تبليغاتX
ناژوان
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز
به زیتون ، گردون، مهر

لختی ببار کاین دل صحرا کویرتوست

آن کاروان گم شده امشب سفیر توست

سرمی زنی به پنجره از پشت ابرها

این قطرهای پر زده گویا سفیر توست

در رهگذار باد که می خوانیم هنوز

روح امید می وزد اینجا عبیر توست

در من کسی ترانه شادی سروده است

گویا تمام کاغذ و دفتر ضمیر توست

پرسیدم از ستاره شب های انتظار

آیا به راه چلچله رفتن مسیر توست

می خوانم از نگاه پر از شوق رودها

کاین وسعت کرانه دریا سریر توست

درحیرتم زفصل غزلهای عاشقی

پاییز در تلاطم طوفان نظیر توست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:29  توسط ناژوان | 
جاده

این جاده سوی فنا می برد مرا

بنگر که از کجا به کجا می برد مرا

پر از تهی چو غباری ز کوره راه

از خویش می رهیم و رها می برد مرا

آندم که چشم تو را خواب می برد

گویا به شور شعر خدا می برد مرا

آن قلب ساده و لبخند ناگریز

لختی به روزگار وفا می برد مرا

گر وعده های تو آغاز راه بود

عمری به سمت مرگ چرا می برد مرا

آندم که سر به مسکن پاییز می زنی

پایان عمر کهنه فرا می رسد مرا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 9:17  توسط ناژوان | 
  به دشتی که امید باران نداشت

زمستان رسیدو بهاران نداشت

پر از قصه های تهی چون حباب

خبر از شکوه سواران نداشت

کلاغی که در این افق پر کشید

سرودی برای چناران نداشت

پرستو به پایان خود بال زد

نگاهی به آن چشمه ساران نداشت

شب از اوج اندیشه آغاز شد

به راهی که جز سوگ یاران نداشت

چو پاییزدلمرده در بادها

نگاهی به آن سبزه زاران نداشت  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 11:59  توسط ناژوان | 
پرواز برایش بی معنی بود .دیگر وقتی وارد می شد صدای بالهایش برای کسی هراس آور نبود

کودکان جیغ نمی کشیدند و زنها درست مثل یک مگس مزاحم او را با دست می راندند ومی خندیدند

دنیایی پر از بیهودگی وتکرار و یک سر در گمی مبهم او را از یک شکوه بی نظیر جدا کرده بود.....

پس خود را به دست باد سپرد و در آب افتاد....

 

 

این زنبور دو روز بود توان نیش زدن را از دست داده بود

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 14:3  توسط ناژوان | 
یک ریز  و سیل آسا ،آب ،چهره ها را می شست،اینهمه انسان مبهوت و منتظر

 به  آسمان می نگریستند.

در باور اینان :هرکس شعر طلایی ابر را بشنود خوشبختی او را فرا می گیرد

باران اردی بهشت با ضرباهنگ ملایمی روی دشت پراکنده می شد

 

و لبخند و آرزوی دیدن لحظه های ناب ثانیه ها را ورق می زد

وقتی شب روی خانه ها چادر افکند و خواب رویا را برای مردم به ارمغان آورد

مادر و کودکی میان کوچه می دویدند و فریاد می زدند:

این کودک همه دنیا را به شکل خود می بیند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 9:52  توسط ناژوان | 
هبوط

جز همین جزیره، محیط ییرامون را یک باتلاق فرا گرفته بود.

آسمان زیر سلطه عقاب ها بود وزمین، گورستانی که آرام آرام سبک و نرم، آنها را در خود فرو می برد.

اما غروب! و قتی نسیم مرداب می وزید. قناری به جمع کبوتر های ساکن جزیره می پیوست تا آرامش

روح سا کنان سرزمین رویاها، بر ذهن خسته او اثر بگذارد ،شاید لختی از خویش رهایی یابد،

آنها فارغ از دغدغه هبوط و نفرین مه آلود مرداب: می نشستند ،و خیال پرواز را با هم تقسیم می کردند

آ ن روز هنوز هوا روشن بود و خورشید لحظه لحظه در انتهای مرداب فرو می رفت.قناری وقتی رسید

کبو تر ها در حال نقاشی بودند ، تصویری بزرک روی زمین نمایان بود.

 می گفتند باید دنیا را شناخت باید تغییر کنیم و گرنه دور می افتیم

 تصویربزرگ  عقاب روی سطح جزیره نقش بسته بود

و .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 14:48  توسط ناژوان | 
مرا می شناسد بهاری که رفت

غباری که سر زد سواری که رفت

ندیده است آیینه لبخند او

همان بی وفا گلعذاری که رفت

در آن یاءس خاموش افسرده شد

امیدی که سر زد کناری که رفت

چو آن پیر دلمرده در یک غروب

پر از گریه ام بی نگاری که رفت

نپرسید اگر از کلاغی که نیست

بگو خسته شد از چناری که رفت

از آن کاروان تبه در کویر

شنیدم شبی راز یاری که رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 15:12  توسط ناژوان | 
 

غزل از نگاه غزل:

چشمه ی کلماتم خشک می شوند و کلمه از یاد می رود وقتی قصد نوشتن از تو را دارم.
جوهر قلمم روی کاغذ نمی آید
درست وقتی خدا با قلم خودش تو را سرود و ترانه ی تولدت مبارک را روی لبخند مادرت نقاشی کرد .
حالا این ترانه برای زنی سروده خواهد شد که در خود زاییده می شود
رشد می کند
و می شود لبخند فروردین

