![]() |
![]() |
|
| تو می آیی میان همین فصل برگ ریز |
|
غزل از نگاه غزل: چشمه ی کلماتم خشک می شوند و کلمه از یاد می رود وقتی قصد نوشتن از تو را دارم.
و عصر جمعه ی تعطیل کنار سفره ی ما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/01/27ساعت 16:38 توسط ناژوان |
|
|
تنهایی جملهها رو توی ذهنم مرور میکنم، باید این دفعه تف تردیدهام رو تا ته گلوی خواستههام قورت بدم، گاهی ادعای آدمای قوی رو داشتن مثل ادعای بیباکیای میون یک عالمه آدم پاک باخته... درک اصل تناقض یعنی رفتار دوگانه اون، موقع کندن لباسام توی اعترافات احمقانش که میخواد غرور همیشه مسکوت من رو خط خطی کنه... و فریادهای نابههنگامش موقع جمع کردن لباسای ریخته شده کف اتاق... حتی نمیفهمه که من هرگز توی اون لحظات پیشش نیستم و اون توی این جشن تن به تن همیشه برنده بازنده شده از قبله....و در نهایت هم سرمای یخی درون من با هیچ یک از نوازشهای سوخته اون ترکی برنمیداره... قبل از خزیدن توی تخت با شیارهای عمیق روی گلوش ور میرم و اون داره مثل همیشه کاغذ دلتنگیام رو باز و بسته میکنه و ته ته لباش رو با پس مونده عشقبازی دیشب لیس می زنه... در حین نگاه کردن به آیینه، به زمزمه اینکه چرا باید اوج زیبایی توی پهنای شونهها به تصویر کشیده شده باشه، فکر میکنم و مذبوحانه پوزخندی تلخ میزنم... و سرم رو توی دستای بزرگش قایم میکنم و اون موهام رو محکم مثل به صلیب کشیدن آدما، پشت کلم میبنده... چقدر خوب به محور افکار من مسلط شده، درست مثل ناتوانی انکار نشده من در کشیدگی پا و بلندی گردنهای همیشه رنگی... که حتی تلاشهای متلاطم اون تنها این ناتوانی رو عریانتر از همیشه جلوی افکار تعلیم داده شدش به رقص میکشونه.... و اون، توی این لحظات گوشهای نشسته و داره با دست زدنای بیامانش من رو مثل دیوانهای از بند رها شده تندتر و تندتر به حرکاتی که تا به حال حتی میترسیدم بهشون فکر کنم، وادار میکنه... باید با هم حرف بزنیم، اما ناخوداگاه خودم رو وسط خیابون میون یک عالمه فرشته رها شده از دست خدا که هیچ توانایی جز تصویر حسی زودگذر واسه یک عالمه آدم تنها رو ندارن، درمونده و مریض پیدا میکنم.... و اینجاست که شمشیر لذت در مقابل تیغ کند افکار توخالی، برّنده و بیامان نمایان میشه و هیچ محکمهای نیست که این افکار توخالی رو بابت تمام ضعفها و شکستهاش به صلابه بکشونه... و اون همیشه من رو از این لذت جانکاه اونقدر میترسونه که من تمام لرزشهای تنم رو میون پیکر بزرگ و محکمش پنهان میکنم و اون با فشارهای ممتد، این ترس رو تنها و تنها تحسین می کنه... هربار که کتاب عاشقانهای رو دستم میگیرم و با صدای بلند برای گنجشکای روی دیوار ریخته روبهروی پنجره می خونم، اون با نجوای خاموشش فراموشی آدما رو توی صورتم میکوبه و من حتی فرصت پیدا نمیکنم که دستام رو سپر دردهای روی پوستم کنم... آخرش هم یه فنجون گرم پر از حرفهای بستهبندی، روی میز یک نفره ته آشپزخونه همیشه تاریک که با هزاران فریاد من کلمهای برای کاهش شدت دردهای نیمه مردهام که با جرقهای سر باز میکنن و خون همیشه بیرنگشون میتونه بودنهای همیشه در پستو مونده رو فاش کنه... گوشم رو به صدا در نمی یاره... ازم استقبال می کنه... در مقابل افکار بریده بریده من، فقط وعدههای تکراری رو همش و همش میجوه و من به چشمای همیشه پر از التماس اون نگا میکنم و نا خوداگاه مثل پیکری که فقط میتونه زیباییش