تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز
از تهی سرشار 

روزهای سپیدم کو ؟
آنگاه که نقش بسته بودم بر راهروهای بی پایانت
بر تمامی چشمهایی
که سالها در آنها زیسته بودم
بر تمامی خنده هایی
که در گوشه گوشه ی محوطه ات
زیر نور آفتاب بعد از ظهر
تمام شادی مان بود
روزهای سپیدم را در تو جا گذاشته ام
ای خاطره هایم
هنوز
در تک تک اتاق هایت !
ای خنده ها یم هنوز
لای تک تک ترک های دیوارت !
می خواهم برگردم به روزهای تو
به روزهای خودم
روز هایی که انگار
هیچ وقت
نمی خواهند برگردند..

              

  غزل 

اسمت را می گذارم عشق
و می گذارم
یاد تو
آرام
توی خاطرات من
بنشیند
مثل درد
توی شراب
که مست می کند..

گل ارکیده

زير اين خاك شرر هست اگر بگذارند
در تف شعله اثر هست اگر بگذارند

پشت اين همهمه‌ي ساكت و پر معني دشت
قاصدك‌هاي خبر هست اگر بگذارند

باغ از دغدغه ريشه‌ پيچك‌ها مرد
غيرت داس و تبر هست اگر بگذارند

به جز اين سقف مه آلود كه بر سر داريم
آسمان رنگ دگر هست اگر بگذارند

در پس بهت سكوتي كه تعفن دارد
كاش و اما و اگر هست اگر بگذارند

در ممنوعه پرواز بگو باز كنند
تا ببينند كه پر هست اگر بگذارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 8:1  توسط ناژوان | 
بهار پای پنجره مبهم فردا نشسته است

نگاه که می کنی

مدام باران می بینی و

امید....      که بر شیشه های بی رنگ تنهایی ام تلنگر می زند

پایان نزدیک است

بی گمان تمامی رهگذاران خسته

این روزها جای پای رفتن را پیموده اند

 

فردا که بیاید

تنهاترین شهر خواهم بود      و بی پروا

تن به دستان بی حیای شهر خواهم سپرد

 

سال های حادثه آمدند و رفتند

و امروز

با دلهره ای که ماهیان بی آب به آن دچارند

دور از هیاهوی دریا      غوطه خواهم خورد      در گرداب حادثه

                  

"به حادثه برگرد، آرامش دوباره آنجاست"

دیگر نه حادثه ای است و نه آرامشی

راه یکی است ....گمراهی!

این روزها دلم فرار می خواهد

من گم شده ام، اما....

گمراهی می خواهم!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 14:35  توسط ناژوان | 

برنامه هایت را خط خطی کرده بودم

دو تا سنجاقکت هم دزدیدم

و تمام بال‌های پروانه‌هایت را

 

فردا صبح زود

وقتی می‌رفتی مدرسه

صدای گریه‌هایت را شنیدم

آرام حریر را بر سر کشیدم

و خندیدم . . . . .

 

 

از مدرسه برگشته بودی

ورقه‌ات را در دست داشتی

با نمره "بیست آفرین"

و مثل یک بخشش تازه

نگاهم را دزدیدی!

 

حالا همه چیز برابر شده بود

و ما با هم به رویا رفتیم

و خواب‌های کودکانه‌مان را تقسیم کردیم

خانه‌مان پر از پروانه شد

و سنجاقک‌ها بر فراز گل‌های نرگس پرواز کردند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 15:33  توسط ناژوان | 
(به مادرم)

و عمرم به پای تو طی شد گذشت

بهاری که آمد چو دی شد گذشت

چه آسان به دامان شب می چکید

نگاهی که گاهی چو می، شد گذشت

من از نغمه باد پرسیده ام

که این رد پا از تو کی شد گذشت

تنم در سراب خزانها شکست

نوایم زمانی چو نی شد گذشت

برای عبور سپید تو در قصه ها

همه دشتها ها  شهر ری شد گذشت 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 9:49  توسط ناژوان | 

به پیشواز تو خواهم آمد

تویی که رفتن لحظه به لحظه­ات

تمام اضطراب بی‌صدای من می‌شد

در انکار عقربه‌های بی‌رنگ ساعت

 

به پیشواز تو خواهم آمد

تویی که زمزمه‌های هرگز به صدا درنیامده ات

تمام حرف‌های نگفته من می‌شد

در انکار تمامی خواسته‌های به یغما نشسته همیشه سرد

 

به پیشواز تو خواهم آمد

آنسان که سرمای مرده نگاهم

آواز تمامی در دشت ماندگان را

همچون بلورهای یخ

در ریشه‌ آرزوهای به خاک نشسته مان

یکریز و پی درپی دفن کند...