و عصر جمعه ی تعطیل کنار سفره ی ما
کسی به جای خاطره ها حباب می ریزد
اگر چه گریه ی تو نشان خوبی نیست
ولی به پاس شکفتنت شهاب می ریزد
سروش باد بهار و صبح پاییزی
کنار بستر شعرم شراب می ریزد
تو را برای خودت صدا خواهم زد
ولی ز چشم خمارت خواب می ریزد
شکوفه ها ی عزیزی که پای گلدان بود
به چشم حسودان چنان سراب می ریزد
من و خمار چشم تو و جام شراب
همیشه در نظرم صدق ِ ناب می ریزد

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 16:38  توسط ناژوان | 
اين‌جا برای از تو نوشتن هوا كم است

دنيا برای از تو نوشتن مرا كم است

اكسير من! نه اين كه مرا شعر تازه نيست

من از تو می‌نويسم و اين كيميا كم است

دريا و من چه قدر شبيه  هميم

 من سخت بی‌قرارم و او بی‌قرار نيست

با او چه خوب می‌شود از حال خويش گفت

دريا كه از اهالی اين روزگار نيست

امشب ولي هوای جنون موج می‌زند

دريا سرش به هيچ سری سازگار نيست

ای كاش از تو هيچ نمی‌گفتمش ببين

دريا هم اين‌چنين كه منم بردبار نيست
محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 13:59  توسط ناژوان | 
به مهر

به سبک چشم تو دنیا بهار خواهد شد

مسیر آبهای جهان سوی یار خواهد شد

میان مزرعه گاهی که گام خواهی زد

ترانه های دلت چشمه سار خواهد شد

خراب خواب توام مست وناامید ولی

بخند چون که شب از روزگار خواهد شد

به آن عروسک غمگین قصه باید گفت

که جادوی فلک از روزگار خواهد شد

من از عبور تو در این پگاه دانستم

که رد پای غم از این دیار خواهد شد

چو ذره ها که به افلاک می رسد هر روز

ببین که شبنم عمرم بخار خواهد شد

و پیر مرد به پاییز عمر خود ش

چه ساده گفت که گل یار خار خواهد شد 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 11:27  توسط ناژوان | 
ارابه خدایان

اگر دانسته هایم درست باشداسفند تولد زیتون است

خواستم تنها ردپایی از کارها یا انتخابهای او را با عنوان* ارابه خدایان* به نمایش بگذارم

 

سطر سطر نوشته هایم
بر طاقچه احساسم خاک خوردند
تازه فهمیدم
چقدر جزیره رنج می کشد
که روی دست دریا باد کرده است

******

معجزه – کافی ست اطراف را نگاه کرد
معجزه ای اضافی همان طور که همه چیز اضافی ست:
چیزی که اندیشه ناپذیر است،
اندیشه پذیر است

**********

فراز من پروانه ای سپید در هوا بال بال می زند
با بالک هایی که تنها از آن اوست
و سایه ای بر دستم می دود
نه سایه هر کس، که سایه او

*****

همیشه با دیدن چنین منظره ای دچار شک می شوم
که آن چه مهم است
آیا از آن چه مهم نیست
مهم تر است؟

**********

بهانه‌اند لباسها. به حالتي
گوناگون در مي‌آيم هر روز.
اگر حس مي‌كنم راهبه‌ام، در عصر
بانويي پ‍ُر از جواهرم، و بعد باز مي‌گردم به عمقم
اي كاش براي چهره نيز مي‌توانست همچند باشد، اما همچو دلقك‌ِ نمايشگاهم.
گاهي دستم نقابي شاد
نقاشي مي‌كند و گاهي هولناك

چيزي كه يك رؤيا بود، اگر خوش‌طالع باشي
و به حقيقت بپيوندد، با شتاب بايد
بجهي براي مكيدن هر قطره‌اش
يك تأخير كوتاه، برايت فاجعه‌اي خواهد بود.
رؤياي به حقيقت پيوسته، يك مژه بر هم زدن است
ج‍ِني‌ست كه سپيده‌دم مي‌ربايدش
و اگر ادامه بيابد؟ نيرويي كه رشد مي‌كند
خيلي سريع فرمانرواي مستبد تو مي‌شود

********

شميم عاطفه ات
در كوچه باغهاي دفترم
غربت پائيز را به ترديد واميدارد .
وقتي تو ستاره ئي در كلبه هاي تاريكي
صداي نبض نور مي زند
لنگر در وازه هاي شب .
ترنم رنگهاي صورتم… كتبه لحظه هاست
و تو نقطه هاي عطف جمله ها .
و مرا جاري كن به وسعت طراوت آبها .
و مرا پيوند ده
به وسعت پرواز بالها
و به شهامت يورش باران بر قلب درياها .
وقتي تو نهايتي
چرا بر بالهاي نور ننشينيم.. و ژرفاي لحظه را نشكافم
من چهره هاي بكر را ترجيح مي دهم.. وقتي تو نيز نخستيني .
سخنهايم در حجاب سكوت براي تو بيگانه نيست
شرم باد مرا …. اگر دليل شنيدنت را فريادم بدانم .