رو به هنگام تسلیم به رخ بکشه... چشمهام رو میبندم... چقدر این مبارزه میتونه تصویر عدالتی متروک رو از دیوارهای همیشه مدعی آویزون کنه... اون موقع تنها حامیان خشککرداری که زندگیشون رو بازیی برای وسعت بخشیدن به تمایلات نامشخصشون می دونن مثل سوارکارانی تیزرو بدون ذرهای نفس، تاخت میکنند و این بار باز هم تکرار یکنواخت اون دستام رو تا انتهای درون زخمیم فرو میبره تا شاید با فریادهای گوشخراشم بتونم ذرهای از اون لحظهها رو قی کنم... صدای نفسام توی تمام اتاق مثل ملودی غمگین عاشق به جنون رسیده، سینه پر از خس خس اون رو به التهاب میکشونه، ناخوداگاه دستای بیرحمش رو روی لبای دست نخوردم جا میگذاره... و من هر بار با حسرتی کودکانه روی تخت کرم رنگ گوشه اتاق به قدرت بیتفاوتی آدمها فکر میکنم... وتنها قطرهای اشک گونههای گر گرفتم رو نوازش میکنه... اما این بار میخواستم از شر این تسلط همیشگی فرار کنم... مثل وابستهای که به ضعف نابرابرش ایمان داره و میخواد این نشئگی رو به انتهای دلخوشی پرتاب کنه... و این همون حیف بی فایده هست...
گویی من عاشقانه حرومزاده تمام عیاری رو دوست دارم که میخوام در برخورد با تنم کاملا برابرانه رفتار کنه... اما بوی تنش انگار تمام بدنم رو پوشونده و هیچ خوشبویی نمیتونه آرزوی دیرینه من رو که نشونی از بو و فضایی تازه باشه رو میسر بکنه... اون توی تمام ذهن و روح من به حکوت بیحد خودش اعتماد داره و من دستهام رو در حسرت آغوش کشیدن دنیایی تازه مثل آسمون همیشه تیره رنگی که حسرت قطره ای آب داره، باز باز میکنم و اون بیرحمانه تمام اون وسعت رو فقط و فقط برای خودش می خواد... به چشمهای بیتاب این زیباروی جدید نگاه میکنم، درست مثل آشفتهای که برای فرار از شرایط مسلط، همه زایندگان دنیا رو همچون زیبارویان نیمه خفته تداعی میکنه، ناخوداگاه دستای سردش رو روی چشمام میگذارم، تا شاید داغی این کابوسهای شبانم رو مثل یخهای اوایل اردیبهشت دلنشین و آروم کنه.. صورت زیبارو بی محابا به طرفم یورش میاوره و گونههای بیگناهم رو بین نفسهای کشدارش به تسلیم خودش میکشه و اون تنها گوشه ای وایستاده و داره همزمان با صدای گریه من تکرار بازی همیشگی میون ادمها رو برام بلند و بلندتر یادآور می شه... ناگهان خودم رو از میون بدن گرم زیبارو بیرون میکشم، شاید اون لحظه حتی پرواز هم نمیتونه دلم رو بار دیگه به وسعت آبی دست نیافتنی رهسپار کنه، ناگهان این موجود زیبا رو میون تردیدها و اعتمادهای ثابت نشده رها میکنم، حتی کوبش بی امان مشتای زیباش روی سینم هم نمیتونه مانعی بشه برای فرار ناشناختم که شاید دور از غریزه طبیعی انسانه و اون چقدر سبکسرانه به دنبال ملافه سفید تور دوزی برای بزم امشب... بار دیگه مثل مجروحی که دردها رو به طور کامل تجربه کرده و میخواد مانع ورود کس دیگهای به این مسیر نامهربان و مروموز بشه، مقابل زیبارو شروع به بریدن کلمههای بی سروته و ناقص میکنم و هربار مثل کسی که بارها و بارها بهش تجاوز شده، ملافههای سفید آماده روی تخت رو به دور خودم می پیجم... و تصویرهای تاریک این مسیر رو با فریادهای خفه شده بهش یادآور میشم... برگرد انقدر که در میون یک عالمه جاندار گم بشی و اون موقع میتونی احساس زنده بودن رو بیش از بیش نفس نفس کنی... دستام رو به روی بازوهای بیگناهش می کشم، زیبارو بیتفاوت گوشهای وایستاده و تنها بیرحمانه شست دستش رو میمکه... برگرد انقدر که قطره