![]() |
![]() |
|
| زمستان است |
|
حرفهایم را در صندوقچه رویاهایم پنهان کرده ام...
همچون بازوان آسمان که هربار اضطراب ستارگان نیمه سوز را در آغوش تپنده اش پنهان می کند
و من آرام و بی صدا چون جنین نیمه جانی هر روزنه نیمه تاریکی را همچون بهشت گمشده ای می یابم تا نیمه برهنه قلبم را در عطر نسیمش برای لحظه نه چندان دور نوازش دهم...
نزدیک تر بیا
و دلت را آیینه ای کن تا شاید گرمای اشتیاقم وسعت وجودت را درخششی کهربایی بخشد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/09/01ساعت 15:17 توسط ناژوان |
|
|
نمیدانم انار نارس فکرم که در دلشوره من می رسم آیا... ترک افتاده بر گلبونه سرخش به دردت می خورد یا نه! ولی یکبار دیگر امتحانم کن... مشاطه
هیچ چیزی روبروی مه آلود رو نمی تونست برام مخدوش کنه... انگار نگاهم مثل عینکی بسیار قوی می تونست همه چی رو حتی کوچکترین واکنشای آدمی رو در مخفی ترین حالتاشون هم تشخیص بده و همین تیزبینی داشت آزار می داد، دلم می خواست ساعتها نمی دیدم و می تونستم برای این کوری دلچسب هزاران توجیه رد شده پیدا کنم ولی انگار سوزنی همش توی چشمام کوبیده می شد تا مانع بسته شدنشون بشه و این از لحظات مبهم و شکنجه آور زندگیه... داشتم جدالی رو شروع می کردم که محکم و استوار به شکست خودم ایمان داشتم و هربار برای خودم این شکست رو به گونه های مختلف ترسیم می کردم اما از جدال نمی خواستم پا پس بکشم... و این همون حرص نابسامان انسانیه که هیچ قدرتی نتونسته اون رو لحظه ای تلطیف کنه... داشتم سرنوشتی رو نقاشی می کردم که انگار صدای شکستگی پیکر بلندبالاش رو در حین کار مثل موسیقی ای که صدای اضطراب انسانی رو به بدترین نحو به گوش می رسونه، می شنیدم و این آغاز چالشی ای در جدالی به انتها رسیده است... ساعتها در حالی که قطره های ریز و خنک آب از موهام به روی شونم می ریخت و تکون های آرومی بهم می داد به این شکست فکر می کردم، نمی دونم چرا چند وقتی بود که به این شرایط عادت کرده بودم... انگار چهره ی شکست مثل ناهنجاری هایی که اطرافم رو احاطه کرده بود، متبلور می شد... هیچ توانایی نبود... یک توقف تلخ و نامبارک... زیرچشمی به قدرت جسمانی شکست نگاه می کنم... می دونم در مواجه با این جسم توصیف نشده هر واکنشی مثل نیشخند زهرآلودی می مونه که تنها آسیبش رو به رویکرد انسانی برای بازگشت دوباره به زندگی می زنه... هر بار در مواجه با جسم های توخالی که نبود قدرت تعقل رو توشون بیشتر حس می کنم، تیر تأثیرم رو روی چشم هاشون می گذارم... انگار توی انتهایی ترین نقطه درون عدسی چشماشون نوعی ترس و تسلیم غیرارادی رو می تونی تصور کنی که اگه لحظه ای تنها لحظه ای غیر از ویژگی انسانی که بوی تقدسش همیشه بهم آرامش میداد رو برای به انزوا کشیدن روحشون بخوام بهره ببرم، در تأثیرگذاریشون هیچ راه مفری نمی مونه... در مقابل یک عالمه حرف نگفته ای که توی تمام این مدت تنها توی ذهنم حبسشون کردم، بدون هیچ وسیله دفاعی ای دارم تقلا می کنم... مثل مواجه یک بی دفاع در مقابل تجاوزگری که تنها و تنها به خودش و دستوراتی که مغز هنگ شدش بهش می ده، عمل می کنه... این حرف ها هیچ مرهمی با خودشون ندارن جز اینکه بخوان بیتفاوتی رو توی این مدت مثل سوزنی توی تنم فرو کنن... این سوزن هیچ دردی با خودش نداره، اما یادگاری از خودش روی بازوم به جا می گذاره که لمس هر بارش مثل کاردی می مونه که روی گونه های زنی زیبا توی یک تابلوی نقاشی بدون رنگ بکشی....
در حالی تن بدون حفاظم رو روی کف آشپزخونه می بینم که ساعت های گذشته رو به واسطه بین این تن برهنه و کف زمین نگاه می کردم، گاهی که عمیقا به کشش های ناشناخته انسانی فکر میکنم، پی در پی بر روی موجی شناور می شم که گویی طنابی بلند و نازک از قراردادهای روزمره زندگی من رو بر روی اون بازی میده و این موج با اینکه خیلی آرومه اما با تندی بیش از بیش خودش من رو در حائلی میان خواستن و دستیابی به اونچه که شاید تجربه ای متفعن و طولانی مدت از خودش به جا بگذاره... سوق می ده... به خطهای باقی مونده روی کف پام نگاه می کنم، انگار ساعتها روی تیزه های سختی دویده بودم، درست زمانی که حسرت پیروزی تمام وجودم رو حرصی کرده بود برای دستیابی... چشمام رو روی خطهای روی پام زوم می کنم، می خوام آهنگ شروع مبارزه رو با تلخ ترین صدا به گوش عمیق و پر شده شکست برسونم اما نمی دونم چرا سکوت مثل بازدارنده ای خشن، کاتولیک وار مانع به صدا در اومدنش می شه... توی ساعتهای مونده از این لحظه های پایانی، مثل زنی متزلزل بودم که به سرعت فکراش رو برای مواجهه با مردی سرد و بی تفاوت داره کنار هم می چینه، اما چه حیف که مطمئن بودم توانم برای تسخیر اون مرد بیشتر از مواجهه با این شکست بود... و این دستیابی حتی لحظه ای از عطش تسخیر اونچه که ذهن زخمیم رو داره خراش میده، کم نمی کنه... برای درک هر چیزی باید ساعتها نقاشیش رو روی چوب حکاکی می کردم و انقدر بهش نگاه می کردم تا صورت انسانی می گرفت و ساعت ها در قالب انسانی ناآشنا تداعی اش می کردم و انقدر این انسان تازه متولد شده رو توی ذهنم حلاجیش می کردم که خستگی موجب رنجش بیش از حدم از اون شرایط می شد و برای فرار ازش، اون رو کنار بقیه توی روزنه انتهایی ذهنم که همیشه بار زیادش درونم رو بیرحمانه چنگ می زد، مخفیش می کردم.... اما نمی دونم چرا نمی تونستم به شکست شکل انسانی ببخشم... حتی نمی تونستم تصورش کنم... همش احساس می کردم فراتر از توان من، داره روی کره چپ مغزم، ضعف من رو به پررنگ ترین شکل می کشه... و برای راهیابی بهش، هیچ گریزگاهی نبود... سرم رو بلند کرده بودم، احساس می کردم که آسمون بی رحمانه بارش رو روی صورتم گذاشته انقدر که شیارهای گونه هام خط عمیقی ممتدی رو روی پیکرم می کشید... و روح سرکشم رو به دام تسلیم سوق می داد و این، ریزش سردی رو توی انتهایی ترین لایه غرورم موجب می شد... باید می ایستادم بلند و بلندتر، احساس می کردم کفشی به بلندی آبی های نگفته به پام هست، مستقیم نگاه می کردم همیشه برای مواجهه با هر واکنشی چشمام رو باز باز نگه می دارم انقدر که نهایت درون حادثه رو بتونم بعدها نقاشی کنم، درست مثل بوسیدن ناگهانی... تصور ندیدن این لذت مثل مرگ یکباره در لحظه همبستری با رویاهاست... دگرگونی ناگهانی درونم، وجود سهمناکش رو داشت اثبات می کرد... اون داشت به تمام من راه می برد، گویی داشت از مغزم شروع می کرد تا به نشیمنگاه اصلیش یعنی دلم برسه و چه جالب که هیچ ضربان تندی رو حس نمی کردم... درست مثل وقتی که نظاره گر رفتنهای همیشگی هستم و اون لحظه تنها شال سیاهم رو تا رستنگاه موهام به جلو می کشم در حالی که پشت رو به باد سپردم... این سیر پیشرونده انگار مثل مورفینی ای که اولش دردی با خودش به همراه داره اما بعدش یک نئشگی، آرامش یا شاید هم عادت گزنده .... اون حالا بخشی از وجودم شده بود و چه قدر زمان همه چیز رو مسالمت آمیز می کنه... بخش کوچکی از درون منی که داشت سمفونی پیروزی می نواخت.... در پرتگاههای تاریک به تو رسیده بودم در مرکز زمین آنجا که همه چیز در ظرافتی آمیخته به دلهره به تمرکز می رسد در پرتگاههای تاریک به تو رسیده بودم و اگر دچار نومیدی بودم دقیقا به آن سبب بود که دوستت داشتم و به تو نیازمند بودم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/05ساعت 14:11 توسط ناژوان |
|
|
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند
ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند
نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند
نه رقص واژه ها ، نه سماع خوش حروف نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند
یا رب چه بود آنکه دل شرق می تپید با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند
فردوسی ات به صخرهّ ستوار واژه ها معمار باستانی آن کاخ سربلند
ملاح چین، سرودهّ سعدی، ترانه داشت آواز برکشیده برآن نیلگون پرند
روزی که پایکوبان رومی فکنده بود صید ستارگان را در کهکشان کمند
از شوق هر سرودهّ حافظ به ملک فارس نبض زمانه می زد ، از روم تا خجند
فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین کوته شدی به معجز یک مصرع بلند
اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش پیوند بر قرار نیاری به چون و چند
زیبد کزین ترقی معکوس در زمان از بهر چشم زخم ، بر آتش نهی سپند!
کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند
جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را آکند از مزخرف و آزرد زین گزند
جای بهار و ایرج وپروین جاودان جای فروغ و سهراب و امید ارجمند ،
بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی کلپتره های جمعی درجهل خود به بند
آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق از روزگار گاهان وز روزگار زند
واکنون سخنورانت یک سطر خویش را در یاد خود ندارند از زهر تا به قند
در حیرتم ز خاتمهّ شومت ای عزیز ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/06/07ساعت 14:33 توسط ناژوان |
|
|
به آسمان خانه ما که رسیدی آرامتر قدم بردار دستانم، در رویش آسایشی آرزو شده در باور خشک مردم کوچه و بازار همچون نقاشی دلتنگیهای به خواب فرو رفته آن طرف خیابان را به تصویر میکشد.....
صورت پررنگت را در میان افکار به اتو در آمده کودکیمان که همچون زهرخندههای آویخته شده در درخت رویاهایمان بود آرام و بیصدا بپوشان... تا مرهمی شوی برای طناب آویخته شده درخت خشک و قدیمی که همچون تنهایی به آواز در نیامده بی رحم و نامبارک است...
آهنهای میله ای شده نخواستن را همچون ابهت مردان در خاک خفته در سینه دندانههای تیز فقر فرو کن آنقدر که نالههای ممتد آن همچون نفسهای پیروزی، گنجشککان آزاد شده از قفس را به اوج تا رقص با ابرها مشیت کند... تجربه مهربانی کردن را در میان آرزوهای دخترکان مخملی کوچه و برزن که چارقد همیشه صورتی شان همچون تپش های فرو خفته رهزنان دل بی تاب و نامروت است گرم و پر صدا بیفشان.... تا در نگاه تمامی در تردید رفتگان کبودی آسمان همچون حقیقت به تصویر در نیامده صبح بی باک و استوار تصویر گری کند... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/22ساعت 10:47 توسط ناژوان |
|
|
تنهاییمان را که زمین خواند... دوباره شعر رویش را سر خواهم داد دوباره با تو را بودن آرزو خواهم کرد دوباره یادهای گذشتهمان را در کلامهای بریده بریدهام زیر گوش حسرت، نجوا خواهم کرد دوباره تولد دوست داشتن را لالایی خواهم کرد برای تنهایی اتاق در خواب خفتهام... دوباره رد انگشتان پولکیام را داستانهای نانوشتهای خواهم کرد بر روی چهره همیشه رنگ پریدهات ... دوباره خواهم خواند... آنقدر که نبودنت بهانهای شود برای رعدهای بیامان دلتنگی آنگاه آسمان دستانش را در نگاه تنهاییام خواهد شست و من تو را در غرور ایستادهام تکرار خواهم کرد... و تو هربار مرا به یاد بیاور آنقدر که اضطرابهای گاه و بیگاهم شانههای همیشه مردد تو را برای لحظهای آرامگاه بوسههای خود کند مرا به یاد بیاور آنقدر که نگاههای نخواندهام تمام دیوانگی دشت شود برای بارور شدن دوباره یکرنگی و مرا به یاد بیاور آنقدر که تو همان خاطره قدیمی نگفتهای شوی در در آههای شبانه که نابرابرانه در باد آرمیده است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/04ساعت 11:50 توسط ناژوان |
|
|
به پیشواز تو خواهم آمد تویی که رفتن لحظه به لحظهات تمام اضطراب بیصدای من میشد در انکار عقربههای بیرنگ ساعت
به پیشواز تو خواهم آمد تویی که زمزمههای هرگز به صدا درنیامده ات تمام حرفهای نگفته من میشد در انکار تمامی خواستههای به یغما نشسته همیشه سرد
به پیشواز تو خواهم آمد آنسان که سرمای مرده نگاهم آواز تمامی در دشت ماندگان را همچون بلورهای یخ در ریشه آرزوهای به خاک نشسته مان یکریز و پی درپی دفن کند...
به پیشواز تو خواهم آمد آنسان که دستان باز شده از اشتیاقم شانههای همیشه سخت تو را در تکانهای ناگهانی تنهاییام همچون شاخههای برفی درختان بیامان و یکریز تکیده و گوشهنشین کند.
حضور همیشه مرددت را پررنگتر کن آنقدر که آرامش نبودنت رنگینی تمامی نقاشیهای به تصویر در نیامده را برای هر ناز گم کرده خفتهای دوباره احیا کند
روزی به پیشواز دلتنگیت خواهم آمد آن وقت چهره فراموش شدهات را در سراشیبی آرزوهایم بخوابان جایی که دستان پر از نیلوفرهای خشک شده تنهایی رویای هر آغوش گرمی را برایت بیمعنا کند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/13ساعت 13:16 توسط ناژوان |
|
|
چشمانت را در باغچه همسایمان به یادگار بگذار جاییکه همیشه بیقراریهای بیصدای من در میان داستانهای دخترکان زیر شیروانی بیهیچ واژهای به تپشهای در آغوش کشیده میماند...
دستانت را در گرمی لبهای یخزدهام به یادگار بگذار جایی که پایان همیشگی تمامی هماغوشیهای زمین بود در میان ستارگان مرده آسمان
لبانت را در سردی گیسوان در باران خفتهام به یادگار بگذار جایی که بی تابی من همه از نفسهای به زبان نیامده دوست داشتن بود برای دانههای باور نشده در کویر تنهایی خفته
کلامت را در آرزوهای به غرور تنهایی نشکسته ام به یادگار بگذار جایی که گامهای پرخواسته من همه لرزه های تکان خورده تو بود در باور تمامی پچپچهای به نجوا در نیامده و دلت را در شیارهای لمس نشده انگشتانم به یادگار بگذار جایی که خوابهای طولانی تو بود در میان فکرهای کلاف شده من که همیشه لباس بلند حسرت می شد برای عریانی تمامی بهانههای مبهم رفتن اما آغوشت را در میان معصومیت کودکیمان دفن کن جایی که بیگانگی لحظه به لحظه تو تصور بودنت را در میان شمعدانیهای بو نشده برای هر خاطره گم کرده تنهایی پررنگتر می کرد و مرا از تو دورتر... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/11/01ساعت 12:40 توسط ناژوان |
|
|
من تو را دوست دارم آنقدر که تپشهای نگفتهام شبیه رازهای پنهانی لحظه به لحظه با توست که در تنهایی محو شده در پشت پنجره آوازهای سرمای درونیام را که شبیه فریادهای ممتد بادست بر شاخههای خشک درختان برای گنجشککان خشک شده در تنهایی معنا میکند من تو را دوست دارم آنقدر که پچپچهای به صدا درآمدهام شبیه اشکهای یخی آسمان است بر گلهای جا مانده بر پشت دیوار همسایه که هربار با زمزمههای کودکانه من، تصور شکوفه دادن را برای هر آرزو مردهای زمزمه میکند...
من تو را دوست دارم آنقدر که خوابهای کابوسگونهام شبیه اضطراب زمین است در اصرار آسمان برای بازگشت دوباره چشمانش تا آرامش دوباره ریزش را در دنیای خشک شده از تنهایی برای دلبرکان کوچک باغ زمزمه کند.
من تو را دوست دارم آنقدر که نفسهای تو شبیه ریزههای خشک نان است در سفره جا مانده از عشق که من برای بریدن ممتد آن تمام شاخههای درختان را در دستان سرد سرنوشت به عاریه نهادهام شاید که روزی بازگشت دوبارهات را بیمعنا کند...
آری من تو را دوست دارم آنقدر که تنهاییم شبیه چشمان درخشان توست پس آرزوی نیامدنت را خواهم کرد در تمام تنهاییم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/08ساعت 15:0 توسط ناژوان |
|
|
دل نگران مباش در جاده بی پایان این عطش سیراب نگشته دستان روشنم، در آرزوی هیچ بخت در خون خفته ای، یکباره گشوده نخواهد شد...
