![]() |
![]() |
|
| زمستان است |
|
من وتو
درست هفت سالمان بود که میان گندمزار لای علف هایی که پیشانی آسمان را می ساییدند گم شده بویم خنکای نسیم همراه آشنایی بود و بوی نمناک خوشه ها عادت هایمان را می شست یادت هست چقدر با سنجاقک ها حرف زدی؟
من و تو آغاز یک پایان بودیم مثل سلام نماز پدر بزرگ من و تو اقامه عشق را در انبوه علف ها بستیم یادت هست چقدر رقصیدی؟ و دور شدی از گندمزار من وتو آغاز یک عشق بودیم!
حالا دوباره سنجاقک ها برگشته اند و من در رویایی سبز دنبال نسیمی راه افتاده ام در تکاپوی گندمزاری بی پایان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/24ساعت 17:27 توسط ناژوان |
|
|
این روزها را با عطر اقاقیا صبح می کنم و بی هیچ خیالی به دامنه های مرطوب عشق می روم و چشم های درخشان تو را در میان گلپونه های معطر چشمه های نور جستجو می کنم با هم بربلندای قله ی احسا س نرگس های وحشی پس از باران را چنگ می زنیم والماس گمشده دل را از طغیان ناگهانی شب می ستانیم و دوباره با عطر اقاقیا باز می گردیم و نرگس های وحشی پس از باران را به تماشا می نشینیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/28ساعت 15:50 توسط ناژوان |
|
|
"شوريده شيرازی" که به شوريده اعمی نيز معروف است، از شاعران دوره ناصرالدين شاه بوده و علاوه بر اشعار زيبا به تصنيف سرايی نيز دست زده است که در مواردی اين آثار جزو بدايع ادبی به شمار میروند. امروز تصنيف بسيار زيبا و هنرمندانه اين شاعر را که آقای شجريان در دستگاه شور اجرا و در آلبوم معمای هستی ارائه كرده است، تقديم میکنم. البته اين تصنيف سالها پيش از اين نيز توسط استاد در دستگاه شور با تنظيم مرحوم خالقي و آهنگ علي اكبر خان شيدا در برنامه گلهاي رنگارنگ 292 اجرا شده بود.
هرچه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من هرچه بری ببر، مبر سنگدلی به کار من هرچه بری ببر، مبر رشته الفت مرا هرچه کنی بکن، مکن خانه اختيار من هرچه روی برو، مرو راه خلاف دوستی هرچه زنی بزن، مزن طعنه به روزگار من هرچه كشي بكش، مكش باده به بزم مدعي هرچه خوري بخور، مخور خون دل فگار من ** هرچه شوي بشو، مشو تشنه به خون زار من هرچه نهي بنه، منه دام به رهگذار من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/06/30ساعت 13:12 توسط ناژوان |
|
|
ما خداوندان عشقیم و خدایی می کنیم در ره وصل تو اسطوره گدایی می کنیم دیده ها را می گماریم و به رویا می رویم هر چه رویای تو باشد ماجرایی می کنیم سمت احساس تو شاید ماجراجویی نداشت ما ولی پرواز خود را ماورایی می کنیم ماهیانیم و کویر عشق را بگزیده ایم چون در این دریای عشقت آشنایی می کنیم؟ ما گدایان خداییم و خدایان گدا همچو نی گاه جدایی التجایی می کنیم ما خداوندان عشقیم و خدایی می کنیم در ره وصل تو اسطوره گدایی می کنیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/01ساعت 14:55 توسط ناژوان |
|
|
مثل همیشه
در ادامه لبخند بود و کودک درون خویش را به نوازش نشسته بود دلآواترین قلب جهان در سینه داشت - اگرچه ترنم نگاهش را از من دریغ می داشت دامنه عشق او پایانی نداشت مثل همیشه با مطلع ناز آمده بود وبا ضرباهنگ سازی همیشه کوک کولاک می کرد و دستان من ناخودآگاه به سمت واژه ها می رفت تا در سماع ممتد شعر مصراعی تازه بیابد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/04/28ساعت 16:49 توسط ناژوان |
|
|
صبح یک روز بهاری من و او بی هیچ مقدمه ای به باغ سعد آباد رفتیم. همه چیز برای یک روز خوب فراهم بود. می خواستیم تمام کاخ-موزه ها را ببینیم و بعد به سراغ برادران امیدوار برویم. هوای شمیرانات طبق معمول ابری بود. صدای بلبلها، قناری ها و دیگر پرندگان کلاغ ها را عاصی کرده بود. ما نیز کاخ به کاخ و تالار به تالار تاریخ سیاسی و هنری-فرهنگی کشورمان را ورق می زدیم که چشممان به پسر بچه ای هنرمند افتاد که درفضای باغ و میان جمعی از مردم، بومی بر سه پایه گذاشته بود ونقاشی می کرد. انصافا نقاشی چیره دست بود. نقاشی اش که تمام شد ،دختری از او خواست تابلویی از باران نقاشی کند. دست به کار شد. با سرعتی اعجاب آور آسمان ابری ،رگبار و منظره بر روی بوم نقش می بستند که ناگهان رعد و برق شدید در گرفت و رگباری تند تمام رنگ های بوم را در هم آمیخت و رنگین کمانی کوچک بر روی زمین نقش بست. کودک می خندید و بهت چشمان دخترک را خیره کرده بود . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/04/04ساعت 11:54 توسط ناژوان |
