تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز

ما به باغ رويا مي رويم

بي آنكه بفهميم

بي آنكه بدانيم

و با نفس هاي گرم خورشيد

همدم مي شويم

آرام وبي هياهو

ودر آرامش بنفشه ها مي آساييم

 

 من هنوز هم بي تو خوابي ندارم

. . . . . . و جز تو رويايي

تو در ميان لحظاتمان

گل هاي كاغذي مي كاري

و دانه هاي انار مي تركاني

ولبخند مي ريزي

و دستهايمان را پر از بال هاي پروانه مي كني

. . . . . . . . . . . . . . .

راستي جاي تخيل كجاست؟

 

 حالا تو آنچنان از من دور شده اي

كه ضربان قلب مرا از ياد برده اي

و چشم هاي مرا سياه مي انگاري

و با دفتر هاي رنگارنگت

روزگار را به خاطره مي خواني

و روز ها را به نقاشي مي خواهي

و ديشب در كشاكش خواب هايت

آخرين ستاره يادبودمان را

به پريشاني سپردي

. . . . . . و من تمام شدم

آرام و بي هياهو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 18:0  توسط ناژوان | 

یلدا ۳

قطره ها ،  یکریز و پی در پی روی پنجره می بارید . این شبها برایم پر از گریه های آسمان بود  که برطبل باد می کوبید و او را به ارمغان  می آورد و می برد . خیال من ! او در خیال من ایستاده بود ، به من می نگریست ، می خندید، راه می رفت ، من خدای معبود خودم بودم! صدای گامهایش و ردپایش دایم در ذهنم  نواخته می شد .

آوارگی !! آوارگی یعنی باد ، باد در دامنه کوه ، باد در پیچاپیچ دره های تنگ ، آوارگی یعنی همراه زوزه های گرگ میان بستر سنگهای کوه گم شدن . من آواره شده بودم فقط من می فهمیدم رازهای اینهمه تنهائی در نگاه کوریک جغد سفید که در آشیانه های بیابان شبها را به صبح می رساند برای چیست ؟ تنها من بودم ، که به هجرت پرستوهای که برفرازیونجه زارها می گذشتند خیره می شدم .

و عشق ، عشق ، عشق به یک تخیل !! تخیل خاموشی که از آسمان تورا از تو پایین می برد.عشق به واژه هایی که خودت افریدگارآن بودی. خودت اسیرنگاه مضطربش بودی ، و همین عشق ، تنها هدیه ای که از تصور ناموزون چشمهای گنگ پرنده ای که یکبار آمده بود و یکبار آواز خوانده بود و رفته بود در تو ایجاد می شد.

دیگر همه چیز شده ام . دیوانه ، سرگردان ، لولی ، کولی، آواره، بیمار، مجنون، عاشق، خندان، گریان، مبهوت، و هزارواژه و هر روز یک واژه که مرا می سراید و مرا نمی شناسد .

نمی دانم باد او را صدا می زند، یا صدای او با باد می آید ، از پشت کوه ، نه از پشت همان جنگل انبوه مرا می خواند، به سوی خود می کشد، و خواهم رفت ، امشب، نه! فردا ، غروب خواهم رفت .

و..... ادامه دفتر پر ازخطوط مبهم ، پر از رنگهای کج و معوج بود. پر ازنقاشی خاکستری که نمی شد خواند ، یادم به خطوطی می افتاد که بانوک انگشتهای پایم روی خاکهای کوچه می کشیدم وشاید یادگاری هایی که عصرهای تابستان روی دیوارهای کاهگلی کوچه می گذاشتم و دفتر پر از کلمات پیچیده و مرموزی بود که حس می کردم به صورت یک رمز ناخوانا روی کاغذ به نگارش در آمده است و نمی شد فهمید چیست !!

اما من نیازی به ادامه آن نداشتم... چون پیرزن همیشه ادامه داستان را از همینجا شروع می کرد. درست از همین نقطه  آغاز می شد...

« او رفت ، یادم هست مادر! یک شب یلدا بود. باد می آمد ، صدای زوزه گرگها ، میان کوچه می پیچید، سرما به همه روستا سلطنت می کرد . او دنبال همین باد راه افتاد. همین صدایی که در مغزش او را به خود می خواند. او رفت ، و رفت و ناپدید شد....

