تبليغاتX
ناژوان
کودکان احساس جای بازی اینجاست
من

زنی از آفتاب

نگاهی از عبور مبهم لحظه ها هستم

خورشید که می زند

گیسوان تابیده ام

دست به دامان پنجره ها می شوند

تا پیچکی به دور روز بپیچند

                            ـ آغاز دوباره تکرار ـ

من

زنی هستم از آفتاب

پرنده ای که در وزش دوباره باد بی بازگشت

خشک شاخه ها را در هم می تند

تا خانه ای بسازد

برای ماندن

برای مردن

          ـ پایان همیشه تکرار _

 

که هستم؟

سال هاست مردمکان تمام مردان این شهر پر شاعر

در جست و جو های همیشه شان

مرا می بیند

زنی تنها

که از تماس نگاه باد با باران

و از عبور تلخ ثانیه ها ی بی پایان

به دنیا آمد

اینجا زن تنها  یک تعریف دارد

تجسم تکراری تکرار . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 15:28  توسط ناژوان | 

پیچید

به دور پیراهن پاره پندارم

و

با خود برد

هر آنچه را به آن ایمان داشتم

خالی خالی

بی هیچ احساسی

 

و اکنون این منم

زنی با تکه ای از ماه

ایستاده بر بلندای قله فراموشی

 

آفتاب که نگاهم می کند

اشک پلک های پنهانم را پس می زند

 

و او

آنچنان دور ایستاده

و به باد

که مرا شلاق می زند....می نگرد

که انگار

سال هاست

            قرن هاست

                           نه...نسل هاست

انتظار بر باد رفتنم را می کشیده است

 

افسوس

دیگر حتی این باد بی برگشت نیز

عصیانی در من برنمی انگیزد

 

دستی موهای ناشکیبم را بهانه می کند

و آرام آرام

ماه را از میان بازوان بی رمقم بیرون می کشد

 

خالی خالی ام

و اکنون این منم

زنی تنها

بی نگاهی از آفتاب

با کوله باری از نومیدی

ایستاده در پایان جهان

در انتظار...............نمی دانم!!

                

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 19:39  توسط ناژوان | 

دوباره گم شدم

درپس تاريكترين كوچه بن بست اين شهر

 

دوباره گم شدم

بي آن كه در انتظار دست هايش بنشينم

 

خويش را

او را

اميد را

رها كردم

و در تاريكي بي انتهاي اين شهر غبارآلود

كه شب ها

ستاره اي بر آن نمي تابد

و ماه

تنها دريچه روشن فردا

پشت نمي دانم ها و نمي خواهم ها پنهان شده

گم شدم

بي دليل

بي اميد

بي فردا

 

ستاره اي ديگر فرو مي افتد

غمگين مباش

مهربان!

درپس افول هر ستاره

نوري به يادگار مي ماند

كه مي گويند

روزي نطفه ستاره اي ديگر خواهد شد

 

پس به اميد آن روز

تو

به ياد من

ستاره هاي اين آسمان نامهربان را شماره كن

 

من گم شده ام

فردا از آن ستاره هاي روشن اين شهر است

مهربان....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 10:9  توسط ناژوان | 

او

 از نشخوار خاطرات مي گفت و

من

از روزهاي شيرين با هم بودن

 او

از نعره بلبل براي گل مي گفت و

من

از نغمه دلنواز گنجشككان صبحگاهي

او

ازعشق من گريبان مي دريد و

من

در پي راهي كه اين دوري را پاياني باشد

 Separation

او

.... و

من

افسوس!

بين ما آن قدر فاصله بود كه

چاره اي جز فاصله نبود

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 14:20  توسط ناژوان | 
از ميان تمامي واژه ها

دشوارترين ها را برمي گزينم

كنار هم ميگذارم

و شعري خواهم سرود

به دشواري نگاه در چشمان تو

تمامي سبك ها و آيين نگارش ها را بر هم مي زنم

و به آيين ديوانگان

شعري خواهم سرود

به پيچيدگي تاك گيسوان تو

 

نه از آزادي

كه از اسارت سخن خواهم گفت

ازاسارتي كه

با تمام سيم هاي خاردار شروع مي شود و

به نگاه تو ختم مي شود

 

من از ميان تمام نگاه ها

تنها نگاه تو را برگزيده ام

تاهميشه

درپس اين لحظه هاي نمناك

با دشواري

با اسارت

با سختي

به آنها بنگرم و ...

نه

هنوز از گفتن "دوستت دارم!" مي هراسم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 16:51  توسط ناژوان | 
" بدون عنوان"

من پشيمان نيستم
من به اين تسليم مي انديشم     اين تسليم درد آلود!!!!

من صليب سرنوشتم را
بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم
در خيابان هاي سرد شب
جفت ها پيوسته با ترديد
يكدگر را ترك مي گويند
در خيابان هاي سرد شب
جز خداحافظ   خدا حافظ     صدايي نيست

من پشيمان نيستم
قلب من گويي در آن سوي زمان جاري است
زندگي قلب مرا تكرار خواهد كرد
و گل قاصد كه بر درياچه هاي باد مي راند
او مرا تكرار خواهد كرد

*****

البته با عذرخواهي از پاييز كه اين متن رو زودتر گذاشتم. اگه اين روزها چيزي نوشتم توهين به هيچ يك ازدوستان نبوده. ما پيش بيني اين روزها رو مي كرديم اما نه تااين حد ناجوانمردانه!

كاش ما هم "ميمون هاي كور شو...كر شو...لال شو"يي بوديم كه سيمين دانشوراز اونا توي كتاب

 "جزيره سرگرداني" ش اسم مي بره...افسوس!

 

اعلاميه

ازاين پس نارنج و ترنج عنوان ندارد. وقتي هويت من محو مي شود جايي براي نام و نشان نمي ماند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت 16:0  توسط ناژوان | 
قرمز... آبی... زرد... سبز

چشمانت را که بستی

اولین رنگی که دیدی، انتخاب تو باشد!

 

اینجا   رنگ ها تنها نشان با هم بودنمان است

نوشتن، بوی گناه می دهد و

از خود گفتن، رنگ ریا

این روزها     دوربین ها همه فیلتر دارند

                 تلفن ها همه، شنود

دنیا را به همان رنگ خواهی دید که دوربین ها می گویند

و صدایت

پیوسته هجی می شود تا غلط املایی نداشته باشی

 

دهانت را بو می کنند

سبز یا قرمز؟

آبی یا زرد؟

اینجا     فقط خمیردندان تهمت و

           نخ دندان ریا جواب می دهد

با این همه

به حال من و تو چه فرق می کند

وقتی دندان اندیشه مان را کرم خورده و

یک دست دندان عاریتی جواب نان فتیرشده مان را می دهد؟!!