دل نگران مباش هنوز در چاه بازی دخترکان در آرزو مرده نگاه مردد وسردم در جستجوی هیچ در خواب خفته گنگی به بازی بادبادکهای در راه مانده مایل نخواهد شد...
دل نگران مباش هنوز خاطرات دست نخورده معنا نشده مان به سوی هیچ دلگیر در باران غنودهای پرستووار سایبان خالی از حرف نخواهد شد...
آه... آری دل نگران مباش بنگر چگونه در جنوبی ترین کنگره پوسده دلت دنیایی نه چندان کودکانه ات را به یادگار نهاده ام تا در آیینه به بلوغ نرسیده همیشه مکررت و در زیر سایه سار مهربانی نه چندان دل نبرده ات مردانه و بی باکانه معنایش کنی؟!...
و تو هرگز دل نگران مباش همچنان در آن آغوش گرم به صدا در نیامده بمان آن قدر که شاید تنهایی من روزی نه چندان دور در چشمان بی فروغ او برایت معنا شود...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/12ساعت 15:16 توسط ناژوان |
|
|
درخت من مترس بنگر من هنوز هم در آستانه فراموشی تمامی یادهای گذشتهمان در میان لبان مرده و گنگم مدادهای رنگی دوست داشتن را برای چهره عبوس و گرفته ام آهنگ می کنم
درخت من مترس بنگر من هنوز هم مردمکان مضطرب و ترسانم را در آرزوی تابش دوباره زندگی همچون تپش های ناگفته دخترکان کولی بی صدا، نفس نفس می کنم
درخت من مترس بنگر من چگونه یکبار دیگر در آستانه رفتن ستاره کوچک غمگین به پرواز درنیامده همچون سواری شکسته در مسیر بادهای تند پیروزمندانه چهره خندان مرده ام را به تصویر می کشم
درخت من مترس بنگر چگونه مردانه دلم را برای بازگشت دوباره روزهای نبود و تنهایی به پای حرفهای پیرزنان به انزوا نشسته عادت میدهم
درخت من مترس بنگر من هنوز هم برای بازگشت روزهای به تصویر در نیامده روح دست نخورده و بی قرارم را در وعدگاه یکی شدن و یگانگی به تسخیر می کشم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/27ساعت 11:16 توسط ناژوان |
|
|
زندگی همونطور که گوشه اتاق دستام رو به دور افکارم قلاب کرده بودم، توی لکههای آیینه به صورتم نگاه میکردم. خطهای رنجش عمیق تمام دور لبها و چشمهام رو پوشونده بودند، به طوریکه راهی برای تنفس پوست وجود نداشت. هرچقدر توی لکهها نگاه میکردم، انگار مردگی مردمک چشمهام بیشتر نمایان میشد، چند وقتی هست که این مردمکها کاری ندارن، جز اینکه خونمردگیهایی که از درندگی دندونام بر روی پوست پایین لبهام نقش میبند رو با بهت برام به تصویر بکشن. سرم رو به حالت التماس به پایین خم میکنم و موهای کوتاه شدم رو با زور به روی پاهام میرسونم و یکدفعه از برآمدگی بیش از حد سینهها و شکمم به وحشت میافتم و این ترس نتراشیده رو با کشیدگی دستام به روی زانوهام محو میکنم. یکبار دیگه به حالت طاق باز به سقف خیره میشم، حس می کنم فاصله بین من و سقف تنها به اندازه یک تنفس عمیق از ته دله. چند وقتی هست که برای رفتن به حموم بیحوصله شدم و از این بوی ناآشنای روی پوستم، خواب قطرههای آب رو میبینم. صدای گرم قطرههای ریز ریز شده به روی شونههام، حقیقت دوباره بودنم رو بیش از بیش برام ملموستر میکنه، موهای خیس شده رو از پشت و جلو به هم میرسونم و به کشیدگی سختی وسط سرم میبندمشون. امتداد رگهای گردنم رو به طور برجستهتر روی بازوهام میبینم، گوشهام رو محکم بین دستام قایم میکنم، باز هم صدای گریه ریز زنی که انگار تازه از هماغوشی گنگ و خسته کننده رها شده، تو تمام کاشیهای رنگ پریده حموم پیچیده میشه. برای فرار از اون شرایط، حوله رو به دور خودم چندین و چندبار میپیچم و در انتهای اتاق مثل دزدی که راهی برای فرار نداره، مچاله شده و خمیده فرو میرم. سردم شده، حس میکنم قطرههای آبی که از روی موهام به روی زمین میریزه در اثر این سرما، تبدیل به قطرههای یخی میشه و اون موقع آرزوی یه دریاچهای یخی رو که بتونم توش شنا کنم رو برام پررنگتر میکنه. یکدفعه احساس میکنم، انتهای یه دریاچه یخی هستم و سرمای گرمکنندهای تا عمق سینههام فرو رفته، پاهام بیحس شده بودند، دردهای روی پوستم مثل کبودیهای سرخی روی تنم ظاهر میشن، شروع میکنم به جیغ زدن، نه برای کمک برای خالی شدن، با برخورد لیوان شیشهای به کف زمین متوجه بریدگی دستم میشم، در حال مکیدن انگشتم به سبکی چند لحظه پیش فکر میکنم، صدای زنگ ساعت همه اون خلسه رو به گند میکشه. از علاقه عجیبم به زمان، خنده احمقانهای سر میدم و به حالت مست گونهای آهنگ ترکی مورد علاقم رو زیر لب زمزمه میکنم. از پنجره به کف زمین نگاه میکنم، آدمکهای ریز ریزی که به شکل داسهای تیز شده از کنار هم رد میشن، نظرم رو جلب میکنن. ساعت ها به نقطه تلاقیشون زل میزنم. سوزش شدیدی روی گونه هام احساس میکنم، انگار غدههای عمیق چرکی شدهای که چندین سال حبسشون کرده بودم، دارن آروم آروم میترکن. نفس عمیق میکشم، ناخودآگاه به سمت کمد قدیمی ته اتاق میرم، تمام لباس ها رو از نظر می گذرونم، همه بوی نوعی خوشبختی مرده میدن، همه رو دونه دونه به خودم می چسبونم، انگار بوی اونها روی تنم حک شدن. ناخودآگاه به سمت آیینه میرم. تابلوی نقاشی نیمه کارم، روی عکسم تو آیینه انعکاس پیدا میکنه و یک غم نیمه خورده درمان نشدهای رو به تصویر میکشونه. پیرهن مورد علاقم رو با آرامش تنم میکنم و کفشای سیاه پاشنه بلندم رو توی پام تکون میدم و از صدای تق تقشون روی کف زمین دستام رو آروم آروم باز میکنم و دور تا دور اتاق شروع میکنم به چرخیدن و رقصیدن و همزمان صداهای خنده کودکانهای از توی تمام درزهای اتاق گوشم رو نوازش میده. چشمهام رو بیش از حد معمول سیاه میکنم و مداد رو با تمام قدرت روی لبهام می کشم، همون طور که دارم عطر رو روی گردنم خالی میکنم، همه محتویات چایی رو پیروزمندانه هم میزنم و در یک لحظه چشمهام رو میبندم و یکدفعه سرش میکشم. احساس عجیبی دارم، اولین از همه تلفن رو از پیریز میکشم و روی مبل دراز به دراز میافتم. باد خنکی توی اتاق شروع به وزیدن میکنه، ناخودآگاه از روی مبل بلند میشم، آروم روی لبه پنجره میرم، دستام رو باز میکنم، باز و بازتر. میخوام محکم بغلش کنم، حس میکنم، نیرویی گرم داره به سراغم مییاد، نیرویی که من از اون نمیترسم، نیرویی که هیچ از اعتماد کردن بهش پشیمون نمیشم، نیرویی که هیچ وقت سرکوفت نداره، غر نمیزنه، سرزنش نمیکنه، فحش نمیده و هیچ وقت هم دروغ نمیگه. نیرویی که میتونم ساعتها راحت رو سینش بخوابم، بدون اینکه به گذر زمان یا تصورات دیگهی که موجب اضطرابم بشه، فکرم کنم. سرم سنگین شده بود، حس می کردم پیرزنی پژمرده و پیر از موهام آویزون شده، سرم رو به تندی تکون میدم، قطرههای اشک از روی صورتم به سرآستین لباسم میریزه، انگار واقعا باید این کار رو می کردم، تمام درونم به اندازه دوست داشتن فریاد می زنه، صدای زوزه باد، لابه لای موهام می پیچه. نفس. نفس. نفس. کم مییارمش. روی کف اتاق به حالت طاق باز میافتم، یاد لحظههای فراموش شدهای میافتم که همیشه اذیتم میکردن، فلش بک زده شده بود، از اول تا به آخر. بدون هیچ تکونی داشتم به نقطه های تاریک روی دیوار نگاه میکردم، احساس سرما تمام تنم رو داشت میلرزوند، یک دفعه دست گرمی صورتم رو میپوشونه و یک حس هماغوشی گرم که مدتها آرزوش رو داشتم دربرم میگیره، آروم بودم آروم آروم. چشمهای چند وقت نخوابیدم رو آروم روی هم میگذارم، انگار وسط دشتیام که از یک طرف برف میباره و از طرف دیگه خورشید داره طلوع میکنه و من هم برهنه بدون اندکی احساس سرما به آسمون ساده و آبی زل میزنم. صدای حادثه که خوابید بر روی سنگ قبر من بنویس سربازی که نجنگید اما شکست خورد...
