تبليغاتX
ناژوان - مشاطه
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز

گذار

سر بالایی رو با سر پایین، در حالی که دستام رو محکم توی جیبام گذاشته بودم و داشتم ساعت­های مونده از روز رو با کارایی که باید انجام می­دادم، کم و زیاد می­کردم، کنارش بالا می­رفتم... داشت نابرابر حرف می­زد... اصلا به صورتش نگا نمی­کردم... چون می­دونستم در اون صورت مژه­های فردارش من رو راحت می­تونه ساعت­ها تاب بده... ادای آدمی رو داشتم که انگار ساعت­ها توی حرفاش غرق شده اما در حقیقت اگه این روش ظالمانه ادامه پیدا می­کرد... چاره­ای جز یک مرگ نفرت­انگیز برای خودم و یک لبخند هرز برای اون به جا نمی­گذاشت... ناگهان به سایه­هامون نگا می­کنم، جذابیت اون حتی توی سایه­اش هم متبلور شده، انقدرکه زمین هم سعی می­کنه تا اونجا که می­تونه گرمی آفتاب رو به جون بخره تا این سایه ساعت­ها توی آغوشش به جا بمونه... دستم رو از توی جیبام در می­یارم و اون ناگهان به طرفم می­یاد... با تغییر ناخوداگاه صورتم بهش اشاره می­کنم که می­خوام داد بزنم و اون در حالی که لباش رو جمع می­کنه... موذیانه من رو به مبارزه دعوت می­کنه... روی بلندی وایستادم... ناگهان خودم رو روبروی اتاقش در حالی که هیچ انگیزه دفاعی­ای در برابرش ندارم، آویزون و مردد می­بینم... خودم رو پی در پی با حرفای ته اتاق تنهایی مونده که ساعت­ها برای اثباتشون جدال کردم...  له می­کنم اما این حس موندن خیلی قوی­تر از ملامت­های آتشین منه... و این همون نیاز توصیف نشده است... روبروش نشستم، همش منتظرم به طرفم بیاد تا احساس تنهاییم به اوج برسه... اما اون به صندلی کنار گاز تکیه داده و  آروم و بی­صدا کفشای همیشه براقش رو واکس می­زنه... از جام بلند می­شم و اون رو در حین واکس زدن تا مرز جنون کش می­دم... در حالی که با دستمال دست نخورده گوشه اتاق خواب، پنجره مه گرفته اتاق رو پاک می­کنم، از روزنه ذهن آشفتش بیرون می­یام... اون داره به دادهای من گوش می­ده... ناگهان شروع می­کنه به چرخیدن... داره نامردانه روبروی من موهای مواجش رو به دست باد می­سپاره... و من دیگه اون لحظه به هیچ­چیز فکر نمی­کنم... جز برنامه­های انجام نشده امروز... باز هم به مسیرمون ادامه می­دیم... ناگهان به طرفم برمی­گرده و با ذوق پیام توی گوشیش رو بهم نشون می­ده، "عزیزم من به امید تو می­خوام این مسیر رو طی کنم... تو پشتم هستی؟" ازش نپرسیدم کی برات فرستاده، ناگهان می­گه... بنظرت جواب من جیه؟ نگاش می­کنم و بی­مقدمه می­گم..."من همیشه و هر لحظه پشتتم " در حالی که سرش رو تکون می­ده، می­گه: این بهترین جوابه... می­خوام فعلا داشته باشمش...

به سرعت از کنارم رد می­شه... به درخت تکیه می­ده و در حالی که انگشتای ظریفش رو به لبهای قلوه­ایش نزدیک می­کنه... هی داد می­زنه... بابک... بابک... بابک... یک دفعه من رو به پشت درهای بیمارستان پرتاب می­کنه... روزی که بابک مثل یک تیکه گوشت روی تخت سفیدی افتاده بود... و انگار صدایی توی اون اتاق داشت جیغ می­کشید، به طوری که هرقدر گوشام رو می­گرفتم... باز هم پرده­های گوشم درد رو به بدترین نحو به سرم می­کوبید... نمی­دونم چرا چند روز قبل از مرگش ساعت­ها بی­وقفه روتختی صورتی رنگی رو منجوق دوزی می­کردم... آخر هم روز خاکسپاریش تموم شد و همون شب اون رو بهش هدیه دادم و اون در حالی که وحشی­تر از همیشه شده بود، بدون اینکه حرفی به زبون بیاره، روی تن لختش کشید... من اون شب فقط به کشش بالقوه بابک به سوی اون وقتی داشت در مورد لذت­های زودگذر دنیایی که بار ارزشی ناشناختگی رو با خودشون طی می­کنن، حرف می­زد... فکر می­کردم...