*****************

اما من هم معتقدم که " ادب مرد به ز دولت  اوست!"

هر چند دوست نداشتم فضای ناژوان رو سیاسی کنم اما اگه حال و هوای شعر دور از حال و هوای دور و برمون باشه، دیگه فکر کردن به چه دردی می خوره؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 17:37  توسط ناژوان | 

کم کم خواهم آموخت

آهسته آهسته

که در میان این همه چشم ها و دست های منتظر

نمی توان بی صدا و دست در جیب ماند

 

آهسته آهسته

ورودی سالن تبانی را طی می کنم

و در ابتدای سوله "هر کس برای خود"

به تابش خسیسانه آفتاب

از لابلای مژه های شیشه ای باریک و بی اراده

دل خواهم سپرد

 

اینجا... میان خطی که تولید می کند

خطی که روزانه     هزاران دستگاه انسان هرزه می سازد

                        هزاران روح فروخته را جوش می دهد

                         و هزاران  سایه را بسته بندی می کند

 

روی نقاله ای ایستاده ام

و به انتهای خط می نگرم:

                         چه انسان کاملی خواهم شد!

 

به قول این ها:

                          ارزش افزوده ام چند برابر می شود

                          و در دسته بندی هوش های هیجانی

                          به هیجان صفر و انعطاف بی نهایت می رسم

 

محصولی خواهم شد؛

بی نقص

با کیفیت

و ... بدون مرجوعی!

 

صدای ضجه آهن و بوی سوختگی فولاد می آید...

ناخودآگاه

اشکی در چشمانم

پرده های نازک احساسم را می لرزاند

به خود می آیم...

نه... من هیچگاه نخواسته ام همچون دیگران باشم

و به تولید انبوه "خودم" افتخار کنم

 

می خواهم تنها خودم باشم

....آرام  به جهان پشت می کنم...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 20:53  توسط ناژوان | 

اين قاعده بازي است :
يا تو مي ماني يا من

اما پيش از تو بگذار بگويم :
مهره ي سوخته منم .

قاعده ي ديگر اين است :
نه تو مي ماني نه من

بي نقاب اگر بازي كنند همه
به گمانم
دود مهره هاي سوخته
جهان را دوباره خواهد ساخت .


اگه یه روز یکی بیاد و بهتون بگه از شعرتون لذت برده و بعد آدرسی رو بهتون نشون بده که در اون ردپای یه نفر رو با اسم خودتون و از اون مهم تر با نگاه خودتون ببینین، چه حسی پیدا می کنین؟

این اتفاقی بود که برای من افتاد.

نمی دونم واقعیت چیه اما ترجیح می دم این طور تصور کنم که من دیگه ای هم توی این دنیا وجود داره.این ردپای اون من دیگه در ناژوانه....!!!!!!!!!!!!!!!!

  

 نارنج    و     ترنج

یا تو می مانی    یا من

 

اینجا قاعده ای نیست

جز یک شباهت بی خیال

از چشمانی که می بینند

از گوش هایی که می شنوند ....

 

و از من

که بی پروا در پی توام

که مرا بهتر از من

که مرا در برون از من

در آیینه مبهم خودت تصویر می کنی

 

نقابی نیست

من در ابتدای سی سالگی

به همان اندازه سوخته ام

که جهان برای رویش دوباره

باید از درون بسوزد

 

اما هنوز

راهی نیست

از این روست که تا نهایت

گمراهی می خواهم!

 

کاش برای سبز شدن دوباره

می شد به اعماق خزید

من از نقاب خورشید می هراسم ،همزاد!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت 15:49  توسط ناژوان | 
بهار پای پنجره مبهم فردا نشسته است

نگاه که می کنی

مدام باران می بینی و

امید....      که بر شیشه های بی رنگ تنهایی ام تلنگر می زند

پایان نزدیک است

بی گمان تمامی رهگذاران خسته

این روزها جای پای رفتن را پیموده اند

 

فردا که بیاید

تنهاترین شهر خواهم بود      و بی پروا

تن به دستان بی حیای شهر خواهم سپرد

 

سال های حادثه آمدند و رفتند

و امروز

با دلهره ای که ماهیان بی آب به آن دچارند

دور از هیاهوی دریا      غوطه خواهم خورد      در گرداب حادثه

                  

"به حادثه برگرد، آرامش دوباره آنجاست"

دیگر نه حادثه ای است و نه آرامشی

راه یکی است ....گمراهی!

این روزها دلم فرار می خواهد

من گم شده ام، اما....

گمراهی می خواهم!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 14:35  توسط ناژوان | 

بيش از يك سال از با هم بودنموم مي گذره...هواي ناژوان برفيه اما ...

خوشا از دل نم اشکي فشاندن

به آبي آتش دل را نشاندن

 

خوشا زان عشقبازان ياد کردن

زبان را زخمه فرياد کردن

 

خوشا از ني، خوشا از سر سرودن

خوشا ني نامه اي ديگر سرودن

 

نواي ني نوايي آتشين است

بگو از سر بگيرد، دلنشين است

 

نواي ني، نواي بي نوايي است

هواي ناله هايش، نينوايي است

 

نواي ني دواي هر دل تنگ

شفاي خواب گل، بيماري سنگ

 

قلم، تصوير جانگاهي است از دل

علم، تمثيل کوتاهي است از ني

                      

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط ني رقم زد

 

دل ني ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است ني را ناله پر سوز

 

چه رفت آن روز در انديشه ني

که اينسان شد پريشان بيشه ني؟

 

سري سرمست شور و بي قراري

چو مجنون در هواي ني سواري

 

پر از عشق نيستان سينه او

غم غربت، غم ديرينه او

 

غم ني بند بند پيکر اوست

هواي آن نيستان در سر اوست

 

دلش را با غريبي، آشنايي است

به هم اعضاي او وصل از جدايي است

 

سرش بر ني، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گرديد، گه دال

 

ره ني پيچ و خم بسيار دارد

نوايش زير و بم بسيار دارد

 

سري بر نيزه اي منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

 

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر

که با خود باري از سر دارد اشتر؟

 

گران باري به محمل بود بر ني

نه از سر، باري از دل بود بر ني

 

چو از جان پيش پاي عشق سر داد

سرش بر ني، نواي عشق سر داد

 

به روي نيزه و شيرين زباني!