. .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/09ساعت 18:37 توسط ناژوان |
|
|
گردون دار پیر خاطرات کودکی مان از میان دستان بی کران آسمان ستارگان کوچک خوشبختی را برای رویاهای دست نخورده مان پیشکش می کرد. وقتی که من هربار در آرزوی دیدار مکرر تو لبانم را در سایه سار رنگ های روشن خدا سیراب می کردم و آغوش بی تابم را فروتنانه برای شعرهای ناخوانده مان، گرم و معطر! اما چه حیف که هربار چشمان ستاره سوز تو در میان وسوسه سیب های تلخ زمین روح سیراب نشده مان را در بی کران ترین بیابان خدا در حسرت دوباره دوست داشتن و اعتماد ناباورانه مسخر می کرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/07/24ساعت 8:20 توسط ناژوان |
|
|
آیینه به دست،
مضطرب آمدنت ایستادهام و تصور درخشش دوباره چشمانت تمام اعتماد دوباره من خواهد شد برای ریزش تمامی حرفهای نگفتهام
در عمق آرزوهای تکرار نشده من تو بار دیگر آغاز خواهی شد و من در تولد دوباره بودنم ترنم دوباره دوست داشتن را زمزمه خواهم کرد
اکنون دستانم گشوده شده ام در باد آرزوی دوباره آغوش برگریزت را در بی کرانه ترین رویش دوباره خواستن بر روی افکار در هم گسیختهام نقاشی میکند
و من در آرایش دوباره زمین غرور ناز پروردهام را در کنار بلندترین درختان باغ فرشچین آمدنت خواهم کرد تا شوق دوباره دیدنت باران بی آمان پاییز را در آغوش گر گرفتهام جای دهد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/07ساعت 16:28 توسط ناژوان |
|
|
زندان گشودهام تمامی کینههای کلیدی گذشته را در آتش اشکهای بیصدای شبانهام ذوب کردهام
زندان گشودهام رویای پوسیده دوست داشتنت را در عزای سرخ فراموشیات به سوگ نشستهام
زندان گشودهام و زمزمه اضطراب ترک کردنت را در رقص تکههای ترکخورده آیینه به آواز نشستهام
زندان گشوده ام و ترانه پنهان شده نخواستنت را در آغوش سرد تنهاییام به باور مکرر لبانم رساندهام
زندان گشودهام و آراستگی خوشبو شده گیسوانم را از زنجیر به بار نشسته همیشه بودنت در میان سردترین بادها رها کردهام
زندان گشودهام و چشمان مشتاق و سیاه کردهام را در پیشواز انکار همیشه خواستنت به میهمانی ستارههای نیمه روشن خواندهام
زندان گشودهام و معصومیت انگشتان کودکانهام را با لمس نابهنگام هرگز نبودنت در باغچه آرزوهای پنهان شدهام دفن کردهام
زندان گشودهام و شرم هرگز نگفته یکی شدنت را در باور خشک شده این عشق به یغما نشسته آواز دلگیری پاییز کردهام...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/06/19ساعت 16:7 توسط ناژوان |
|
|
تصویر به پلهها که میرسم، قدمها رو آرومتر میکنم، رویای دیدن ناگهانی تصویر دراز شده بر روی تخت و چرخش چشمهام در مسیر چرخش تنش، لذتی نشناخته و نوازشی گرم رو برام تداعی میکنه. کلید رو از توی کیف خالی در مییارم، چند ماهی هست که فقط کلید خونه رو به نخی آویزون کردم و ته جیبم بیصدا خوابوندمش. وارد اتاق که میشم، بیمحاباتر از همیشه، به سمت تخت میرم، آره همونجا بی صدا دراز کشیده بود. با نگاه تشنه، تکه تکه تنش رو تکه تکه میکنم. تصویر، مات و مبهوت بهم نگاه میکنه، به گوشهای از دیوار تکیه میدم. ناگهان خنده تلخ من با رنگ لبهای تند و پر رنگ شده اون، صحنه ماورایی رو رقم میزنه. میخزم توی حموم، حسرت قطرهای که بویی به تن خشکم بده رو جیغ میکشم. صدای تیره التماسم رو تا انتهای ششام فرو میدم. همون طور کف حموم دراز به دراز به حالت اعتراض افتادم. انتظار. انتظار. انتظار... با سوزش عمیق انتهای کمرم، از کف به سقف پرتاب میشم. آب بی رحمانه روی تنم می ریزه و من هم مثل ضربهخوردهای بیصدا، با قطره هاش جدال میکنم. ساعتها با حوله خیس شده تنم، روی صندلی کنار تخت تصویر، لم میدم، به نازکی اندام تصویر و کشیدگی انگشتاش نگاه میکنم. هیچچیز توی این دنیا نمیتونه جایگزین مناسبی برای زیبایی اون باشه، این رو به خصوص به هنگام هماغوشی، بیش از بیش احساس میکنم. تمام تنش سرخ بود، انگار باز هم با آب رنگای روی میز خودش رو نقاشی کرده بود، بیرحمانه با افکار دست نخوردم بازی بازی میکنه. فضای حاکم در محیط، شکل تصویر رو شفافتر میکنه و نزدیکی ما رو پررنگتر. قطرههای آب تمام تنش رو خیس کرده بود، چشمام رو برای دریافت آخرین لذت به هم نزدیک میکنم که صدای پیدرپی چکش از اتاق کناری، نئشگی این عشقبازی لمس نشده رو به یکباره میپرونه. صدای چکش یعنی؛ حضور اون معشوقه فرانسوی توی اتاق بغلی. انگار حضورش توام با صدای ممتد دنگ دنگ دنگ. این آزار برام مثل صدای ضجههای یک عفریت، توی پایان تمام نوشتههای مقدس. با بیحوصلگی دستم رو روی تمام بدنم میکشم، به موهای از ته تراشیده تصویر چنگ میزنم، اما اون روش رو برمیگردونه، مثل معشوق در حال فرار. رگ پشت گردنم رو توی مشتم میگیرم، داره تند تند می زنه، انگار از لذتی عمیق کنده بودنش. علاقه عمیق این معشوقه فرانسوی رو به چکش زدن عکس قهرمانان دست به سینش روی دیوار پس از هر عشقبازی رو نمیفهمم، با حالت طنزگونه، به لاشه بد بوشون روی قالی کهنه جلوی در، فکر میکنم، صدایی چکش اون معشوقه فرانسوی شروع دست به گریبانی من با تنهاییه. با هر ورق کتابم، چشمای تصویر قرمزتر میشه، یکدفعه چشماهاش رو محکم روی لبهام میگذاره و محو میشه، شتابزده طبقات رو پایین میرم، بالا و پایین رفتن نفسهام، صدای گوش خراش چکش رو محو میکنه. بوی تند سرایدار، عمیقترین عطرهای فرانسوی رو میتونه به اندازه قطرهای ادرار بیارزش کنه، باز هم زل زده به نقطهای نامعلوم و مثل همیشه کیک موندهای رو با پوست میبلعه. انگار اونقدر گرسنه هست که میترسه اون کیک به تنهایی نتونه اون تن نحیف رو تا روی تخت بکشونه. تا بخوام دهنم رو که در فاصله کمی از تنش قرار گرفته، باز کنم، با صدای زنونهای بهم میگه، آدم تنها، حسودتر میشه، اون معشوقه فرانسوی مثل اسب همه رو به جنون میکشه، الان زمان رفتنشه، میتونی خودت بهش بگی! خنده ریز میون حرفاش، نقش مشمئز کننده یک دلال بیطرف رو بیش از بیش بهش نزدیکتر میکنه. صدای زیبای کفشی کوتاه که تنها پاهای بلندی میتونه اونها رو پا کنه، من رو از تخیلات اون سرایدار بیرون مییاره، سرم رو که برمیگردونم، صورت پرخالش، من رو تا اعماق نشناختگی اون لحظه، ثابت نگه میداره. هیچ چیز زیبایی توی صورتش نمیبینم. فقط شکل لبهای بازشدهای که روی دستاش و گردنش نقاشی شده، وسوسهایی واسه دیدن کل تنش. بوی عطر فرانسویی تندی که از میون صداش بیرون میزنه، عطش عمیقش رو برای آزار دادن هر تصویر گم کردهای بیش از بیش نمایان میکنه. صدای آرزوی مرده سرایدار وقتی که داره در حین خوردن کیکش از پلهها بالا می ره، تاپ و توپ لرزش دستام رو آرومتر می کنه. نزدیک و نزدیک تر، تا حدی که نسیم ملایمی نوازشگر بینیهامونه به طور مساوی. چشمهاش رو می بنده، به تمام صورتش خیره میشم. سستی عمیق و جانکاهی تنش رو در مسیر اغوشم قرار میده. ناخودآگاه سنگینی عمیقی روی شونههام حس میکنم، مثل آویزون شدن یک جسم زیبا و نرم که تمام تنم رو میخواد بیرحمانه توی خودش محو کنه. به عقب کشیده میشم. سنگینیش اونقدر زیاده که نمیتونم سرم رو بلند کنم. نازکی ناخنهاش و خط عمیق بین سینههاش تنها متعلق به تصویر عزیز خودمه. محکم بغلش میکنم، طوریکه جایی واسه نفس کشیدن نمیمونه، نیمههای شب، شکل تصویر تمام اتاق رو پر میکنه، زیباتر و برهنهتر از همیشه، و دائما روی احساسم طناببازی میکنه. روی تخت دراز میکشم، نفسهای عمیقم چشمهام رو محکم به هم فشار میده، تصویر آروم کنارم داراز میکشه، هرچقدر میخوام بغلش کنم، به وجودم نزدیکتر میشه، انقدر که تمام وجودم رو در برمیگیره، انقدر که بخشی از وجودم میشه...
