تبليغاتX
ناژوان
زمستان است
پرواز برایش بی معنی بود .دیگر وقتی وارد می شد صدای بالهایش برای کسی هراس آور نبود

کودکان جیغ نمی کشیدند و زنها درست مثل یک مگس مزاحم او را با دست می راندند ومی خندیدند

دنیایی پر از بیهودگی وتکرار و یک سر در گمی مبهم او را از یک شکوه بی نظیر جدا کرده بود.....

پس خود را به دست باد سپرد و در آب افتاد....

 

 

این زنبور دو روز بود توان نیش زدن را از دست داده بود

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 14:3  توسط ناژوان | 

او

 از نشخوار خاطرات مي گفت و

من

از روزهاي شيرين با هم بودن

 او

از نعره بلبل براي گل مي گفت و

من

از نغمه دلنواز گنجشككان صبحگاهي

او

ازعشق من گريبان مي دريد و

من

در پي راهي كه اين دوري را پاياني باشد

 Separation

او

.... و

من

افسوس!

بين ما آن قدر فاصله بود كه

چاره اي جز فاصله نبود

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 14:20  توسط ناژوان | 

در پس سالها از گفتن در کنارت

در پس ماهها از روییدن در دستانت

در پس روزها از زمزمه کردن در چشمانت...

 

رویای بودنی  ترسیم شد بس لمس نشده و نشناخته

 رویای ماندنی آغاز شد بس ناگفته و به لکنت در آمده

رویای خواستنی ترسیم شد بس بی باک و به بار نشسته...

 

آنقدر که چشمان تو ماوایی شد برای همه اضطراب­های انکار شده

آنقدر  که دستان تو مانعی شد برای همه آغوش­های گشوده شده

آنقدر که رازهای تو  صدایی  شد برای نشنیدن حرف­های به زبان رسیده..

 

 

و این تکان­های همه از دل برخاسته

در میان تپشهای به سرخی نشسته آسمان

شاید همه دوست داشتن می­شد

در شروع افسانه­های شبانه

شاید همه دوست داشتن می­شد

 در شروع خنده­های دلبرانه

 و شاید همه دوست داشتن می­شد

در بوسه­های به لب مانده...

 

اما

چه حیف

که کابوس خوابهایم

همه شکستن نگینی می­شد در انگشتری در دست نهاده

وقتی که من با نگاههای ممتدم

هربار

از نیافتن همیشگی تکه­های آن نگین

برای لبانت سخن می­گفتم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 15:11  توسط ناژوان | 
از ميان تمامي واژه ها

دشوارترين ها را برمي گزينم

كنار هم ميگذارم

و شعري خواهم سرود

به دشواري نگاه در چشمان تو

تمامي سبك ها و آيين نگارش ها را بر هم مي زنم

و به آيين ديوانگان

شعري خواهم سرود

به پيچيدگي تاك گيسوان تو

 

نه از آزادي

كه از اسارت سخن خواهم گفت

ازاسارتي كه

با تمام سيم هاي خاردار شروع مي شود و

به نگاه تو ختم مي شود

 

من از ميان تمام نگاه ها

تنها نگاه تو را برگزيده ام

تاهميشه

درپس اين لحظه هاي نمناك

با دشواري

با اسارت

با سختي

به آنها بنگرم و ...

نه

هنوز از گفتن "دوستت دارم!" مي هراسم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 16:51  توسط ناژوان |