تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز
هبوط

جز همین جزیره، محیط ییرامون را یک باتلاق فرا گرفته بود.

آسمان زیر سلطه عقاب ها بود وزمین، گورستانی که آرام آرام سبک و نرم، آنها را در خود فرو می برد.

اما غروب! و قتی نسیم مرداب می وزید. قناری به جمع کبوتر های ساکن جزیره می پیوست تا آرامش

روح سا کنان سرزمین رویاها، بر ذهن خسته او اثر بگذارد ،شاید لختی از خویش رهایی یابد،

آنها فارغ از دغدغه هبوط و نفرین مه آلود مرداب: می نشستند ،و خیال پرواز را با هم تقسیم می کردند

آ ن روز هنوز هوا روشن بود و خورشید لحظه لحظه در انتهای مرداب فرو می رفت.قناری وقتی رسید

کبو تر ها در حال نقاشی بودند ، تصویری بزرک روی زمین نمایان بود.

 می گفتند باید دنیا را شناخت باید تغییر کنیم و گرنه دور می افتیم

 تصویربزرگ  عقاب روی سطح جزیره نقش بسته بود

و .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 14:48  توسط ناژوان | 
" بدون عنوان"

من پشيمان نيستم
من به اين تسليم مي انديشم     اين تسليم درد آلود!!!!

من صليب سرنوشتم را
بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم
در خيابان هاي سرد شب
جفت ها پيوسته با ترديد
يكدگر را ترك مي گويند
در خيابان هاي سرد شب
جز خداحافظ   خدا حافظ     صدايي نيست

من پشيمان نيستم
قلب من گويي در آن سوي زمان جاري است
زندگي قلب مرا تكرار خواهد كرد
و گل قاصد كه بر درياچه هاي باد مي راند
او مرا تكرار خواهد كرد

*****

البته با عذرخواهي از پاييز كه اين متن رو زودتر گذاشتم. اگه اين روزها چيزي نوشتم توهين به هيچ يك ازدوستان نبوده. ما پيش بيني اين روزها رو مي كرديم اما نه تااين حد ناجوانمردانه!

كاش ما هم "ميمون هاي كور شو...كر شو...لال شو"يي بوديم كه سيمين دانشوراز اونا توي كتاب

 "جزيره سرگرداني" ش اسم مي بره...افسوس!

 

اعلاميه

ازاين پس نارنج و ترنج عنوان ندارد. وقتي هويت من محو مي شود جايي براي نام و نشان نمي ماند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت 16:0  توسط ناژوان | 
قرمز... آبی... زرد... سبز

چشمانت را که بستی

اولین رنگی که دیدی، انتخاب تو باشد!

 

اینجا   رنگ ها تنها نشان با هم بودنمان است

نوشتن، بوی گناه می دهد و

از خود گفتن، رنگ ریا

این روزها     دوربین ها همه فیلتر دارند

                 تلفن ها همه، شنود

دنیا را به همان رنگ خواهی دید که دوربین ها می گویند

و صدایت

پیوسته هجی می شود تا غلط املایی نداشته باشی

 

دهانت را بو می کنند

سبز یا قرمز؟

آبی یا زرد؟

اینجا     فقط خمیردندان تهمت و

           نخ دندان ریا جواب می دهد

با این همه

به حال من و تو چه فرق می کند

وقتی دندان اندیشه مان را کرم خورده و

یک دست دندان عاریتی جواب نان فتیرشده مان را می دهد؟!!

*****************

اما من هم معتقدم که " ادب مرد به ز دولت  اوست!"

هر چند دوست نداشتم فضای ناژوان رو سیاسی کنم اما اگه حال و هوای شعر دور از حال و هوای دور و برمون باشه، دیگه فکر کردن به چه دردی می خوره؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 17:37  توسط ناژوان | 

