تبليغاتX
ناژوان
زمستان است
(به زیتون)

یلدا(۱)

آن چشمها از حدقه در آمده ،درشت و خیره بالای بخاری می نشست.ساکت و مبهوت با چوب آتش بازی می کرد . یادم می آید :دستهایش آهسته ولی مداوم می لرزیدو لبانش مثل اینکه می خواهد چیزی بگوید به هم می خورد.حس می کردم در ذهنش به راهپیمایی موجودی ناشناس توجه دارد که نمی تواند او را صدا بزند . وهمه اینها اعضای او را مثل قلبش به تپش وامی دارد .

می نشست ، با آدمهای ذهنش سلام و علیک می کرد ، می خندید و گاهی در هم می رفت و ناله سرمی داد.

این پیرمرد مالیخولیایی ،سرگردان ،سرگران،گول و گیج،همه تنفر من از یلدا بود !پایان پاییز، ابتدای برف،شروع تنهایی درختها ،آغاز زوزه گرگها ،تندیس یخ زده آبها و شعر چشمه های ایستا ،

آری یلدای من کنارهمین پیر مرد مرموز سپری می شد . پدر بزرگم کنار یک بیابان بزرگ و برهوت و تنها منزل داشت وهمه ما یلدا اها را نه برای قصه هایی که از خطوط چهره او می شد خواند بلکه به اجبار پدر و مادر کنار او می گذراندیم

او درست مثل چهره یک آدمک به ما می نگریست . سلام ها را پاسخ نمی داد .ومن می پنداشتم همه آن قصه تلخی که از او گفته می شد و آن افسانه هایی که خلوت او را به تصویر می کشید و آن آغازی که برای عشق مبهم او گفته می شد و همه آنچه به عنوان راز های سر به مهر او نقل می شد بهانه ای است تا از یک پیرمرد که با دیوارهای جنون همسایه بود یک اسطوره بسازد . و از آن مترسک های دیوانه ای که در مغز او راه می رود یک عشق بیافریند . و هزار امای دیگر.....

یلدا چقد ر طو لانی است ! آن هم کنار یک پیرمرد دیوانه ،کنار یک قصه بلند و ناتمام ، کنار چین و چروک های در هم تنیده یک صورت پیرکه مثل جاده های مرموز به انتهای خاصی نمی رسد. درست مثل سایه ابر ها برای ساکنان خفته در بن شنزار های بی شکیب .یلدا چقدر سخت است ، مثل انتظار امدن انهم آمدن کسی که وقتی می آید خودش نیست ، مثل آمدن کسی که وقتی می آید بجای تو با دیگری می آید ، یلدا یعنی همه ابتدا های بی پایان ، همه سلامهایی که به جای خدا خافظی گفته می شود یلدا یعنی همین پیر مرد ، ........او عاشق یلدا بود!!!!!

ما می آمدیم ، نمی دانم چرا ؟نمی دانم چگونه؟ فقط می دانم می آمدیم تا آن تندیس خشک با آدمهای ذهنش تنها باشد! تا بتواند با آنها بخندد .

او نمی دانست ما کی آمده ایم ؟ چرا آمده ایم ؟ و که هستیم؟.......

پدر می پنداشت او اسطوره است . می گفت او خدای بیابان است . او همان روحی است که مثل باد در این شب های یخ زده در کوچه ها می دود . ...

اگر گرگها زوزه می کشند و اگر روبا ه ها با چشمهای براق در این شب سرد می دوند بخاطر رازهای غمگین چهره اوست و شاید اینگونه باشد که او فرمانروای دیوانه شبهای یخ زده است

 و شب ، شبهای یخ زده! وقتی بدون ماه بلند وبی شکیب دامن سیرابش را برسر خانه ها می کشد او را به یاد همان روزهای که به کویر زده بود می اندازد.....

این قصه ها برایم تکراری بود وقتی مادربزرگ می نشست و نمی دانم برای چندمین بار سرگذشت این پادشاه شهرسنگستان ،این خدای فراموش شده شبهای یخ زده کنار کویر را می گفت ، قصه او همیشه با یک آغاز و یک پایان مشابه شروع و ختم می شد . درست مثل همین یلدا بلندو تکراری بود ، درست مثل همین شب سیاه و ناتمام ...