عجب نبود ز ني شکر فشاني

 

اگر ني پرده اي ديگر بخواند

نيستان را به آتش ميکشاند

 

سزد گر چشم ها در خون نشيند

چو دريا را به روي نيزه بيند

 

شگفتا بي سر و ساماني عشق!

به روي نيزه سرگرداني عشق!

 

ز دست عشق عالم در هياهوست

تمام فتنه ها زير سر اوست

"قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 13:53  توسط ناژوان | 

دوباره به حادثه می رسم

این روزها مادر مدام بهانه می گیرد

و پرندگان باد کرده از سرما

همنوا با او به شیشه می کوبند

 

شب اولین نگاه زمستان

یادگار رفتن او از نیمه لخت زندگی بود

جاده یعنی غربت 

برف که بیاید

درست یک سال از خاطره او می گذرد

چه ثانیه های گنگ و نامفهومی

 

بدون او

دنیا مدام در دستهای آبی آسمان

چون بازیچه کودکان بالا و پایین می شود

و من

پیوسته

هر لحظه

از تهوع کف آلود بی انتهای ثانیه ها

پر می شوم

              

دوباره به حادثه رسیده ام

اما این بار

دور از هیاهوی افسوس و غوغای دلتنگی

تنها چشم می بندم و زمزمه می کنم:

 

کاش من هم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/18ساعت 13:16  توسط ناژوان | 
 

 مثل سیب سرخ قصه ها

 عشق را

 از میان

            دو نیمه

                         می کنیم

 نیمه ای از آن برای تو

 نیمه دیگر برای من

 بعد . . . .

 نیمه ها هم از میان

                  دو پاره

                        می شوند

 پاره ای از آن برای روح

 پاره دگر برای تن

 حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 10:11  توسط ناژوان | 

دوستت دارم.....دوستت دارم

صدای پچ پچه های اوست

که ناخودآگاه مرا مرور می کند:

 "چگونه به مرد بگوییم زنده نیست

                                   که او هیچگاه زنده نبوده است"

 

فردا روز میلاد اوست

هدیه ای خواهم خرید

و به نگاه منتظرش خواهم سپرد

تنها برای آنکه به او بفهمانم ....باید بزرگ شود

 

دختران انتظار

گندم های نورسیده آخرین کشتزار...

"شهسواری از دور خواهد رسید    با اسبی سپید  

                                             و بازوانی چون فردا"

     

نه در انتظاربودم

نه در کشتزار احساس

تنها روزی "او" از راه رسید و در گوشم پچ پچه کرد

"دوستت دارم"

 نه سوار بر اسب بود و

نه بازوانی به سپیدی فردا داشت

تنها کودکی بود

که به یکباره مرد شده بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 14:24  توسط ناژوان | 

راهی از اینجا که منم

تا تو باز می کنم

با نگاه ستاره  باشد

یا اندوه ماه

دیگر چه تفاوتی دارد،

وقتی تو از راز خود می گویی و

چون مسافری در کهکشان از من فاصله می گیری؟

 

همسفر که شدیم

تو ماه بودی و من ستاره

من بهار بودم و تو سایه

              

اشک نگاهم را می کاود

می فهمی مهربان؟

 

تو که خوب می دانی

این شبها مدام اشک می ریزم

درست مثل دخترکان

از هراس نمره

و نگاه ناخشنود مادر

 

اما

سهم من این نبود        مهربان!

که از تو یاس بماند و از من....

         

این شب ها مدام خواب می بینم

خواب کودکی تنها

و خواب تو را که رفته ای

و دستان ناتوان تنهایی ام را

در تاریکی تابوت تنیده ای

اما

سهم من این نبود     مهربان!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 22:50  توسط ناژوان | 

آفتاب مسير نوشته هايم را دنبال مي كند

انگار مشتاق تر از اوست كه ديگر واژه هاي نااميدم، اميدوارش نمي كنند

اما تمام سازهاي من بدآهنگ نيستند،

مهربان!

تنها از بد روزگار

زماني به واژه ها مي رسم

كه صف هاي بلند انتظار به پايان رسيده

و تمامي اميدها را غارت كرده اند

 

قبول...اين روزها مدام....دير مي رسم

اما يكي مي گفت

دير رسيدن

بهتر از هرگز نرسيدن

بهتر از سر به زير رسيدن است

            

با اين همه....امروز

درست در پس نگاه نوراني لحظه ها

زودتر از تمامي چلچله ها و گنجشك ها

زنبيلي در دست

پرده صورتي اتاق را كنار زدم

كوچه را پيمودم....

 

امروز دست پرم مهربان!

مي بيني؟

تنها شايد اندكي واژه ها را ناشي برگزيده باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 16:2  توسط ناژوان | 

شب فرو می افتد

و من  تازه می شوم

از اشتیاق بارش شبنم

نیلوفرانه به آسمان دهان باز می کنم

ای آفریننده شبنم و ابر!

آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟

تقدیر چیست؟

می خواهم از تو سرشار باشم...

کنار شب می ایستم

چشم بر شمد سرمه ای آسمان می اندازم

ستاره ها با نخ نور گلدوزی شده اند

و من می شنوم زمزمه درختان را

-          « چه ملایمت خنکی!

     من آبستن یک شکوفه ام

      که همین تابستان گلابی می شود. »

 

کنار شب می ایستم

شب است و لبریز است

من در دو قدمی تو

در زندان فراق گرفتارم...

"سلمان هراتی"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 18:46  توسط ناژوان | 

دلم می خواست بنویسم...

     

حالا گاهگاهی که از کنار واژه ها رد می شوم

و از سر اجبار

تندترین و خشک ترین شان را می چینم

حسرت زیباترین ها به دلم می نشیند

اما می خواهم باور کنی

تا همیشه

تا هرجا

برق چشمان تو را که به یاد می آورم

حتی زیباترین ها

واژه های روح سرگردانم را معنا نمی کنند

پس تنها در این لحظه جاودانه

که جاودانه هایم

از اعماق چشم ها تا لبان خاموشم دست می یازند

بزرگترین واژه دنیا را به دستان سپید تو می سپارم:

سلام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 13:10  توسط ناژوان | 

باور كني يا نكني

من اينجا نشسته ام

درست روبروي تو

و از عمق چشمان خاكستري ات

عشق بي نظيرم را مي خوانم

مي خواهي باور كن

مي خواهي نه

اما من سال هاست

به عبور نگاه ابريشمي تو

از مردمك احساسم ايمان دارم

پس تو هم تنها يك بار

تنها يك بار

از باور احساس خود بيم نكن!