پدرش می گفت به سرزمین پریان رفته است ، آن سوتر یک پری است که در روستا منزل دارد.و او را برده است.... مادرش می گفت او را چشم زده اند ، او به صحرازده است و مردم! هرکس باوری داشت و هریک چیزی می گفت، بیشتر می پنداشتند  که او باز می گردد. یادم هست کد خدای پیرمی گفت : اینجا حاشیه کویر است ، هرکس به عمق کویر راه پیدا کند ، به آسمان می رسد.

مادربزرگ گویی نمی دانست او کجا رفته است. فقط تکرار می کرد، که او رفت... شب یلدا میان همین سرما ، میان برف ، او یکباره بخارشد، گم شد، و بعد ..... هیچ... فقط خاطرات بود و تخیلات واهی آنها که می پنداشتند، می دانند ، اما نمی دانستند.

اما او رفته بود... و نه مادربزرگ می دانست و نه در دفتر مرموز با جلد چرمی و کاغذهایی که پر از شنهای نرم کویر بود چیزی می شد خواند . مسلم بود که او به کویر زده بود. چون در حاشیه این روستا بجز کویر هیچ نبود . کویر تنها آسمانی بود که دیوارهای این بیابان را در بر گرفته بود . کویر تنها آفریدگار این خانه های نفرین شده بود. و او در یک دنیای خاموش و تنها به بیابان زده بود. دشت، شن ،باد ، تنهایی ، عطش ، خدا و بازهم بیابان .

 

به یاد خوابهای خودم می افتادم ، گویی او در اینجا به پایان  می رسید ، اما خوابهای من شروع می شد .

شبهای تابستان وقتی در خانه پدربزرگ می خوابیدم  بیابان را درخواب می دیدم ، خواب می دیدم من هم مثل او در این بیابان آواره شده ام ، گاهی خودم را دنبال همان صدای ناشناس به راه می انداختم می رفتم و می رفتم و یادم هست .....

 خیال من ! او در خیال من ایستاده بود ، به من می نگریست ، می خندید، راه می رفت ، من خدای او بودم اما او معبود من بود.  صدای گامهایش و ردپایش در ذهنم به نواخته می شد .

من او را می دیدم ، درست در ذهن خودم خاطراتش را از روی همین شنهای سفید می خواندم او در ذهن من بازی می کرد ، و نوشته های ناخوانای امپراطور شبهای یخ زده در ذهنم بیابان را تداعی می کرد .

اینجا همه چیز شن بود. روزها به حرکت در می آمد ، داغ و تند ، صورتمان شلاق می خورد. مثل هجوم ناشناس موجودات غریبی که تنها با سنگریزه های داغ پوستت را می گدازند . شن ها روزها به ما حسادت می کردند .هر حرکتی با هجوم آنها مواجه می شد، داغ و بی شکیب ، مارپیچ و گرم ، چهره هایمان سوخته ، سیاه ، زمخت ، بیابان را طی می کرد.

من دستهای تو را می گرفتم ، یادت هست با هم پای کوبی می کردیم برای انتظارمبهم آمدن، انتظار... انتظار آسمان ، انتظاررهایی، انتظار دیدن همان صدای مرموزی که در یک شب یخزده ما را به دشت کشانده بود، یادم هست تو با رد پاهایت یک قطره درست می کردی . تصویری از باران، وقتی عصر می شد، باد آن را می پوشاند و تو می گریستی ....

این شنها ! این هجوم ناامید! به چهره سودا زده ما، این شنها که پرواز می کردند همراه بادها برای رفتن ، بی قرار ، بی شکیب ، بی واژه ، بدون صبر.... شاید ما را برای آنکه همسفرشان بودیم می گداختند و شاید به خاطر آنکه در چهره های ناامید ما، تولد دوباره خودشان را می دیدند.

شن ها، نمی دانم دنبال کدام صدا آمده بودند ، نمی دانم تصویر کدام پری گم شده را می کشیدند نمی دانم از کدام واژه آفریده شده بودند. اما هر چه بود آنها نیز می چرخیدند آنها هم دنبال یک رقص مارپیچ می چرخیدند ، مثل پرنده ای که عاشق یک مرداب شده باشد وعصرها گرد آن به طواف برخیزد.

اینجا انتهای زمین بود. سکوت لحظه ها ، جایی که خدا مشغول کار بود. کارگاه عدم ، خورشید به دشت شلاق می زد . گرما سلطان میدانی بود. یادم هست تو در شنها فرو می رفتی . دستهایت را می گرفتم می خندیدی و باد ، باد که می آمد ، ردپاها پاک می شد وزمین ،زمین می چرخید و یادم هست ، پوستمان ترک برمی داشت .