*******

و من ترنم نور را شنيدم … در ظلمت سكوتها
و من در غيبت باغها
بوئيدم شميم شكوفه هاي سيب
و من نام غزلها را نقوش عدم كردم و نقوش الست
و كرانه هاي ابديت را غريق بودن خويش
آي آوازهاي طراوت
آي مرزهاي وسعت
خويش را در چشمه هاي پرواز شستشو ميدهم
شايد طراوت كرانه ها
باران لحظه ها يم را
...... پيوند باشند

********

بیا برای پرستو ز مهر دانه بپاشیم
بیا پناه کبوتر طیبی چلچله باشیم
بیا که درد عطش را ز چشم غنچه بشوییم
برای موج پریشان ز عشق قصه بگوییم
بیا که دعوت گل را به باغ دل بپذیریم
بیا ز هجرت مرغان خسته در س بگیریم
بیا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانیم
بیا به خاطر گل ها همیشه تاتزه بمانیم
بیا که کشتی دل را به موج مهر سپاریم
بروی دفتر دل ها رز امید بکاریم
بیا زلال بمانیم مثل برکه و باران
و حرمتی بگذاریم به صداقت یاران
بیا حوالی یک گل ز عشق خانه بسازیم
برای غربت گنجشک آشیانه بسازیم
بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را
و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 12:38  توسط ناژوان | 
از تهی سرشار 

روزهای سپیدم کو ؟
آنگاه که نقش بسته بودم بر راهروهای بی پایانت
بر تمامی چشمهایی
که سالها در آنها زیسته بودم
بر تمامی خنده هایی
که در گوشه گوشه ی محوطه ات
زیر نور آفتاب بعد از ظهر
تمام شادی مان بود
روزهای سپیدم را در تو جا گذاشته ام
ای خاطره هایم
هنوز
در تک تک اتاق هایت !
ای خنده ها یم هنوز
لای تک تک ترک های دیوارت !
می خواهم برگردم به روزهای تو
به روزهای خودم
روز هایی که انگار
هیچ وقت
نمی خواهند برگردند..

              

  غزل 

اسمت را می گذارم عشق
و می گذارم
یاد تو
آرام
توی خاطرات من
بنشیند
مثل درد
توی شراب
که مست می کند..

گل ارکیده

زير اين خاك شرر هست اگر بگذارند
در تف شعله اثر هست اگر بگذارند

پشت اين همهمه‌ي ساكت و پر معني دشت
قاصدك‌هاي خبر هست اگر بگذارند

باغ از دغدغه ريشه‌ پيچك‌ها مرد
غيرت داس و تبر هست اگر بگذارند

به جز اين سقف مه آلود كه بر سر داريم
آسمان رنگ دگر هست اگر بگذارند

در پس بهت سكوتي كه تعفن دارد
كاش و اما و اگر هست اگر بگذارند

در ممنوعه پرواز بگو باز كنند
تا ببينند كه پر هست اگر بگذارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 8:1  توسط ناژوان | 
(به مادرم)

و عمرم به پای تو طی شد گذشت

بهاری که آمد چو دی شد گذشت

چه آسان به دامان شب می چکید

نگاهی که گاهی چو می، شد گذشت

من از نغمه باد پرسیده ام

که این رد پا از تو کی شد گذشت

تنم در سراب خزانها شکست

نوایم زمانی چو نی شد گذشت

برای عبور سپید تو در قصه ها

همه دشتها ها  شهر ری شد گذشت 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 9:49  توسط ناژوان | 
ردپای نارنج و ترنج

فردا
آغاز همین دوست داشتن بی سرانجاممان منتظر بمان
خواهم آمد
با شاخه گلی نرگس سفید
که از کودک چهارراه احساس گرفته ام و
تنها برای تو
که روشن ترین چراغ این کوچه را در دست داری
خواهم آورد

فردا خواهم آمد
کنار پرده چشمانت که با باد می خزد
از پشت پنجره بی پایان رسیدن
باران را بران
اگرچه همیشه دیر رسیدم
اما این بار
با یک سبد خواهم آمد
دیگر امیدی نیست عزیز

این روزها سبد نا امیدی با خود می برم و
به تمامی نگاه های منتظر می فروشم



فردا آخرین روز آمدن من است
پس هرگاه به من می اندیشی
دخترک کبریت فروش قصه را به یاد بیاور
که چه ساده
آخرین شعله را به دست باد سپرد و
در سردی خاطره ها گم شد

اما فردا را خواهم آمد
باور کن عزیز....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 9:33  توسط ناژوان | 

یلدا ۲

امااینبار ، همین بارآخر را می گویم، درست نیمه شب! وقتی صدای باد میان درختهای بلورآجین می پیچید. امپراطور شبهای یخزده بلند شد! روی حوض کوچک میان خانه ایستاد و با حرکاتی شبیه رقص قوها شروع به رقصیدن کرد . همه لرزشهای دست و پایش برطرف شد. نمی دانستم چه می گوید اما آواز اندوهگینی می خواند. یخ ها زیرپایش صدا می کرد. حس می کردم هر لحظه ممکن است به زمین بیافتد. شاید همه چیز را از یاد برده بود. با خود گفتم می توان او را جویبار کویر نامید، او درست مثل نهر کوچک و لاغری که به سمت دشت می رود: می رقصید و می رقصید وخسته نمی شد.من رقص دستهای او را از یاد نمی برم و پاهایش وقتی روی یخ های حوض می پیچید..... 

 آن شب برای اولین بار بود که فرمان داد جعبه را بیاور !!! نمی دانستم چه می گوید دوباره اشاره کرد وآن جعبه چوبی که گوشه حیاط فرسوده افتاده بود را برایش گشودم. پر از شنهای نرم بود، شنهای سفید و ریز که پیر مرد آنها را روی یخ های حوض می پاشید . پاهایش را روی آنها می گذاشت و به ردپاهای مرموز خودش خیره می شد .

من میان جعبه چوبی به دفتر تیره رنگی که پر از ماسه های خرد بود دست کشیدم ، و همانگونه کنجکاو  آن را با خود بردم وقتی همه خانواده هنوز به رفتار موزون امپراطور توجه داشت! آن را گشودم: خط های کج و یک قلم کمرنگ و درهم آن را نوشته بود:

«باورم نمی کنند !!!! نه هنوز مرا باور نمی کنند ، همین دیروز او را دیدم.....

