![]() |
![]() |
|
| تو می آیی میان همین فصل برگ ریز |
|
هبوط
جز همین جزیره، محیط ییرامون را یک باتلاق فرا گرفته بود. آسمان زیر سلطه عقاب ها بود وزمین، گورستانی که آرام آرام سبک و نرم، آنها را در خود فرو می برد. اما غروب! و قتی نسیم مرداب می وزید. قناری به جمع کبوتر های ساکن جزیره می پیوست تا آرامش روح سا کنان سرزمین رویاها، بر ذهن خسته او اثر بگذارد ،شاید لختی از خویش رهایی یابد،
آنها فارغ از دغدغه هبوط و نفرین مه آلود مرداب: می نشستند ،و خیال پرواز را با هم تقسیم می کردند آ ن روز هنوز هوا روشن بود و خورشید لحظه لحظه در انتهای مرداب فرو می رفت.قناری وقتی رسید کبو تر ها در حال نقاشی بودند ، تصویری بزرک روی زمین نمایان بود. می گفتند باید دنیا را شناخت باید تغییر کنیم و گرنه دور می افتیم تصویربزرگ عقاب روی سطح جزیره نقش بسته بود و ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/26ساعت 14:48 توسط ناژوان |
|
|
" بدون عنوان"
من پشيمان نيستم من صليب سرنوشتم را ***** البته با عذرخواهي از پاييز كه اين متن رو زودتر گذاشتم. اگه اين روزها چيزي نوشتم توهين به هيچ يك ازدوستان نبوده. ما پيش بيني اين روزها رو مي كرديم اما نه تااين حد ناجوانمردانه! كاش ما هم "ميمون هاي كور شو...كر شو...لال شو"يي بوديم كه سيمين دانشوراز اونا توي كتاب "جزيره سرگرداني" ش اسم مي بره...افسوس!
اعلاميه ازاين پس نارنج و ترنج عنوان ندارد. وقتي هويت من محو مي شود جايي براي نام و نشان نمي ماند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/23ساعت 16:0 توسط ناژوان |
|
|
قرمز... آبی... زرد... سبز
چشمانت را که بستی اولین رنگی که دیدی، انتخاب تو باشد!
اینجا رنگ ها تنها نشان با هم بودنمان است نوشتن، بوی گناه می دهد و از خود گفتن، رنگ ریا این روزها دوربین ها همه فیلتر دارند تلفن ها همه، شنود دنیا را به همان رنگ خواهی دید که دوربین ها می گویند و صدایت پیوسته هجی می شود تا غلط املایی نداشته باشی
دهانت را بو می کنند سبز یا قرمز؟ آبی یا زرد؟ اینجا فقط خمیردندان تهمت و نخ دندان ریا جواب می دهد با این همه به حال من و تو چه فرق می کند وقتی دندان اندیشه مان را کرم خورده و یک دست دندان عاریتی جواب نان فتیرشده مان را می دهد؟!! ***************** اما من هم معتقدم که " ادب مرد به ز دولت اوست!" هر چند دوست نداشتم فضای ناژوان رو سیاسی کنم اما اگه حال و هوای شعر دور از حال و هوای دور و برمون باشه، دیگه فکر کردن به چه دردی می خوره؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/15ساعت 17:37 توسط ناژوان |
|
|
