تبليغاتX
ناژوان
زمستان است
من وتو

درست هفت سالمان بود

که میان گندمزار

لای علف هایی که پیشانی آسمان را می ساییدند

گم شده بویم

خنکای نسیم

همراه آشنایی بود

و بوی نمناک خوشه ها

عادت هایمان را می شست

یادت هست چقدر با سنجاقک ها حرف زدی؟

من و تو آغاز یک پایان بودیم

مثل سلام نماز پدر بزرگ

من و تو اقامه عشق را در انبوه علف ها بستیم

یادت هست چقدر رقصیدی؟

و دور شدی از گندمزار

من وتو آغاز یک عشق بودیم!

 

حالا دوباره سنجاقک ها برگشته اند

و من در رویایی سبز

دنبال نسیمی راه افتاده ام

در تکاپوی گندمزاری بی پایان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 17:27  توسط ناژوان | 
من

زنی از آفتاب

نگاهی از عبور مبهم لحظه ها هستم

خورشید که می زند

گیسوان تابیده ام

دست به دامان پنجره ها می شوند

تا پیچکی به دور روز بپیچند

                            ـ آغاز دوباره تکرار ـ

من

زنی هستم از آفتاب

پرنده ای که در وزش دوباره باد بی بازگشت

خشک شاخه ها را در هم می تند

تا خانه ای بسازد

برای ماندن

برای مردن

          ـ پایان همیشه تکرار _

 

که هستم؟

سال هاست مردمکان تمام مردان این شهر پر شاعر

در جست و جو های همیشه شان

مرا می بیند

زنی تنها

که از تماس نگاه باد با باران

و از عبور تلخ ثانیه ها ی بی پایان

به دنیا آمد

اینجا زن تنها  یک تعریف دارد

تجسم تکراری تکرار . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 15:28  توسط ناژوان | 
به زیتون ، گردون، مهر

لختی ببار کاین دل صحرا کویرتوست

آن کاروان گم شده امشب سفیر توست

سرمی زنی به پنجره از پشت ابرها

این قطرهای پر زده گویا سفیر توست

در رهگذار باد که می خوانیم هنوز

روح امید می وزد اینجا عبیر توست

در من کسی ترانه شادی سروده است

گویا تمام کاغذ و دفتر ضمیر توست

پرسیدم از ستاره شب های انتظار

آیا به راه چلچله رفتن مسیر توست

می خوانم از نگاه پر از شوق رودها

کاین وسعت کرانه دریا سریر توست

درحیرتم زفصل غزلهای عاشقی

پاییز در تلاطم طوفان نظیر توست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:29  توسط ناژوان | 

تقدیم به ناژوان

در آغوش تنگ تنهایی

به تو می اندیشم...

آسمان

بوسه بوسه

صدایم می زند...

و ستارگان

چشمک زنان مرا می خوانند...

بازهم من

به پرواز

به رستگاری

می اندیشم...

و

تهدیدهای بزرگ تو

در چشمان مضطرب من،  ته نشین می شوند...

و همچون قطره ای

خطوط دستانت را آبیاری می کنند...

 

ای همیشه و هرگز!

در سیاهی هراس انگیز تردید

به روشنایی بودنت می  اندیشم…

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 13:19  توسط ناژوان |