 شب که می آمد ، این شنها یک بستر نرم بود ، چه خوابگاه لطیفی تا گردن زیر آن فرو می رفتیم . گویی آنها ما را در بغل می گرفتند دستهایمان را می بوسیدند،  نمی توانستم سخن بگویم ،  دستهایت را می گرفتم حرارت از دستهایت به همه وجودم منتشر می شد، توسرود می خواندی اما صدایت نمی آمد .

دستهایت به من می گفت !حس می کردم ، مست شده ای . من تو را نمی دیدم ، دستهایت ، داغ داغ بود . به آسمان اشاره می کردی ، چقدر ستاره ، چقدر آرزو ، چقدر رد پا ، اینها کجا می رفتند ، گمانم همان صدای مبهم . صدای ناشناس به آنجا رفته بود . این شنها چقدر آرام ، چقدر خاموش، چقدر مهربان ما را می نواختند . شب ، خدا می آمد ، گویا همه چیز از نو آفریده می شد، آسمان چقدر نزدیک می شد .

 انگشتهایم را فشار می دادی حس می کردم ، گریه می کنی ، همیشه دوست داشتم در قطره هایی که روی گونه های تو بود آسمان را ببینم ، اما هر بار به آن می نگریستم خودم را می دیدم کنار یلدا ، کنار همان رقص مارپیچ ، کنار دختری که مرا صدا می زد و نبود ... می رفت ، تو گریه می کردی آسمان جاری می شد مثل رود، مثل نهرهای منسجم ، مثل باد ، خدا می آمد ، وقتی می آمد ، نمی شد به زمین نگریست ، همه جا آسمان بود. تو  خدا شده بودی و من شبها در قطره های آب جاری می شدم .

حس می کردم آسمان در چشمهایت فرو ریخته است وقتی به آن می نگریستم ، شناور بود، یک زورق کوچک ، میان دریایی سترگ ، چقدر عجیب بود. چقدر تنهایی !!! ما،میان دریا بودیم ، شناور بین آسمان و آب ، موجها با شتاب می آمدند ، دستهایمان را روی آب می گذاشتم تا بر موجها شانه بزنند و آسمان چقدر نزدیک بود.

گوئی  لبخند می زد . چشمهایت پراز دریا بود. کویرلبریز می شد . عبور لحظه های سترگی که آسمان را به ما می آموخت ، شب ، شن را دریا می کرد ، همه آسمان را در چشمهایت جا می داد  . چه سنگین ، چه سخت ؟...

از دستهایت آتش می آمد ، می سوختم ، به دریا می زدم و بخار می شدم ، صعود می کردم تو آتش گرفته بودی بارها می دیدم شعله هایت به آسمان رسیده بود .

وصبح وقتی دنبال رد پا راه می افتادی.... برای آمدن خورشید پای کوبی می کردی ، تو هیچگاه سخن نمی گفتی ، حس می کردم  دنبال خورشید رفته ای ، می رقصیدی ، جای پایت شکل قطره بود . درست مثل قطره، شبیه دایره می چرخیدی ، اما وقتی می آمدی ....

حس می کردم فریاد می زنی ، چشمهایت گریه می کرد، گمانم تو او را گم کرده بودی ....

و باز باد می آمد ، شنها بیدار می شدند .

شاید پیرمرد در همین کویر زیسته بود . او در تخیل من راه می رفت ، همیشه او را در همین کویر می دیدم . وقتی مادربزرگ از رفتن او می گفت. حس می کردم همه این تصور من در دنیای او روی داده است . او را میان شنها ، میان آسمان میان دریا می دیدم ، وعجیب بودکه مادر بزرگ می گفت او را در حالیکه  روی ردپاهای خودش راه می رفت پیدا کرده بودند، با چهره ای سوخته و مست و لایعقل در حالیکه دیگر اسمی از یلدا نمی آورد. تنها ، بایک جعبه چوبی کوچک پراز ماسه های سفید که کسی نمی دانست ، از کجای این برهوت جمع کرده بود....

او می رقصید و می خواند، مثل مجنونی که روح لیلی در بدنش حلول کرده باشد تنها با یک موجود اثیری ناشناس سخن می گفت ، می خندید ومی خندید .