صدای گامهای سکوت را می شنوم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/11ساعت 10:47 توسط ناژوان |
|
|
از مشاطه به مشاطه امروز تولد دخترمه، واسه خودش شعر گفته.... امشب خواهد وزید بار دیگر با عشقهای پنهان شده در دست با رازهای نخوانده در چشم با بوسههای نشکفته بر لب به آرزوی رویش دوباره یک دشت
و دیگربار قلمهایش را خواهد رقصاند و دیگر بار شیشههای دل را خواهد تاباند و دیگر بار اسب سرکش دوباره خواستن را خواهد تازاند
آری او خواهد وزید پرشور و پر شتاب
آری او خواهد وزید بیتاب و بیقرار
آری او خواهد وزید یکرنگ و بیریا
و من، آرام و بی صدا در آغوش گرمترینهای ذوب شده میان رویاها خواب دوباره بیتابی زمین را خواهم خواند
و من، آرام و بیصدا در آرزوی خفته هزاران شاهزاده تنها ترنم پنهان دوباره دوست داشتن را زمزمه خواهم کرد
ومن، آرام و بی صدا با مدادهای رنگی دفن شده در دلها تصویر بیباکی برخاسته از خواستن را صدا خواهم داد آه ،امشب بار دیگر باد شهریور خواهد وزید و من بار دیگر، زنانگیام را به رقص خواهم انداخت و در میان التهابهای تکرار نشده دنیا حواوار برای آدمیان مسخ شده از درد سیب سرخ زیبایی را خواهم چشاند
امشب زمین دوباره بیتاب خواهم شد و من، توبه هرگز نشکسته دنیا را به اندازه لحظهای دوست داشتن به زانو خواهم کشاند
آری او شهریور است همان ماه بیقرار همان انتظار دوباره درآغوش کشیدن یکخواب همان آغاز دوباره نو شدن زردی درختان و شروع پادشاهی بیبدیل زمستان
آری او شهریور است همان وسوسه میان خواستن و یکی شدن همان آغاز دلهره نوازش کردن و نواخته شدن همان پایان شک میان رفتن و ماندن
آری او شهریور است همان پرده آخر که بار هر با آمدنش، دنیا دریچهای میشود، برای لحظهای در آغوش کشیدن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/04ساعت 12:8 توسط ناژوان |
|
|
نگاه که می کنم نفس نفس واژه می ماند در نفس نفس تمامی کلام های بریده ام نگاه که میکنم نفس نفس واژه می ماند در نفس نفس حرفهای نگفتهام در نگاه های نکرده ام در چشم انداز های گم شده ام... در عشقهای به خواب رفتهام و در خواستگاههای نخواستهام زبانت را نمی یابم در کلام نگفته ات سخن بگو! بی باکی من بود یا نشناختگی تو! صدایت نمی آید دستانم نمی خواند واژه واژه فاصله واژه واژه عشق واژه واژه سادگی در میان تمامی این سازهای خاموش نغمه نورسته تو را در کدامین سوی در کدامین دشت باید نواخت؟ دلهره های کدام آبادی را باید پیشکش کرد؟ دستان روییده از عشق کدامین شاخه نورسته باغ زندگی را باید خواند؟ عطر تنت را در حوالی کدامین کوچه ترک خورده این زندگی باید یافت؟ چشمان سیاهت را برای کدامین کشمکش بی پایان تردید و اضطراب باید زمزمه کرد...
بیا و کلامت را با تمامی روح های سرگردان ماوا ده بیا و وضوی دستانت را به تمام خانه های خشک شده از عشق ارزانی ده بیا و مهتاب نگاهت را بر گونه های زرد شده از تنهایی تمامی به بلوغ رسیدگان بی تاب، تاب ده! . . . بیا بیا و نگذار قصه فراموشی ات دلم را در میان تمامی آدمکان پوشیده از زهد رسوا کند...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/22ساعت 16:56 توسط ناژوان |
|
|
دورگاهی از بستر دلم در گلوگاه خفته احساسی شکسته در میان تیک تاک ساعت گسستن در آغاز کورراه فراموشی درست در امتداد عصبهای دردآلود تراشخورده در جایی که هیچ چیز نمیماند جز آرزوی دوبارهی در آغوش کشیدن گوری نیمهباز، در میان قصههای باز نگفته مرا به سوی راهی میخواند بس غمگین و ناشناخته...
و هر بار در آن سپیدی در برهوت وامانده نالههای فریادگر نیمهمردهای همچون آرامشی شتابزده بوی آمدنی را تعقیب میکند و تلخی دوباره رفتنی را تاکید… و من هر بار با بادی در دامن، خیره به فانوس دریایی با سنگهای ترک خورده در دست سرنشین سیاه یخ زده ای را نظاره می کنم که دور از من به فاصلهای در میان دو تپه چه بیتابانه عزای ذوب شدهای را به تاراج میبرد و آرام آرام نجوای مرده شدهای را زمزمه میکند بی آرزوی نزدیکی...
اما اینبار در ماتم این گور در سرما خفته نزدیکتر از حرارت دو دست گره زده پیشتر بیا! بگذار این بار کافور دستانم را با مژههای خاکستری چشمانت پاک کنم و سیاهی لباسم را در قرمزی لبهای همیشه رنگ پریدهات نقش دهم و ردپای گامهایم را در کلام بازنگفتهات باز یابم... هیچ مگو تنها آرام قدم بگذار و پیش بیا بگذار پیشواز نومیدانهات مرهمی شود برای عزای این مرده... بگذار آنقدر در کنارت بایستم تا در ناتوانی انگشتان کاغذی ات خاک سرخ در کفن پیچیده، بر مزار این عشق در باد خفته ببارد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/12ساعت 13:56 توسط ناژوان |
|
|
هرگز این گونه نخواسته بودم که تنهایی تو، آرزوی من شود در پهنای میان ابروانم همان تنهایی مرموز و تکرار شده که تو، در میان همه هماغوشی های به بلوغ نرسیده دنیا به رخ پریده رنگ من میکشیدیش همان تنهایی پر از اضطراب که تو را در وسوسه داشتنش به نابودی میکشاند و مرا در آرزوی بودنت به فراموشی! همان تنهایی چهارگوش محدود که آغاز رفتنم می شد و پایان خواستنت... اما ناگاه چه ناباورانه ظرافت تمام شده ات را با لکهای سیاه بر روی چشم های بیخواب شده از تنهاییام به تصویر میکشید... اما ناگاه چه ناباورانه اعتماد زنانهام را بر روی لبههای تیز شده تردیدهای خشک به بازی میکشید اما ناگاه چه ناباورانه انکارهای ساختگیام را برای رها کردن همیشگی ات به سخره میکشید وقتی که من چه دلبرانه تمامت نقاشی شدهام را برای عروسکهای محرم شده بیصدا ساز میکردم... وقتی که من چه دلبرانه دست های گره کردهام را برای در آغوش کشیدنی بس ناشناخته باز می کردم وقتی که من چه دلبرانه آزارهای کودکانهات را برای تجربههای تکرار شده توجیه می کردم اما برای آخرین بار تن خاک خورده ات را نزدیکتر کن انقدر که دست یافتنت هموارتر شود شاید که در مسیر ناشناخته لبان خشک و گردن به خواب رفتهات انعکاس نگاه تکان خورده از تنهاییام رسوایی این عشق مرده را برایم معنا کند ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:57 توسط ناژوان |
|
|
ای شعرهای من! سروده و ناسروده سلطنت شما را تردیدی نیست اگر او به تنهایی خواننده شما باد! چرا که او بی نیازی من است از بازارگان و از همه خلق و نیز آنان که شعرهای مرا می خوانند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/16ساعت 16:41 توسط ناژوان |
|
|
روایت خواهم کرد این غم خاک خورده را برای تمامی دوشیزگانی که در حسرت دیدار شاهزاده خاکستری پنجرههای غبار گرفته خانهشان را با زنجیرههای ترک خورده مو پاک می کنند... ![]() روایت خواهم کرد این غم خاک خورده را برای تمامی زنان چشم بسته ای که در حسرت بوسه ای سرشار از عشق گوشهای سوراخ شده شان را برای شنیدن تمامی راستی های در خون خفته کر کرده اند... روایت خواهم این غم خاک خورده را برای تمامی پیرزنان یائسهای که در حسرت پرواز، دستانشان را به اندازه در آغوش کشیدنی باز کرده اند... آری روایت خواهم کرد ان قدر که تو را و دیدار غم انگیزت را در میان اضطرابی که روزی می خواست آرامش خفته این زندگی را بار دیگر به اهتزاز در آورد فراموش کنم.. اضطرابی که روزی می خواست تمامتی باشد برای شروع بازی های کودکانه عروسک ها در شب جادویی و خواب آلود آن اضطراب کور و ناشناخته که هیچ نداشت جز تصویر خشک شده خوشبختی من در میان فنجان های ترک خورده تا به حرفهای پیر سالخورده ای که همیشه تو را میان دستانم گم می کرد ایمان بیاورم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 16:11 توسط ناژوان |
|
|
هر شب درون گودالی مفروش به تنهایی گام می نهم جایی میان پاییز و بهار درست در انتهای زمان!