پدرم با دوستانش کنار حوض نشسته بودند که او درزد... وقتی در را باز کردم خودش بود . همان دختر را می گویم سلام کرد ویک ظرف آش نذری را به من داد . من در چشمهای خاکستری او خیره شدم . یلدا را می گویم ، او هر روز وقتی به طرف بیابان می رفتم درست از روبرویم می آمد . لبخند می زد و رد می شد. عصرها با همان لباس خاکستری بلند ، می آمد. امروز هم او بود که در زد. اما وقتی کاسه را برای پدرم بردم پرسید کی بود ، گفتم یلدا !!! دوباره پرسید کی ؟ گفتم: یلدا دختر همسایه ، صدا زد مریم ! ـمادرم را می گفت ـ مگر همسایه ای به اسم یلدا داریم ، مادرم بیچاره انگشتهای استخوانی اش را در هم کرد به من نگاهی کرد ، لبخند زد و گفت نه ! گفتم ولی خودش بود ـ دختر حاج نصرا... ـ مادرم  لبخند زد. پدرم نیز ساکت شد.

من دیوانه شده بودم. او هنوز کنار همان جویبار می نشست با چشمهای رنگارنگ ،گاهی می دیدم به کلاغها غذا می دهد، دستهایش را زیر شاخه چنارها می گرفت. تا کلاغها از بین انگشتهایش غذا بخورند. نمی دانم کی گفته بود اسمش یلدا است یادم نیست که حرف زده باشد ، یادم نیست بجز لبخند و چشمهای جادویی مرموز از او سخنی شنیده باشم، باورم شد که دیوانه شده ام ، باورم شد که هما ن چشم زخم پیرزنهای قدیمی روستا کارگر شده است و مادرم بیچاره درست می اندیشید که شب و روز کنار امام زاده ها برایم دعا می خرید و گریه می کرد .

اما یلدا بود ، من او را می دیدم او هر روز به سراغم می آمد ، آرامشم می داد شعر می خواند... وقتی می آمد می فهمیدم هست ، باور می کردم وجود دارد.. یادم  می آمد دیوانه نیستم ، اما ... اما او هیچگاه حرف نزده بود ، چه کسی گفته بود اسم او یلدا است ،  اگر من دیوانه نباشم پس آنکه در این کوچه ها را ه می رود. آنکه لبخند می زند و آن ظرف آش ، همان  آش نذری را می گویم ، او کیست ؟ مادرم می گفت :تو خیال می کنی... تو هر محبتی را به شکل او می بینی .

از کجا آمده بود؟ نمی دانم ، چرا سراغ من آمده بود ؟ باز هم نمی دانم ، اینهمه اسرار در جهان بود  شاید او هم نخستین آنها بود.  هر چه بود. خودش بود. وقتی او را صدا می زدم رویش را بر می گرداند وقتی می گفتم یلدا ، می خندید .او از کجا می دانست که با او به دنیای دیوانگی رسیده ام ، با او به جهان رؤیاها پاگذاشته ام ، با او سرگرانی ، سردر گمی عشق ، شطح و طامات را شناخته ام همه اینها بودن او بود و رویای من ...

کاش شب نمی آمد ، شب ، وقتی شب می آمد او آغاز می شد ،  تکرار می شد،  می آمد . شب ،

 آ...ه شب با من چه می کرد. شب چه قصه ای را آغاز می کرد .

شب ، یعنی تکرار ، یعنی تاریکی ، یعنی امید به صبح ، اما وقتی می آمد... او صدایم می زد ،  مثل یک موج ، می پیچید کنار افکارم غوطه می خورد . می غلطید و مستقیم را می افتاد . طنین او با همه چیز همراه می شد. وقتی باد می آمد. وقتی چنارها تکان می خوردند. وقتی صدای باران توی خانه می پیچید ، او به من سلام می کرد...

پایان بخش ۲

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 9:13  توسط ناژوان | 
(به زیتون)

یلدا(۱)

آن چشمها از حدقه در آمده ،درشت و خیره بالای بخاری می نشست.ساکت و مبهوت با چوب آتش بازی می کرد . یادم می آید :دستهایش آهسته ولی مداوم می لرزیدو لبانش مثل اینکه می خواهد چیزی بگوید به هم می خورد.حس می کردم در ذهنش به راهپیمایی موجودی ناشناس توجه دارد که نمی تواند او را صدا بزند . وهمه اینها اعضای او را مثل قلبش به تپش وامی دارد .

می نشست ، با آدمهای ذهنش سلام و علیک می کرد ، می خندید و گاهی در هم می رفت و ناله سرمی داد.

این پیرمرد مالیخولیایی ،سرگردان ،سرگران،گول و گیج،همه تنفر من از یلدا بود !پایان پاییز، ابتدای برف،شروع تنهایی درختها ،آغاز زوزه گرگها ،تندیس یخ زده آبها و شعر چشمه های ایستا ،

آری یلدای من کنارهمین پیر مرد مرموز سپری می شد . پدر بزرگم کنار یک بیابان بزرگ و برهوت و تنها منزل داشت وهمه ما یلدا اها را نه برای قصه هایی که از خطوط چهره او می شد خواند بلکه به اجبار پدر و مادر کنار او می گذراندیم

او درست مثل چهره یک آدمک به ما می نگریست . سلام ها را پاسخ نمی داد .ومن می پنداشتم همه آن قصه تلخی که از او گفته می شد و آن افسانه هایی که خلوت او را به تصویر می کشید و آن آغازی که برای عشق مبهم او گفته می شد و همه آنچه به عنوان راز های سر به مهر او نقل می شد بهانه ای است تا از یک پیرمرد که با دیوارهای جنون همسایه بود یک اسطوره بسازد . و از آن مترسک های دیوانه ای که در مغز او راه می رود یک عشق بیافریند . و هزار امای دیگر.....