 

 ديوارهاي خالي اتاقم را

از تصويرهاي خيالي او پر مي كنم

خداي من زيباست

خداي من رنگين كمان خوشبختي ست

كه پشت هر گريه

انعكاسش را

روي سقف اتاق مي بينم

من هيچ

با زبان كهنه صدايش نكرده ام

و نه

لاي بقچه پيچ سجاده

رهايش

او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و

من در نهايت حيرت

حالا

گاه گاهي كه به هم خيره مي شويم

تشخيص خدا و بنده چه سخت است

 "رویا  زرین"   

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 13:40  توسط ناژوان | 

رد پای عابر پیاده

اسم من چیست؟ خدایا چه کنم؟ یادم نیست!
امشب آماده شدم تا چه کنم ؟یادم نیست!
من که همسایه نزدیک شقایق بودم
پا شدم آمدم اینجا چه کنم؟ یادم نیست!
من چرا از تو بریدم وچرا برگشتم؟
و بنا شد که دلم را چه کنم؟ یادم نیست!
من نشانی دل دربدرم را بانو
از تو پرسیده ام اما چه کنم؟ یادم نیست!
این نوشته غزل کیست که من می خوانم ؟
اسم او چیست؟خدایا چه کنم ؟ یادم نیست!

 

 

رد پای غزل

هیچ زمان
حتی وقتی نبودی
گمان نداشتنت را نکردم
هیچ زمان
حتی وقتی سکوت می کردی
گمان نگفتنت را نمی کردم
شاید اینگونه تو را
درون قاب خاکستری نگاهم
پروراندم
بی گمان همینگونه بودیم
ساده
صاف
زلال
عاشق
و حتی ....
آری خام
من
اینگونه داشتنت را تصور کردم
شفاف
روشن
آری نور
و تو
اینگونه نبودنم را:
سرد
ساکت
آری گور.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 16:9  توسط ناژوان | 

 

مي گفت:

فرشته اي غريب است

كه شبي از دورترين آسمان خدا به زمين آمده...

تا عشقي فرازميني بيابد

گفتم:

چرا فرازميني؟

روي زمين، عشق زميني پيدا كن!

و او...

يافتن آغاز كرد....

***

ديشب به خوابم آمده بود

در هيات مردي زميني با چراغي در دست!

-          چه شد؟ يافتي؟

-          چه چيز را؟

-          همان كه در پي اش به زمين آمدي!

-          مرا مگر مي شناسي؟

-          آري..فرشته اي غريب در جستجوي عشق فرازميني...

بيچاره فرشته...

زمين گير شده بود

چراغ در دست راه بازگشت مي جست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 12:43  توسط ناژوان | 
http://www.rasekhoon.net/

 در گردنه حیران بودم که خبر فوت او به من رسید

 انگار ... به جایگاه ابدی او راه جسته بودم

 

جایی میان جنگل و دریا...

تاریک چون روز و سبز چون آسمان

اینجا صدای جیرجیرک ها با ذرات ریز عرق

یک ریز و پی در پی می آید

 

سلام ری را

حال او دیگر خوب نیست

دیگر حتی ملالی نیز نیست

شادمانی بی سبب از او گریخته است

 

حالا اینجا

در کوچه پس کوچه های این کاه گلی دل

تنها صدایی مانده

از او که چه ساده

چه بی پروا...

دست در دست آخرین ستاره این شب بی پایان

دل از دریا به کویر سپرد!

 

ری را جان

عجیب دل داده بودم به صدای او

نامه ها

نشانی ها

عمری باقی نبود اما

تا طوری از کنار زندگی بگذرد

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه دل بی قرار ناماندگاراو...

 

مردی که شبی هفت ساله خوابید و

صبحگاهان هفتاد ساله از خواب برخاست

                         

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 17:7  توسط ناژوان | 

رد پای یک پسر خوب

 

سيبي كه در نگاه تو مي چرخد
آدم را وسوسه مي كند .

بيا از اين جهنم فرار كنيم!
اندازه ي همين دو سطر فرصت داريم
از تيررس نگاه اين فرشته ها دور شويم

بهشت كه نه
نيمكتي را
نشان تو خواهم داد
كه مثل يك گناه تازه
وسوسه انگيز است

       

 

بايد شتاب كنيم
اما تو، ...
بايد مواظب موهايت هم باشي
شاخه هاي اين درخت هاي كنار خيابان
گيره از موي دختران مي ربايند
باد هم كه نباشد
براي پريشاني ي اين شهر
هزار بهانه پيدا مي شود

حيف است سيب را نچيده بميريم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 15:27  توسط ناژوان | 

 به "پاييز"

 

بزرگ كه مي شوي

تمامي خاطرات خوب يكه تازند...

 

انگار نه انگار.....     ديروز از دوچرخه روزگار زمين خوردي

يا نه...

لباس هاي خاكي ات را كه به خانه آوردي

ناز نوازش مادر بر گوشت نواخته شد...

 

بزرگ كه مي شوي

دوست داري مدام به كودكي برگردي

فكر مي كني آن روزها همه اش شادي بود و

دوستي ها

محكم

و از ياد مي بري

پسر بچه هاي حيله گر كوچه را

كه به دنبال فرصتي بودند

تا چادر گل گلي شب عيد را از سرت بكشند

 

                

 

بزرگ كه مي شوي

معلم برايت بزرگترين و مهربانترين مي شود

حتي اگر با بي توجهي

تو را به تنبلي همكلاسي ات

با تركه بي مهري آزرده باشد....

 

بزرگ كه مي شوي

همه بدي ها را از ياد مي بري...

 

اما از ياد نخواهي برد

صورت پسرك همسايه را

با آن چشم هاي آبي....

موهاي قهوه اي...

و پوستي به رنگ ارغوان....

 

آنگاه كه در پس كوچه هاي مه گرفته غروب

گل سرخي پژمرده در كف دستت نهاد و گفت:

دوستت دارم......و......

دوان دوان...دور شد

 

اين تنها چيزي ست كه درست به ياد مي آوري!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 11:39  توسط ناژوان | 

مرا از نگاه پیرکولیان روستا مترسان

مدت هاست

در پیچ کوچه های کودکی گم شده ام

 

مگر فراموش کرده ای

من نخستین کسی بودم

که بر دیوار کاهگلی باغ همسایه...