 به پیشواز تو خواهم آمد

آنسان که دستان باز شده  از اشتیاقم

شانه­های همیشه سخت تو را

در تکان‌های ناگهانی تنهایی‌ام

همچون شاخه‌های برفی درختان

بی‌امان و یکریز تکیده و گوشه‌نشین کند.   

 

حضور همیشه مرددت را پررنگ‌تر کن

آنقدر که آرامش نبودنت

رنگینی تمامی نقاشی‌های به تصویر در نیامده را

برای هر ناز گم کرده خفته‌ای

دوباره احیا کند

 

روزی

به پیشواز دلتنگیت خواهم آمد

آن وقت

چهره  فراموش شده‌ات را

در سراشیبی آرزوهایم بخوابان

جایی که دستان پر از نیلوفرهای خشک شده تنهایی 

رویای هر آغوش گرمی را برایت بی‌معنا کند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 13:16  توسط ناژوان | 
ردپای نارنج و ترنج

فردا
آغاز همین دوست داشتن بی سرانجاممان منتظر بمان
خواهم آمد
با شاخه گلی نرگس سفید
که از کودک چهارراه احساس گرفته ام و
تنها برای تو
که روشن ترین چراغ این کوچه را در دست داری
خواهم آورد

فردا خواهم آمد
کنار پرده چشمانت که با باد می خزد
از پشت پنجره بی پایان رسیدن
باران را بران
اگرچه همیشه دیر رسیدم
اما این بار
با یک سبد خواهم آمد
دیگر امیدی نیست عزیز

این روزها سبد نا امیدی با خود می برم و
به تمامی نگاه های منتظر می فروشم



فردا آخرین روز آمدن من است
پس هرگاه به من می اندیشی
دخترک کبریت فروش قصه را به یاد بیاور
که چه ساده
آخرین شعله را به دست باد سپرد و
در سردی خاطره ها گم شد

اما فردا را خواهم آمد
باور کن عزیز....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 9:33  توسط ناژوان | 

چشمانت را در باغچه همسایمان به یادگار بگذار

جایی‌که

همیشه بی‌قراری‌های بی‌صدای من

در میان داستان­های دخترکان زیر شیروانی

بی‌هیچ واژه­ای به تپش‌های در آغوش کشیده می­ماند...

 

دستانت را در گرمی لب‌های یخ‌زده­ام به یادگار بگذار

جایی که

پایان همیشگی تمامی هماغوشی‌های زمین بود

در میان ستارگان مرده آسمان

لبانت را در سردی گیسوان در باران خفته‌ام به یادگار بگذار

جایی که

بی تابی من

همه از نفس‌های به زبان نیامده دوست داشتن بود

برای دانه‌های باور نشده در کویر تنهایی خفته

 

کلامت را در آرزوهای به غرور تنهایی نشکسته ام به یادگار بگذار

جایی که

گام‌های پرخواسته من

همه لرزه های تکان خورده تو بود

در باور تمامی پچ­پچ‌های به نجوا در نیامده

 و

دلت را در شیارهای لمس نشده انگشتانم به یادگار بگذار

جایی که

خواب‌های طولانی تو بود

در میان فکرهای کلاف شده من

که همیشه

لباس بلند حسرت می شد

برای عریانی تمامی بهانه‌های مبهم رفتن

 

اما

آغوشت را

در میان معصومیت کودکی­مان دفن کن

جایی که بیگانگی لحظه به لحظه تو

تصور بودنت را در میان شمعدانی‌های بو نشده

برای هر خاطره گم کرده تنهایی

پررنگ‌تر می کرد

و مرا از تو

دورتر...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 12:40  توسط ناژوان |