یلدا چقد ر طو لانی است ! آن هم کنار یک پیرمرد دیوانه ،کنار یک قصه بلند و ناتمام ، کنار چین و چروک های در هم تنیده یک صورت پیرکه مثل جاده های مرموز به انتهای خاصی نمی رسد. درست مثل سایه ابر ها برای ساکنان خفته در بن شنزار های بی شکیب .یلدا چقدر سخت است ، مثل انتظار امدن انهم آمدن کسی که وقتی می آید خودش نیست ، مثل آمدن کسی که وقتی می آید بجای تو با دیگری می آید ، یلدا یعنی همه ابتدا های بی پایان ، همه سلامهایی که به جای خدا خافظی گفته می شود یلدا یعنی همین پیر مرد ، ........او عاشق یلدا بود!!!!!

ما می آمدیم ، نمی دانم چرا ؟نمی دانم چگونه؟ فقط می دانم می آمدیم تا آن تندیس خشک با آدمهای ذهنش تنها باشد! تا بتواند با آنها بخندد .

او نمی دانست ما کی آمده ایم ؟ چرا آمده ایم ؟ و که هستیم؟.......

پدر می پنداشت او اسطوره است . می گفت او خدای بیابان است . او همان روحی است که مثل باد در این شب های یخ زده در کوچه ها می دود . ...

اگر گرگها زوزه می کشند و اگر روبا ه ها با چشمهای براق در این شب سرد می دوند بخاطر رازهای غمگین چهره اوست و شاید اینگونه باشد که او فرمانروای دیوانه شبهای یخ زده است

 و شب ، شبهای یخ زده! وقتی بدون ماه بلند وبی شکیب دامن سیرابش را برسر خانه ها می کشد او را به یاد همان روزهای که به کویر زده بود می اندازد.....

این قصه ها برایم تکراری بود وقتی مادربزرگ می نشست و نمی دانم برای چندمین بار سرگذشت این پادشاه شهرسنگستان ،این خدای فراموش شده شبهای یخ زده کنار کویر را می گفت ، قصه او همیشه با یک آغاز و یک پایان مشابه شروع و ختم می شد . درست مثل همین یلدا بلندو تکراری بود ، درست مثل همین شب سیاه و ناتمام ...

برایم خیلی عادی بود که پیرزن یک جمله بگوید و در چشمهای امپراطور خاموش بنگرد و دوباره ادامه دهد خیلی طبیعی بود که من حکایت های او را از همان شبی که باد می آمد و شوهر او دنبال آن صدای ناشناسی که مغزش را پر کرده بود راه بیافتد ، بی حاصل بدانم ، یقین داشتم همه اینها ساخته ذهن زنی است که در حاشیه دشت نشسته است و از یک بیمار پرستاری می کند اما هر چه بود آب و تاب کلماتش و تکرار واژاه های همیشگی برایم جذاب بود. 

(پایان بخش یک)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 11:26  توسط ناژوان | 
یک تکه کاغذ

 پر از دوستت دارم

و یک انگشتر

وقتی دستهایش هایش را گشود

انگشتهای بلند و لا غرش خودنمایی کرد

چشمهایش پر از لطافت بود

سرش به زیر افتاد

صادقانه گفت

تو را فروختم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 11:19  توسط ناژوان | 

شبی شبيه تو از اين ديار خواهم رفت
به سمت غربت شبهاي تار خواهم رفت

دوباره با دل تنگم کنار مي آيم
و با غروب دلم هم کنار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهي داد
که روز بعد تو من در غبار خواهم رفت

پياده آمده بودم درست مثل شما
و بر قطار غريبی سوار خواهم رفت

تو سرخ آمده بودی و سبز می‌رفتی
مني که زرد شدم بي بهار خواهم رفت

تو رفته اي که به بالاي قله ها برسی
و من فقط به بلنداي دار خواهم رفت

حصار بغض مرا گريه هم نمي شکند
و من شکسته‌تر از اين حصار خواهم رفت

قسم به حنجره‌هايی که لال می‌ميرند
به احترام صدا با سه تار خواهم رفت

تو هم شبيه منی گرچه فرقمان اين است
که من شکسته و بی‌افتخار خواهم رفت

شعور خوب پريدن به عقل من نرسيد!
سقوط کرده و ديوانه وار خواهم رفت

و پلک پنجره را رو به کوچه خواهم بست
که سرد و شب زده در انتظار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهي داد
شبی شبيه تو از اين ديار خواهم رفت
 

حسن اوجاني.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 11:58  توسط ناژوان | 

گل زهر

سالها پیش، خاطر رنجور
شادمان بود و نوبهاری داشت،
دل من باغ دلفریبی بود:
سبزه یی داشت، لاله زاری داشت...
آفتاب محبت گرمی
گل او را به ناز می پرورد،
هر سحر دیده ام چو می شد باز

    
شاخه یی می دمید و گل می کرد...
رفت چندی ّ و حیف! دانستم
گل این باغ رنگ قهری داشت،
غنچه ی دلفریب زیبایش
عطر آمیخته به زهری داشت.
سحری با دو چشم اشک آلود
همه را خشمگین ز بُن کندم،
آن همه عشق و ناز و مستی را
پیش پای زمان پرکندم.
سال ها رفت و گلشنم پژمرده؛
خاطرم دشت سنگلاخی شد:
نه به شاخی نهال او آراست،
نه به برگی نهفته، شاخی شد.
لیک اکنون، که آفتاب دگر
دامن خویش را بر او گسترد،
مژده آرید، مژده ای یاران!-
باز هم سنگلاخ گل آورد!
بگذارید دشت بی جانم
با بهاری دوباره زنده شود؛
بشکفد غنچه های دل، تا باز
عطرشان زهری و کشنده شود!...