|
|
دلم گرفته از این روزهای تکراری
دلم گرفته تر از این نمی شود آری تمام روز کپی می شوم به روی خودم و خواب هم که ندارد خیال بیداری کنار چشمه ی این روزهای خشکیده چه سال ها که نشستم ولی نشد جاری همیشه یک نفر از هیچ جا نمی آید و زخم فاصله ها ، آه ، می شود کاری و بس که عقربه ها دور خویش می چرخند گرفته بغض ساعت از این لحظه های پرگاری قطار یک نفره باز می رسد از راه دوباره روز دگر راه و ریل تکراری منم ... همان که در آغوش خویش می میرد و ضربه ، ضربه ی کاری ست ، آه ، ضربه ی کاری
وقتی که شب دو طرح مخالف کشیده بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/05ساعت 13:4 توسط ناژوان |
|
|
پيانونواز دونالد بارتلمي آن طرف پنجره، «پريسيلاهس» پنج ساله، چارگوش و خپله، درست مثل يك صندوق پستي (با بلوز قرمز و شلوار چروك مخمل كبريتي آبي)، با ظاهري بسيار زننده دنبال يك نفر ميگشت كه آب دماغ آويزانش را پاك كند. مطمئناً يك پروانه توي آن صندوق پستي گير افتاده بود، آيا اصلاً ميتوانست در برود؟ يا اينكه محتويات صندوقهاي پست براي هميشه به او ميچسبيد، مثل والدينش، مثل اسمش؟ آسمان آفتابي و آبي بود. يك تكه فيله سبز «سيلي پاته»(1) توي خيك پريسيلاهس ناپديد شد. مرد سرش را برگرداند تا با زنش كه داشت روي دستها و زانوهايش از در تو ميخزيد احوالپرسي كند. مرد گفت: «خوب، چطوري؟» زن گفت: «من زشتم» و در حالي كه به پشت روي كتفش نشسته بود ادامه داد: «بچه هامون زشتن». «برايان» به تندي گفت: «مزخرفه. اونها بچه هاي فوق العاده اي هستن. فوق العاده و خوشگل. بچه هاي بقيه مردم زشتن، نه بچه هاي ما. حالا پاشو برو «دود خونه»(2) مگه قرار نبود ژامبون دودي درست كني؟» زن گفت: «ژامبون خراب شد. من نتونستم دودش بدم. همه چي رو امتحان كردم. تو ديگه منو دوست نداري. پني سيلين مونده بود. من زشتم، بچه ها هم. گفت به تو بگم خداحافظ.» «كي؟» «ژامبون ديگه. ببينم اسم يكي از بچه هامون آمبروسه؟ يه نفر به اسم آمبروس واسه مون يه تلگرام فرستاده. الان چند تا بچه داريم؟ چهار تا؟ پنج تا؟ فكر ميكني اونها طبيعي باشن؟» در حالي كه دستش را توي موهاي كنگر مانندش ميبرد ادامه داد: «خونهمون داره زنگ ميزنه. چرا دلت ميخواست يه خونه فولادي داشته باشيم؟ چرا فكر ميكردم دلم ميخواد توي «كنتيكوت»(3) زندگي كنم؟ نميدونم». مرد به نرمي گفت: «پاشو. پاشو عزيزم پاشو وايسا و آواز بخون. «پارسيفال» رو بخون.»
زن از كف اتاق گفت: «دلم يه «تريامف» ميخواد. يه تيآر ــ فور. توي «استمفورد» همه از اون دارن جز من. اگه تو واسه م يه تيآر ــ فور ميگرفتي، بچه هاي زشتمونو توش مينشوندم و تا دوردورها ميرونديم تا «ولفليت». همه زشتيها رو از زندگي ات ميبردم بيرون». «يه سبز شو ميخواي؟» زن با لحني تهديد آميز گفت:« يه قرمزشو. يه قرمزش با صندلي هاي قرمز چرمي». مرد پرسيد: «مگه قرار نبود رنگها رو بتراشي؟ من يه IBM واسه خودمون خريدم.» زن گفت: «دلم ميخواد برم «ولفليت». دلم ميخواد با ادموند ويلسون حرف بزنم و سوار تي آر ــ فور قرمزم بشه و يه دوري بزنيم. بچه ها هم ميتونن دنبال صدف بگردن. من و باني خيلي حرف واسه گفتن به هم داريم». برايان با مهرباني گفت: «چرا اون كتف بندها رو در نمي آري؟ خيلي بد شد كه ژامبون خراب شد». زن شريرانه گفت: «من عاشق اون ژامبون بودم. وقتي تو با ولووي قرمزت به دانشگاه تگزاس روندي، فكر كردم داري واسه خودت كسي مي شي. دستمو بهت دادم. تو حلقه ها رو دستم كردي. همون حلقه هايي كه مادرم به من داده بود. فكر ميكردم سري از سرها سوا مي شي، مثل باني.» مرد شانه هاي پهنش را به او نشان داد و گفت: «همه چيز در حركته. بيا پيانو بزن، ميزني؟» زن گفت: «تو هميشه از پيانوي من ميترسيدي. چهار پنج تا بچه مون هم از پيانو ميترسن. تو يادشون دادي از اون بترسن. زرافه رو آتيشه، ولي فكر نميكنم تو اهميتي بدي.» مرد پرسيد: «حالا كه ژامبون از