با سنگی از جنس تو نوشتم:

دوستت دارم...

 

با این همه

تو مرا

در لابلای سنگ فرشهای قهوه ای

این شهر رها کردی...

به تو گفته بودم که

پای عشق لنگ است...

 

اما تو به بزرگی عشق خود

غره بودی

و من

به برق نگاه تو

دلخوش

                                            

 

                                                                                      

                                                                                                     می دانستم...

                                                                                        پا به پای عشق که بروی

                                                                                                     جایی است که

                                                                                                        تو می روی و

                                                                                                                       او

                                                                                               از آمدن باز می ماند

 

                                                                                                این تصویر من است

                                                                                      ته مانده در تهمت تنهایی...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 15:54  توسط ناژوان | 

باران هم شبیه من شده است

مثل اشک ریختن های بی هنگامم

که نیامده ....خشک می شود

 

حال ابرها را خوب می فهمم

قطره اشکی که می آید

به خود سقلمه می زنی که:

هی...بگذار باد بیاید!!

 

بگذار درختان تا می خواهند

گیسو به دست باد پریشان کنند

 

بگذار این خاک تف زده..

این آسفالت طبله کرده از رویش بی هدف

جای پای عابران پیاده را به قطره ای

یادگار نگه دارند...

 

آری..خوب من

ابرها هم این روزها

چون چشمان من خیس شده اند

 

خرده مگیر

این فصل رنگ پریده هم می گذرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 17:56  توسط ناژوان | 

به خانه می آیم
شاخه گلی در دستانت
به خواب رفته ای....
صدای نفس هایت
با تکرار ثانیه ها هماهنگ شده
چه همنوایی بی نظیری...
هیچ فکر می کردی عبور زمان هم دلنشین باشد؟
....
اینجا که باشی
زمان اگر سیل هم بشود
در آن شناور می شوم
پس از بیهودگی حجم و سهم کوچک خود از این آسمان مگو...
سهم من از این آسمان
تنها تویی......

 

دلم مي خواست امروز شعري از بي نشان رو بيارم اما مثل نامش تقريبا هيچ

نشاني جز اين نوشته پيدا نكردم...

 

رد پاي بي نشان

كسي گفته بود بيايم
كسي گفته بود اگر بيايم؛
گياه و آدم و پرنده و آهو را
خواهم شناخت
و ساحل و صدف و آسمان را
خواهم فهميد.
براي نوشيدن شبنم
كسي از دورها مرا مي‌خواند
آمدم
بايد مي‌آمدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 11:13  توسط ناژوان | 

بیا ساده بمانیم

                               همین جا

 

توی پیچ و خم کوچه های باغ های قدیمی

                                  با همین دیوارهای کاه گلی

 

اینجا نم باران که می زند...

 

                     فقط بوی کاه گل خیس خورده می آید

                                         

                                         و صدای پای کودکان

که تمام تلاش ابر را

 

                        یک جا به عابران هدیه می کنند

بیا ساده بمانیم

 

                    کنار دیوارهای کوتاه روستای بچگی

 

تا سر که بلند می کنی همسایه را ببینی و سلام بگویی

                     

 اینجا شب ها

                       روی پشت بام تمامی خانه ها

 

 چشم ها به نور ماه تاب می خورند

 

                         زیر آسمان گنبدی این ساده خانه

 

اسم رمز شب ستاره است

 

                         نامش را که بر زبان می آوری

 

اجازه داری تا آن سوی آسمان بروی

   

                            دست به تن سیاه شب بزنی

 

به جادوگر قصه ها تکه خوابی بدهی و برگردی

                    

بیا ساده بمانیم

              

                 من تشنه همین حوض بی ماهی ام

 

که گربه همسایه دیشب پای

                  

                 همین دیوار کاه گلی آخرین قطره

 

آب پولک هایش را از خود تکاند

                   

و به عمق شب خزید

 

                    رفیق سادگی های من

بیا ساده بمانیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 12:48  توسط ناژوان | 

حادثه همين نزديك اتفاق افتاد

درست پشت پرچين يك روز ...

يك روز گس تابستاني

 

آري

به گمانم درست زير سايه همين درخت كهنسال بود

روي همين نيمكت سيماني

كه آن روز سفيد بود

و  حالا

مثل تمامي دفترچه هاي خاطرات

تاريخ باران شده...

 

يادم مي آيد آن روز

باد مي آمد

و برگ هاي نفس بريده

خشك از تابش بي امان آفتاب

دست در دست باد مي افتادند همين جا

درست جلوي پاي من...

 

آن روز كفش صورتي به پا داشتم

به قول صدر عاملي

كفش هاي كتاني....

راستي چقدر آن روزها دوست داشتم بدوم...پرواز كنم!!!

تمام مدت نگاهم به اين كفشها بود

يادم هست

چهار جفت سوراخ روي هر كدام

و بندي سپيد كه هيچ وقت ياد نگرفتم چطور آن را گره بزنم

عابري پياده پا روي بند سپيد گذاشت و

سياه شد...

آري درست همان روز بود كه عاشق" او" شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 11:49  توسط ناژوان | 

دست های نازک روز

آخرین تلاش های ماندن را می کرد

                                    که

                                       "او" را دیدم

خسته از روزی بی من

               و من، خسته از روزی بی "او".

 

روزهای بسیار است که به این

                     دیدن ها

                        در پس آخرین نگاه های روز

                                           خو گرفته ایم.

 

خسته

       به امید آن که

                        تنهایی را

                       پشت درهای بسته روز بگذاریم

     و

        روشن

           به هم بنگریم

 

دیگر حتی اگر آفتابی هم نباشد

              به برق نگاه هم

                                         روشنیم

                            چه باک از تاریکی شب؟!

 

***

دست های نازک  روز

اولین تلاش ها را برای آمدن می کرد

                             که

                               "او" را دیدم

 

در جست و جوی من، در روزی بی من

                        و من به امید روزی که برود

                                 تا در غروب همین نگاه خسته،

                                 چشم های روشن "او" را بیابم

 

           "او" را خواهم دید

            همین جا،

            خسته

                و

                   در انتظار من!

 

Leaf me alone

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 11:37  توسط ناژوان | 

*ديروز روز تولد گردون بود....

هر چند جهان من چندان بزرگ نيست....

اما

همه چيزهاي خوب جهان در او خلاصه مي شود*

 

مي گفت:

تمام چيزهاي خوب جهان در تو خلاصه مي شود!