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 12:42  توسط ناژوان | 
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت سرد غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر، تارو پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست

 گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها 

 پاییز......

اخوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 9:58  توسط ناژوان | 

خوبرويان جفاپيشه وفا نيز كنند

به كسان درد فرستند و دوا نيز كنند

پادشاهان ملاحت چو به نخجير روند

صيد را پاى ببندند و رها نيز كنند

نظرى كن به من خسته كه ارباب كرم

به ضعيفان نظر از بهر خدا نيز كنند

عاشقان را ز بر خويش مران تا بر تو

سر و زر هر دو فشانند و دعا نيز كنند

گر كند ميل به خوبان دل من عيب مكن

كاين گناهيست كه در شهر شما نيز كنند

بوسه اى زان دهن تنگ بده يا بفروش

كاين متاعيست كه بخشند و بها نيز كنند

تو خطايى بچه اى از تو خطا نيست عجب

كان كه از اهل صوابند خطا نيز كنند

گر رود نام من اندر دهنت باكى نيست

پادشاهان به غلط ياد گدا نيز كنند

سعديا گر نكند ياد تو آن ماه مرنج

ما كه باشيم كه انديشه ما نيز كنند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 22:11  توسط ناژوان | 

شب­ها خیال چشم تو با ما چه می­کند؟

آن آرزوی خفته به دریا چه می­کند؟

مبهوت آن پرنده تنهای قصه­ام

در این غروب سرخ به صحرا چه می­کند؟

مستی میان پنجره فریاد می­کشد

پرهای زاغ مرده در اینجا چه می­کند؟

سر زد به خواب من اما به خنده گفت

د یوانه در خرابه بی ما چه می کند؟

ابری به روی پنجره باغ می­نوشت

کا ین کشتزار رفته به رویا چه می­کند؟

پاییزباغ سر زده از پشت کوهها

این برگ نو شکفته به د نیا چه می­کند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 18:22  توسط ناژوان | 
دوم شهریور تولد گردون بزرگ مبارک

تو روح جنگل تاکی شراب یعنی تو.......



منم مترسک غمگین


که عاشقت شده بود





+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 22:2  توسط ناژوان | 

کلاغ ها نگاهشان

عمیق و شاعرانه است

میان هر سکوتشان

هزار و یک ترانه است

 

به اعتقاد من، کلاغ

قدیمی و عتیقه است

دلی که با کلاغ نیست

چقدر بی سلیقه است

 

نباید از کتاب دل

کلاغ را قلم گرفت

نباید این سیاه را

حقیر و دست کم گرفت

 

پرنده عجیبی است

نجیب، اصیل و باوقار

علاقه دارد اوبه برف

به روی قله چنار

 

برای گفتن از کلاغ

دلم میان باغ هاست

چقدر غصه های من

به شکل این کلاغ هاست

 

(ناصر کشاورز)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 10:22  توسط ناژوان | 

غروب، رنگ تو را روی آب ،می ریزد

ز شعر ساده چشمت شراب ،می ریزد

سرود ماهی تنها میان برکه شور

خیال آمدنت را به خواب، می ریزد

همان قناری غمگین  نا امید بهار

به پای کودک باران حباب، می ریزد

به دشت تف زده زاغی سحر می گفت

کز آسمان خدا هم سراب، می ریزد

بخند، گرچه در این شامگاه پاییزی

به جای رویش شبنم، شهاب، می ریزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 8:31  توسط ناژوان | 

سینه کش در سینه کش این راه خنزر پنزریست

سایه ی شب در خیال ماه خنزر پنزریست

 

من که خنجر خورده ام از پشت و از رو ،زخم ،زخم 

وای وایم در بساط آه خنزر پنزریست

 

تشنه تشنه آب می جستم در این گودال خون

جو به جو ،از چاله ها تا چاه خنزر پنزریست 

 

ازعمو تا عمه و از هند تا ری هرکه هست

گاه خنزر پنزری بیگاه خنزر پنزریست

 

زخم روح من در این لکاته ـ دیر مرد ـسوز

زان لوند شوخ نا آگاه خنزر پنزریست

 

در خم خمیازه ی این جاده های سوت و کور

هرچه باشد خرت و پرت راه خنزر پنزریست

 

کاه گل کردند ،دیواری که برپا ساختند

کوچه کوچه در بن این چاه خنزر پنزریست

 

از فراز ماه تا ماهی زمین تا آسمان

هرچه می بینم در این بنگاه خنزر پنزریست

 

از سریر کاخ ها تا بوریای کوخ ها

پیش چشمم ، از گدا تا شاه خنزر پنزریست

 

از شب و از روز و از گشت و گذار روزگار

 هرچه می گویم :سخن کوتاه خنزر پنزریست

"دکتر شبانی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 13:33  توسط ناژوان | 
 رد پایی از مانا   

عزیز مهربان
تو را می سرایم
به عشق گذشته ای که از دفترم پاک شد.
به عشق دوستی که نبود تا مرا عاشق کند
به عشق خودت و بیت بیت وجودت.
تورا می سرایم
شاید ترانه ای شوی در شب های تنهایی زنی که
به انتظار جملاتی که هرگز بر زبان نیامد
زندگیش را نابود کرد.
تو را می سرایم
روی کاغذ های دفتری که
برگ برگش خشک و پاییزی بود
و بهاری به خود ندید
تو را می سرایم
ای عزیز مهربان