های آب وقتی تنت رو خیس میکنه، لذت خشک شدن تمام تکونهایی ناشی از اون خیس شدن برات مثل لالایی قبل خواب باشه... این مسیر هیچ وقت پایان نداره... برگرد و دوباره شروع کن... اینجا بزرگه انقدر که توش فقط گم شدنهای پیاپی، تو رو سردر گم تر از همیشه به راهی بس سخت و بی روح میکشونه... حتی ابر نیرویی نیست که راه رو بهت نشون بده... اون هم تکیه داده و داره به من نگاه میکنه... من فقط با چشمای ترسیده و مصمم بهش میگم، می خوام این زیبارو برگرده... اما اون آزارهای ممتد آدم رو در حق این زیبارو بلند و بلند وقتی سرم روی شونش گذاشتم تکرار می کنه... تکرا ر می کنه... و فقط تکرار می کنه... شونه های زیبارو رو تکون میدم... میخوام همه افکار غریبش رو از ذهنش بکشم بیرون... بلند بلند آوازهای دوست داشتن رو براش زنده میکنم... با دستپاچگی ... مهربونیهای نادیدنی طبیعت رو بهش میگم... صورت زیباش رو توی آیینه بزرگ و بزرگ نشون میدم... باید باور کنه... مثل آدم مستأصل گوشهای وایستادم و تصویر خمودگی روح معشوقکان اون رو برای زیبارو زنده میکنم... اینجا همه چیز هست جز سبکی عمیقیای که بتونی ساعتها در اون پرواز کنی ... زمان اینجا هیچ وقت روشن نمیشه... دوست داشتن مثل معمایی حل نشدنی... باقی می مونه و تنها حسرتی سرد باقی میگذاره... اینجا تنها به وسعت عرضی افکار چندان دست نیافتنی افزوده میشه، واقعیت خیلی ملموس نیست... انگار هر چقدر اینجا میمونی، دور شدن از حقیقت مسلط، بیشتر و بیشتر شکل میگیره... با خندههای عصبی موهاش رو میبوسم و بهش میگم، برو آغوشت رو بار دیگه باز کن... آنقدر که ذرهای از بالهای خدا بتونه تنت رو لحظهای بپوشونه... شاید بازگشت تو... خط عمیق بودن رو برات لذت بخش کنه... دوست داشتن رو که به اعتقاد بعضیها عنصر ناشناختهایی که همیشه دلیلی برای ضعف انسانها بوده رو بارها و بارها تجربه کن... از این تنهایی دردآور که فقط زبیایی ظاهری داره و درونش عذابی طاقتفرساست، برگرد... بار دیگه زندگی رو حکاکی کن، آروم و آروم... سرم روی پاهای بلندش تکون میدم، اون داره مسیر رگای روی کمرم رو پیدا میکنه... فاتحانه میگه: اشتباه کردی... سرم رو بلند میکنم و به لبهاش نگاه میکنم... ناخوداگاه شروع به لرزیدن میکنم... وزن سنگینش رو روی شونههام حس میکنم، رها شده در آغوش تردیدها به نقطهای نامعلوم نگاه میکنم.... اگر نمیتوانم از وزن سنگین روزهاست از کشیدگی ممتد این تنهایی است از تمام من است که می لرزد تمام من می لرزد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/22ساعت 14:27 توسط ناژوان |
|
|
اينجا برای از تو نوشتن هوا كم است
دنيا برای از تو نوشتن مرا كم است اكسير من! نه اين كه مرا شعر تازه نيست من از تو مینويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيه هميم من سخت بیقرارم و او بیقرار نيست با او چه خوب میشود از حال خويش گفت دريا كه از اهالی اين روزگار نيست امشب ولي هوای جنون موج میزند
دريا سرش به هيچ سری سازگار نيست ای كاش از تو هيچ نمیگفتمش ببين دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/16ساعت 13:59 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بر تن عریان شهرم باز باران می کشم
باغ های سبز گلهای فراوان می کشم کوچه هایش را پراز آوازهای نقره ای بعد دل را زیر بارانش پریشان می کشم |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|