او را آورده بودند دوباره در همین خانه و دیگر هیچکس نامی از یلدا از او نشنیده بود و به جز صدای زوزه بادها که او را به آواز وا می داشت و بجز شب یلدا که برای او رؤیای ناتمامی می آفرید . کسی سخنی از او نشنیده بود.

  هیچکس سخنی از یلدا نشنیده بود. گویی کویرپایان خاطره یلدا بود. و آغاز مالیخولیای بزرگ مرد .

برایم یلدا دیگر ، تنها یک تصور بود. یک آرزو، یک راز کودکی، که وقتی بزرگ شده بود این مرد بیچاره را به کویر کشانده بود.  و بعد خودش نیز مرده بود.

و پیرمرد با این رؤیای بی فرجام خو گرفته بود . تنها ، دیوانه و بی قرار .

روی شنهای یخ زده روی حوض، او می رفت و می آمد .........  

او کی ازدواج کرده بود ؟مادر بزرگ از کجا آمده بود . هیچگاه به این فکر نکرده بودم که او چگونه وارد دنیای خفته مردی شده است که همواره در ذهنش با دختری اثیری زندگی می کند، بایک روح فراری کویر راه می رود . می خندد ، می خورد ومی خوابد .

این پیرزن هیچگاه از خودش نگفته بود، بجز قصه امپراطوری که به کویر زده بود تنها یکبار داستان دختر باد را از او شنیده بودم و دیگر هیچ .

همان دختری که وقتی باد می آمد ، میان کوچه ها راه می افتاد و همراه باد آواز می خواند ،او می گفت ، صدای او میان خانه های روستا می گردد . خودش عاشق ها را پیدا می کند ، صدا مخاطب خودش را دیوانه می کند .

او می گفت، دختر باد زمستان ها می آید ، هر کس او را به شکلی می بیند ، عاشق ها دنبالش راه می افتند ، او مثل معشوقی است که عاشق خود را می جوید و هرکه را پیداکند ، دیگر رها نمی کند ، او در کویر خانه می سازد  سالی یک عاشق  انتخاب می کند  و می برد و بعدیکسال او را میان آسمان و زمین می چرخاند ، و هرکسی تنها خوبی ها را به شکل او می بیند .

گاهی ، سه تار میزند ، گاهی آواز می خواند ، و درپای کوچکش را روی کوچه های خاکی زمستان باقی می گذارد . دختر باد، پادشاه رفتن است ، همیشه می رود . و می برد .

وقتی قصه دختر باد را می شنیدم می ترسیدم ، کنار این خانه ای که یک مرد مرموز را در خود جای داده بود . ممکن است یک شب مرا هم صدا بزند و یکسال سرگردانم کند، چگونه می شد از دست او گریخت ، صدا خودش به سراغت می آمد خودش فریبت می داد . و بعدمی گریخت ....

مادر بزرگ می گفت اگر روی ردپای او راه بروی ، اگر کفشهای او را بپوشی ، او برای تو می ماند باید دایره وار روی ردپای او راه بروی ، او دیگر فرار نمی کند .

آ...ه حال فهمیدم پیرمرد بیچاره چرا روی حوض یخ زده را می رود چرا ردپای خودش را دنبال می کند ، او کفشهای پیرزن را پوشیده بود و می رقصید .کوچه پر از صدای باد بود . اما ....

 پایان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/19ساعت 13:25  توسط ناژوان | 

بيش از يك سال از با هم بودنموم مي گذره...هواي ناژوان برفيه اما ...

خوشا از دل نم اشکي فشاندن

به آبي آتش دل را نشاندن

 

خوشا زان عشقبازان ياد کردن

زبان را زخمه فرياد کردن

 

خوشا از ني، خوشا از سر سرودن

خوشا ني نامه اي ديگر سرودن

 

نواي ني نوايي آتشين است

بگو از سر بگيرد، دلنشين است

 

نواي ني، نواي بي نوايي است

هواي ناله هايش، نينوايي است

 

نواي ني دواي هر دل تنگ

شفاي خواب گل، بيماري سنگ

 

قلم، تصوير جانگاهي است از دل

علم، تمثيل کوتاهي است از ني

                      

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط ني رقم زد

 

دل ني ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است ني را ناله پر سوز

 

چه رفت آن روز در انديشه ني

که اينسان شد پريشان بيشه ني؟

 