                                                                              رد پای عابر پیاده   

                                                                                             دستهایت
                                                                             آشیانه پرنده ای است
                                                                              که بر پرده پنجره اتاق
                                                                                   داغ انداخته است
                                                                           پرنده ای که هر روز عصر
                                                                                       همراه با آفتاب
                                                                                              از لب بام
                                                                                                می پرد
                                                                                       و در گودی ماه
                                                                                      فرو می نشیند

                                                                                 چشمهایت را مبند
                                                                                             بگذار ماه
                                                                                    درون چشمهایت
                                                                                           پلک بزند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 12:36  توسط ناژوان | 

 

رد پای "از تهی سرشار"

تشنه ام چون كوير تبداري
كه زبان مي كشد به سينه ي آب
نه اميدي كه چشمه اي يابم
نه فريبي كه ره برم به سراب

در دلم سنگ تيره گون خطا
در گلو
عقده هاي پوزش لال
در سرم خاطرات بي سامان
بر لبم قصه هاي عشقي كال

دست يك زن كه صورتش محو است
در بخور كبود اوهامم،
فلس خورشيد هاي سوزان را
مي فشاند به دوزخ كامم

چشم من بسته با طلسم شكيب
زانكه شبكور شهر خورشيدم
ديگرم دخمه ايست
بستر خواب
چون شبي پيش يار خوابيدم

زير آن دخمه پشت يك در كور
دير گاهي
ست كز نهيب هراس
مي کشم ناله باز كن در را
با توام اي كه مي سپاري پاس

                                                                   ليكن از گوشه هاي دخمه ي ژرف
                                                                   خسته آهنگ و آشنا به هراس ،
                                                                   پاسخ آيد كه - : باز كن در را

                                                                   با توام اي كه مي سپاري پاس...


 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 8:50  توسط ناژوان | 

(به گردون)

و دستی روی نرم ماسه ها

                              آرام

                     کنار ساحلی خاموش

                            تو را تصویر خواهد کرد

پس از من

             باد

ـ          این مسلول سر گردان ـ

                             تو را تکرار خواهد کرد

نگاه تیره ات را

                ابر

و اشک با افق همرنگ را

              باران

                          برای باغ خواهد گفت

غریبی ،بی نوایی ،مانده در راهی

خموشی ،عاشقی ،دیوانه رویی

 White salt deposits are visible above the Dead Sea waterline

                                            کنار وسعتی تا بیکران آبی

                                                                             تو را در خواب خواهد دید

                                                                                           و بعد از من ......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 13:18  توسط ناژوان | 

(از شاملو)

از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم;
از انديشه‌هاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدان‌ها نينديشيده‌ام.
عقده‌ي ِ اشک ِ من درد ِ پُري، درد ِ سرشاري‌ست. و باقي‌ي ِ ناگفته‌ها
سکوت نيست، ناله‌ئي‌ست.

اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداري‌ي ِ
دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت، يا دست ِ کم به درها ــ که در
آنان احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابه‌کاران.

بااين‌همه به زندان ِ من بيا که تنها دريچه‌اش به حياط ِ ديوانه‌خانه
مي‌گشايد.
اما چه‌گونه، به‌راستي چه‌گونه

در قعر ِ شبي اين‌چنين بي‌ستاره،

زندان ِ مرا ــ بي‌سرود و صدا مانده ــ
بازتواني‌شناخت؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 11:51  توسط ناژوان | 

لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
با
ر دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت

سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از ایباریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟


آه
چه بگویم ؟

هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت

 
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود


از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی بگردن داشت

 
پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار


با حریری که به آرامی وزیدن داشت

 
روح باغ شاد همسایه


مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت


و حدیث مهربانش روی با من داشت

من نهادم سر به نرده ی آهن باغش


که مرا از او جدا می کرد


و نگاهم مثل پروانه


در فضای باغ او می گشت


گشتن غمگین پری در باغ افسانه

او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت:
ها ، چه خوب آمد بیادم

 

گریه هم کاری است


گاه این پیوند با اشک است

یا نفرین

 
گاه با شوق است

 

یا لبخند


یا اسف یا کین


و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند

 
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند


من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم


آه ......
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم؟


گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است


خامشی بهتر


گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر

 
بر لب جو بوته های بار هنگ و پونه و خطمی


خوابشان برده ست


با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا


می بردشان آب ،‌ شاید نیز
آبشان برده ست


به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد

هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من

ای درختان عقیم ریشه تان در خکهای هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود
یادگار خشکسالیهای گردآلود

هیچ بارانی شما را شست نتواند



 

"م امید"

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 15:34  توسط ناژوان | 
 

گفتم:از آسمان برایمان بگو.

وقتی سخن گفت همه گفتند :او بشر نیست!

گفتم با زبان زمینیان بسرای.

گفتند :آ...ه! او هم که بشری از جنس ماست......

زیتون

 ...... و رازهای زیادی میان چشم تو بود

و رازهای زیادی که هیچ کس نسرود

چه رازهای زیادی که آب ها بردند

و ماهیان، غزلی عاشقانه بر لب رود

تو از مزارع گندم عبور می کردی

منم مترسک غمگین که عاشقت شده بود

مترسکی که دلش را کلاغ ها بردند

به سمت قلعه سنگی به سمت بینالود

شبانه قصه غمگین مادرم شده ای

خدا نبود، تو بودی! کسی بجز تو نبود  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 9:0  توسط ناژوان | 

از همه گیاهان سایت پوزش می خواهم!!!!!!!!!!!!!!

درخت، باریک، لاغر و تنها ایستاده بود.