گذار سر بالایی رو با سر پایین، در حالی که دستام رو محکم توی جیبام گذاشته بودم و داشتم ساعتهای مونده از روز رو با کارایی که باید انجام میدادم، کم و زیاد میکردم، کنارش بالا میرفتم... داشت نابرابر حرف میزد... اصلا به صورتش نگا نمیکردم... چون میدونستم در اون صورت مژههای فردارش من رو راحت میتونه ساعتها تاب بده... ادای آدمی رو داشتم که انگار ساعتها توی حرفاش غرق شده اما در حقیقت اگه این روش ظالمانه ادامه پیدا میکرد... چارهای جز یک مرگ نفرتانگیز برای خودم و یک لبخند هرز برای اون به جا نمیگذاشت... ناگهان به سایههامون نگا میکنم، جذابیت اون حتی توی سایهاش هم متبلور شده، انقدرکه زمین هم سعی میکنه تا اونجا که میتونه گرمی آفتاب رو به جون بخره تا این سایه ساعتها توی آغوشش به جا بمونه... دستم رو از توی جیبام در مییارم و اون ناگهان به طرفم مییاد... با تغییر ناخوداگاه صورتم بهش اشاره میکنم که میخوام داد بزنم و اون در حالی که لباش رو جمع میکنه... موذیانه من رو به مبارزه دعوت میکنه... روی بلندی وایستادم... ناگهان خودم رو روبروی اتاقش در حالی که هیچ انگیزه دفاعیای در برابرش ندارم، آویزون و مردد میبینم... خودم رو پی در پی با حرفای ته اتاق تنهایی مونده که ساعتها برای اثباتشون جدال کردم... له میکنم اما این حس موندن خیلی قویتر از ملامتهای آتشین منه... و این همون نیاز توصیف نشده است... روبروش نشستم، همش منتظرم به طرفم بیاد تا احساس تنهاییم به اوج برسه... اما اون به صندلی کنار گاز تکیه داده و آروم و بیصدا کفشای همیشه براقش رو واکس میزنه... از جام بلند میشم و اون رو در حین واکس زدن تا مرز جنون کش میدم... در حالی که با دستمال دست نخورده گوشه اتاق خواب، پنجره مه گرفته اتاق رو پاک میکنم، از روزنه ذهن آشفتش بیرون مییام... اون داره به دادهای من گوش میده... ناگهان شروع میکنه به چرخیدن... داره نامردانه روبروی من موهای مواجش رو به دست باد میسپاره... و من دیگه اون لحظه به هیچچیز فکر نمیکنم... جز برنامههای انجام نشده امروز... باز هم به مسیرمون ادامه میدیم... ناگهان به طرفم برمیگرده و با ذوق پیام توی گوشیش رو بهم نشون میده، "عزیزم من به امید تو میخوام این مسیر رو طی کنم... تو پشتم هستی؟" ازش نپرسیدم کی برات فرستاده، ناگهان میگه... بنظرت جواب من جیه؟ نگاش میکنم و بیمقدمه میگم..."من همیشه و هر لحظه پشتتم " در حالی که سرش رو تکون میده، میگه: این بهترین جوابه... میخوام فعلا داشته باشمش... به سرعت از کنارم رد میشه... به درخت تکیه میده و در حالی که انگشتای ظریفش رو به لبهای قلوهایش نزدیک میکنه... هی داد میزنه... بابک... بابک... بابک... یک دفعه من رو به پشت درهای بیمارستان پرتاب میکنه... روزی که بابک مثل یک تیکه گوشت روی تخت سفیدی افتاده بود... و انگار صدایی توی اون اتاق داشت جیغ میکشید، به طوری که هرقدر گوشام رو میگرفتم... باز هم پردههای گوشم درد رو به بدترین نحو به سرم میکوبید... نمیدونم چرا چند روز قبل از مرگش ساعتها بیوقفه روتختی صورتی رنگی رو منجوق دوزی میکردم... آخر هم روز خاکسپاریش تموم شد و همون شب اون رو بهش هدیه دادم و اون در حالی که وحشیتر از همیشه شده بود، بدون اینکه حرفی به زبون بیاره، روی تن لختش کشید... من اون شب فقط به کشش بالقوه بابک به سوی اون وقتی داشت در مورد لذتهای زودگذر دنیایی که بار ارزشی ناشناختگی رو با خودشون طی میکنن، حرف میزد... فکر میکردم...