و چشمانی در آنجا با دو قلب مضطرب صدای فریاد دخترکان تازه به بلوغ رسیده را برای پیرمردان عاشق پیشه نی لبک می کند چشمانی در آنجا برای سکسکه وسوسه های کوتاه و بلند خط و نشان می کشد... چشمانی در آنجا برای دو پای خم شده از حرکت فرمان ایست می دهد... و در میان آن همه رخوت و بی تابی چه نابرابرانه نگاه های مردد و نشناخته مرا به گونه های عطشناک او می رساند و رنگ مژه های مرده ام را برایش معنا می کند جایی میان سرکشی من و دلواپسی او در تکرار پی در پی این تنهایی! و درست در آن نقطه تلاقی که ضربان قلب کندتر می شود و نفس در پله همخوابگی به شماره می افتد!... ناگاه دستانش که ته مانده تمام دریاهاست نگاه مضطربم را در برم می گیرد و چون برگی سبکبال در تلاطم آبها به رقصم می اندازد و گمانم آن لحظه تنها نغمه ای بتواند این روح سرکش را بار دیگر به دامان صحرا بازگرداند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/26ساعت 16:22 توسط ناژوان |
|
دیشب آمد گفته بودم که بیاید، تو را به او خواهم سپرد، با بغض گفته بودم وقتی که تو در میان خنده های ناشناخته ای مرا از یاد می بردی! گفته بودم که بیاید، تو را به او خواهم سپرد در قنوت دستانم این را قول کرده بودم در لحظه های بی کسی و تنهایی ام که تو آن را همیشه به بازی می گرفتی! دیشب که آمد دست و دلی نبود همه ترس بود و تردید من بودم و مشت گره کرده ام که تو را به سینه ام می چسباند
من بودم و نفس های بریده ام
من بودم و تکه های گم شده ام که تو را از من می رهاند همیشه گمان می کردم برای پاک شدنت آب های هفت آسمان را هم که بخوانم عطش نبودت، گنگی رفتنت را توجیه نخواهد کرد اما تو آن قدر دور بودی که ذره ای کافی بود برای سبک شدنم
دیشب آمد مهربان و گرم دیشب آمد، رقصنده و بی باک انقدر ریخت که جای خالی ات پر شد و اندوه نبودنت در نگاه خاکستری ام، محو اکنون بادها شروع به وزیدن کرده تمام حوض ها تن تن می کنند و من آرام آرام تو را در میان گودال های در خاک فرو رفته دفن می کنم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 16:15 توسط ناژوان |
|
|
فرار خواهم کرد و دستانم را بر روی دو پایت جای خواهم گذاشت دو دست گناهکارم را می گویم وقتی که در سرانگشتانش، پیله های کرم ابریشم برایت تارهای بهشت می بافتند… و من خواب های نوجوانی ام را برایت تعبیر می کردم
صدایم همچون گنجشک مرده روی دیوار خانه تان، گرفته دیگر هلهله نخواهم کشید تا صدای دلخراش بی روحم لبان ترش شده از بوسه ات را برای مرغان دریایی منقار کند. از ته مانده مرداب خشک شده در ته کوچه مان چاه دلم را پر آب کرده ام تا بار دیگر که در خواب دیدمت بتوانی موهای خیس شده ات را برای گل های محبوبه رسوا کنی و بوی معطرت را برای مریم های خشک شده کنار جویتان پیشکش! به سر در خوابم که رسیدی صورتت را در خاطرات به یاس نشسته مان مپوشان فراموشی چشم هایم را کم سو کرده، ان قدر که دیگر نمی شناسمت! آیینه را هم با خود بیاور تا در زشتی من، زیبایی معشوقه چهارده ساله ات را ببینی آخر می دانی پیر شده ام، درست شبیه پیر زنان خفته در گور که بهانه ات بودند برای مردن در تخت دو نفره بی پرده قدم هایت را هم محکم بردار چند وقتی است، جز صدای مردگان در حسرت مانده هیچ چیز مرا به پیشواز شبانه رهنمون نمی کند. وقتی که رسیدی در تپش چشمانت خواهم گفت از دخترکی که حجم دنیا برای او به اندازه متکایش بود وقتی که می خواست هربار از عشق پوسیده ته دلش در زیر گوش تو نجوا کند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/04ساعت 15:28 توسط ناژوان |
|
|
در تارپود گم شده این زندگی بکری و ناشناختگی ات را به ضیافت شبانه ام گره بزن! جایی که من ناتمام در میان ته مانده قهوه خشک شده بر لب فنجان به نظاره چشمانی نشسته ام که جوج سفید و سیاهش در آیینه تکه تکه شده افکار درهم گسیخته لبان خشک شده از دروغی را قضاوت می کنند؛ که اگر تمام آب های دنیا را هم بنوشانی اش همچنان عطشناک پله پله روحت را تیشه خواهد زد…
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/29ساعت 14:56 توسط ناژوان |
|
|
نبض زمان بود و من وقتی که هراسناک، زهره خیالم را در هاروت و ماروت مردمکانت خیره می کردم. وقتی که ماهی های کوچک حوض گره انگشتانمان را ستاره باران می کردند. و من چه بی تابانه خود را برای لحظه های به تصویر در نیامده می آراستم!
