![]() |
![]() |
|
| تو می آیی میان همین فصل برگ ریز |
|
صبح یک روز بهاری من و او بی هیچ مقدمه ای به باغ سعد آباد رفتیم. همه چیز برای یک روز خوب فراهم بود. می خواستیم تمام کاخ-موزه ها را ببینیم و بعد به سراغ برادران امیدوار برویم. هوای شمیرانات طبق معمول ابری بود. صدای بلبلها، قناری ها و دیگر پرندگان کلاغ ها را عاصی کرده بود. ما نیز کاخ به کاخ و تالار به تالار تاریخ سیاسی و هنری-فرهنگی کشورمان را ورق می زدیم که چشممان به پسر بچه ای هنرمند افتاد که درفضای باغ و میان جمعی از مردم، بومی بر سه پایه گذاشته بود ونقاشی می کرد. انصافا نقاشی چیره دست بود. نقاشی اش که تمام شد ،دختری از او خواست تابلویی از باران نقاشی کند. دست به کار شد. با سرعتی اعجاب آور آسمان ابری ،رگبار و منظره بر روی بوم نقش می بستند که ناگهان رعد و برق شدید در گرفت و رگباری تند تمام رنگ های بوم را در هم آمیخت و رنگین کمانی کوچک بر روی زمین نقش بست. کودک می خندید و بهت چشمان دخترک را خیره کرده بود . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/04/04ساعت 11:54 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بر تن عریان شهرم باز باران می کشم
باغ های سبز گلهای فراوان می کشم کوچه هایش را پراز آوازهای نقره ای بعد دل را زیر بارانش پریشان می کشم |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|