سري سرمست شور و بي قراري

چو مجنون در هواي ني سواري

 

پر از عشق نيستان سينه او

غم غربت، غم ديرينه او

 

غم ني بند بند پيکر اوست

هواي آن نيستان در سر اوست

 

دلش را با غريبي، آشنايي است

به هم اعضاي او وصل از جدايي است

 

سرش بر ني، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گرديد، گه دال

 

ره ني پيچ و خم بسيار دارد

نوايش زير و بم بسيار دارد

 

سري بر نيزه اي منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

 

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر

که با خود باري از سر دارد اشتر؟

 

گران باري به محمل بود بر ني

نه از سر، باري از دل بود بر ني

 

چو از جان پيش پاي عشق سر داد

سرش بر ني، نواي عشق سر داد

 

به روي نيزه و شيرين زباني!

عجب نبود ز ني شکر فشاني

 

اگر ني پرده اي ديگر بخواند

نيستان را به آتش ميکشاند

 

سزد گر چشم ها در خون نشيند

چو دريا را به روي نيزه بيند

 

شگفتا بي سر و ساماني عشق!

به روي نيزه سرگرداني عشق!

 

ز دست عشق عالم در هياهوست

تمام فتنه ها زير سر اوست

"قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 13:53  توسط ناژوان | 

یلدا ۲

امااینبار ، همین بارآخر را می گویم، درست نیمه شب! وقتی صدای باد میان درختهای بلورآجین می پیچید. امپراطور شبهای یخزده بلند شد! روی حوض کوچک میان خانه ایستاد و با حرکاتی شبیه رقص قوها شروع به رقصیدن کرد . همه لرزشهای دست و پایش برطرف شد. نمی دانستم چه می گوید اما آواز اندوهگینی می خواند. یخ ها زیرپایش صدا می کرد. حس می کردم هر لحظه ممکن است به زمین بیافتد. شاید همه چیز را از یاد برده بود. با خود گفتم می توان او را جویبار کویر نامید، او درست مثل نهر کوچک و لاغری که به سمت دشت می رود: می رقصید و می رقصید وخسته نمی شد.من رقص دستهای او را از یاد نمی برم و پاهایش وقتی روی یخ های حوض می پیچید..... 

 آن شب برای اولین بار بود که فرمان داد جعبه را بیاور !!! نمی دانستم چه می گوید دوباره اشاره کرد وآن جعبه چوبی که گوشه حیاط فرسوده افتاده بود را برایش گشودم. پر از شنهای نرم بود، شنهای سفید و ریز که پیر مرد آنها را روی یخ های حوض می پاشید . پاهایش را روی آنها می گذاشت و به ردپاهای مرموز خودش خیره می شد .

من میان جعبه چوبی به دفتر تیره رنگی که پر از ماسه های خرد بود دست کشیدم ، و همانگونه کنجکاو  آن را با خود بردم وقتی همه خانواده هنوز به رفتار موزون امپراطور توجه داشت! آن را گشودم: خط های کج و یک قلم کمرنگ و درهم آن را نوشته بود:

«باورم نمی کنند !!!! نه هنوز مرا باور نمی کنند ، همین دیروز او را دیدم.....

پدرم با دوستانش کنار حوض نشسته بودند که او درزد... وقتی در را باز کردم خودش بود . همان دختر را می گویم سلام کرد ویک ظرف آش نذری را به من داد . من در چشمهای خاکستری او خیره شدم . یلدا را می گویم ، او هر روز وقتی به طرف بیابان می رفتم درست از روبرویم می آمد . لبخند می زد و رد می شد. عصرها با همان لباس خاکستری بلند ، می آمد. امروز هم او بود که در زد. اما وقتی کاسه را برای پدرم بردم پرسید کی بود ، گفتم یلدا !!! دوباره پرسید کی ؟ گفتم: یلدا دختر همسایه ، صدا زد مریم ! ـمادرم را می گفت ـ مگر همسایه ای به اسم یلدا داریم ، مادرم بیچاره انگشتهای استخوانی اش را در هم کرد به من نگاهی کرد ، لبخند زد و گفت نه ! گفتم ولی خودش بود ـ دختر حاج نصرا... ـ مادرم  لبخند زد. پدرم نیز ساکت شد.