ناگهان دستش رو روی چونش گذاشت، هیچ کس مثل بابک نمی­تونست با لمس چونم به من احساس آرامش بده... نگاهش می­کنم... حالت کسی رو گرفته که می­خواد اعتراف کنه... باز هم می­خواد شروع کنه به گریه کردن... دستمال رو محکم به دماغش می­چسبونه... دلم به پره­های بینیش می­سوزه تا اونجا که می­تونه فشار می­ده، انگار می­خواد تکه­های وجود بابک رو از اون روزنه­ها بکشه بیرون... آه طولانی­ای می کشه و در حالی که من رو توی ترحم نسبت به بینیش رها کرده... سرش رو خم می­کنه روی صورتم و می­گه... بعد از بابک برای آرامش توی بغل آدمای مختلف ساعت­های هرزی رو گذروندم... برای فرار از اضطراب و دلتنگی بارها از رهگذرای دور و بر که با بی­تفاوتی از کنار دیوارای یادگاری نوشته شده می­گذشتن، خواستم که بغلم کنن... اما چه حیف که اونها هم هیچ وقت به فکر من نبودنن... و جز لذت خودشون هیچ چیز توی اون لحظات بی­تفاوتی براشون اهمیت نداشت... سرش  رو می­یاره پایین و می­گذاره روی گردنم.... تپش آروم گونه­هاش به گردنم آرامش عجیبی می­ده، انقباض خاصی توی گردنم احساس می­کنم... اینجا به ضعف عمیقم که بارها در برابر آیینه وقتی به عدسی قهو­ه­ای رنگ چشمام زل زدم و  انکارش کردم... فکر می­کنم... انگار تسلیم شدن مثل طنابی محکم تمام وجودم رو به هم وصل کرده... و من رو توی وسط دشت درحالی که تشنه جرعه­ای آب هستم، بی امان و پی در پی می­کشونه... ناگهان چرخش طولانی­ای می­کنم و این­بار  انگار دشت مثل قدرت مطلق من رو در برگرفته... و هیچ اونجا حاکم مطلق می­شه و توان من در برابر این هیچ موذی و مرموز فقط سکوت و تسلیمه... سکوت و تسلیمی که تمام زخمای باز مونده روحم رو فقط خراشیده بدون اینکه ذره­ای نوازش با خودش به همراه داشته باشه... خاکای روی لباسش رو پاک می­کنم... شدت گرمی وجود آدما نسبت به هم انگار بعد از نزدیکی جسم­هاشون سرعت مافوق تصوری  پیدا می­کنه... نزدیک به هم  سربالایی رو طی می­کنیم...دست می­کنه توی کیفش و مجسمه یه عروس و دوماد رو درمی­یاره بیرون... با خوشحالی­ای که بیشتر تداعی کننده آرامشی زودگذره به حالت برعکس و روبروم راه می­ره و می­گه... امروز باید برم مهمونی...یکدفعه یاد سعید دراز گردن می­افتم...نمی دونم اون از کجا سر و کلش توی ذهنم پیدا شد...در حالی که سعی می­کنم به موهای فرش چنگ بزنم... اسم سعید رو تکرار می­کنم... با چشمکی موذیانه می­گه... نه....نه....نه.... این بار چشمام رو ریز می­کنم، صاحب پیام ارسال شده... با خنده معصومانه می­گه... عالی بود، آره از کجا فهمیدی؟ از باز شدن ناگهانی روزنه­های پوستت...

بالاخره تاری از موهاش رو دستم می­گیرم و می­گه... جریاناشون کاملا جداست... کاملا

و اهدافشون؟؟؟ با صدای گرفته­ای که انگار بی­باکی­ای تیزی توش متبلور شده... سرش رو خم می­کنه و می­گه... اهداف همشون که یکیه....