 

و من به گمانم بود،

آنكه شباهنگام

زير پنجره تنهايي ام مي نوازد

                              كسي نيست

                                               جز او

افسوس! نوازنده دوره گرد به اين كوچه خو گرفته بود

 

به گمانم بود،

در خيابان آرزويم

با آن رديف كسالت بار نور مهتابي ها

تنها چراغ بي نواي اتاق من است

كه آسمان شب را

         با ماه قسمت مي كند

افسوس! سال ها بود

مرد همسايه شبانگاه به خانه باز مي گشت

و......نجواي عشق مي كرد....

 

مي گفت:

تمام چيزهاي خوب جهان در تو خلاصه مي شود!

اما او

سال ها بود

جز انزواي مبهم اين كوچه

جهاني را تجربه نكرده بود...

 

Magnolia Blossom

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 10:7  توسط ناژوان | 

اين شب ها

زمان آرام مي گذرد...

در بستر حلزوني خويش مي خرامد

انگار از خوابي هزار ساله برخاسته و

گفته اند...هزار سال ديگر زنده اي

پس برو....آرام آرام....

 

 

در كوچه باد مي آيد

بعد چند شب سكون و گرما

پرده اتاق      بي محابا      گيسوانم را در هم مي ريزد و  

                                                                   مي تابد

 

در كوچه باد مي آيد

گاهگاهي

جوانكي سوت زنان        تنهايي كوچه را گز مي كند

يا رفتگري                 خسته از تعطيلي بي انتهاي عيد         

                       و نق نق كودكان خسته در خانه مانده اش

جارويي بلند را تكان مي دهد

انگار كه تارو پود روزها را در هم مي پيچد و....

مي آيند و مي روند

 

روزها را مي گويم

صداي آرام موسيقي در گوشم زمزمه مي كند:

                                                       بوي عيدي

                                                            بوي گل

                                                              بوي كاغذ رنگي

 

در كوچه باد مي آيد

ميهمان همسايه استارتي مي زند :

 برويم

و كودك خسته، آرام چشم باز مي كند

تا پدر او را در اتومبيل بگذارد

يادش بخير!

خواب خرگوشي

فرار از رفتن    يا ماندن در آغوش پدر

 

نفس عميقي مي كشم

در كوچه باد مي آيد

و بوي اقاقياي تازه باز شده

تا اينجا.........تا اين نقطه آسمان كه منم     مي آيد

 

من سالهاست به اين كوچه خو گرفته ام

باد تمامي خاطراتم را با خود مي برد

و صبح با دسته اي نور نوازشم مي دهد

 

اينجا .....كوچه من است

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 14:8  توسط ناژوان | 

بهار

 

بهانه اي ست بر باور بودن...

 

نشاني نو از نواحي نياز...

 

نگاهت كه كرد

 

ياد نسيمي كن

 

كه روزي از كوچه ي دوستي مان گذشت...

 

 

Soulis: Trees of Spring

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 13:9  توسط ناژوان | 

آن مرد آمد

آن مرد در باران آمد

آن مرد با شاخه ای گل نرگس آمد

 

آن روز را به خاطر دارم

پدر

با شاخه ای نرگس سپید

با نگاهی به رنگ آفتاب

عید را سلام گفت

 

و من

دخترک قصه شاهزاذه و پری

چشمان خیس نرگس را

در لابلای دفتر خاطرات هدیه پدر

چه ساده خشکاندم

 

عکسی آویخته بر دیوار

مانده در دهن شب پاییز

آهٰ هرگز صد عکس...

 

نگاه پدر گمشده در نگاه قاب

و فاب

خاطره مبهم

شاخه گل نرگسی

که روزی به دست

دخترکی

خشکید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 15:54  توسط ناژوان | 

روزگار مدیدی ست

که در گذر سایه های بی خیال

و از آن سوی تردید

با تو حرف می زنم

 

روزی که چشم بر هم زدنی

کودکی را پیمودم

به گمانم نبود

در این راه قدم می گذارم

 

و من نیز عابری پیاده شدم

که در رویایی شوم

در شبی که ناگاه

کودکی ام تمام شد،

زن شدم

 

و حال

سالهایی بس دراز است

نازنین همسفر!

که در این راه بی پایان،

این گم گشتگی بی مرز

با پای پیاده

به دنبال زنی می گردم

که شبی آمد

و فردا روز

در ناباوری ها گم شد

 

کولی می خواند:

"عشق را در پستوی خانه

نهان باید کرد"

 

و من

این به یکباره محرم شده

در عبور فصل های مبهم

از نگاه نامحرمان

خود را

در پستوی خانه نهان کرده ام

 

و عشق

همان بازی بچگی هامان بود

که یک شب

در نبود ماه

در پستوی واپسین شب کودکی

ناکام ماند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 13:56  توسط ناژوان | 

اسفند ماه من است

               "چشم انتظار بهار"

 

در انتهای روز سردی دیگر

و در انتهای رفتن و آمدن هایی که تنها

به تنهایی بیشتر

و شاید

به جدایی ختم می شد

 

اینجا

کنار او

که تنهای تنها

تنها یادگارهمیشه ی دوست داشتن است

 

در میان بخار فنجان های قهوه

و عصیان دود سیگارهای ناشکیب

نشسته ام

 

شاعر بودن

شاید تنها نشان مبهم لحظه هایی ست

که آنچه را در ذهن مشوش خود داری

بی پروا

به فردایی نه چندان دور می سپاری

 

بی هیچ فکری به گذشته

و امیدی به آینده

روبروی او می نشینی

و آرام می گویی:

اینجا آخر دنیاست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 11:17  توسط ناژوان | 

من از کودکی از باد می هراسم

و مشت هایم همیشه گره بوده است

باد

خاک را با خود خواهد برد

 

این تنها خواهش من است

مرا در مسیر باد خاک نکنید

بگذارید با خاک خیس باران خورده خو کنم

 

بگذارید تا در جواب نکیر و منکر

مشت خاکی داشته باشم

تا به آنها بسپارو و بگویم:

این تمامی چیزی ست که با خود آورده ام

 

یادگاری از خاکستر من

در دنیای مردگان زمینی...

 

مرا در مسیر باد خاک نکنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 15:21  توسط ناژوان | 

حسادت گوشه گوشه وجودش را فراگرفته بود

چشمهایش را

همانجا که همه می گفتند: زیباست

و حتی قلبش را

همانجا که همه می گفتند: بزرگ است

 

آخر چرا همیشه باید دومی باشد

آخر چرا همه باید او را از پشت پرده "او" بنگرند

مگر خودش چه کم دارد؟

حالا که دیگر یک تنه می تواند تمامی دنیا را

در مشت های خود بفشارد!!!