![]() اما این بار دیگر در تیک تاک ساعت هیچ صدایی نبود هیچ! جز سر خوردن خنده های بریده بریده برروی لبهای وامانده از خواب هیچ صدایی نبود هیچ! جز زمزمه های ساده و بی امان در اتاق دور افتاده خانه هیچ صدایی نبود هیچ! جز نغمه گنگی که درون مرا می کاوید و مسیرش را می جست و من جز بوسه بوسه نگاهش هیچ نمی یافتم و هربار چه معصومانه در پلکان غرورمان نفس نفس می شد. همان صدایی که که تو را فروتنانه می ترساند ومرا فاتحانه به رستگاری می کشاند همان صدای یاس آور گنگ که تو هیچ گاه آن را نخواستی و من هیچ گاه آن را نگفتم و افسوس که چه تند و بی رمق فروکش کرد، وقتی که می خواست سخن از آبستنی عشق دهد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/18ساعت 10:54 توسط ناژوان |
|
|
چشمانم را که می بندم به انتها می رسم انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به صداهای مبهم ته آشپزخانه وقتی که در ساعت مقرر مرا به پشت بام خانه می رساند تا رگ های برآمده گردنی را سرخ کنم انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به میز ناهار خوری قدیمی خاک خورده که لابلای پرده سفید آن همیشه نفس های بریده ای مرا از کودکی ام دور می کرد انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به صندوقچه در باز کنار پله که با هر خنده من دستان لمس شده ای از تنهایی پاهایم را کبود می کرد انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به ساختمان قدیمی ته خیابان جایی که همیشه لبان من برجسته تر می شد و دستان تو حریصتر انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به دود های مکرر سیگار تو وقتی که مسیر گردن تا سینه های تو خالی را به کرات طی می کرد. انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به عصب های سرت وقتی که پس از هر هماغوشی چندین بار در دستان من پنهان می شدند انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده به بستر گرم و بو گرفته که در آن هیچ نیست جز حوصله های سر رفته انتها همیشه مرا به فراموشی رسانده جایی که تو در آنجا پلک می زنی و من به این می اندیشم که این بار چگونه بی یاد تو چمدان قدیمی را خاکروبی کنم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/08ساعت 15:46 توسط ناژوان |
|
|
"برای نسیم" غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که مسیر خود را ازخلاء میان ریه هایم می یابد و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که در فضای خالی مارپیچ خنده ام پنهان می شود و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که همیشه در لابلای موهای پریشان شده از عشقبازیم، محو می شود و مدام با من می گوید او مرا ترک کرده، او مرا ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که در سکوت میان لبان مرده تو تکرار می شود و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که میان خطوط انگشتان بی تاب تو تاب بازی می کند و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که از سیاهی موهای روی پیشانی ات تا سفیدی بناگوشت مکرر می شود و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ... غم مبهمی آیینه را از من ربوده غمی که هنوز هم در آنسوی پلکهای من، خطوط مبهم چهره تو را به تصویر می کشد و مدام با من می گوید او تو را ترک کرده، او تو را ترک کرده ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/04ساعت 11:12 توسط ناژوان |
|
|
این بار که خانه را بروبم پشت در خواهی ماند یادت که بیاید هیچ نمی خواستم نه جسارت زنان شاهنامه را و نه نازک اندیشی مردانش را تو رستم نبودی و من تهمینه شدن نمی خواستم تنها دلم را چشمان اسفندیار کرده بودم تا مبادا سیمرغ افکارت خطا کند! اما چه حیف کاووس خیالت آنقدر تاخت تا غرورم، بهمنی به پا کرد! این بار که خانه را بروبم پشت در خواهی ماند چوب گزت را تیز تر کن دلم روئین تن شده حتی اگر اسبان شاهنامه را هم بتازانی گردافریدی می شوم که سهراب دیگری را عاشق کند این بار که خانه را بروبم پشت در خواهی ماند دیگر ناله های بیژن هم منیژه وار بی تابم نمی کند می دانی گناه هیچ کس نیست تنها افراسیاب دلم برخاسته!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/28ساعت 17:36 توسط ناژوان |
|
|
هنوز از ساختمان قرمز بالا نرفته دنیا پر می شود از مردان و زنان آبی پوشی که زندگی شان در یک قدمی دیدارهای سرد و گزنده خلاصه می شود همه جای آن فضا خالی است جز کیوسک های تلفن که پر است از التماس دیدار و جبران شکاف پله ها را که نگاه می کنی محل گذر سوسک های کوچکی است که تو را به یاد جمع آوری آذوقه زمستانی می اندازد همچنان که بالا می روی از لابلای دود های سیگار، نگاه های مضطربی تو را می خواند که برای یک لحظه هم آغوشی ات تمام دنیا را به جام شوکرانی ارزانی می کنند اما من به خود قول داده بودم دیداری نداشته باشم حتی لبانم را نیز قرمز نکرده بودم با آنکه از لبان بی رنگ می ترسم در شیشه پنجره که خود را دیدم یاد مادر بزرگم افتادم در لحظه احتضار نترسیدم چراکه آنجا هر گونه که باشی مردان و زنانی با پتوهای به دور خود پیچیده برای بردنت به سرزمین رویاها جان افشانی می کنند و تو در آنجا همیشه معنی فرشته کوچک خوشبختی می دهی می دانستم که به خود قول داده ام به اتاق های سفید مملو از آبی نگاه نکنم اما هوا بارانی بود و بی رحم و می دانستم که او همیشه در آن هوا بدون روح زنانه کلافه می شود می دانستم که به خود قول داده ام به اتاق های سفید مملو از آبی نگاه نکنم اما به یاد آوردم که او از بوی مردانه وقتی که هیچ عطر زنانه ای در آن نباشد، می هراسد می دانستم که به خود قول داده ام به اتاق های سفید مملو از آبی نگاه نکنم اما از همان تمامی اتاق ها را برای دیدار دو چشم قهوه ای بوئیدم و پشت در آخرین اتاق هنگام قرمز کردن لبانم صدای او و نوازش های دیگری یادم آورد؛ من به خود قول داده بودم به اتاق های سفید مملو از آبی نگاه نکنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/21ساعت 15:31 توسط ناژوان |
|
|
همه ازترس بودم ازترس مردی که از نوازش های بی تابانه می هراسد همه از ترس بودم از ترس زنی که زندگی را تنها وتنها بر روی تخت دو نفره روی شیروانی می جوید همه از ترس بودم از ترس تنت که همیشه بوی شیر مانده پیراهن زنانه را می داد همه از ترس بودم از ترس دندان هایم که کبودی لثه هایت آن را به بازی می گرفت همه از ترس بودم از ترس انگشتانم که شقیقه های مضطربت آن را به ضیافت می برد همه از ترس بودم از ترس بودنم وقتی که چشمانم را بی هیچ چشمداشتی بر روی بوسه های او در آن لحظه گنگ و خالی از اضطراب خنداندی و این همان شروع زیبا شدن بود؛ نیلوفر آبی روزهای چهارشنبه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/18ساعت 15:49 توسط ناژوان |
|
|
ديگر هم را نبينيم راستي قرارمان بود. مانع، حسادت دخترانه من بود يا زيبايي زنانه تو؟ هر چه بود، قرارمان بود! همه چيز فراموش شدني بود، جز لبانت كه هميشه مرا تا مرز عاشق شدن پيش مي برد هنوز هم بر همان قرارم! فقط كليد دلم را بياور تو كه مي داني، دلم نازكتر از آن است كه مهمان تازه واردش را با كفش هاي خاك خورده استقبال كند!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/27ساعت 10:52 توسط ناژوان |
|
|
براي ناژوان: راه گلو باز شد عطش پرده شرم را درید و باز هم هماغوشی من و سه کنج همیشگی خانه... اینک در راهند قطره قطره واژه هایی که به هنگام باد به هنگام بهار بر من نازل شدند به سوی تو می آیند شوق ها، شعله ها و شرم ها خسته تر از آنم که بایستم نشانت را یافتند برای تو می آیند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/25ساعت 11:55 توسط ناژوان |
|
|
بر ستیغ صبح ایستاده بود افراشته قامت پریشان گیسو و سپیده دم امتداد قلب سرخش بود که تا انتهای دشتهای تنهایی گسترده میشد رنگین کمان واژه از سینهاش موج میکشید و دامانش به وسعت ابدیت برای عشق فرصت داشت هر بار که دستهایش را می گشود غنچههای عشق بر زمین میریخت و چشمانش برای دردهای همه میگریست و قلبش در سینه نازک و بیقرار هزار پاره سرخ و درخشان بود بر فراز افق آرام ایستاده بود و شعر زندگی میسرود آن شاعر آن مادر آن زن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/19ساعت 15:52 توسط ناژوان |
|
|
برای ناژوان روح من قُبایی بود به رنگ آبی آسمان؛ آن را بر صخره ای مشرف بر دریا بجای گذاشتم و عُریان، در هیئت زنی، به پیش تو آمدم. و چونان زنی پشت میز تو نشستم پیاله ای شراب نوشیدم و رایحه ی خوش چند رُز را به ریه سپُردم. دیدی که زیبا بودم مانند چیزی که به خوابت آمده باشد، پس همه چیز را از یاد بردم، کودکیم و وطنم را، تنها می دانستم که نوازش های تو مرا اسیر دام تو کرده است. خنده کنان آینه ای گرفتی و گفتی خود را در آن نظاره کنم. دیدم شانه های خاکیم تکه تکه فرو میریزند، دیدم زیبایی بیمارم را و چاره ای نبود جز آنکه ـ گم شوم. آه، مرا در آغوش بگیر هر چند که به چیزی نیاز نداشته باشم. "ادیت سودرگران" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/14ساعت 13:10 توسط ناژوان |
|
|