گذار

سر بالایی رو با سر پایین، در حالی که دستام رو محکم توی جیبام گذاشته بودم و داشتم ساعت­های مونده از روز رو با کارایی که باید انجام می­دادم، کم و زیاد می­کردم، کنارش بالا می­رفتم... داشت نابرابر حرف می­زد... اصلا به صورتش نگا نمی­کردم... چون می­دونستم در اون صورت مژه­های فردارش من رو راحت می­تونه ساعت­ها تاب بده... ادای آدمی رو داشتم که انگار ساعت­ها توی حرفاش غرق شده اما در حقیقت اگه این روش ظالمانه ادامه پیدا می­کرد... چاره­ای جز یک مرگ نفرت­انگیز برای خودم و یک لبخند هرز برای اون به جا نمی­گذاشت... ناگهان به سایه­هامون نگا می­کنم، جذابیت اون حتی توی سایه­اش هم متبلور شده، انقدرکه زمین هم سعی می­کنه تا اونجا که می­تونه گرمی آفتاب رو به جون بخره تا این سایه ساعت­ها توی آغوشش به جا بمونه... دستم رو از توی جیبام در می­یارم و اون ناگهان به طرفم می­یاد... با تغییر ناخوداگاه صورتم بهش اشاره می­کنم که می­خوام داد بزنم و اون در حالی که لباش رو جمع می­کنه... موذیانه من رو به مبارزه دعوت می­کنه... روی بلندی وایستادم... ناگهان خودم رو روبروی اتاقش در حالی که هیچ انگیزه دفاعی­ای در برابرش ندارم، آویزون و مردد می­بینم... خودم رو پی در پی با حرفای ته اتاق تنهایی مونده که ساعت­ها برای اثباتشون جدال کردم...  له می­کنم اما این حس موندن خیلی قوی­تر از ملامت­های آتشین منه... و این همون نیاز توصیف نشده است... روبروش نشستم، همش منتظرم به طرفم بیاد تا احساس تنهاییم به اوج برسه... اما اون به صندلی کنار گاز تکیه داده و  آروم و بی­صدا کفشای همیشه براقش رو واکس می­زنه... از جام بلند می­شم و اون رو در حین واکس زدن تا مرز جنون کش می­دم... در حالی که با دستمال دست نخورده گوشه اتاق خواب، پنجره مه گرفته اتاق رو پاک می­کنم، از روزنه ذهن آشفتش بیرون می­یام... اون داره به دادهای من گوش می­ده... ناگهان شروع می­کنه به چرخیدن... داره نامردانه روبروی من موهای مواجش رو به دست باد می­سپاره... و من دیگه اون لحظه به هیچ­چیز فکر نمی­کنم... جز برنامه­های انجام نشده امروز... باز هم به مسیرمون ادامه می­دیم... ناگهان به طرفم برمی­گرده و با ذوق پیام توی گوشیش رو بهم نشون می­ده، "عزیزم من به امید تو می­خوام این مسیر رو طی کنم... تو پشتم هستی؟" ازش نپرسیدم کی برات فرستاده، ناگهان می­گه... بنظرت جواب من جیه؟ نگاش می­کنم و بی­مقدمه می­گم..."من همیشه و هر لحظه پشتتم " در حالی که سرش رو تکون می­ده، می­گه: این بهترین جوابه... می­خوام فعلا داشته باشمش...

به سرعت از کنارم رد می­شه... به درخت تکیه می­ده و در حالی که انگشتای ظریفش رو به لبهای قلوه­ایش نزدیک می­کنه... هی داد می­زنه... بابک... بابک... بابک... یک دفعه من رو به پشت درهای بیمارستان پرتاب می­کنه... روزی که بابک مثل یک تیکه گوشت روی تخت سفیدی افتاده بود... و انگار صدایی توی اون اتاق داشت جیغ می­کشید، به طوری که هرقدر گوشام رو می­گرفتم... باز هم پرده­های گوشم درد رو به بدترین نحو به سرم می­کوبید... نمی­دونم چرا چند روز قبل از مرگش ساعت­ها بی­وقفه روتختی صورتی رنگی رو منجوق دوزی می­کردم... آخر هم روز خاکسپاریش تموم شد و همون شب اون رو بهش هدیه دادم و اون در حالی که وحشی­تر از همیشه شده بود، بدون اینکه حرفی به زبون بیاره، روی تن لختش کشید... من اون شب فقط به کشش بالقوه بابک به سوی اون وقتی داشت در مورد لذت­های زودگذر دنیایی که بار ارزشی ناشناختگی رو با خودشون طی می­کنن، حرف می­زد... فکر می­کردم...

