تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز
 

غزل از نگاه غزل:

چشمه ی کلماتم خشک می شوند و کلمه از یاد می رود وقتی قصد نوشتن از تو را دارم.
جوهر قلمم روی کاغذ نمی آید
درست وقتی خدا با قلم خودش تو را سرود و ترانه ی تولدت مبارک را روی لبخند مادرت نقاشی کرد .
حالا این ترانه برای زنی سروده خواهد شد که در خود زاییده می شود
رشد می کند
و می شود لبخند فروردین

و عصر جمعه ی تعطیل کنار سفره ی ما
کسی به جای خاطره ها حباب می ریزد
اگر چه گریه ی تو نشان خوبی نیست
ولی به پاس شکفتنت شهاب می ریزد
سروش باد بهار و صبح پاییزی
کنار بستر شعرم شراب می ریزد
تو را برای خودت صدا خواهم زد
ولی ز چشم خمارت خواب می ریزد
شکوفه ها ی عزیزی که پای گلدان بود
به چشم حسودان چنان سراب می ریزد
من و خمار چشم تو و جام شراب
همیشه در نظرم صدق ِ ناب می ریزد

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 16:38  توسط ناژوان | 

تنهایی

جمله­ها رو توی ذهنم مرور می­کنم، باید این دفعه تف تردیدهام رو تا ته گلوی خواسته­هام قورت بدم،  گاهی ادعای آدمای قوی ­رو داشتن مثل ادعای بی­باکی­ای میون یک عالمه آدم پاک باخته... درک اصل تناقض یعنی رفتار دوگانه اون، موقع کندن لباسام توی اعترافات احمقانش که می­خواد غرور همیشه مسکوت من رو خط خطی کنه... و فریادهای نابه­هنگامش موقع جمع کردن لباسای ریخته شده کف اتاق... حتی نمی­فهمه که من هرگز توی اون لحظات پیشش نیستم و اون توی این جشن تن به تن همیشه برنده بازنده شده از قبله....و در نهایت هم سرمای یخی درون من با هیچ یک از نوازش­های سوخته اون ترکی برنمی­داره...

قبل از خزیدن توی تخت با شیارهای عمیق روی گلوش ور می­رم و اون داره مثل همیشه کاغذ دلتنگیام  رو باز و بسته می­کنه و ته ته لباش رو با پس مونده عشقبازی دیشب لیس می زنه... در حین نگاه کردن به آیینه، به زمزمه اینکه چرا باید اوج زیبایی توی پهنای شونه­ها به تصویر کشیده شده باشه،  فکر می­کنم و مذبوحانه پوزخندی تلخ می­زنم... و سرم رو توی دستای بزرگش قایم می­کنم و اون موهام رو محکم مثل به صلیب کشیدن آدما، پشت کلم می­بنده...

 چقدر خوب  به محور افکار من مسلط شده، درست مثل  ناتوانی انکار نشده من در کشیدگی پا و بلندی گردن­های همیشه رنگی... که حتی تلاش­های متلاطم اون تنها این ناتوانی رو عریان­تر از همیشه جلوی افکار تعلیم داده شدش به رقص می­کشونه.... و اون، توی این لحظات گوشه­ای نشسته و داره با دست زدنای بی­امانش من رو مثل دیوانه­ای از بند رها شده تندتر و تندتر به حرکاتی که تا به حال حتی می­ترسیدم بهشون فکر کنم، وادار می­کنه...

باید با هم حرف بزنیم، اما ناخوداگاه خودم رو وسط خیابون میون یک عالمه فرشته رها شده از دست خدا که هیچ توانایی جز تصویر  حسی زودگذر واسه یک عالمه آدم تنها رو ندارن، درمونده و مریض پیدا می­کنم.... و اینجاست که شمشیر لذت در مقابل تیغ کند افکار توخالی، برّنده و بی­امان نمایان می­شه و هیچ محکمه­ای نیست که این افکار توخالی رو بابت تمام ضعف­ها و شکست­هاش به صلابه بکشونه... و اون همیشه من رو از این لذت جانکاه اونقدر می­ترسونه که من تمام لرزش­های تنم رو میون پیکر بزرگ و محکمش پنهان می­کنم و اون با فشارهای ممتد، این ترس رو تنها و تنها تحسین می کنه...

هربار که کتاب عاشقانه­ای رو دستم می­گیرم و با صدای بلند برای گنجشکای روی دیوار ریخته روبه­روی پنجره می خونم، اون با نجوای خاموشش فراموشی آدما رو توی صورتم می­کوبه و من حتی فرصت پیدا نمی­کنم که دستام رو سپر دردهای روی پوستم کنم... آخرش هم یه فنجون گرم پر از حرف­های بسته­بندی، روی میز یک نفره ته آشپزخونه همیشه تاریک که با هزاران فریاد من کلمه­ای برای کاهش شدت دردهای نیمه مرده­ام که با جرقه­ای سر باز می­کنن و خون همیشه ­بی­رنگشون می­تونه بودن­های همیشه در پستو مونده رو فاش کنه... گوشم رو به صدا در نمی یاره... ازم استقبال می کنه...