درست وسط دشت،معلوم نبود چگونه در این بیابان،این دنیای

بدون آب، در این سرزمین سراب، چنار روییده است.

شاید کویر او را درخواب دیده بود.

او تنهای تنها ،بدون ثمر زندگی می کرد.

وقتی نسیم می وزیدوماسه ها پرواز می کردند:بوسه های دشت با برگهای

 چنار برخورد می کرد.

درخت به نوازش های داغ کویر عادت داشت.شاید به جای آب آن را می نوشید.

پاییز که می آمد، او به وجد می آمد، لباسهایش رنگی می شد.

پرهایش همراه رقص ماسه ها به حرکت در می آمد، طلای زرد درخت به  پیشگاه

پاییز می ریخت، کویر به جنبش در می آمد و همه چیز به رویا می پیوست.

اما پیرمرد، گاهی  می آمد او را هرس می کرد و شاخه هایش را نوازش می کرد و

بعد در کویر محو می شد.

آنجا سرزمین خیال بود .خیال برتر از حقیقت بود. جزیی از دانش ...

آنروز وقتی کویر برخاست، باورش نمی شد،

چه کسی؟ چگونه این کار را کرده است ؟

درست رو به روی چنار، دو درخت باشکوه روییده بود.

پیرمرد پایکوبی می کرد: زیتون و نارنج

که هیچ گاه خزان آنها را در بر نمی گیرد، همواره پر ثمرند و کویر هیچ  قرابتی با آنها 

ندارد. این بار نسیم که وزید، ماسه ها ایستادند چون جنبش آنها درختان همیشه بهار

را می آزرد .

وقتی پاییز  رسید، کویر هدیه ای برای او نداشت ......

پیرمرد چنار را بریده بود تا در زمستان برای گیاهان بهاری اش هوا را گرم کند...   

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 13:2  توسط ناژوان | 

شب یخ می زد.

تاریک و منجمد، سرد و ساکت توی خانه می افتاد.

همه پنجره ها به روی افق های مه گرفته و ناامید بسته می شد .

ماه احتمالا" نبود.

صدایش می پیچید، روی همان برف ها راه می رفت. دنبال من می گشت. سالها بود که پیدایم نمی کرد.

ازکنار پنجره ام رد می شد، شاید هزار نجوا از عبور در این کوچه های تاریک مه گرفته سرد برفی داشت و قصه سگهایی که بارها فراریش داده بودند.

اما مرا نمی یافت.

 حس می کردم همه شبها دیوانه می شود، دنبال من، سرگردان سرگران و ناامید می دود.

صبح که می شد، پاهایم را روی جای پای او می گذاشتم، شاید نشانی بیابم اما درست جای پای خودم بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 16:55  توسط ناژوان | 

چنان که ابر گره خورده با گریستنش

چنان که گل مسخر شادی است

چنان که هستی آتش اسیر سوختن است

تمام پویه انسان به آزادی است

"شفیعی کدکنی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 16:20  توسط ناژوان | 

او

 

هنوز حس می کردم دستهایم او را لمس می کند و چشمهایم در عمق نگاه او فرو رفته است.

آن همه خاطرات، آن همه بودن، گریستن، شمردن رویاها و واژه هایی که می آمد، می نشست و با

او از من دور می شد.

همین دیروز بود که در او شکوه تنهایی را یافتم و توصیف واژه های سترگ زیستن، بدون منت

معشوق، بدون تمناکردن، بدون ایستادن زیر تکرار واژه های میخواهمت هنوز .....

همین دیروز بود که به من آموخت که نخواهم، نفریبم و فریب نخورم.

آموخت که آوازهایم را برای تنهاییم سر دهم.

درعبور او خودم را می دیدم خسته، سر به زیر، سخت .......

من او شده بودم.

درست مثل او بیگانه از هستی، در فرار از بودن، خالی ازشنیدن، ناامید از تکرار، در تنفر از ساکنان سرزمین

خوشبخت ......

درست مثل سنگ تیپا خورده رنجوری که دشنام پست آفرینش را در خود احساس می کند، سیاهی را

تکرار می کردم و رنگ خاکستری را به انتطار می نشستم ......

او رفته بود و در من هنوز حس باشکوه ملاقات چشمهای باشکوه او، بودا را زنده می کرد......

حس می کردم دستهایم او را لمس می کند و چشمهایم در عمق نگاه او فرو رفته است.

تنها یک ساعت بود که کلاغ پریده بود! 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 15:2  توسط ناژوان | 

از پشت ابرها

وقتی به سمت مزرعه پر می زنی

چه خوب

در سینه نقش تو جاوید میشود

در جای جای خزان های زرد فصل ما

یاد اور بزرگ زمانی تو ای کلاغ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 16:15  توسط ناژوان | 

 {...شکست مرد و ریز ریز شد....}

در حسرت بهار افسرده بود مرد

باچهره خودش بیگانه بود مرد

بیهوده می سرود

دیوانه بود مرد

آمد ولی نماند

سرزد ولی نخواند

پر زد ولی نشست

        چون مرده بود مرد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 14:22  توسط ناژوان | 

هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
کز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟! به که ماند؟! به که ماند؟!..
. 

مولانا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 18:31  توسط ناژوان | 
در دفترم خیال تو تنها نبود آب

آن واژه های ساده تو را می سرود آب

شاید که قصه پرواز دشت را

این چشمهای تو از من ربود آب

در جاده های سبز سبکبار می گریست

رویای ریزشت به کویر شهود آب

دستی به گونه تر پاییز می کشید

ابری که مانده بود زراه صعود آب

بی تو چه می کشد آن روح بی نصیب

در دوزخ فریب فراز و فرود آب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 8:37  توسط ناژوان |