به نارنج و ترنج ای یار كه در گریبانت دوكبوتر توآمان بی تابند و قلب پاك تو با لرزش خوش كبوتران به تنظیم ایقاع و آهنگ جهان برخاسته است لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است و گرمای مهربان دستت مرد را مرد می كند ومن ایستاده ام و به نیمه ی كهكشان می نگرم كه درآنسویش تو عشق تقدیر می كنی و من كامل می شوم ای زن |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 12:46 توسط ناژوان |
|
|
پرتو عشق مرا حرفه ای ديگر نيست جز آنکه دوستت بدارم و روزی که از مواهب من بی نياز شوی و ديگر نامه های مرا نپذيری کار و حرفه ام را از دست خواهم داد... می خواهم دوستت بدارم تا به جای همه جهانيان پوزش بخواهم از همه جناياتی که مرتکب شده اند در حق زنان... از زنانگی ات دفاع مي کنم آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند و موزه ی لوور از موناليزا و هلند از وان گوگ و فلورانس از ميکل آنژ و سالزبورگ از موزارت و پاريس از چشم های الزا... می خواهم دوستت بدارم تا شهرها را از آلودگی برهانم و ترا برهانم از دندان وحشی شدگان... زن لايه ی نمکی ست که تن ما را از تعفن حفظ می کند و نوشتن مان را از کهنگی... آنگاه که زن ما را به حال خود رها کند يتيم می شويم... من کی ام بدون تو؟ چشمی که مژه هايش را می جويد دستی که انگشتانش را می جويد کودکی که پستان مادرش را می جويد... آنگاه که مرد بر دوش زنی تکيه نکند... به فلج کودکان مبتلا می شود... آنگاه که مرد زنی را برای دوست داشتن نيابد... به جنس سومی بدل می شود که هيچ ربطی به جنس های ديگر ندارد... بدون زن مردانگی مرد شايعه ای بيش نيست... به دنيای متمدن پا نخواهيم نهاد مگر آنگاه که زن در ميان ما از يک لايه گوشت چرب و نرم به صورت يک نمايشگاه گل درآيد... چطور می توانيم مدينه ی فاضله ای برپا کنيم؟ حال آنکه هفت تيرهايی به دست داريم عشق خفه کن؟... می خواهم دوستت بدارم... و به دين ياسمن درآيم و مناسک بنفشه بجا آرم... و از نوای بلبل دفاع کنم... و نقره ی ماه... و سبزه جنگل ها... موهايت را شانه مزن نزديک من تا شب بر لباس هايم فرو نيفتد... دوستت دارم و نقطه ای در پايان سطر نمی گذارم. می خواهم دوستت بدارم تا کرويت را به زمين بازگردانم و باکرگی را به زبان... و شولای نيلگون را به دريا... چرا که زمين بی تو دروغی ست بزرگ... و سيبی تباه... در خيابان های شب جايی برای گشت و گذارم نمانده است چشمانت همه فضای شب را در بر گرفته است... چون دوستت دارم... می خواهم حرف بيست و نهم الفبايم باشی... به تو نخواهم گفت: "دوستت دارم" مگر يک بار... زيرا برق، خويش را مکرر نمی کند... آنگاه که دفترهايم را به حال خود بگذاری شعری از چوب خواهم شد... اين عطر ... که به خود می زنی موسيقی سيالی ست... و امضای شخصی ات که تقليدش نمی توان... "ترا دوست نمي دارم به خاطر خويش ليکن دوستت دارم تا چهره زندگی را زيبا کنم... دوستت نداشته ام تا نسلم زياد شود ليکن دوستت دارم تا نسل واژه ها پرشمار شود... "هرگاه من از عشق سرودم، ترا سپاس گفتند!" "نزار قبانی" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/23ساعت 17:45 توسط ناژوان |
|
|
زنی چراغ به دست از سپیده دم آمد زنی که موی بلندش در آستان طلوع غبار روشنی صبح شامگاهان داشت برآستانه نشست زپشت مردمکش آفتاب را دیدم که از درخت فراتر رفت به روی گونه گلبرگ صبح پنجه کشید نگاه روشن زن خراش پنجه خورشید را نشانم داد عبور عقربه ای، ساعت طلایی را در آسمان، به دو قسمت کرد زن از مدار زراندوز دو نیمروز گذشت به شامگاه رسید زپشت مردمکش آفتاب را دیدم که از درخت فرود آمد به روی گونه بی رنگ خاک پنجه کشید نگاه خیره زن خراش پنجه خورشید را نشانم داد زمان، زمان عزیمت بود زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت مرا، اشاره کنان، از قفای خود می برد زنی که موی بلندش در آستان غروب شکوه روشنی سرخ صبحگاهان داشت زنی که آیینه ای در نگاه پنهان داشت "نادر نادرپور" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/12ساعت 14:48 توسط ناژوان |
|
|
تنها بودم و سرگردان چون ابری شناور بر فراز تپهها و درهها ناگهان جماعتی را دیدم لشکری از نرگسهای طلایی رقصان و لرزان از نسیم پیوسته چون ستارگان درخشان که در راه شیری چشمک میزنند آنها هم بر خط بیپایانی در حاشیهی خلیج، صف کشیده بودند: دههزارتاشان را در یک نگاه دیدم که در رقصی پرشور سرمیجنباندند موجهای کنارشان هم میرقصیدند؛ اما آنها در شادمانی دست موجها را از پشت بسته بودند شاعر چگونه سرخوش نباشد در چنان گروه شادمانی: من خیره ماندم و اندیشیدم به ثروتی که این منظره نصیبم کرده بود: بارها وقتی که بیحال و افسرده بر تختم میخوابم آنها به جلوه میآیند در چشم دلام -که شادکامی وقت تنهاییست- آنگاه قلبم از لذت پر میشود و میرقصد با نرگسها ویلیام وردزورث |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/04ساعت 16:27 توسط ناژوان |
|
|
لحظۀ گم شده وزشی می گذشت و من در طرحی جا می گرفتم، در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم. پیدا، برای که؟ او دیگر نبود. آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟ عطری در گرمی رگ هایم جابه جا می شد. حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد و من چه بیهوده مکان را می کاوم: آنی گم شده بود. "سهراب" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/27ساعت 17:27 توسط ناژوان |
|
|
به خاطر تو در باغهای سرشار از گلهای شكوفنده من از رایحه بهار زجر می كشم ! چهره ات را از یاد برده ام دیگر دستانت را به خاطر ندارم راستی ! چگونه لبانت مرا می نواخت ؟! به خاطر تو پیكره های سپید پارك را دوست دارم پیكره های سپیدی كه نه صدایی دارند نه چیزی می بیننند ! صدایت را فراموش كرده ام صدای شادت را ! چشمانت را از یاد برده ام . با خاطرات مبهمم از تو چنان آمیخته ام كه گلی با عطرش ! می زیم با دردی چونان زخم ! اگر بر من دست كشی بی شك آسیبی ترمیم ناپذیر خواهیم زد ! نوازشهایت مرا در بر می گیرد چونان چون پیچكهای بالارونده بر دیوارهای افسردگی ! من عشقت را فراموش كرده ام اما هنوز پشت هر پنجره ای چون تصویری گذرا می بینمت ! به خاطر تو عطر سنگین تابستان عذابم می دهد ! به خاطر تو دیگر بار به جستجوی آرزوهای خفته بر می آیم : شهابها ! سنگهای آسمانی !! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/24ساعت 15:46 توسط ناژوان |
|
|
ز دستان من نیاموختی که من برای خوشبختی تو چه قدر ناتوانم من خواستم با ابیات پراکندهی شعر تو را خوشبخت کنم آسمان هم نمیتوانست ما را تسلی دهد خوشبختی را من همیشه به پایان هفته، به پایان ماه و به پایان سال موکول میکردم هفته پایان مییافت ماه پایان مییافت سال پایان مییافت هنوز در آستانهی در در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه میکردم که کسی خوشبختی و جامهای نو به ارمغان بیاورد روزها چه سنگدل بر ما میگذشت ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه میکردیم چه فرسوده و پیر شده بودیم میخواستیم با دانههای بادام و خاکسترهای سرد که از شب مانده بود خود را تسلی دهیم همیشه در هراس بودیم کسی در خانهی ما را بزند و ما در خواب باشیم، چهقدر میتوانستیم بیدار باشیم یک شب پاییزی که بادهای پاییزی همهی برگهای درختان را بر زمین ریختند به زیر برگها رفتیم و برای همیشه خوابیدیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/14ساعت 13:47 توسط ناژوان |
|
|
خاطره ای در درونم است چون سنگی سفید درون چاهی سر ستیز با آن را ندارم، توانش را نیز برایم شادی است و اندوه در چشمانم خیره شود اگر کسی آن را خواهد دید غمگین تر از آنی خواهد شد که داستان اندوه زا شنیده است می دانم خدایان انسان را بدل به شئی می کنند، بی آنکه روح را از او بگیرند تو نیز بدل به سنگ شده ای در درون من تا اندوه را جاودانه سازی! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/10ساعت 14:37 توسط ناژوان |
|
|
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود عاری از آن است زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
(مارگوت بیگل) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/08/30ساعت 10:53 توسط ناژوان |
|
|
راهی نيست، بايد برويم به چه میخندی پستهی پاييزی؟ به زودی آن خبر سهمگين به باغ بیآفتاب اين ناحيه خواهد رسيد. خيلی وقت است که نطفهی نی را به زهدانِ بيشه کُشتهاند. باورت اگر نمیشود نگاه کن دُرناها دارند بیخواب و بیدرخت رو به مزارِ ماه میگريزند. اينجا ماندنِ ما بیفايده است، من فانوس را برمیدارم تو هم کبريت را فراموش نکن!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/08/29ساعت 10:12 توسط ناژوان |
|
|
نگاهت ، تکرار مکرر بهار ست وُُ خنده ات ، شکفتنِ غنچه هاي محجّبه . نه ؛ مي خواهي بروي باشد ، برو ، خدانگهدار و حتا آن لبان لعلينت را و ُ ناگاه بي آنکه تو بداني مي خواهي بروي ؟ برو ، مرا حرفي نيست . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/08/17ساعت 11:26 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما با توایم لیک تو با ابر و آفتاب
همصحبتی چه فایده از ما درازتر تو پاسخ تمام معمای عالمی اما چه پاسخی ز معما درازتر |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|