در مقابل افکار بریده بریده من، فقط وعده­های تکراری رو همش و همش می­جوه و من به چشمای همیشه پر از التماس اون نگا می­کنم و نا خوداگاه مثل پیکری که فقط می­تونه زیباییش رو به هنگام  تسلیم به رخ بکشه... چشمهام رو می­بندم... چقدر این مبارزه می­تونه تصویر عدالتی متروک رو از دیوارهای همیشه مدعی آویزون کنه... اون موقع تنها حامیان خشک­کرداری که زندگیشون رو بازیی برای وسعت بخشیدن به تمایلات نامشخصشون می دونن مثل سوارکارانی تیزرو بدون ذره­ای نفس، تاخت می­کنند و این بار باز هم تکرار یکنواخت اون دستام رو تا انتهای درون زخمیم فرو می­بره تا شاید با فریادهای گوشخراشم بتونم ذره­ای از اون لحظه­ها رو قی کنم...

صدای نفسام توی تمام اتاق مثل ملودی غمگین عاشق به جنون رسیده، سینه پر از خس خس اون رو به التهاب می­کشونه، ناخوداگاه دستای بی­رحمش رو روی لبای دست نخوردم جا می­گذاره...  و من هر بار با حسرتی کودکانه روی تخت کرم رنگ گوشه اتاق به قدرت بی­تفاوتی آدم­ها فکر می­کنم... وتنها قطره­ای اشک گونه­های گر گرفتم رو نوازش می­کنه... اما این بار می­خواستم از شر این تسلط همیشگی فرار کنم... مثل وابسته­ای که  به ضعف نابرابرش ایمان داره و می­خواد این نشئگی رو به انتهای دلخوشی پرتاب کنه... و این همون حیف بی فایده هست...

گویی من عاشقانه حرومزاده تمام عیاری رو دوست دارم که می­خوام در برخورد با تنم کاملا برابرانه رفتار کنه... اما بوی تنش انگار تمام بدنم رو پوشونده و هیچ خوشبویی نمی­تونه آرزوی دیرینه من رو که نشونی از بو و فضایی تازه باشه رو میسر بکنه... اون توی تمام ذهن و روح من به حکوت بی­حد خودش اعتماد داره و من دستهام رو در حسرت آغوش کشیدن دنیایی تازه مثل آسمون همیشه تیره رنگی که حسرت قطره ای آب داره، باز باز می­کنم و اون بی­رحمانه تمام اون وسعت رو فقط و فقط برای خودش می خواد...

به چشم­های بی­تاب این زیباروی جدید نگاه می­کنم، درست مثل آشفته­ای  که برای فرار از شرایط مسلط، همه زایندگان دنیا رو همچون زیبارویان نیمه خفته تداعی می­کنه، ناخوداگاه دستای سردش رو روی چشمام می­گذارم، تا شاید داغی این کابوس­های شبانم رو مثل یخ­های اوایل اردیبهشت دلنشین و آروم کنه.. صورت زیبارو بی ­محابا به طرفم یورش میاوره و گونه­های بی­گناهم رو بین نفس­های کشدارش به تسلیم خودش می­کشه و اون تنها گوشه ای وایستاده  و داره همزمان با صدای گریه من تکرار بازی همیشگی میون ادم­ها رو برام بلند و بلندتر یادآور می شه... ناگهان خودم رو از میون بدن گرم زیبارو بیرون می­کشم، شاید اون لحظه حتی پرواز هم نمی­تونه دلم رو بار دیگه به وسعت آبی دست نیافتنی رهسپار کنه، ناگهان  این موجود زیبا رو  میون تردیدها و اعتمادهای ثابت نشده رها می­کنم، حتی کوبش بی امان مشتای زیباش  روی  سینم هم نمی­تونه مانعی بشه برای فرار ناشناختم که شاید دور از غریزه طبیعی انسانه  و اون چقدر سبکسرانه به دنبال ملافه سفید تور دوزی برای بزم امشب...