دستمون رفته چي بخوريم؟» زن با سردي گفت: «يه كمي «سيلي پاته» تو فريزر هست». مرد نگاهي انداخت و گفت: «داره بارون مياد. بارون يا يه چيزي تو همين مايه ها». زن گفت: «وقتي از مدرسه وارتون فارغ التحصيل شدي، فكر ميكردم بالاخره ميتونيم به استمفورد بريم و همسايه هاي جالبي داشته باشيم. ولي اونها جالب نيستن. زرافه جالبه ولي اون هم بيشتر وقت ها خوابه: صندوق پستي باز جالب تره. اون مرده سر ساعت 31/3 بازش نكرد. امروز 5 دقيقه دير كرده. معلوم ميشه دولت باز هم دروغ گفته.» برايان با ژستي حاكي از بي حوصلگي چراغ را روشن كرد. انفجار ناگهاني نور صورت لاغر زن را كه رو به بالا داشت روشن ساخت. مرد با خودش گفت: «چشمهاش شبيه نخود برفيه. رقص تامار. اسم من تو فرهنگ لغت، تو سوابقم قانون خوشبختي دو جانبه س. شايد هم غذاي پيانو. يه گوله درد داره تو دنياي غرب ميدوه.» زن از كف اتاق گفت: «خداي من! زانوهام!» برايان نگاه كرد. زانوهاي زن سرخ شده بود. زن گفت:«بي حس شده، بيحس بيحس. من درزهاي جعبه كمكهاي اوليه رو گرفتم. كه چي بشه؟ نميدونم بايد به من بيشتر پول بدي. «بن» داره اخاذي ميكنه. «بسي» دلش ميخواد يه نازي باشه. آخه داره صعود و سقوط رايش رو ميخونه. حالا ديگه همه به اسم هيملر ميشناسنش. اسمش همين بود ديگه: بسي؟» «آره. بسي». «اون يكي اسمش چي بود؟ اون بوره رو ميگم.» «بيلي. اسم پدرتو روش گذاشتيم. باباتو.» «بايد واسه من يه دونه Airhammer (4) بگيري تا باهاش دندون هاي بچه ها رو تميز كنم. اسم اون مرض چيه؟ اگه تو واسهم نگيريش، همه بچه هام اون مرض رو ميگيرن، دونه دونه شون.» برايان گفت: «و يه دونه هم كمپرسور و يه ضبط پاين تاپ اسميت. يادمه.» زن به پشت خوابيد. كتف بندها روي موزاييك تلق تلق كردند. شماره او، 17، بزرگ روي لباسش نوشته شده بود. چشم هاي تابدارش را سفت بسته بود. گفت: «فروشگاه آلتمن حراج گذاشته. شايد يه سر برم.» مرد گفت: «گوش كن پاشو. پاشو برو تاكستان. من هم پيانو رو ميغلتونم اونجا. تو خيلي رنگ تراشيدي.» زن گفت: «تو به اون پيانو دست نميزني. لااقل تا يه ميليون سال ديگه اين كار رو نميكني.» «واقعاً فكر ميكني از اون ميترسم؟» زن گفت: «تا يه ميليون سال ديگه. حقه باز!» برايان آهسته گفت: «خيلي خوب. خيلي خوب» و با قدمهاي بلند به طرف پيانو رفت. دستش محكم لاك الكل سياه آن را چسبيد. شروع كرد به غلتاندن آن در طول اتاق و بعد از يك مكث كوتاه، ضربه مرگبار آن به او اصابت كرد.
------------------- پانوشتها: 1- silly putty 2ــ اتاقي كه در آن گوشت و ماهي را دود ميدهند. 3ــ ايالت كنتيكوت آمريكا 4ــ Air hammer دستگاهي در دندانپزشكي كه به يك پمپ هوا متصل است و توسط هوايي كه ميدمد دندانها را خشك ميكند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/29ساعت 16:21 توسط ناژوان |
|
|
بهار آمد وتو در ابتداي آن با چشماني روشن و خندان با دستاني مبسوط تر از نور
لحظه ها اميد خالص اند ونبض ماهي ها پر از موسيقي آب فاصله اي نيست من در امتداد نگاه تو مي ايستم لبريز از هنوز موج ها را به دريا پس ميدهم تو در امتداد نگاه من موج مي زني اقيانوسي از رقص . . . اينك بهار و شعرهايي كه براي تو مانده است و زخمه اي كه ضرباهنگ دلريخته هاي مرا مي نوازد و آواز ممتد نسيم و رقص بي پايان با د و پايان مرگ اقاقيا دوباره سبز
اينجا چقدر شبيه روشنايي وهم است با ابرهاي پاره پاره كه ناگهان مي بارند و زورقي كه از چشمان تو شروع مي شود با بادباني كه در انديشه نارون ها آرام آرام مي خواند و بي اختيار مي راند مقصدتوتمي ديگر در وهم و روشنايي اينجا بهار اينك تو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/01ساعت 11:25 توسط ناژوان |
|
|
من شکوفايی گلهای اميدم را در روياها ميبينم.
حميد مصدق |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/10ساعت 3:4 توسط ناژوان |
|
|
برنامه هایت را خط خطی کرده بودم دو تا سنجاقکت هم دزدیدم و تمام بالهای پروانههایت را
فردا صبح زود وقتی میرفتی مدرسه صدای گریههایت را شنیدم آرام حریر را بر سر کشیدم و خندیدم . . . . .
از مدرسه برگشته بودی ورقهات را در دست داشتی با نمره "بیست آفرین" و مثل یک بخشش تازه نگاهم را دزدیدی!