برایم خیلی عادی بود که پیرزن یک جمله بگوید و در چشمهای امپراطور خاموش بنگرد و دوباره ادامه دهد خیلی طبیعی بود که من حکایت های او را از همان شبی که باد می آمد و شوهر او دنبال آن صدای ناشناسی که مغزش را پر کرده بود راه بیافتد ، بی حاصل بدانم ، یقین داشتم همه اینها ساخته ذهن زنی است که در حاشیه دشت نشسته است و از یک بیمار پرستاری می کند اما هر چه بود آب و تاب کلماتش و تکرار واژاه های همیشگی برایم جذاب بود. 

(پایان بخش یک)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 11:26  توسط ناژوان | 

مثل همیشه

در ادامه لبخند بود

و کودک درون خویش را به نوازش نشسته بود

دلآواترین قلب جهان در سینه داشت

اگرچه ترنم نگاهش را از من دریغ می داشت

دامنه عشق او پایانی نداشت

مثل همیشه

با مطلع ناز آمده بود

وبا ضرباهنگ سازی همیشه کوک

کولاک می کرد

و دستان من ناخودآگاه به سمت واژه ها می رفت

تا در سماع ممتد شعر

مصراعی تازه بیابد.

برای چشم های او…

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 12:1  توسط ناژوان | 

دوباره به حادثه می رسم

این روزها مادر مدام بهانه می گیرد

و پرندگان باد کرده از سرما

همنوا با او به شیشه می کوبند

 

شب اولین نگاه زمستان

یادگار رفتن او از نیمه لخت زندگی بود

جاده یعنی غربت 

برف که بیاید

درست یک سال از خاطره او می گذرد

چه ثانیه های گنگ و نامفهومی

 

بدون او

دنیا مدام در دستهای آبی آسمان

چون بازیچه کودکان بالا و پایین می شود

و من

پیوسته

هر لحظه

از تهوع کف آلود بی انتهای ثانیه ها

پر می شوم

              

دوباره به حادثه رسیده ام

اما این بار

دور از هیاهوی افسوس و غوغای دلتنگی

تنها چشم می بندم و زمزمه می کنم:

 

کاش من هم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/18ساعت 13:16  توسط ناژوان | 
یک تکه کاغذ

 پر از دوستت دارم

و یک انگشتر

وقتی دستهایش هایش را گشود

انگشتهای بلند و لا غرش خودنمایی کرد

چشمهایش پر از لطافت بود

سرش به زیر افتاد

صادقانه گفت

تو را فروختم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 11:19  توسط ناژوان | 

 دل نگران مباش

در جاده بی پایان این عطش سیراب نگشته

دستان روشنم، در آرزوی

هیچ بخت در خون خفته ای، یکباره گشوده نخواهد شد...

 

دل نگران مباش

هنوز در چاه بازی دخترکان در آرزو مرده

نگاه  مردد وسردم

در جستجوی هیچ در خواب خفته گنگی

به بازی بادبادک‌های در راه مانده

مایل نخواهد شد...

 

دل نگران مباش

هنوز خاطرات دست نخورده معنا نشده مان

به سوی هیچ دلگیر در باران غنوده­ای

پرستووار سایبان خالی از حرف نخواهد شد...

 

آه...

آری

دل نگران مباش

بنگر

چگونه در جنوبی ترین کنگره پوسده دلت

دنیایی نه چندان کودکانه ات را به یادگار نهاده ام

تا در آیینه به بلوغ نرسیده همیشه مکررت

و در زیر سایه سار مهربانی نه چندان دل نبرده ات

مردانه و بی باکانه معنایش کنی؟!...

 

و تو هرگز

دل نگران مباش

همچنان در آن  آغوش گرم به صدا در نیامده بمان

آن قدر که شاید تنهایی من

روزی نه چندان دور

در چشمان بی فروغ او برایت معنا شود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 15:16  توسط ناژوان | 
 

 مثل سیب سرخ قصه ها

 عشق را

 از میان

            دو نیمه

                         می کنیم

 نیمه ای از آن برای تو

 نیمه دیگر برای من

 بعد . . . .

 نیمه ها هم از میان

                  دو پاره

                        می شوند

 پاره ای از آن برای روح

 پاره دگر برای تن

 حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 10:11  توسط ناژوان |