ناگهان دستش رو روی چونش گذاشت، هیچ کس مثل بابک نمیتونست با لمس چونم به من احساس آرامش بده... نگاهش میکنم... حالت کسی رو گرفته که میخواد اعتراف کنه... باز هم میخواد شروع کنه به گریه کردن... دستمال رو محکم به دماغش میچسبونه... دلم به پرههای بینیش میسوزه تا اونجا که میتونه فشار میده، انگار میخواد تکههای وجود بابک رو از اون روزنهها بکشه بیرون... آه طولانیای می کشه و در حالی که من رو توی ترحم نسبت به بینیش رها کرده... سرش رو خم میکنه روی صورتم و میگه... بعد از بابک برای آرامش توی بغل آدمای مختلف ساعتهای هرزی رو گذروندم... برای فرار از اضطراب و دلتنگی بارها از رهگذرای دور و بر که با بیتفاوتی از کنار دیوارای یادگاری نوشته شده میگذشتن، خواستم که بغلم کنن... اما چه حیف که اونها هم هیچ وقت به فکر من نبودنن... و جز لذت خودشون هیچ چیز توی اون لحظات بیتفاوتی براشون اهمیت نداشت... سرش رو مییاره پایین و میگذاره روی گردنم.... تپش آروم گونههاش به گردنم آرامش عجیبی میده، انقباض خاصی توی گردنم احساس میکنم... اینجا به ضعف عمیقم که بارها در برابر آیینه وقتی به عدسی قهوهای رنگ چشمام زل زدم و انکارش کردم... فکر میکنم... انگار تسلیم شدن مثل طنابی محکم تمام وجودم رو به هم وصل کرده... و من رو توی وسط دشت درحالی که تشنه جرعهای آب هستم، بی امان و پی در پی میکشونه... ناگهان چرخش طولانیای میکنم و اینبار انگار دشت مثل قدرت مطلق من رو در برگرفته... و هیچ اونجا حاکم مطلق میشه و توان من در برابر این هیچ موذی و مرموز فقط سکوت و تسلیمه... سکوت و تسلیمی که تمام زخمای باز مونده روحم رو فقط خراشیده بدون اینکه ذرهای نوازش با خودش به همراه داشته باشه... خاکای روی لباسش رو پاک میکنم... شدت گرمی وجود آدما نسبت به هم انگار بعد از نزدیکی جسمهاشون سرعت مافوق تصوری پیدا میکنه... نزدیک به هم سربالایی رو طی میکنیم...دست میکنه توی کیفش و مجسمه یه عروس و دوماد رو درمییاره بیرون... با خوشحالیای که بیشتر تداعی کننده آرامشی زودگذره به حالت برعکس و روبروم راه میره و میگه... امروز باید برم مهمونی...یکدفعه یاد سعید دراز گردن میافتم...نمی دونم اون از کجا سر و کلش توی ذهنم پیدا شد...در حالی که سعی میکنم به موهای فرش چنگ بزنم... اسم سعید رو تکرار میکنم... با چشمکی موذیانه میگه... نه....نه....نه.... این بار چشمام رو ریز میکنم، صاحب پیام ارسال شده... با خنده معصومانه میگه... عالی بود، آره از کجا فهمیدی؟ از باز شدن ناگهانی روزنههای پوستت... بالاخره تاری از موهاش رو دستم میگیرم و میگه... جریاناشون کاملا جداست... کاملا و اهدافشون؟؟؟ با صدای گرفتهای که انگار بیباکیای تیزی توش متبلور شده... سرش رو خم میکنه و میگه... اهداف همشون که یکیه.... سریع بدون لحظهای درنگ انگار که نمیخواد به مغز مجال تصمیم بده، ادامه میده... شاید با این ازدواج کردم... با گشادگی بهش میگم... خط عقلت پر رنگ شده...مضطربانه میپرسه... کادوم که بد نیست؟ بی نظیر، درست مثل خال روی لاله گوشت.... در حالیکه حریصانه تفش رو قورت میده، اروم میگه فقط بهش خیلی دروغ گفتم؛ آروم گوشهی انگشتاش رو میگیرم و در حالی که سعی میکنم ناخنم پوستش رو خراش نده، بهش میگم... عشق با دروغ همراهه... اصلا اگه حرکت موازی بینشون وجود نداشته باشه... تأثیر عشق انقدر جانکاه نمیشه... انگار اعضای بدنم دارن از هم جدا میشن... از بین همه قسمتا تقلای بیهوده میکنم تا زخم عمیق کودکانهی روی پام بدون هیچ خراشی همین جور باقی بمونه... انگار میخوام این درد دلیلی باشه برای شکست زمان در برابر فراموشی... روی آب یخیای که گرمای تنم رو لحظهای منجمد نمیکنه... دراز کشیدم و ورود ذرههای یخ رو به درون روزنههای پام به خوبی احساس میکنم... اما راه گریزی نیست... این درد نابرابر هر گونه آزمون و خطایی رو نقض میکنه... دارم محکم دست میزنم... حس میکنم کف دستام درد میکنه... اون کنار یک مرد با موهای کم پشت وایستاده... چقدر بد که خوشحالی همیشه با یه باری همراه باشه... همش حس میکنم این خندهها رو دورتر با صدای ضجههایی که تنها ناشی از نفرت آدمی از احساسات خودشه لای پرده سفیدی میپیچم و با دستپاچکی سعی میکنم که اون رو توی صندوقچه قدیمی تعلقات دست نخورده بگذارم... روزنههای توی کلش رو به خوبی میشه دید... انگار حتی روزنههای کلشم خوشحالن... سعید چند قدمی اون ور تر از من داره بیرون رو دید میزنه... حالت آدمای منتظر رو داره... از آشفتگیش میشه فهمید که منتظر یه ماده کوچولوی خوشگله... که میخواد با افتخار به جمع تقدیمش کنه... معتقدم اون هیچ جذابیت نداره... نمیدونم این چه معادلهایی که هوش رو با جذابیت همخون میدونم... دست در دست هم دارن راه میرن... الان احساس خوبی دارن، اما نمی دونن این حس تا کی و تا چه پیشامدی تداوم داره... از کنار سعید در حالی که داره موهای مهمون تازه واردش رو از پشت نوازش میکنه... رد میشن... سرش رو واسه سعید تکون میده... نزدیکش میشم و هوس بوسیدنش تا ته درونم، به اتیش میکشدم... در حالی که گونش رو لمس میکنم آروم تو گوشم میگه... اون کی با سعید؟... و من که محو زیباییش شدم، به آواز آرومی میگم... یه رایحه جدید... با عصبانیت که توام با رنگ پریدگیی میگه... گفته بود فقط با من میمونه... همه اینا به مقصود اون بود... بازهم همون خنده تلخ بارها تکرار شده در دفتر سنگدل تاریخ... در حالی دارم تمام این روزا رو استفراغ میکنم... که یاد داماد با موهای کم پشت شدت فشار معدم رو افزایش میده، به خصوص وقتی که از تقلاهای پی در پی اون، حتی روزنههای کلشم شروع میکنن به گریه کردن.... گفت: در دلم آسمانی است با ابرها و کهکشانی غریب در خود غریبتر که میشوم بارانی میبارد چنان که همه آبهای عالم خیس میشود.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/09ساعت 17:3 توسط ناژوان |
|
|
دلم گرفته از این روزهای تکراری
دلم گرفته تر از این نمی شود آری تمام روز کپی می شوم به روی خودم و خواب هم که ندارد خیال بیداری کنار چشمه ی این روزهای خشکیده چه سال ها که نشستم ولی نشد جاری همیشه یک نفر از هیچ جا نمی آید و زخم فاصله ها ، آه ، می شود کاری و بس که عقربه ها دور خویش می چرخند گرفته بغض ساعت از این لحظه های پرگاری قطار یک نفره باز می رسد از راه دوباره روز دگر راه و ریل تکراری منم ... همان که در آغوش خویش می میرد و ضربه ، ضربه ی کاری ست ، آه ، ضربه ی کاری
وقتی که شب دو طرح مخالف کشیده بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/05ساعت 13:4 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بر تن عریان شهرم باز باران می کشم
باغ های سبز گلهای فراوان می کشم کوچه هایش را پراز آوازهای نقره ای بعد دل را زیر بارانش پریشان می کشم |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|