حالا همه چیز برابر شده بود و ما با هم به رویا رفتیم و خوابهای کودکانهمان را تقسیم کردیم خانهمان پر از پروانه شد و سنجاقکها بر فراز گلهای نرگس پرواز کردند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/20ساعت 15:33 توسط ناژوان |
|
|
ما به باغ رويا مي رويم بي آنكه بفهميم بي آنكه بدانيم و با نفس هاي گرم خورشيد همدم مي شويم آرام وبي هياهو ودر آرامش بنفشه ها مي آساييم من هنوز هم بي تو خوابي ندارم . . . . . . و جز تو رويايي تو در ميان لحظاتمان گل هاي كاغذي مي كاري و دانه هاي انار مي تركاني ولبخند مي ريزي و دستهايمان را پر از بال هاي پروانه مي كني . . . . . . . . . . . . . . . راستي جاي تخيل كجاست؟ حالا تو آنچنان از من دور شده اي كه ضربان قلب مرا از ياد برده اي و چشم هاي مرا سياه مي انگاري و با دفتر هاي رنگارنگت روزگار را به خاطره مي خواني و روز ها را به نقاشي مي خواهي و ديشب در كشاكش خواب هايت آخرين ستاره يادبودمان را به پريشاني سپردي . . . . . . و من تمام شدم آرام و بي هياهو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/10/26ساعت 18:0 توسط ناژوان |
|
|
مثل همیشه در ادامه لبخند بود و کودک درون خویش را به نوازش نشسته بود دلآواترین قلب جهان در سینه داشت اگرچه ترنم نگاهش را از من دریغ می داشت دامنه عشق او پایانی نداشت
مثل همیشه با مطلع ناز آمده بود وبا ضرباهنگ سازی همیشه کوک کولاک می کرد و دستان من ناخودآگاه به سمت واژه ها می رفت تا در سماع ممتد شعر مصراعی تازه بیابد. برای چشم های او…
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/25ساعت 12:1 توسط ناژوان |
|
|
کجایی شهسوار من؟ مشامم پر شده از عطر گیسویت ودر موج خیالم قاصدک هایی که می خندند کجایی ای نگار من؟ تو ای شمع شب تارم کجایی ای بهار من؟ به مضرابی که با زخمه نشسته روبروی ما -من و روی خیال تو- به بارانی که شسته خلق و خوی ما و ما را با ترنم آشتی داده است به نجوایی که آهسته شکسته گفتگوی ما خدا را بیش از این مپسند تنهایی بیا ای نازنین دیگر بیا ای مهربان آخر
چو ویران می شود آغوش گرم مهربانی ها چو برهم می زند رسم مروت باد پاییزی میان شعله های اشک و آه من تویی سوزان ترین مرهم بیا ای مرهم دل ها بیا شیرین ترین صهبا کجایی شهسوار من؟ کجایی ای نگار من؟ تو ای شمع شب تارم کجایی ای بهار من؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/19ساعت 7:22 توسط ناژوان |
|
|
از دلنوشته های غزل چند روزیست که دلم هوایت را کرده. خیلی زیاد و تو هنوز هم نیستی. راستی من گاهی فکر می کنم به خاطر چیزی از من دلگیری. شاید به خاطر انکه باز هم خواستم در دردهایم سهیمت کنم. شاید هم به خاطر آنکه کودکی ات را فهمیدم و شاید چون من هنوز هم دلتنگت می شوم. بی قرارت می شوم و وقتی می ایی من بال در می اورم تا پرواز کنم و پرواز را به خاطر بسپارم. شاید چون گمان می کنم پرنده مردنی نیست چون اگر بمیرد یکی دیگر هست که مثل مثل خودش باشد . از اول هم بوده.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/08/03ساعت 8:23 توسط ناژوان |
|
|
...باري، حكايتي ست مهدی اخوان ثالث
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/29ساعت 18:31 توسط ناژوان |
|
|
آرامش نباتی من را
از من مگیر بانو!
بگذار این خراب
- که من باشم-
در فسفر نگاه تو
خود را بی خویش تر کنم
بگذار تا شقیقهی انگشتانت
نبض مرا بگیرد
این کوچهها تمام بنبست است
این آسمان همیشه همین رنگ است
قندان ماه دیگر
پستانک ِمرا
شیرین نمیکند
من شیرخوارهام
قنداقهام هنوز نو و تازه ست
این سرنوشت ماست
باغی که شوکران و شکر دارد
بانو!
من حوصله ندارم
کافیست
بازی تمام شد. جام مرا بده
"طه حجازی"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/16ساعت 12:19 توسط ناژوان |
|
|
چقدر به طراوت تو محتاجیم به دردانه های بارانت به سور وسات بلبلان سرگردانت به لبخند وسیع دشتهایت به آواز بلند دستهایت
بهار عزیز من و باران هرشب خوابت می بینیم خوابهایمان پر از بوی یاس شده اند و گلبرگ های ترنم نیلوفران آبی چشم هامان شده است
بهار عزیز پنجره های تغزل باز است و باور تو در ساقه های زنبق جوانه زده است کجاست قاصدک های رقصانت تا زلال آب و آینه را در ضرباهنگ صبحی رویایی گره زند بهار عزیز قطعا نگاه مرا پشت لحظه ها دیده ای وفانوس های شب را در چشمان ما مرور می کنی اینجا تمام قصه ها منتظرند سرانجامی سبز بیاور |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/25ساعت 11:28 توسط ناژوان |
|
|
زوزه میکشید و میآمد گله را رها کرده با دو چشم خون آلود یوسفی مگر اینجاست؟ من در او نشانهای دیدم گرچه بی نشانتر از من بود . . . . . . . . . . . . . . . سایهای به سوی بیراهه
او دوباره میآمد با نگاه مات و بیاندوه من ولی گرفته عزا مانده در جدایی او
این حکایتی کویری بود ما بیابان نورد قهاریم دوستانی چو گرگ شب داریم کاشکی تو گفته بودی . . . آه . . . کاشکی تو گفته بودی . . . آه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/16ساعت 17:43 توسط ناژوان |
|
|
نه باران می بارد و نه تو برمی گردی چه نگاهِ دلواپسی دارد این عشق هر روز از درختان غبار آلود همین خیابانِ خسته سراغت را می گیرم همین درختان که دیری است رد پای عبور تو را از یاد برده اند کجایی؟ به کجا رفته ای؟ و تا چندمین روزِ این همه سالِ بی باران باید به جستجوی تو باشم؟ دوباره نگاهم می کنند همین درختان خسته صبور و ساکت فقط نگاهم می کنند