سریع بدون لحظه­ای درنگ انگار که نمی­خواد به مغز مجال تصمیم بده، ادامه می­ده...  شاید با این ازدواج کردم...  با گشادگی بهش می­گم... خط عقلت پر رنگ شده...مضطربانه می­پرسه... کادوم که بد نیست؟

بی نظیر، درست مثل خال روی لاله گوشت....

در حالی­که حریصانه تفش رو قورت می­ده، اروم می­گه فقط بهش خیلی دروغ گفتم؛ آروم گوشه­ی انگشتاش رو می­گیرم و در حالی که سعی می­کنم ناخنم پوستش رو خراش نده، بهش می­گم... عشق با دروغ همراهه... اصلا اگه حرکت موازی بینشون وجود نداشته باشه... تأثیر عشق انقدر جانکاه نمی­شه... انگار اعضای بدنم دارن از هم جدا می­شن... از بین همه قسمتا تقلای بیهوده می­کنم تا زخم عمیق کودکانه­ی روی پام بدون هیچ خراشی همین جور باقی بمونه... انگار می­خوام این درد دلیلی باشه برای شکست زمان در برابر فراموشی... روی آب یخی­ای که گرمای تنم رو لحظه­ای منجمد نمی­کنه... دراز کشیدم  و ورود ذره­های یخ رو به درون روزنه­های پام به خوبی احساس می­کنم... اما راه­ گریزی نیست... این درد نابرابر هر گونه آزمون و خطایی رو نقض می­کنه...

دارم محکم دست می­زنم... حس می­کنم کف دستام درد می­کنه... اون کنار یک مرد با موهای کم پشت وایستاده...

چقدر بد که خوشحالی همیشه با یه باری همراه باشه... همش حس می­کنم این خنده­ها رو دورتر با صدای ضجه­هایی که تنها ناشی از نفرت آدمی از احساسات خودشه لای پرده سفیدی می­پیچم و با دستپاچکی سعی می­کنم که اون رو توی صندوقچه قدیمی تعلقات دست نخورده بگذارم... روزنه­های توی کلش رو به خوبی می­شه دید... انگار حتی روزنه­های کلشم خوشحالن... سعید چند قدمی اون ور تر از من داره بیرون رو دید می­زنه... حالت آدمای منتظر رو داره... از آشفتگیش می­شه فهمید که منتظر یه ماده کوچولوی خوشگله... که می­خواد با افتخار به جمع تقدیمش کنه... معتقدم اون هیچ جذابیت نداره... نمی­دونم این چه معادله­ایی که هوش رو با جذابیت همخون می­دونم...

دست در دست هم دارن راه می­رن... الان احساس خوبی دارن، اما نمی دونن این حس تا کی و تا چه پیشامدی تداوم داره... از کنار سعید در حالی که داره موهای مهمون تازه واردش رو از پشت نوازش می­کنه... رد می­شن... سرش رو واسه سعید تکون می­ده... نزدیکش می­شم و هوس بوسیدنش تا ته درونم، به اتیش می­کشدم... در حالی که گونش رو لمس می­کنم آروم تو گوشم می­گه... اون کی با سعید؟... و من که محو زیباییش شدم، به آواز آرومی می­گم... یه رایحه جدید...

با عصبانیت که توام با رنگ پریدگیی می­گه... گفته بود فقط با من می­مونه... همه اینا به مقصود اون بود...

بازهم همون خنده تلخ بارها تکرار شده در دفتر سنگدل تاریخ...

در حالی دارم تمام این روزا رو استفراغ می­کنم... که یاد داماد با موهای کم پشت شدت فشار معدم رو افزایش می­ده، به خصوص وقتی که از تقلاهای پی در پی اون، حتی روزنه­های کلشم شروع می­کنن به گریه کردن....

گفت: در دلم آسمانی است

با ابرها

و کهکشانی غریب

در خود غریب­تر که می­شوم

بارانی می­بارد چنان

که همه آبهای عالم خیس می­شود....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 17:3  توسط ناژوان |