا نشسته عادت می­دهم

 

درخت من مترس

بنگر

من هنوز هم برای بازگشت روزهای به تصویر در نیامده

روح دست نخورده و بی قرارم را

در وعدگاه یکی شدن و یگانگی

به تسخیر می کشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 11:16  توسط ناژوان | 

کجایی شهسوار من؟

مشامم پر شده از عطر گیسویت

ودر موج خیالم قاصدک هایی که می خندند

کجایی ای نگار من؟

تو ای شمع شب تارم

کجایی ای بهار من؟

 

به مضرابی که با زخمه نشسته روبروی ما

-من و روی خیال تو-

به بارانی که شسته خلق و خوی ما

و ما را با ترنم آشتی داده است

به نجوایی که آهسته شکسته گفتگوی ما

خدا را بیش از این مپسند تنهایی

بیا ای نازنین دیگر

بیا ای مهربان آخر

 

چو ویران می شود آغوش گرم مهربانی ها

چو برهم می زند رسم مروت باد پاییزی

میان شعله های اشک و آه من

تویی سوزان ترین مرهم

بیا ای مرهم دل ها

بیا شیرین ترین صهبا

                 

کجایی شهسوار من؟

کجایی ای نگار من؟

تو ای شمع شب تارم

کجایی ای بهار من؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 7:22  توسط ناژوان | 

دوستت دارم.....دوستت دارم

صدای پچ پچه های اوست

که ناخودآگاه مرا مرور می کند:

 "چگونه به مرد بگوییم زنده نیست

                                   که او هیچگاه زنده نبوده است"

 

فردا روز میلاد اوست

هدیه ای خواهم خرید

و به نگاه منتظرش خواهم سپرد

تنها برای آنکه به او بفهمانم ....باید بزرگ شود

 

دختران انتظار

گندم های نورسیده آخرین کشتزار...

"شهسواری از دور خواهد رسید    با اسبی سپید  

                                             و بازوانی چون فردا"

     

نه در انتظاربودم

نه در کشتزار احساس

تنها روزی "او" از راه رسید و در گوشم پچ پچه کرد

"دوستت دارم"

 نه سوار بر اسب بود و

نه بازوانی به سپیدی فردا داشت

تنها کودکی بود

که به یکباره مرد شده بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 14:24  توسط ناژوان | 

زندگی

همون­طور که گوشه اتاق دستام رو به دور افکارم قلاب کرده بودم، توی لکه­های آیینه به صورتم نگاه می­کردم. خط­های رنجش عمیق تمام دور لب­ها و چشمهام رو پوشونده بودند، به طوری­که راهی برای تنفس پوست وجود نداشت. هرچقدر توی لکه­ها نگاه می­کردم، انگار مردگی مردمک چشم‌هام بیشتر نمایان‌ می­شد، چند وقتی هست که این مردمک­ها کاری ندارن، جز این­که خونمردگی­هایی که از درندگی دندونام بر روی پوست پایین لب­هام نقش می­بند رو با بهت برام به تصویر بکشن.

سرم رو به حالت التماس به پایین خم می­کنم  و موهای کوتاه شدم رو با زور به روی پاهام می‌رسونم و یکدفعه از برآمدگی بیش از حد سینه­ها و شکمم به وحشت می­افتم و این ترس نتراشیده رو با کشیدگی دستام به روی زانوهام محو می­کنم. یکبار دیگه به حالت طاق باز به سقف خیره می­شم، حس می کنم فاصله بین من و سقف تنها به اندازه یک تنفس عمیق از ته دله.