 

و فشرد

تمامی آنچه را که سالها در آن دمیده بود

هر چه می فشرد

تمام نمی شد

چگونه تمامی این سالها تاب آورده بود؟

 

و دست آخر

چون اناری چروکیده

بی ذره ای از زیبایی درونی

تنها مانده بود

 

حالا دیگر دنیایی نمانده بود که بفشارد

تمام دنیاهایی را که روزگاری با " او" گذرانده بود

فشرده بود

 

و هیچ نداشت

جز تنهایی....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 16:11  توسط ناژوان | 

که بود آنکه نشانی ام را به تو داد؟

که بود او؟

 

از کدامين راه؟

بگو!

چگونه؟

از کجا برای تسخير روح من آمده ای؟

مني که تلخ ترين بودم

مني که الهه خشم

با تاجي از تيغ و خار

مني که خداوند تنهايی.

 

که بود آنکه نشانی ام را به تو داد؟

چه کسی راهنماي تو بود؟

کدامين صخره، کدامين دود، کدامين آتشدان؟

 

زمين لرزيد

گيلاس های پايه دار

از شراب خورشيد نوشيدند

و من

پر شدم از تو

و من

پر شدم از عشقی باکره

که تو باشی

 

که بود آنکه نشانی ام را به تو داد؟

 

بيش از آنکه برنجانم،

رنجيده شدم

بيش از آنکه دوستم بدارند،

دوستشان داشتم

 

و اين حاصلی ست از سالی دور تا امروز

قلبی به زخم اندر نشسته را.

 

کنون

مرا می خوانيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 16:7  توسط ناژوان | 

آدونیس شاعر عرب زبان، در سال 1930 در شمال سوریه متولد شده و همواره در سروده‌هایش در برابر قوانین اقتصادی و زندگی مدرن شهری و همچنین اعمال ظالمانه‌ی قدرت‌های جهانی به انتقاد پرداخته است.

اشعار آدونیس تا به امروز به بیش از ده زبان زنده‌ دنیا ترجمه شده‌اند. این شاعر در سال 1984  و همچنين سال گذشته نیز به دعوت انجمن شاعران ایران، به تهران سفر کرده و تاکنون ترجمه‌های مختلفی از آثار او به فارسی ارائه شده‌است.

 

 

گریه می کنم

اشک هایم روی گونه هایم می لغزد

زمانی

       دستهایت، اشک هایم را از گونه هایم پاک می کرد

زمانی

       دستهایت همیشه بر گردنم آویخته بود

                                 و سرت

                                      بر شانه هایم

 

زمزمه هایت

همیشه در گوشم هست

به یاد جملاتت می افتم

و همیشه تو را

در کنار خویش احساس می کنم

 

اما دیگر

         تمام شد

 

یکی بود

         یکی نبود

غیر تو هیچکس اینجا نیست

 

*********

گوش هایم را بریده ام

با این همه

          هنوز

          در گوشم صدای توست

 

به گردنم دست می زنم

          هنوز

          جای نوازش های توست

و بر روی شانه هایم

سنگینی تو را حس می کنم

 

نه

 

دیگر به این بازی تن نخواهم داد

بازی عشق را نیز پایانی ست

پایان عشق

جدایی ست

رهایی ست

 

وقتی نیستی

با خودم هم حرفی ندارم

چه رسد به اینکه دستهایم را به دیگری سپارم

چرا که تو را

          و تنها تو را

                 دوست دارم

و تنها به خاطر تو

از همه چیز و همه کس گذشتم

زیرا که

     عاشقانه دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 15:56  توسط ناژوان | 

گلوی عافیتم درد می کند

آنجا، آن نقطه بالایی کام

جایی نزدیک منتهی الیه نفس

سوزش عمیقی حس می کنم

 

می گویند: سرما خورده ای؟

                   سرما کجاست؟

از بس که عشق را فریاد کردم و

                      احدی تحویلم نگرفت

حنجره تنهایی ام سوراخ شده

                           کش آمده است

 

می گویند باید بخور دهی تا صدایت باز شود

کمی نشاسته در شیر علاج گرفتگی است

یا شاید یک وعده سوپ جو...

 

افسوس...

انگار کسی نمی فهمد گلوی عافیتم درد می کند

ایها الناس

من سرما نخورده ام،

                 فقط کمی تنها و غمگینم!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 13:52  توسط ناژوان | 

برای پادشاه فصل ها

 

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد،

اشک هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

( فروغ – دفتر دیوار)

و سرانجام/ پاييز مه‌ آلود/ در را باز مي‌كند/ خاطرات‌ پاييز/ همه‌ از آينده‌ است:/ برگ‌هاي‌ درخشاني‌ كه‌ با رؤ‌ياي‌ پرنده‌ شدن‌ به‌ دهان‌ ابد ريختند/ پرندگان‌ بي‌برگ‌ و گياهي‌ كه‌ پاره‌ قلبشان‌ را به/ درختان‌ بي‌ثمر آويختند/ خزان‌ بي‌گذشته‌ بر پله‌ برفي/ دفتر خاطراتش‌ را مي‌بندد/ و دو برگ‌ سوخته‌ بر پلك‌ سفيدش‌ بال‌ مي‌زند.

شمس‌ لنگرودي، قصيده‌ لبخند چاك‌ چاك

باغ‌ بي‌برگي/ خنده‌اش‌ خوني‌ست‌ اشك‌آميز/ جاودان‌ بر اسب‌ يال‌افشان‌ زردش‌ مي‌چمد در آن/ پادشاه‌ فصل‌ها پاييز.

‌اخوان، زمستان

 نارنج‌ها/ - ستاره‌ سبز فصل/ بر بازوي‌ درخت‌ شكفتند/ انگار، روزگار/ خورشيد را به‌ خلوت‌ باغ‌ آورد/ انگار،/ آفتاب/ بر آستان‌ خانه، چراغ‌ آورد/ نارنج‌ها - شكوفه‌ پاييزي‌ -/ با زورق‌ نسيم، رسيدند/ من،/ باغ‌هاي‌ خاطره‌ها را در موج‌ موج‌ رنگ‌ سفر كردم...

