تبليغاتX
ناژوان
زمستان است
به مهر

به سبک چشم تو دنیا بهار خواهد شد

مسیر آبهای جهان سوی یار خواهد شد

میان مزرعه گاهی که گام خواهی زد

ترانه های دلت چشمه سار خواهد شد

خراب خواب توام مست وناامید ولی

بخند چون که شب از روزگار خواهد شد

به آن عروسک غمگین قصه باید گفت

که جادوی فلک از روزگار خواهد شد

من از عبور تو در این پگاه دانستم

که رد پای غم از این دیار خواهد شد

چو ذره ها که به افلاک می رسد هر روز

ببین که شبنم عمرم بخار خواهد شد

و پیر مرد به پاییز عمر خود ش

چه ساده گفت که گل یار خار خواهد شد 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 11:27  توسط ناژوان | 

به آسمان خانه ما که رسیدی

آرام­تر قدم بردار

دستانم، در رویش آسایشی آرزو شده

در باور خشک مردم کوچه و بازار

همچون نقاشی  

دلتنگی­های به خواب فرو رفته آن طرف خیابان را

به تصویر می­کشد.....

 

صورت پررنگت را

در میان افکار به اتو در آمده کودکی­مان

که همچون زهرخنده­های آویخته شده

در درخت رویاهایمان بود

آرام  و بی­صدا بپوشان...

تا مرهمی شوی برای طناب آویخته شده درخت خشک و قدیمی

که همچون تنهایی به آواز در نیامده

بی رحم و نامبارک است...

 آهن­های میله ای شده نخواستن را

همچون ابهت مردان در خاک خفته

در  سینه دندانه­های تیز فقر فرو کن

آنقدر که ناله­های ممتد آن

همچون نفس­های پیروزی،

گنجشککان آزاد شده از قفس را 

 به اوج

تا رقص با ابرها مشیت کند...

 

 تجربه مهربانی کردن را

در میان آرزوهای دخترکان مخملی کوچه و برزن

که چارقد همیشه صورتی شان

همچون تپش های فرو خفته رهزنان دل

بی تاب و نامروت است

گرم و پر صدا بیفشان....

تا در نگاه تمامی در تردید رفتگان

کبودی آسمان همچون حقیقت به تصویر در نیامده صبح

بی باک و استوار

تصویر گری کند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 10:47  توسط ناژوان | 

اين قاعده بازي است :
يا تو مي ماني يا من

اما پيش از تو بگذار بگويم :
مهره ي سوخته منم .

قاعده ي ديگر اين است :
نه تو مي ماني نه من

بي نقاب اگر بازي كنند همه
به گمانم
دود مهره هاي سوخته
جهان را دوباره خواهد ساخت .


اگه یه روز یکی بیاد و بهتون بگه از شعرتون لذت برده و بعد آدرسی رو بهتون نشون بده که در اون ردپای یه نفر رو با اسم خودتون و از اون مهم تر با نگاه خودتون ببینین، چه حسی پیدا می کنین؟

این اتفاقی بود که برای من افتاد.

نمی دونم واقعیت چیه اما ترجیح می دم این طور تصور کنم که من دیگه ای هم توی این دنیا وجود داره.این ردپای اون من دیگه در ناژوانه....!!!!!!!!!!!!!!!!

  

 نارنج    و     ترنج

یا تو می مانی    یا من

 

اینجا قاعده ای نیست

جز یک شباهت بی خیال

از چشمانی که می بینند

از گوش هایی که می شنوند ....

 

و از من

که بی پروا در پی توام

که مرا بهتر از من

که مرا در برون از من

در آیینه مبهم خودت تصویر می کنی

 

نقابی نیست

من در ابتدای سی سالگی

به همان اندازه سوخته ام

که جهان برای رویش دوباره

باید از درون بسوزد

 

اما هنوز

راهی نیست

از این روست که تا نهایت

گمراهی می خواهم!

 

کاش برای سبز شدن دوباره

می شد به اعماق خزید

من از نقاب خورشید می هراسم ،همزاد!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت 15:49  توسط ناژوان | 
ارابه خدایان

اگر دانسته هایم درست باشداسفند تولد زیتون است

خواستم تنها ردپایی از کارها یا انتخابهای او را با عنوان* ارابه خدایان* به نمایش بگذارم

 

سطر سطر نوشته هایم
بر طاقچه احساسم خاک خوردند
تازه فهمیدم
چقدر جزیره رنج می کشد
که روی دست دریا باد کرده است

******

معجزه – کافی ست اطراف را نگاه کرد
معجزه ای اضافی همان طور که همه چیز اضافی ست:
چیزی که اندیشه ناپذیر است،
اندیشه پذیر است

**********

فراز من پروانه ای سپید در هوا بال بال می زند
با بالک هایی که تنها از آن اوست
و سایه ای بر دستم می دود
نه سایه هر کس، که سایه او

*****

همیشه با دیدن چنین منظره ای دچار شک می شوم
که آن چه مهم است
آیا از آن چه مهم نیست
مهم تر است؟

**********

بهانه‌اند لباسها. به حالتي
گوناگون در مي‌آيم هر روز.
اگر حس مي‌كنم راهبه‌ام، در عصر
بانويي پ‍ُر از جواهرم، و بعد باز مي‌گردم به عمقم
اي كاش براي چهره نيز مي‌توانست همچند باشد، اما همچو دلقك‌ِ نمايشگاهم.
گاهي دستم نقابي شاد
نقاشي مي‌كند و گاهي هولناك