چند وقتی هست که برای رفتن به حموم بی­حوصله شدم و از این بوی ناآشنای روی پوستم، خواب قطره­های آب رو می­بینم. صدای گرم قطره‌های ریز ریز شده به روی شونه­هام، حقیقت دوباره بودنم رو بیش از بیش برام ملموس­تر می­کنه، موهای خیس شده رو از پشت و جلو به هم می­رسونم و به کشیدگی سختی وسط سرم می‌بندمشون. امتداد رگ­های گردنم رو به طور برجسته­تر روی بازوهام می­بینم، گوشهام رو محکم بین دستام قایم می­کنم، باز هم صدای گریه ریز زنی که انگار تازه از هماغوشی گنگ و خسته کننده رها شده، تو تمام کاشی­های رنگ پریده حموم پیچیده می­شه.

برای فرار از اون شرایط، حوله رو به دور خودم چندین و چندبار می­پیچم و در انتهای اتاق مثل دزدی که راهی برای فرار نداره، مچاله شده و خمیده فرو می­رم. سردم شده، حس می­کنم قطره­های آبی که  از روی موهام به روی زمین می­ریزه در اثر این سرما، تبدیل به قطره­های یخی می­شه و اون موقع  آرزوی یه دریاچه­ای یخی رو  که بتونم  توش شنا کنم رو برام پررنگ‌تر می­کنه.

یکدفعه احساس می­کنم، انتهای یه دریاچه یخی هستم و سرمای گرم­کننده­ای تا عمق سینه­هام فرو رفته، پاهام بیحس شده بودند، دردهای روی پوستم مثل کبودی­های سرخی روی تنم ظاهر می­شن، شروع می­کنم به جیغ زدن، نه برای کمک برای خالی شدن، با برخورد لیوان شیشه­ای به کف زمین متوجه بریدگی دستم می­شم، در حال مکیدن انگشتم به سبکی چند لحظه پیش فکر می­کنم، صدای زنگ ساعت همه اون  خلسه رو به گند می­کشه.

از علاقه عجیبم به زمان، خنده احمقانه­ای سر می‌دم و به حالت مست گونه­ای آهنگ ترکی مورد علاقم رو زیر لب زمزمه می‌کنم.

از پنجره به کف زمین نگاه می‌کنم، آدمک‌های ریز ریزی که به شکل داس‌های تیز شده از کنار هم رد می‌شن، نظرم رو جلب می‌کنن. ساعت ها به نقطه تلاقی‌شون زل می‌زنم. سوزش شدیدی روی گونه هام احساس می‌کنم، انگار غده­های عمیق چرکی شده­ای که چندین سال حبسشون کرده بودم، دارن آروم آروم می‌ترکن. نفس عمیق می‌کشم، ناخودآگاه به سمت کمد قدیمی ته اتاق می­رم، تمام لباس ها رو از نظر می گذرونم، همه بوی نوعی خوشبختی مرده می‌دن، همه رو دونه دونه به خودم می چسبونم، انگار بوی اونها روی تنم حک شدن.

ناخودآگاه به سمت آیینه می‌رم. تابلوی نقاشی نیمه کارم، روی عکسم تو آیینه انعکاس پیدا می‌کنه و یک غم نیمه خورده درمان نشده‌ای رو به تصویر می‌کشونه. پیرهن مورد علاقم رو با آرامش تنم می‌کنم و کفشای سیاه پاشنه بلندم رو توی پام تکون می­دم و از صدای تق تقشون روی کف زمین دستام رو آروم آروم باز می‌کنم و  دور تا دور اتاق شروع می‌کنم به چرخیدن و رقصیدن و همزمان صداهای خنده کودکانه‌ای از توی تمام درزهای اتاق گوشم رو نوازش می‌ده.

چشمهام رو بیش از حد معمول سیاه می‌کنم و مداد رو با تمام قدرت روی لبهام می کشم، همون طور که دارم عطر رو روی گردنم خالی می‌کنم، همه محتویات چایی رو پیروزمندانه هم می‌زنم و در یک لحظه چشمهام رو می‌بندم و یکدفعه سرش می‌کشم. احساس عجیبی دارم، اولین از همه تلفن رو از پیریز می‌کشم و روی مبل دراز به دراز می‌افتم.

