تبليغاتX
ناژوان - کویر
تو می آیی میان همین فصل برگ ریز
هبوط

جز همین جزیره، محیط ییرامون را یک باتلاق فرا گرفته بود.

آسمان زیر سلطه عقاب ها بود وزمین، گورستانی که آرام آرام سبک و نرم، آنها را در خود فرو می برد.

اما غروب! و قتی نسیم مرداب می وزید. قناری به جمع کبوتر های ساکن جزیره می پیوست تا آرامش

روح سا کنان سرزمین رویاها، بر ذهن خسته او اثر بگذارد ،شاید لختی از خویش رهایی یابد،

آنها فارغ از دغدغه هبوط و نفرین مه آلود مرداب: می نشستند ،و خیال پرواز را با هم تقسیم می کردند

آ ن روز هنوز هوا روشن بود و خورشید لحظه لحظه در انتهای مرداب فرو می رفت.قناری وقتی رسید

کبو تر ها در حال نقاشی بودند ، تصویری بزرک روی زمین نمایان بود.

 می گفتند باید دنیا را شناخت باید تغییر کنیم و گرنه دور می افتیم

 تصویربزرگ  عقاب روی سطح جزیره نقش بسته بود

و .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 14:48  توسط ناژوان |