چيزي كه يك رؤيا بود، اگر خوش‌طالع باشي
و به حقيقت بپيوندد، با شتاب بايد
بجهي براي مكيدن هر قطره‌اش
يك تأخير كوتاه، برايت فاجعه‌اي خواهد بود.
رؤياي به حقيقت پيوسته، يك مژه بر هم زدن است
ج‍ِني‌ست كه سپيده‌دم مي‌ربايدش
و اگر ادامه بيابد؟ نيرويي كه رشد مي‌كند
خيلي سريع فرمانرواي مستبد تو مي‌شود

********

شميم عاطفه ات
در كوچه باغهاي دفترم
غربت پائيز را به ترديد واميدارد .
وقتي تو ستاره ئي در كلبه هاي تاريكي
صداي نبض نور مي زند
لنگر در وازه هاي شب .
ترنم رنگهاي صورتم… كتبه لحظه هاست
و تو نقطه هاي عطف جمله ها .
و مرا جاري كن به وسعت طراوت آبها .
و مرا پيوند ده
به وسعت پرواز بالها
و به شهامت يورش باران بر قلب درياها .
وقتي تو نهايتي
چرا بر بالهاي نور ننشينيم.. و ژرفاي لحظه را نشكافم
من چهره هاي بكر را ترجيح مي دهم.. وقتي تو نيز نخستيني .
سخنهايم در حجاب سكوت براي تو بيگانه نيست
شرم باد مرا …. اگر دليل شنيدنت را فريادم بدانم .

*******

و من ترنم نور را شنيدم … در ظلمت سكوتها
و من در غيبت باغها
بوئيدم شميم شكوفه هاي سيب
و من نام غزلها را نقوش عدم كردم و نقوش الست
و كرانه هاي ابديت را غريق بودن خويش
آي آوازهاي طراوت
آي مرزهاي وسعت
خويش را در چشمه هاي پرواز شستشو ميدهم
شايد طراوت كرانه ها
باران لحظه ها يم را
...... پيوند باشند

********

بیا برای پرستو ز مهر دانه بپاشیم
بیا پناه کبوتر طیبی چلچله باشیم
بیا که درد عطش را ز چشم غنچه بشوییم
برای موج پریشان ز عشق قصه بگوییم
بیا که دعوت گل را به باغ دل بپذیریم
بیا ز هجرت مرغان خسته در س بگیریم
بیا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانیم
بیا به خاطر گل ها همیشه تاتزه بمانیم
بیا که کشتی دل را به موج مهر سپاریم
بروی دفتر دل ها رز امید بکاریم
بیا زلال بمانیم مثل برکه و باران
و حرمتی بگذاریم به صداقت یاران
بیا حوالی یک گل ز عشق خانه بسازیم
برای غربت گنجشک آشیانه بسازیم
بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را
و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 12:38  توسط ناژوان | 

من شکوفايی گلهای اميدم را در روياها ميبينم.
و ندايی که به من ميگويد :
"دل قوی دار
سحر نزديک است"...
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبيست`.
تو اگر باز کنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايی را.
بگذر از زيور و آراستگی
من تو رابا خود تا خانه خود خواهم برد
که در آن شوکت پيراستگی
چه صفايی دارد
آری از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از ان ميبارد....
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم.
من به آراستگی خندیدم.
من ژولیده به آراستگی خندیدم...


داستانها دارم ،
از دياران كه سفركردم و رفتم بي تو
بي تو ميرفتم ،ميرفتم ، تنها، تنها
و صبوري مرا ،
كوه تحسين ميكرد.
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم



من گمان مي كردم ،
دوستي همچون سروي سرسبز
چار فصلش همه آراستگي است
من چه مي دانستم ،هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم،سبزه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي.
من چه ميدانستم ،دل هر كس دل نيست
...
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور و عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر برجسته زندگي من هستي

حميد مصدق

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 3:4  توسط ناژوان | 

تنهایی‌مان را که زمین خواند...

دوباره شعر رویش را سر خواهم داد

دوباره با تو را بودن آرزو خواهم کرد

دوباره ‌یادهای گذشته‌مان را

 در کلام‌های بریده بریده‌ام

زیر گوش حسرت، نجوا خواهم کرد

دوباره تولد دوست داشتن  را

لالایی خواهم کرد

برای تنهایی اتاق در خواب خفته‌ام...

دوباره رد انگشتان پولکی‌ام  را

داستان‌های نانوشته‌ای خواهم کرد

بر روی چهره همیشه رنگ پریده‌ات ...

دوباره خواهم خواند...

آنقدر که نبودنت

بهانه‌ای شود برای رعدهای بی‌امان دلتنگی

 

آنگاه

آسمان دستانش را در نگاه تنهایی‌ام خواهد شست

و من تو را در غرور ایستاده‌ام

تکرار خواهم کرد...

و تو هربار مرا به یاد بیاور

آنقدر که اضطراب‌های گاه و بی‌گاهم

شانه‌های همیشه مردد تو را

برای لحظه‌ای آرامگاه بوسه‌های خود کند

مرا به یاد بیاور

آنقدر که نگاه‌های نخوانده‌ام

تمام دیوانگی دشت شود

برای بارور شدن دوباره یکرنگی

و مرا به یاد بیاور

آنقدر که تو همان خاطره قدیمی نگفته‌ای شوی در

در آه‌های شبانه

که نابرابرانه در باد آرمیده است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 11:50  توسط ناژوان |