ناگهان دستش رو روی چونش گذاشت، هیچ کس مثل بابک نمی­تونست با لمس چونم به من احساس آرامش بده... نگاهش می­کنم... حالت کسی رو گرفته که می­خواد اعتراف کنه... باز هم می­خواد شروع کنه به گریه کردن... دستمال رو محکم به دماغش می­چسبونه... دلم به پره­های بینیش می­سوزه تا اونجا که می­تونه فشار می­ده، انگار می­خواد تکه­های وجود بابک رو از اون روزنه­ها بکشه بیرون... آه طولانی­ای می کشه و در حالی که من رو توی ترحم نسبت به بینیش رها کرده... سرش رو خم می­کنه روی صورتم و می­گه... بعد از بابک برای آرامش توی بغل آدمای مختلف ساعت­های هرزی رو گذروندم... برای فرار از اضطراب و دلتنگی بارها از رهگذرای دور و بر که با بی­تفاوتی از کنار دیوارای یادگاری نوشته شده می­گذشتن، خواستم که بغلم کنن... اما چه حیف که اونها هم هیچ وقت به فکر من نبودنن... و جز لذت خودشون هیچ چیز توی اون لحظات بی­تفاوتی براشون اهمیت نداشت... سرش  رو می­یاره پایین و می­گذاره روی گردنم.... تپش آروم گونه­هاش به گردنم آرامش عجیبی می­ده، انقباض خاصی توی گردنم احساس می­کنم... اینجا به ضعف عمیقم که بارها در برابر آیینه وقتی به عدسی قهو­ه­ای رنگ چشمام زل زدم و  انکارش کردم... فکر می­کنم... انگار تسلیم شدن مثل طنابی محکم تمام وجودم رو به هم وصل کرده... و من رو توی وسط دشت درحالی که تشنه جرعه­ای آب هستم، بی امان و پی در پی می­کشونه... ناگهان چرخش طولانی­ای می­کنم و این­بار  انگار دشت مثل قدرت مطلق من رو در برگرفته... و هیچ اونجا حاکم مطلق می­شه و توان من در برابر این هیچ موذی و مرموز فقط سکوت و تسلیمه... سکوت و تسلیمی که تمام زخمای باز مونده روحم رو فقط خراشیده بدون اینکه ذره­ای نوازش با خودش به همراه داشته باشه... خاکای روی لباسش رو پاک می­کنم... شدت گرمی وجود آدما نسبت به هم انگار بعد از نزدیکی جسم­هاشون سرعت مافوق تصوری  پیدا می­کنه... نزدیک به هم  سربالایی رو طی می­کنیم...دست می­کنه توی کیفش و مجسمه یه عروس و دوماد رو درمی­یاره بیرون... با خوشحالی­ای که بیشتر تداعی کننده آرامشی زودگذره به حالت برعکس و روبروم راه می­ره و می­گه... امروز باید برم مهمونی...یکدفعه یاد سعید دراز گردن می­افتم...نمی دونم اون از کجا سر و کلش توی ذهنم پیدا شد...در حالی که سعی می­کنم به موهای فرش چنگ بزنم... اسم سعید رو تکرار می­کنم... با چشمکی موذیانه می­گه... نه....نه....نه.... این بار چشمام رو ریز می­کنم، صاحب پیام ارسال شده... با خنده معصومانه می­گه... عالی بود، آره از کجا فهمیدی؟ از باز شدن ناگهانی روزنه­های پوستت...

بالاخره تاری از موهاش رو دستم می­گیرم و می­گه... جریاناشون کاملا جداست... کاملا

و اهدافشون؟؟؟ با صدای گرفته­ای که انگار بی­باکی­ای تیزی توش متبلور شده... سرش رو خم می­کنه و می­گه... اهداف همشون که یکیه....

سریع بدون لحظه­ای درنگ انگار که نمی­خواد به مغز مجال تصمیم بده، ادامه می­ده...  شاید با این ازدواج کردم...  با گشادگی بهش می­گم... خط عقلت پر رنگ شده...مضطربانه می­پرسه... کادوم که بد نیست؟

بی نظیر، درست مثل خال روی لاله گوشت....

در حالی­که حریصانه تفش رو قورت می­ده، اروم می­گه فقط بهش خیلی دروغ گفتم؛ آروم گوشه­ی انگشتاش رو می­گیرم و در حالی که سعی می­کنم ناخنم پوستش رو خراش نده، بهش می­گم... عشق با دروغ همراهه... اصلا اگه حرکت موازی بینشون وجود نداشته باشه... تأثیر عشق انقدر جانکاه نمی­شه... انگار اعضای بدنم دارن از هم جدا می­شن... از بین همه قسمتا تقلای بیهوده می­کنم تا زخم عمیق کودکانه­ی روی پام بدون هیچ خراشی همین جور باقی بمونه... انگار می­خوام این درد دلیلی باشه برای شکست زمان در برابر فراموشی... روی آب یخی­ای که گرمای تنم رو لحظه­ای منجمد نمی­کنه... دراز کشیدم  و ورود ذره­های یخ رو به درون روزنه­های پام به خوبی احساس می­کنم... اما راه­ گریزی نیست... این درد نابرابر هر گونه آزمون و خطایی رو نقض می­کنه...