‌خائفي، پرويز، ياد و باد

 دل من جنگل سبزی بود/و در آن سر بهم آورده درختان بلند/شاخه ها را زده اند/برگها را به زمین ریخته اند /و شنیدم که زنی در دل من می گفت:/« تو گنهکاری،باد باران زده ی زرد خزان/تو گنهکاری»

رضا براهنی  از دفتر آهوان باغ

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 16:50  توسط ناژوان | 

مترسک تنها بود.

میان مزرعه گندمی کوچک که تنها مسافران آن باد بودند و دست های مهربان خورشید.

گاهگاهی هم ، باران، بوی خاک پنهان لایلای ساقه های طلایی را بلند می کرد.

هر چه بود، زندگی آرام تر از آنچه بود که دل مترسک می خواست!

هیچ یک از پرنده های مهاجر، سراغی از مزرعه کوچک او نمی گرفتند، ...تا عاقبت...

روزی پرنده ای سیاه و خاکستری بر شانه مترسک نشست.

کلاغ که از خستگی، نفس نفس می زد، تنها و تشنه به نظر می رسید.مترسک با چشمانی پر از تنهایی، نگاهی پر مهر به کلاغ کرد و ...

روزها گذشت و گذشت. مترسک دیگر تنها نبود. هر روز صبح که خورشید دستی به گونه گندمزار می کشید و باد، ساقه های جوان و نازک را نوازش می کرد، مترسک به شوق دیدن دوباره دوست می نشست.

در صورت یخی و بی حس او، حالا ردپای لبخندی عمیق نشسته بود. کلاغ می رسید و دوباره همان نگاه های گرم و دوستانه بود و فراموشی تنهایی...

حالا دیگر جایی در سینه مترسک، آنجا که آدم ها می گفتند:" قلب"، چیزی بالا و پایین می رفت.

تازه، چند روز پیش، دم غروب و وقت رفتن کلاغ، احساس کرده بود گونه هایش خیس شده، از همانجا که دو تا دکمه به جای چشمها گذاشته بودند و حالا دو تا نقطه نورانی شده بود. چه احساس عجیبی...!

یعنی می توانست این احساس را به دوست بگوید؟

اما او که حرف زدن نمی دانست.

هرچه بود، در همان دو نقطه نورانی بود و آن جسم تپنده که این روزها تندتر بالا و پایین می شد...

کلاغ، خسته از پرواز روی شانه های مترسک نشست. آهی کشید و گفت: انصاف نیست، این همه دانه و من در جست و جوی یک دانه؟!

قلب مترسک لرزید. کاش می توانست تنها لحظه ای چشم های خود را ببندد تا کلاغ دانه ای بردارد!

اما افسوس! این گندمزار تنها بهانه بودن او بود و جایی که او دوست را درآن یافته بود.

آنجا زیر کلاه حصیری پوسیده اش، همانجا که همه می گفتند، خالی ست، چیزی صدا می کرد.

قلبش درد می کرد. با نگاه آرام و خیس از ناتوانی به کلاغ سری به علامت " نه" تکان داد!

کلاغ که گویی همه چیز را دریافته بود، ناراحت پر کشید و رفت.

 

آن شب مترسک تنها بود...و چه دل شکسته، کاش می توانست...

روزها گذشت و خبری از کلاغ نشد.

مترسک حالا فقط درد داشت و چشم هایش همدم باران شده بود. از این که می دید میان گندمزاری که او را از دوست جدا کرده، ایستاده، بر خود می پیچید. کاش می توانست راه برود...

 

اما چند روز بعد...

دوباره کلاغ از راه رسید و روی شانه های مترسک نشست.

قلبش سخت می تپید. آرام و خاموش به چشمان کلاغ نگاه کرد. هنوز دوستش داشت اما یک چیز را نمی فهمید.

چیزی در نگاه کلاغ تغییر کرده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 16:3  توسط ناژوان | 

سفر همیشه حکایت آمدن تو بود

ما با هم بودیم،

مادرم این راز را می دانست

و جاده های بلند از بادهای رو به شمال

که از نرمای ماه و نازکای آواز ما می گذشت

و من

آن قدر دوستت می داشتم که حسادت شبیه شیر پرنده

و موی کف دست بود

 

***

ما با هم بودیم، این راز را مادرم می دانست،

ما با هم بودیم مثل صنوبر و سایه

اما آفتاب رفت

و من

تو را گم کردم

 

ما با هم بودیم مثل ستاره و همین شب شریف

اما آفتاب آمد

و تو

مرا گم کردی

 

ما با هم بودیم مثل روشنایی پسین با خانه

اما شب آمد

و من

تو را گم کردم

 

ما با هم بودیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند

اما شب آمد

و تو

مرا گم کردی

 

***

سفر همیشه حکایت باز آمدن تو بود، نبود؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 8:55  توسط ناژوان | 

دست های نازک روز

آخرین تلاش های ماندن را می کرد

                                    که

                                       "او" را دیدم

خسته از روزی بی من

                          و من، خسته از روزی بی "او".

 

روزهای بسیار است که به این

                                        دیدن ها

 

                                   در پس آخرین نگاه های روز

                                                       خو گرفته ایم.

 

خسته

       به امید آن که

 

                       تنهایی را

                       پشت درهای بسته روز بگذاریم

     و

        روشن

           به هم بنگریم

 

دیگر حتی اگر آفتابی هم نباشد

              به برق نگاه هم

 

                                        روشنیم

                            چه باک از تاریکی شب؟!

 

***

دست های نازک  روز

اولین تلاش ها را برای آمدن می کرد

 

                            که

                               "او" را دیدم

 

در جست و جوی من، در روزی بی من

 

                       و من به امید روزی که برود

 

                                تا در غروب همین نگاه خسته،

 

                                چشم های روشن "او" را بیابم

 

           "او" را خواهم دید

            همین جا،

            خسته

                و

                   در انتظار من!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/27ساعت 10:54  توسط ناژوان | 

و عشق بازی بچگی هامان بود و

                                            بوسه

                                                   بهانه ای برای آشتی

 

وقتی که دست هایم را

            دست های کوچک و نرم کودکی را

               بر موهای لطیف و نازک دوست می کشیدم

و آهسته

            لب های صورتی کودکی را می فشردم

                                    رویایی از امروز نبود..

 

عشقی فروخورده، دست هایی ناامید و لب هایی فرو افتاده

                                               

                          و عشق

                            بازی کودکی هامان بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 16:28  توسط ناژوان | 

" رنگین کمان، پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 11:17  توسط ناژوان |