بار دیگه  مثل مجروحی  که دردها رو  به طور کامل تجربه کرده و می­خواد مانع ورود کس دیگه­ای به این مسیر نامهربان و مروموز بشه، مقابل زیبارو شروع به بریدن کلمه­های بی سروته و ناقص می­کنم و هربار مثل کسی که بارها و بارها بهش تجاوز شده، ملافه­های سفید آماده روی تخت رو به دور خودم می پیجم... و تصویرهای تاریک این مسیر رو با فریادهای خفه شده بهش یادآور می­شم... برگرد انقدر  که در میون یک عالمه جاندار گم بشی و اون موقع می­تونی احساس زنده بودن رو بیش از بیش نفس نفس کنی... دستام رو به روی بازوهای بی­گناهش می کشم، زیبارو بی­تفاوت گوشه­ای وایستاده و تنها بی­رحمانه  شست دستش  رو می­مکه... برگرد انقدر که قطره های  آب وقتی تنت رو خیس می­کنه، لذت خشک شدن تمام تکون­هایی ناشی از اون خیس شدن برات مثل لالایی قبل خواب باشه...  این مسیر هیچ وقت پایان نداره... برگرد و دوباره  شروع کن...  اینجا بزرگه انقدر که توش فقط گم شدن­های پیاپی، تو رو سردر گم تر از همیشه به راهی بس سخت و بی روح می­کشونه... حتی ابر نیرویی نیست که راه رو بهت نشون بده... اون هم تکیه داده و داره به من نگاه می­کنه... من فقط با چشمای ترسیده و مصمم بهش می­گم، می خوام این زیبارو برگرده... اما  اون آزارهای ممتد آدم رو در حق این زیبارو بلند و بلند وقتی سرم روی شونش گذاشتم تکرار می کنه... تکرا ر می کنه... و فقط تکرار می کنه...

شونه های زیبارو رو تکون می­دم... می­خوام همه افکار غریبش رو از ذهنش بکشم بیرون... بلند بلند آوازهای دوست داشتن رو براش زنده می­کنم... با دستپاچگی ... مهربونی­های نادیدنی طبیعت رو بهش می­گم... صورت زیباش رو توی آیینه بزرگ و بزرگ نشون می­دم... باید باور کنه... مثل آدم مستأصل گوشه­ای وایستادم و تصویر خمودگی روح معشوقکان اون رو برای زیبارو زنده می­کنم... اینجا همه چیز هست جز سبکی عمیقی­ای که بتونی ساعت­ها در اون پرواز کنی ... زمان  اینجا هیچ وقت روشن نمی­شه... دوست داشتن مثل معمایی حل نشدنی... باقی می مونه و تنها حسرتی سرد باقی می­گذاره...  اینجا تنها به وسعت عرضی افکار چندان دست نیافتنی افزوده می­شه، واقعیت خیلی ملموس نیست... انگار هر چقدر اینجا می­مونی، دور شدن از حقیقت مسلط، بیشتر  و  بیشتر شکل می­گیره...

با خنده­های عصبی موهاش رو می­بوسم و بهش می­گم، برو آغوشت رو بار دیگه باز کن...  آنقدر که ذره­ای از بالهای خدا بتونه تنت رو لحظه­ای بپوشونه... شاید بازگشت تو... خط عمیق بودن رو برات لذت بخش کنه...  دوست داشتن رو که به اعتقاد بعضی­ها عنصر ناشناخته­ایی که همیشه دلیلی برای ضعف انسانها بوده رو بارها و بارها تجربه کن... از این تنهایی دردآور که فقط  زبیایی ظاهری داره و درونش عذابی طاقت­فرساست، برگرد... بار دیگه زندگی رو حکاکی کن، آروم و آروم...   

سرم روی پاهای بلندش تکون می­دم، اون داره مسیر رگای روی کمرم رو پیدا می­کنه... فاتحانه می­گه: اشتباه کردی... سرم رو بلند می­کنم و به لبهاش نگاه می­کنم... ناخوداگاه شروع به لرزیدن می­کنم... وزن سنگینش رو روی شونه­هام حس می­کنم، رها شده در آغوش تردیدها به نقطه­ای نامعلوم نگاه می­کنم....

اگر نمی­توانم

از وزن سنگین روزهاست

از کشیدگی ممتد این تنهایی است

از تمام من است که می لرزد

تمام من می لرزد...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 14:27  توسط ناژوان | 
اين‌جا برای از تو نوشتن هوا كم است

دنيا برای از تو نوشتن مرا كم است

اكسير من! نه اين كه مرا شعر تازه نيست

من از تو می‌نويسم و اين كيميا كم است

دريا و من چه قدر شبيه  هميم

 من سخت بی‌قرارم و او بی‌قرار نيست

با او چه خوب می‌شود از حال خويش گفت

دريا كه از اهالی اين روزگار نيست

امشب ولي هوای جنون موج می‌زند

دريا سرش به هيچ سری سازگار نيست

ای كاش از تو هيچ نمی‌گفتمش ببين

دريا هم اين‌چنين كه منم بردبار نيست
محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 13:59  توسط ناژوان |