دارم محکم دست می­زنم... حس می­کنم کف دستام درد می­کنه... اون کنار یک مرد با موهای کم پشت وایستاده...

چقدر بد که خوشحالی همیشه با یه باری همراه باشه... همش حس می­کنم این خنده­ها رو دورتر با صدای ضجه­هایی که تنها ناشی از نفرت آدمی از احساسات خودشه لای پرده سفیدی می­پیچم و با دستپاچکی سعی می­کنم که اون رو توی صندوقچه قدیمی تعلقات دست نخورده بگذارم... روزنه­های توی کلش رو به خوبی می­شه دید... انگار حتی روزنه­های کلشم خوشحالن... سعید چند قدمی اون ور تر از من داره بیرون رو دید می­زنه... حالت آدمای منتظر رو داره... از آشفتگیش می­شه فهمید که منتظر یه ماده کوچولوی خوشگله... که می­خواد با افتخار به جمع تقدیمش کنه... معتقدم اون هیچ جذابیت نداره... نمی­دونم این چه معادله­ایی که هوش رو با جذابیت همخون می­دونم...

دست در دست هم دارن راه می­رن... الان احساس خوبی دارن، اما نمی دونن این حس تا کی و تا چه پیشامدی تداوم داره... از کنار سعید در حالی که داره موهای مهمون تازه واردش رو از پشت نوازش می­کنه... رد می­شن... سرش رو واسه سعید تکون می­ده... نزدیکش می­شم و هوس بوسیدنش تا ته درونم، به اتیش می­کشدم... در حالی که گونش رو لمس می­کنم آروم تو گوشم می­گه... اون کی با سعید؟... و من که محو زیباییش شدم، به آواز آرومی می­گم... یه رایحه جدید...

با عصبانیت که توام با رنگ پریدگیی می­گه... گفته بود فقط با من می­مونه... همه اینا به مقصود اون بود...

بازهم همون خنده تلخ بارها تکرار شده در دفتر سنگدل تاریخ...

در حالی دارم تمام این روزا رو استفراغ می­کنم... که یاد داماد با موهای کم پشت شدت فشار معدم رو افزایش می­ده، به خصوص وقتی که از تقلاهای پی در پی اون، حتی روزنه­های کلشم شروع می­کنن به گریه کردن....

گفت: در دلم آسمانی است

با ابرها

و کهکشانی غریب

در خود غریب­تر که می­شوم

بارانی می­بارد چنان

که همه آبهای عالم خیس می­شود....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 17:3  توسط ناژوان | 
دلم گرفته از این روزهای تکراری
دلم گرفته تر از این نمی شود آری
تمام روز کپی می شوم به روی خودم
و خواب هم که ندارد خیال بیداری
کنار چشمه ی این روزهای خشکیده
چه سال ها که نشستم ولی نشد جاری
همیشه یک نفر از هیچ جا نمی آید
و زخم فاصله ها ، آه ، می شود کاری
و بس که عقربه ها دور خویش می چرخند
گرفته بغض ساعت از این لحظه های پرگاری
قطار یک نفره باز می رسد از راه
دوباره روز دگر راه و ریل تکراری
منم ... همان که در آغوش خویش می میرد
و ضربه ، ضربه ی کاری ست ، آه ، ضربه ی کاری

وقتی که شب دو طرح مخالف کشیده بود
یک جیغ نرم پرده ی شب را دریده بود
حالا دو سایه ... خیس و عرق کرده و خمار
بر شیشه ، اشک گرم نفس ها چکیده بود
یک جاده باز ، پرانتز – من آمدم –
بیچاره من به اول و آخر رسیده بود
شیطان الرجیم که ذکرش به خیر باد
از روح خویش به جسم شریفم دمیده بود
دندان و موی و بعد کمی عرض و ارتفاع
هابیلکم – به تخته بزن ! – قد کشیده بود
تا من به خود بیایم و یوسف شوم شبی
لب های گرگ ، طعم لبم را چشیده بود
چیزی عجیب آمد و زل زد به زندگی
در زندگی نشانه ای از من ندیده بود
حس می کنم درون سرم نقب می زند
کرمی که پارسال تنم را جویده بود
حالا به بوم زندگی ام نقش چیست؟ هیچ !
جز نقش یک پرنده که وارو پریده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 13:4  توسط ناژوان |