به خانه بر می گردم و باز هم همان لبخند همیشگی که آن را چون ترانه ای بر طاقچه خانه ام به یادگار گذاشته ای رو به روی پنجره می نشینم بی آب و بی آفتاب نه باران می بارد و نه تو بر می گردی اما تعجب می کنم که پس از اینهمه سال بی باران چرا این گلدان کوچک که در خانه به یادگار گذاشته ای گل را فراموش نمی کند؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 12:32 توسط ناژوان |
|
|
امشب نمـاز نافــلـه ی مــن شکسته شـد قـد قـامـت خمـیـده ی مــن خـط بسته شد حـی الـفـلاح تــو پـیـکی خـجــسـته شــد چـنـگ دلـم بــه زلـف سیـاهت گـره زدم این هم به لطف دست قنوتت گسـسته شد تـا دیـدمت ز دور وجـودم رکــوع کــرد هر قـل اعـوذ عشق غــل پـای خسته شد الحـمد کردگــار کـه بـا مــن یـکی شـدی پیـمـان مــن به واژه ی لــبیک بسـته شد سبـحان رب عشـق کـه تسـلـیـم تـو شـدم دادم سـلام و ایـن دل در بـنـد رســته شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/05ساعت 17:7 توسط ناژوان |
|
رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت به جذبهی نگهی کز پیاش کشان میبرد چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت کرشمهای که جنون آورد تعقل آن بلای دانش صد هوشمند کرد و گذشت یکی قبول نکرد از هزار تحفهی جان بهانه، غمزهی مشکل پسند کرد و گذشت که بود این که ز چشم بدش گزند مباد که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 18:12 توسط ناژوان |
|
|
آخرین خبر این بود: صدای گریه زمین شنیده شد هیچ تعجب نکردم هزاران سال است شاعران این را فریاد می زنند ما نشنیده گرفتیم آخرین بازی زیباتر بود دوباره ظرافت و هنر به مستطیل سبز برگشت چه شعرها که باماتادورها نگفتند! یادش بخیر مارادونا آخرین لحظه دیدمش مثل همیشه عجله داشت جواب سلامم را خورد و در گذر نسیم محو شد آخرین بار است که سوگند می خورم من با تمام قاصدک ها دوستم آنها صمیمی ترین گل های دنیا هستند به جان گل یاس! ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 19:21 توسط ناژوان |
|
|
به بهانه دیرینه روز تابستان اینجا کسی برای شما مدتی ست که ... هی بیتهای گمشده را مدتی ست که... پیدا نمی کند و دلش شور میزند شاید برای این که شما مدتی ست که... روی نوار مغز کسی راه می روید این روح سر به راه مرا مدتی ست که... حال بدی ست این که فقط چهره شما هی حک شود و مثل دعا مدتی ست که... گاهی امید و گاه کمی ترس خنده دار گرمای دستهای خدا مدتی ست که... آنقدر بیتفاوت و سردی که عاشقی از یاد و خاطر و دل ما مدتی ست که... بگذار جملههای بدِ ناتمام را ... رک! زیرخاک پای شما مدتی ست که... له می شود تمام غزلها و شعرهام آنتن نمیدهید و صدا مدتی ست که... *** صد بار روبروی شما ... حرفهای پرت آقا! میان گمشدهها مدتی ست که... دنبالتان ... همیشه همین دور مضحک و اینجا کسی برای شما مدتی ست که...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/01ساعت 16:5 توسط ناژوان |
|
|
رقصي تمام عيار در ساحل يك عاشقانه آرام و زيباترين نگاه دختران دريايي از هيچ تا بي نهايت و پرواز تا اوج باغ باغ آواز قناري ها آسمان آسمان ترنم چلچله ها اينجا شمال دل هاي مشتاق است دستور هميشگي:…… عشق اوج زيباست طبع بلند طبيعت مرا باز مي آفريند زبان بسته گياه باز مي شود دوباره ترنم دوباره رقص پرواز تا اوج و رقصي بي نقص بايد رفت بشكوه وبي پروا مقصد:……. تولدي دوباره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/20ساعت 16:19 توسط ناژوان |
|
|
غزل: می خواستم برای خودم باشم ونشد مهمان لحظه های خودم باشم و نشد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/09ساعت 13:2 توسط ناژوان |
|
|
غافلگیر شدم خبر شگفت انگیز بود مثل چشم هایش که ناگهان می درخشد مثل فکرهایش که ناگهانی تر است هنوز مبهوت آن واقعه ام از اینجا نبود اصلا اینجایی نیست پشت در پشت از عدم آمده اند ناگهان نیستم کرد در بهت این واقعه هیچ مگو!
بیدار بودیم در خوابی که به ابدیت می ماند و چارچوب رویا را در هم شکسته بود زنگی نبود ...... ورنگی نیست خبر شگفت بود در چشم هایش یک پری متولد شده بود و روز های ابری را فراموش کرده بود
و اکنون در آسودگی بی ساحل درجستجوی یک جفت چشم دیگر بود چشمانی به رنگ فکرهای بی پایانش ....................... غافلگیر شدم!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/05ساعت 16:3 توسط ناژوان |
|
|
پیشکش به کویر: این بار که دیدمش آرامشی پنهان در نگاه خسته اش بود خنده هایش دوباره باغ های پسته را شکوفا می کرد و ستاره هایی دیگراز گریبان کلامش می ریخت این بار که دیدمش بی هیچ گلایه ای همه را بخشوده بود و شعر های نابش را - یکجا به دخترکی گلفروش داده بود در ازای یک شاخه گل یاس این بار مردی بود از تبار عشق از جنس پروانه و چشم های همیشه نگرانش پر از پلک پنجره بود ومن دلم می خواست تصویری از او در قاب آسمان بگذارم تا تمام فرشتگان رویای ناتمام خود را تماشا کنند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/17ساعت 8:26 توسط ناژوان |
|
|
تاریخ گوشه گیر شده بود زمان سنگین قلب ها ایستاده بودند قصه ها تکرار می شد: اینجا عبور بی معنی است تنهای تنها بود بزرگی اش تکیده بود از کوه خبری نبود ابهتش باخته بود هیچکس باور نمی کرد او تمام شده باشد... و ما در حزنی تاریک در جستجوی تاریخ بودیم او تمام شده بود؟! اینجا عبور بی معنی است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/10ساعت 17:39 توسط ناژوان |
|
|
امروز بزرگداشت سپهر ادبیان ایران سعدی شیرازی است و ما با غزلی از او به استقبالش می رویم:
من اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم مرا روی تو محرابست در شهر مسلمانان وگر جنگ مغل باشد نگردانی ز محرابم مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم دگر ره پای می بندد وفای عهد اصحابم نگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما را الا گر دست می گیری بیا کز سر گذشت آبم زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزم بیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد دری دیگر نمی دانم مکن محروم ازین بابم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/01ساعت 12:8 توسط ناژوان |
|
|
همهمه ای بر پا وشولای مرد رها در توفندی بی مبالات ومرد بی اعتنا . . . . . اینجا انتهای کویر است سایه ای بر میز کتاب وسیب قرمز می خورد و می خواند باید بنویسد: خاطره ای از کویر رویا صادقانه است ساحل تمام خاطرات کویر را پاک کرده است و مرد خود را در طراوت بهار رها ...معشوقه دوران جوانی اش را در قاب آسمان بر انداز می کند لبخند شرماگین دخترک در انتهای رویا کمانه می کند آسمان سنگین شده است ما درهمهمه یکدیگر را شناختیم وبا هم سیب سرخ را از باغ خدا دزدیدیم! ودر تردید این که کدامیک اولین گاز را بزنیم لحظه ها را گم کردیم . . . هنوز بوی سیب می آید من وبهار عهدی دیرینه داریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/27ساعت 19:54 توسط ناژوان |
|
|
« متنِ گنگ » چشمت هنوز وا نشده پير مي شوي چون آفتابِ عصر سرازير مي شوي بي آن كه خستگي بتكاني در آينه چون سايه اي شكسته زمين گير مي شوي از جنس شبنمي ، كه به محض طلوع مرگ در عرض چند ثانيه تبخير مي شوي *** فوراً به رنگ ضايعه در چند عكس تلخ در ازدحام واقعه تكثير مي شوي بعد از غروب ، بر در و ديوار شهرِ خويش چندي اسير دست تصاوير مي شوي تا كم كمك به دست فراموشي ات دهند در خاطرات گمشده زنجير مي شوي *** حالا كه رفته اي به افق هاي دوردست كم كم به رنگِ متن اساطير مي شوي اي دفتر مناقشه ، اي خواب ناگزير حال از كدام زاويه تعبير مي شوي اي متنِ گنگ قابل تأويل ، بعد از اين طبق كدام ذائقه تفسير مي شوي "دکتر کاووس حسنلی"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/20ساعت 8:24 توسط ناژوان |
|
|
امسال؛ سال بهار است ما از تمام فصل ها عبور کرده ایم و به زیبایی محض رسیده ایم امسال سال بهار است و ترنم عشق در رگ های درختان جاری است و باغ مهربان مادربزرگ هوای تازه عید را استنشاق می کند و سایه هایش را به عابران پیاده می بخشد امسال چکاوک ها بال های خود را به چشمه ساران می سپارند و در خنکای آن جان پرواز را تازه می کنند امسال شکوفه ها درست روز عید می رسند و نارنج و ترنج دامن دامن گل نرگس می چیند امسال؛ سال بهار است و کویر پر از نیلوفر آبی می شود و رابعه دختر کوچک پاییز برای باغچه کوچک خانه شان غزل می خواند امسال بهار با مشاطه می آید و باغ های زیتون را آرام آرام آرایش می کند باور کنیم امسال، سال بهار است ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/28ساعت 13:36 توسط ناژوان |
|
|
هزار بار چشمانت را سروده ام هزار بار ديگر نيز می سرايم تا جهان يکسره شعری شود در چشمان تو و کبوتران بی آرام دستانت را پرواز خواهم داد تا کوچه کوچه داستانگونه های تو را بازگو کنن هزاران بار عشق تو راگريسته ام، هزار بار ديگر مي گریم تا جهان يکسره رودی شود، فراخور دريای سينه تو تا درآسمان گمشده غروب ، تو را فرياد کنند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/16ساعت 14:2 توسط ناژوان |
|
|
چندی قبل فیلم «جنسیت و فلسفه»ی مخملباف را دیدم. فیلم تا نزدیک به انتهای آن، به نظرم کاملا معمولی میآمد تا اینکه پایان فیلم موجب شد که قید کاملا را از سر واژهی معمولی بر دارم. من دستی در نقد فیلم ندارم و هر چه میگویم حسام به عنوان یک بینندهی آماتور است: فیلم، داستان معلم رقص تاجیکی است به نام "جان" که در روز تولد چهل سالگیاش، دست به حرکتی انقلابی علیه خود میزند و تمام چهار معشوقهی خود را در سالن تعلیم رقص خود در یک زمان جمع میکند و صادقانه به همهی آنها نشان میدهد که تنها عشق زندگیاش نبوده اند. او کورنومتری به همراه دارد که لحظات تعشُق خود را اندازه میگیرد و این لحظات هنوز به چهل ساعت نرسیده اند پس او هنوز سالی یک ساعت نزیسته است. با هر کدامشان داستان آشنایی خود را دوره میکند و سپس هر کدام او را ترک میکنند. معشوقهی چهارم او تحت تاثیر صداقت «جان»، چهار معشوق جواناش را جمع میکند و میگوید که من همهی شما را با هم داشتم. همه او را ترک میکنند. معشوقهی چهارم از جان میخواهد که برای او بماند اما جان معتقد است که «نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصلهای هست» و اینکه عشق همیشه از اتفاقات پیش پا افتاده آغاز میشود و اینکه عشق، ابدی نیست و اینکه عشق، چیزی نیست جز نحوهای معاملهی پایاپای و ما آدمیان تنهایِ تنهایِ تنهاییم. فلسفهی جان، این بود: «میعشقم پس هستم» کورنومتر هم نشانهی اندازهگیری طول هستی او بود اما در تجربهی عاشقیهای مدام دریافت که عشق، توهم بزرگی است زیرا عشق، ممکن نیست پس زیر پای هستیاش خالی شد و به «هیچ» رسید، هیچی که همان تنهایی بود. صحنهی پایانی فیلم، جان را در ماشین خود نشان میدهد در حالی که شمعی در دست دارد و رانندگی میکند و به آکاردئون نواز دورهگردی میگوید: «چهل سالگیِ تنهاییام را جشن گرفتهام» باران مدام میبارد و دورهگرد کور، با لهجهی تاجیکی به فارسی شعر میخواند و مینوازد. **** من همیشه مفتون این جملهی شریعتی بودهام که: «دوست داشتن از عشق بالاتر است». در عشق، نحوهای جنون، افراط، عدم دوام و در یک کلام توهم هست اما در دوست داشتن نحوهای اعتدال، و احتمال دوام و واقعبینی بیشتر وجود دارد. میتوان به حقیقت تلخ تنهایی ذاتی آدمی پی برد و در عین حال دوستدار کسی بود یا ماند اما نمیتوان به آن پی برد و عاشق شد یا ماند، «نه، عشق ممکن نیست» و باز «دوست داشتن از عشق بالاتر است»........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت 10:55 توسط ناژوان |