باد خنکی توی اتاق شروع به وزیدن می‌کنه، ناخودآگاه از روی مبل بلند می‌شم، آروم روی لبه پنجره می‌رم، دستام رو باز می‌کنم، باز  و بازتر. می‌خوام محکم بغلش کنم، حس می‌کنم، نیرویی گرم داره به سراغم می‌یاد، نیرویی که من از اون نمی‌ترسم، نیرویی که هیچ از اعتماد کردن بهش پشیمون نمی‌شم، نیرویی که هیچ وقت سرکوفت نداره، غر نمی‌زنه، سرزنش نمی‌کنه، فحش نمی‌ده و هیچ وقت هم دروغ نمی­گه. نیرویی که می‌تونم ساعت‌ها راحت رو سینش بخوابم، بدون اینکه به گذر زمان یا تصورات دیگه­ی که موجب اضطرابم بشه، فکرم کنم.

سرم سنگین شده بود، حس می کردم پیرزنی پژمرده و پیر از موهام آویزون شده، سرم رو به تندی تکون می‌دم، قطره­های اشک از روی صورتم به سرآستین لباسم می­ریزه، انگار واقعا باید این کار رو می کردم، تمام درونم به اندازه دوست داشتن فریاد می زنه، صدای زوزه باد، لابه لای موهام می پیچه.

نفس. نفس. نفس. کم می‌یارمش. روی کف اتاق به حالت طاق باز می‌افتم، یاد لحظه‌های فراموش شده­ای می‌افتم که همیشه اذیتم می‌کردن، فلش بک زده شده بود، از اول تا به آخر. بدون هیچ تکونی داشتم به نقطه های تاریک روی دیوار نگاه می‌کردم، احساس سرما تمام تنم رو داشت می‌لرزوند، یک دفعه دست گرمی صورتم رو می­پوشونه  و یک حس هماغوشی گرم که مدتها آرزوش رو داشتم دربرم می­گیره، آروم بودم آروم آروم.

چشم‌های چند وقت نخوابیدم رو آروم روی هم می­گذارم، انگار وسط دشتی‌‌ام که از یک طرف  برف می‌باره و از طرف دیگه خورشید داره طلوع می‌کنه و من هم برهنه بدون اندکی احساس سرما به آسمون ساده و آبی زل می­زنم.  

صدای حادثه که خوابید

بر روی سنگ قبر من بنویس

سربازی که نجنگید

اما شکست خورد...

 

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 18:37  توسط ناژوان | 

از دلنوشته های غزل

چند روزیست که دلم هوایت را کرده. خیلی زیاد و تو هنوز هم نیستی. راستی من گاهی فکر می کنم به خاطر چیزی از من دلگیری. شاید به خاطر انکه باز هم خواستم در دردهایم سهیمت کنم. شاید هم به خاطر آنکه کودکی ات را فهمیدم و شاید چون من هنوز هم دلتنگت می شوم. بی قرارت می شوم و وقتی می ایی من بال در می اورم تا پرواز کنم و پرواز را به خاطر بسپارم. شاید چون گمان می کنم پرنده مردنی نیست چون اگر بمیرد یکی دیگر هست که مثل مثل خودش باشد . از اول هم بوده.
راستی چرا این روزها دیگر برایم پیغامی نمی گذاری؟ مگر نگفتی می مانی؟ مگر نگفتی ؟ یادت رفت؟ چقدر زود یادت می رود.
من اما هزار بار دو کلمه ات را خواندم و باورش کردم.
فکر کردم این باغچه را به تمام دنیا نمی دهی.
خیلی گله دارم.
خیلی دلگیرم. دلم شکسته.
من به خاطر تو .........تو به خاطر درختها و درختها به خاطر ..... نمی دانم.
راستی من عاشق خنده هایت هستم. وقتی می خندی زیبا ترین فصل سالی. وقتی می خندی باران هم به گرد پایت نمی رسد.
وقتی می خندی ..................
بخند شاید دلم کمی باز شود.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 8:23  توسط ناژوان |