تبليغاتX
ناژوان
زمستان است

مثل همیشه

در ادامه لبخند بود

و کودک درون خویش را به نوازش نشسته بود

دلآواترین قلب جهان در سینه داشت

- اگرچه ترنم نگاهش را از من دریغ می داشت

دامنه عشق او پایانی نداشت

مثل همیشه

با مطلع ناز آمده بود

وبا ضرباهنگ سازی همیشه کوک

کولاک می کرد

و دستان من ناخودآگاه به سمت واژه ها می رفت

تا در سماع ممتد شعر

مصراعی تازه بیابد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 16:49  توسط ناژوان | 
یک ریز  و سیل آسا ،آب ،چهره ها را می شست،اینهمه انسان مبهوت و منتظر

 به  آسمان می نگریستند.

در باور اینان :هرکس شعر طلایی ابر را بشنود خوشبختی او را فرا می گیرد

باران اردی بهشت با ضرباهنگ ملایمی روی دشت پراکنده می شد

 

و لبخند و آرزوی دیدن لحظه های ناب ثانیه ها را ورق می زد

وقتی شب روی خانه ها چادر افکند و خواب رویا را برای مردم به ارمغان آورد

مادر و کودکی میان کوچه می دویدند و فریاد می زدند:

این کودک همه دنیا را به شکل خود می بیند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 9:52  توسط ناژوان | 
            

            

 روز پدر مبارك!!!!

بهتر ديدم به جاي هر مطلبي چند تا عكس بذارم...زيباست....

                

     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 15:33  توسط ناژوان | 

در تماس خطوط به هم پیوسته دستانت

در رویای نشستن در میان نگاه رفته و نرفته چشمانت   

در شیاره­های باریک گردن همیشه به رگ برآمده­ات

در سایه سار اخم­های هرگز نگشوده­ات

در امتداد غرور به بهت نشسته گونه­هایت

در چاله­های کوچک و سوزنی چهره­  رنگ پریده­ات

در آغوش هرگز به زمزمه درنیامده­ات

در بی­تابی لبان به ترک نشسته­ات

در گودی برآمده میان سینه­های مواجت

در خندهای مرده میان دندانک­های عصب کشیده­ات

در اضطراب میان رویاهای هرگز برنیامده­ات

در تپش­های میان کلام­های بریده­بریده­ات

 

در خواستن­های به بلوغ نرسیده افکارت

در کودکانه­های نگفته به سوگ نشسته­ات

در خاطرات به بار ننشسته جوانی­ات

در پریشانی­های لحظه به لحظه­ بی عشق بودنت

در نشناختگی لمس انگشتان همیشه کاغذیت

در تفاخر فریادگونه به گوش نرسیده­ات

و در افتادگی

خاکستری چشمان بی فروغ و پر گناهت

دانستم

دانستم

که چقدر

و چقدر

تنها هستم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 16:53  توسط ناژوان | 

صبح یک روز بهاری من و او بی هیچ مقدمه ای به باغ سعد آباد رفتیم.

همه چیز برای یک روز خوب فراهم بود. می خواستیم تمام کاخ-موزه ها را ببینیم و بعد به سراغ برادران امیدوار برویم. هوای شمیرانات طبق معمول ابری بود.

صدای بلبلها، قناری ها و دیگر پرندگان کلاغ ها را عاصی کرده بود. ما نیز کاخ به کاخ و تالار به تالار تاریخ سیاسی و هنری-فرهنگی کشورمان را ورق می زدیم که چشممان به پسر بچه ای هنرمند افتاد که درفضای باغ و میان جمعی از مردم، بومی بر سه پایه گذاشته بود ونقاشی می کرد.

انصافا نقاشی چیره دست بود. نقاشی اش که تمام شد ،دختری از او خواست تابلویی از باران نقاشی کند.

دست به کار شد.

با سرعتی اعجاب آور آسمان ابری ،رگبار و منظره بر روی بوم نقش می بستند که ناگهان رعد و برق شدید در گرفت و رگباری  تند تمام رنگ های بوم را در هم آمیخت و رنگین کمانی  کوچک بر روی زمین نقش بست.

کودک می خندید و بهت چشمان دخترک را خیره کرده بود . . .

                

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 11:54  توسط ناژوان |