|
|
ناگهان جانی تازه در من می دمد همچون ماهی دور افتاده از آب که به دریا می اندازند چقدر آسان چقدر راحت مرا به سرچشمه زندگانی می برد گفته بودم محشر است رستاخیز غنچه ها آغاز می شود دیگر تنها گل است و شکفتن این معجزه همیشگی اوست به همین سادگی به همین راحتی با دست های ظریف خود مرا به آب می اندازد و دوباره زندگی آغاز می شود.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/07ساعت 16:36 توسط ناژوان |
|
|
مدتیست دیگر صدايم را نمیشنوی، صدایت را نمیشنوم، درست از همان روز که گفتی تنهایت نمیگذارم. مینويسم شاید بخوانی اما حالا دیگر خواندنت هم دردی را از من دوا نمیکند، میدانی؛ روزها میگذرند ماه ها میگذرند و سالها نیز خواهند گذشت اما چيزی در من تغيير نمیکند. هیچ چيز، انگار كه چيزی را گم کرده باشم، هر روز به دنبالاش میگردم نمیدانم گم کردهام یا جایی جا مانده است یا شاید تو آن را با خود بردهای! جایش خالی است میسوزد…
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/19ساعت 13:38 توسط ناژوان |
|
|
گشت غمناك دل و جان عقاب چو ازو دور شد ايام شباب ديد كش دور به انجام رسيد آفتابش به لب بام رسيد بايد از هستي دل بر گيرد ره سوي كشور ديگر گيرد خواست تا چاره ي نا چار كند دارويي جويد و در كار كند صبحگاهي ز پي چاره ي كار گشت برباد سبك سير سوار گله كاهنگ چرا داشت به دشت ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت وان شبان ، بيم زده ، دل نگران شد پي بره ي نوزاد دوان كبك ، در دامن خاري آويخت مار پيچيد و به سوراخ گريخت آهو استاد و نگه كرد و رميد دشت را خط غباري بكشيد ليك صياد سر ديگر داشت صيد را فارغ و آزاد گذاشت چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير زنده را فارغ و آزاد گذاشت صيد هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز كه صياد نبود آشيان داشت بر آن دامن دشت زاغكي زشت و بد اندام و پلشت سنگ ها از كف طفان خورده جان ز صد گونه بلا در برده سا له ها زيسته افزون ز شمار شكم آكنده ز گند و مردار بر سر شاخ ورا ديد عقاب ز آسمان سوي زمين شد به شتاب گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد با تو امروز مرا كار افتاد مشكلي دارم اگر بگشايي بكنم آن چه تو مي فرمايي ›› گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم تا كه هستيم هوا خواه توييم بنده آماده بود ، فرمان چيست؟ جان به راه تو سپارم ، جان چيست؟ دل، چو در خدمت توشاد كنم ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ›› اين همه گفت ولي با دل خويش گفت و گويي دگر آورد به پيش كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون از نياز است چنين زار و زبون ليك ناگه چو غضبناك شود زو حساب من و جان پاك شود دوستي را چو نباشد بنياد حزم را بايد از دست نداد در دل خويش چو اين راي گزيد پر زد و دورترك جاي گزيد زار و افسرده چنين گفت عقاب كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب راست است اين كه مرا تيز پر است ليك پرواز زمان تيز تر است من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ايام از من بگذشت گر چه ا زعمر، دل سيري نيست مرگ مي آيد و تدبيري نيست من و اين شه پر و اين شوكت و جاه عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟ تو بدين قامت و بال ناساز به چه فن يافته اي عمر دراز ؟ پدرم نيز به تو دست نيافت تا به منزلگه جاويد شتافت ليك هنگام دم باز پسين چون تو بر شاخ شدي جايگزين از سر حسرت با من فرمود كاين همان زاغ پليد است كه بود عمر من نيز به يغما رفته است يك گل از صد گل تو نشكفته است چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟ رازي اين جاست،تو بگشا اين راز›› زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري عهد كن تا سخنم بپذيري عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست دگري را چه گنه؟ كاين ز شماست ز آسمان هيچ نياييد فرود آخر از اين همه پرواز چه سود ؟ پدر من كه پس ا زسيصد و اند كان اندرز بد و دانش و پند بارها گفت كه برچرخ اثير بادها راست فراوان تاثير بادها كز زبر خاك وزند تن و جان را نرسانند گزند هر چه از خاك، شوي بالاتر باد را بيش گزندست و ضرر تا بدانجا كه بر اوج افلاك آيت مرگ بود ، پيك هلاك ما از آن، سال بسي يافته ايم كز بلندي، رخ برتافته ايم زاغ را ميل كند دل به نشيب عمر بسيارش ار گشته نصيب ديگر اين خاصيت مردار است عمر مردار خوران بسيار است گند و مردار بهين درمان ست چاره ي رنج تو زان آسان ست خيز و زين بيش، ره چرخ مپوي طعمه ي خويش بر افلاك مجوي ناودان ، جايگهي سخت نكوست به از آن كنج حياط و لب جوست من كه صد نكته ي نيكو دانم راه هر برزن و هر كو دانم خانه، اندر پس باغي دارم وندر آن گوشه سراغي دارم خوان گسترده الواني هست خوردني هاي فراواني هست ›› **** آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ گندزاري بود اندر پس باغ بوي بد، رفته ا زآن، تا ره دور معدن پشه، مقام زنبور نفرتش گشته بلاي دل و جان سوزش و كوري دو ديده از آن آن دو همراه رسيدند از راه زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست لايق محضر اين مهمان ست مي كنم شكر كه درويش نيم خجل از ما حضر خويش نيم ›› گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بياموزد از او مهمان پند **** عمر در اوج فلك برده به سر دم زده در نفس باد سحر ابر را ديده به زير پر خويش حيوان را همه فرمانبر خويش بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلك طاق ظفر سينه ي كبك و تذرو و تيهو تازه و گرم شده طعمه ي او اينك افتاده بر اين لاشه و گند بايد از زاغ بياموزد پند بوي گندش دل و جان تافته بود حال بيماري دق يافته بود دلش از نفرت و بيزاري ، ريش گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش يادش آمد كه بر آن اوج سپهر هست پيروزي و زيبايي و مهر فر و آزادي و فتح و ظفرست نفس خرم باد سحرست ديده بگشود به هر سو نگريست ديد گردش اثري زين ها نيست آن چه بود از همه سو خواري بود وحشت و نفرت و بيزاري بود بال بر هم زد و بر جست ا ز جا گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا سال ها باش و بدين عيش بناز تو و مردار تو و عمر دراز من نيم در خور اين مهماني گند و مردار تو را ارزاني گر در اوج فلكم بايد مرد عمر در گند به سر نتوان برد ›› **** شهپر شاه هوا ، اوج گرفت زاغ را ديده بر او مانده شگفت سوي بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلك ، همسر شد لحظه يي چند بر اين لوح كبود نقطه ای بود و سپس هيچ نبود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/27ساعت 13:55 توسط ناژوان |
|
|
با تو بودن و خاموشی این اتفاقی ست که باور باید کرد مثل قناری که بر شاخه ای یخ زده نمی خواند با تو بودن مثل اندیشه محض این باوری ست که اتفاق افتاده است مثل شاخه ای که در انتظار برف نشسته است با تو بودن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/13ساعت 13:30 توسط ناژوان |
|
|
" تماشا " آب و آبي با تو ميجوشد آسمان يا هر چه دريايي است سبز و سوري با تو ميرويد ـ ـ زمين يا هر چه زيبايي است ارغنون و عشق با تو ميماند ـ ـ لحن دل يا آنچه ليلايي است مهر و مينو با تو ميتابد آنچه روشن آنچه رويايي است ماه و مه پيچيده در هم فرصتي مانده است ـ ـ پشت راز سبز جنگل فرصتي بيوهم پاي رفتن هست و شوق نو رسي ـ ـ با من ـ سمت و سويي تا سحرزايي است چشم ميچرخد تو را و باغ ميچرخد من نميگويم خيل شبوهاي شادابي كه ميچرخند و ميجوشند و ميرويند ـ ـ ميگويند: «در چه چشمي» «با چه آييني» «چنين آيينه آرايي است» من نميدانم تو را آنسان كه بايد گفت من نميگويم چنين يا آنچنان يا چون چرايي چند از تو گفتن ـ ـ پاي دل در گِل بالهاي شعر من در بند من نميگويم خيل بارانهاي بارآور كه ميبارند و ميپويند و ميجويند ـ ـ ميگويند: «تا نفس باقي است» «فرصت چشمت تماشايي است» محمدرضا عبدالملكيان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/01ساعت 10:42 توسط ناژوان |
|
|
سریال یا به قول بعضی ها "پی در پی" مدار صفر درجه رو به اتمامه!
گردون، امروز این شعرو هدیه می کنه به تموم دوستداران این سریال...
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی، چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی! *** یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود! آنگه که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود *** وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد، آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد! من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/08/28ساعت 9:50 توسط ناژوان |
|
|
براي دلخوشی ام استخاره مي گيرم اگر که خوب نيامد دوباره مي گيرم هميشه سفره گسترده نگاهت را براي برکت شعر استعاره مي گيرم براي آنکه مبادا خطا کند چشمم از آب و آينه حتي کناره مي گيرم شبي که ماه نباشد،سراغ چشم تو را از آشناي قديمش ستاره مي گيرم اگر چه حرف دلت را شنيده ام،اما براي دلخوشی ام استخاره مي گيرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/08/19ساعت 14:58 توسط ناژوان |
|
|
در آن لحظه در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی دمادم تق و تق منقار می زد باز و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است و تنها می خورد هر کس که دارد در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم شیرین تر از شهد و شکر می کرد نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است شلوغ است دروغ است و غریب است و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم و نرم و بسیاری که بی شرم در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست دد است درنده است بد است زننده ست و بیش از این همه اسباب خنده ست در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است و دور است و کور است در آن لحظه که می پژمرد و می رفت و لختی عمر جاویدان هستی را بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت در آن پرشور لحظه دل من با چه اصراری تو را خواست و می دانم چرا خواست و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده که نامش عمر و دنیاست اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست "مهدی اخوان ثالث" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 13:52 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما با توایم لیک تو با ابر و آفتاب
همصحبتی چه فایده از ما درازتر تو پاسخ تمام معمای عالمی اما چه پاسخی ز معما درازتر |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|