من دیوانه شده بودم. او هنوز کنار همان جویبار می نشست با چشمهای رنگارنگ ،گاهی می دیدم به کلاغها غذا می دهد، دستهایش را زیر شاخه چنارها می گرفت. تا کلاغها از بین انگشتهایش غذا بخورند. نمی دانم کی گفته بود اسمش یلدا است یادم نیست که حرف زده باشد ، یادم نیست بجز لبخند و چشمهای جادویی مرموز از او سخنی شنیده باشم، باورم شد که دیوانه شده ام ، باورم شد که هما ن چشم زخم پیرزنهای قدیمی روستا کارگر شده است و مادرم بیچاره درست می اندیشید که شب و روز کنار امام زاده ها برایم دعا می خرید و گریه می کرد .

اما یلدا بود ، من او را می دیدم او هر روز به سراغم می آمد ، آرامشم می داد شعر می خواند... وقتی می آمد می فهمیدم هست ، باور می کردم وجود دارد.. یادم  می آمد دیوانه نیستم ، اما ... اما او هیچگاه حرف نزده بود ، چه کسی گفته بود اسم او یلدا است ،  اگر من دیوانه نباشم پس آنکه در این کوچه ها را ه می رود. آنکه لبخند می زند و آن ظرف آش ، همان  آش نذری را می گویم ، او کیست ؟ مادرم می گفت :تو خیال می کنی... تو هر محبتی را به شکل او می بینی .

از کجا آمده بود؟ نمی دانم ، چرا سراغ من آمده بود ؟ باز هم نمی دانم ، اینهمه اسرار در جهان بود  شاید او هم نخستین آنها بود.  هر چه بود. خودش بود. وقتی او را صدا می زدم رویش را بر می گرداند وقتی می گفتم یلدا ، می خندید .او از کجا می دانست که با او به دنیای دیوانگی رسیده ام ، با او به جهان رؤیاها پاگذاشته ام ، با او سرگرانی ، سردر گمی عشق ، شطح و طامات را شناخته ام همه اینها بودن او بود و رویای من ...

کاش شب نمی آمد ، شب ، وقتی شب می آمد او آغاز می شد ،  تکرار می شد،  می آمد . شب ،

 آ...ه شب با من چه می کرد. شب چه قصه ای را آغاز می کرد .

شب ، یعنی تکرار ، یعنی تاریکی ، یعنی امید به صبح ، اما وقتی می آمد... او صدایم می زد ،  مثل یک موج ، می پیچید کنار افکارم غوطه می خورد . می غلطید و مستقیم را می افتاد . طنین او با همه چیز همراه می شد. وقتی باد می آمد. وقتی چنارها تکان می خوردند. وقتی صدای باران توی خانه می پیچید ، او به من سلام می کرد...

پایان بخش ۲

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 9:13  توسط ناژوان | 

من تو را دوست دارم

آنقدر که تپش‌های نگفته‌ام

شبیه رازهای پنهانی لحظه به لحظه با توست

که در تنهایی محو شده در  پشت پنجره

آوازهای سرمای درونی‌ام را

که شبیه فریادهای ممتد بادست بر شاخه‌های خشک درختان

برای گنجشککان خشک شده در تنهایی معنا می­کند

 

من تو را دوست دارم

آنقدر که پچ‌پچ‌های به صدا درآمده‌ام

شبیه اشک‌های یخی آسمان است

بر گل‌های جا مانده بر پشت دیوار همسایه

که هربار با زمزمه‌های کودکانه من، تصور شکوفه دادن را

برای هر آرزو مرده‌ای زمزمه می‌کند...

 

من تو را دوست دارم

آنقدر که خواب‌های کابوس‌گونه‌ام

شبیه اضطراب زمین است در اصرار آسمان

برای بازگشت دوباره چشمانش

تا آرامش دوباره ریزش را

در دنیای خشک شده از تنهایی

برای دلبرکان کوچک باغ

زمزمه کند.

 

 من تو را دوست دارم

آنقدر که نفس­های تو

شبیه ریزه‌های خشک نان است

در سفره جا مانده از عشق

که من برای بریدن ممتد آن

تمام شاخه­های درختان را در دستان سرد سرنوشت

 به عاریه نهاده­ام

شاید که روزی بازگشت دوباره‌ات را بی‌معنا کند...

 

آری

من تو را دوست دارم

آنقدر که تنهاییم شبیه چشمان درخشان توست

پس آرزوی نیامدنت را خواهم کرد

در تمام تنهاییم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 15:0  توسط ناژوان | 
 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 10:57  توسط ناژوان |